۱۳۹۲ مهر ۲, سه‌شنبه

پدر و مادرهای رنگارنگ؛ بچه های رنگین کمانی

کسی می تواند بگوید من نژاد پرست نیستم که یک عصر شنبه برود توی فضای بازی بچه های پارک محله ما و از دیدن هیچ زوجی دهانش به تعجب باز نشود.

۱۳۹۲ مهر ۱, دوشنبه

«ک» «و»

امروز بالاخره سوغاتی کریستین را دادم. از این گوشواره هایی که به شکل حروف الفباست خریده بودم برایش با سی دی موسیقی ایرانی. شب؛ سکوت؛ کویر و به تماشای آبهای سپید. کلی تشکر کرد. همان جا هم گوشواره هایش را در آورد و آنهایی که من آورده بودم را انداخت. گفتم دیده ام که مجریهای تلویزیون معمولا فقط یکی توی گوششان می اندازند. گفت من هر دو تا را می اندازم که همه بپرسند چرا و بعد من برایشان توضیح بدهم که این یکی «ک» است و آن یکی «و» و حروف اول اسم و فامیلم است به فارسی... چقدر این موجود دوست داشتنی است و من چقدر حس خوبی پیدا کردم از کارش.

تعهدنامه دوستی

من تعهد نمی دهم که خوب باشم؛ که بهترین باشم؛ که بی عیب و نقص باشم؛ که هیچوقت اشتباه نکنم.
من تعهد نمی دهم که تو را همیشه راضی نگه دارم.
من تعهد نمی دهم که همه رازهای زندگیم را برای تو فاش کنم.
من تعهد نمی دهم که با تمامی رفتارها و حرفهای تو موافق باشم و آنها را تایید کنم.
من تعهد نمی دهم که دوستی با من همیشه مایه افتخارت باشد.
من تعهد نمی دهم که همیشه خوش اخلاق باشم و لبخند بزنم.
من تعهد نمی دهم که هیچ گاه از تو درخواست یا توقعی نداشته باشم.
من تعهد نمی دهم که برایت هر کاری بکنم یا حلال تمام مشکلاتت باشم.

من تعهد می دهم که خودم باشم؛ به چیزی که نیستم تظاهر نکنم.
من تعهد می دهم که به تو دروغ نگویم.
من تعهد می دهم که رازهایت را پیش کسی فاش نکنم.
من تعهد می دهم که رفتار و گفتار تو را با معیارهای خودم قضاوت نکنم. تعهد می کنم تو را همان طور که هستی بپذیرم و از تو نخواهم به خاطر من یا شرایطم چیزی را در خودت تغییر دهی.
من تعهد می دهم که احساس خوبی از «دوستی» برای تو ایجاد کنم.
من تعهد می دهم که وقتی می دانم حالم به حال تو گند می زند، تو را نبینم.
من تعهد می دهم که شروع رابطه ام با تو به خاطر انجام شدن یک کار یا قرار گرفتن در یک شرایط خاص نباشد.
من تعهد می دهم که خیرخواهیم را از تو دریغ نکنم.

من کامل نیستم. تو هم نیستی. اصلا قرار هم نیست که باشیم. فقط قرار است با همینی که هستیم با هم ارتباط برقرار کنیم. بدون اینکه من یا تو مجبور شویم خودمان را سانسور کنیم. من به «تو» احترام می گذارم. تو هم به «من» احترام بگذار. بگذار دوستی مان باعث شود که خودمان را بیشتر دوست داشته باشیم.

اعداد را چگونه گرد می کنید؟

من از آن آدمهایی هستم که همه چیز را طوری گرد می کنم که شرایط سخت تر و پیچیده تر شود. نه اینکه فقط نیمه خالی لیوان را ببینم. اما نمی شود که مثلا بیست و پنج درصد لیوان خالی باشد و من آن را پر ببینم. بدترین مثالش در مورد مساله زمان است. وقتی می خواهم حساب کنم که چقدر وقت دارم اعداد را یک جوری گرد می کنم که وقتم کمتر بشود. که مثلا انگیزه ای بشود که سرعتم را بیشتر کنم شاید. از امروز تصمیم گرفتم که اعداد را جور دیگری گرد کنم. جوری که به نفعم بشود. جوری که شرایط را برایم بهتر کند. مثال بیفور و افترش را برایتان می گویم تا تفاوت را احساس کنید.
من هیچوقت ظهرها برای ناهار نمی رفتم خانه. با وجود اینکه دو ساعت وقت داریم برای ناهار و از دانشکده تا خانه ما فقط شانزده تا هیجده دقیقه راه است. ذهن من این عدد را می کرد بیست دقیقه و دو تا بیست دقیقه که می شد چهل دقیقه. بعد هم یک ساعت و بیست دقیقه توی خانه را می کرد یک ساعت. برای همین به نظرم ارزش نداشت که من برای یک ساعت توی خانه بودن چهل دقیقه پیاده روی کنم.
امروز ۶ دقیقه مانده به دوازده از دانشکده آمدم بیرون. شش دقیقه به دوازده گرد شده به نفع من می شود همان دوازده. سرعت پیاده رویم را هم زیادتر کردم و دوازده و شش دقیقه رسیدم خانه. به نفع من یعنی همان دوازده. ۶ دقیقه به دو هم از خانه آمدم بیرون و دو و شش دقیقه رسیدم دانشکده. هر دویش یعنی همان دو. الان ذهنم خوشحال است که دو ساعت توی خانه بوده و ناهار گرم و تازه خورده و اصلا هم توی راه نبوده. می دانم سر خودم را کلاه گذاشته ام و ظاهر قضیه هیچ فرقی نکرده است. اما من احساس کسی را دارم که زمان را متوقف کرده و رفته به کارهایش رسیده.
شما هم اگر مثل من اعداد را گرد می کنید یک جوری گرد کنید که خوشحال تر شوید و راحت تر زندگی کنید. در نهایت آن کسی که قرار است برنده شود شما هستید نه زمان.

۱۳۹۲ شهریور ۳۱, یکشنبه

این هم از یکشنبه ما

1- حساب کرده ام که باید ده تا دوست جدید پیدا کنم تا کیفیت زندگیم آن جوری بشود که دوست دارم. الان فقط مانده جواب این سوال که ... از کجا؟ 

2- چقدر فیلم «من مادر هستم» را دوست نداشتم. همانطور که دوئل را مثلا. احساس می کنم نویسنده قوانین زندگی را درست درک نکرده. همانهایی که می گویند دنیا دار مکافات است، همانها هم می گویند که سر بی گناه تا پای دار می رود اما بالای دار نمی رود.

3- رها امروز به بابایش گفته: «بابا اون فیلمی رو که مامان گل سر زده و عروس شده رو بذار»...

۱۳۹۲ شهریور ۲۹, جمعه

She's hoping for a daughter

یکی بود؛ یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. یک دختری بود که منتظر تولد بچه اش بود؛ منتظر تولد دخترش. برایش کلی لباس و اسباب بازی خریده بود؛ با تخت و کمد و آویز موزیکال و پتو و بالش صورتی. یک روز که داشت لباس ها را برای بار صدم مرتب می کرد مادرش زنگ زد. گفت که یکی از فامیل های مردی که می آید توی کارهای خانه کمکش می کند دارد بچه دار می شود. گفت فقیر است؛ مرد دارد برایش سیسمونی جمع می کند. گفت نذر کرده برای سلامتی نوه اش از لباسهای او بدهد به مرد. دختر پرسید چرا از لباسهای نوه. گفت که برای بچه لباس می خرد و می فرستد. با خودش فکر کرد که همه بچه ها باید مثل شاهزاده به دنیا بیایند. فکر کرد که بچه قرار نیست معنای فقر و اختلاف طبقاتی را از همان روز اول تولد بفهمد. بین خودمان بماند اما بعد از قطع کردن تلفن رفت زیر دوش آب و بدون ترس از اینکه صدایش شنیده شود زار زار گریه کرد. یکی دو ماه بعد مادرش گفت که بچه پسر است. رفت و یک سرهمی و یک حوله و یک عروسک پسرانه خرید و داد به مادرش که بدهد به مادر پسرک. بعدتر یک بار مادرش گفت که دکتر گفته دو قلو هستند بچه ها. دختر قصه ما می خواست برود یک دست لباس دیگر هم بخرد برای بچه دوم. با خودش فکر کرد که هر چقدر هم که دوست نداشته باشد فقر را، وجود دارد و نمی شود نادیده اش گرفت. فکر کرد که شاید با پول خریدهای فانتزی او بشود برای بچه ها کارهای مهم تری کرد. پول داد بهشان. قرار بود دوقلوها وسط های بهار به دنیا بیایند. به دنیا آمدند. دکتر درست گفته بود. دوقلو بودند؛ اما یکی دختر و یکی پسر. پسرک سالم بود اما... دخترک چشمانش مشکل داشت. اول گفتند که باید تا چهار سالگی پروتز بگذارد و هر دو ماه پروتز را عوض کند تا زمانش برسد و عمل کند. بعد از یک سال گفتند که هیچوقت چشم دخترک خوب نمی شود. گفتند که همیشه نابینا می ماند. گفتنش برای دکتر آسان بود اما برای مادر دوقلوها... فقط خدا می داند که چه بر او گذشت. آنها به زور می توانستند یک بچه را اداره کنند. حالا خدا بهشان دو تا بچه داده بود و یکیشان هم مریض بود. خرج پروتز و بیمارستان و تهران آمدن زیاد بود. سخت بود؛ خیلی سخت. زن برای آینده بچه هایش نگران بود. با عقل خودش به این نتیجه رسیده بود که بچه ها با پول خوشبخت می شوند. فکر کرده بود که سرپرستی بچه هایش را بدهد به یک خانواده ثروتمند. با خودش فکر کرده بود که شاید کسی و پیدا شود که هر دو تا بچه را قبول کند و تازه بپذیرد که او را هم به عنوان کارگر توی خانه اش استخدام کند. چه خیال خامی. هیچ کس چنین شرایطی را قبول نمی کرد. همه فقط بچه سالم را می خواستند آن هم برای خودشان. دختر قصه ما دلش می خواست اینقدر پولدار بود که می توانست سرپرستی بچه ها را قبول کند. اما نبود. نمی توانست. دختر خودش را مسئول می دانست در برابر بچه ها. بچه ها همزاد دختر او بودند؛ مثل بچه خودش. از دوستانش کمک خواست. یک پول کمی جور کردند که فقط می توانست نگرانی مادر را برای چند ماه کم کند. بعدتر دکتر قبول کرد که مجانی پروتز را برایش عوض کند. بعدتر کسی پیدا شد که هزینه های بیمارستان و رفت و آمد را داد. بعدتر گفتند که بچه باید برود مهدکودک مخصوص نابینایان. یک کسانی پیدا شدند که پول مهدکودک را دادند. بعدتر دکتر گفت که نباید مدام از این خانه بروند به آن خانه. گفتند دخترک اذیت می شود؛ تا می آید به یک جا عادت کند محیط برایش عوض می شود. دختر قصه ما دلش می خواست اینقدر پول داشت که می توانست برایشان خانه بخرد. اما نمی توانست. دکتر گفت بخشی از پول را می دهد. یک پس اندازی هم خودشان دارند. اما کم است. حتی یک سوم پول خرید یک خانه هم نمی شود. دوستانش هم این بار اینقدر پول ندارند. اصلا روزگار طوری شده که دیگر کسی به این راحتی حاضر نمی شود پول بدهد. دختر قصه ما قول نداده اما... امیدی را زنده کرده که نباید بمیرد. دختر منتظر یک معجزه است. معجزه ای شبیه ... تولد یک دختر... حتی اگر چشمانش نبیند.

۱۳۹۲ شهریور ۲۸, پنجشنبه

من یک آدم متوسط هستم

نوشته از آدم های متوسط بدش می آید. من... من... یک آدم متوسطم؛ یک آدم معمولی؛ گاهی حتی متحجر و سنتی و بعضی وقتها هم اُمُّل و عامی و پاستوریزه؛ یک آدم مثل همه؛ ممکن است کمی آوانگارد باشم اما قطعا خاص نیستم. از آدم های خاص هم اصلا خوشم نمی آید؛ از آدم های «خیلی» با کلاس و «خیلی» بافرهنگ و «خیلی» پست مدرن و «خیلی» متشخص هم؛ از اینهایی که هر کاری حاضرند بکنند فقط برای اینکه متفاوت به نظر برسند. نه از آن جنس خوشم نیامدن هایی که مثلا گربه دستش به گوشت نمی رسد. با خیلی از این آدمها زندگی کرده ام اما می دانم که هیچ وقت ژانر من نخواهند بود. پس ... ما نمی توانیم با هم دوست شویم؛ شما را به خیر و ما را به سلامت.

پی نوشت: شاید من همه اینهایی که گفتم نباشم. ممکن است که نه من و نه همه کسانی که درونم زندگی می کنند متوسط نباشیم. اما این جمله باعث شد به این فکر کنم که از چه آدمهایی خوشم نمی آید. اینهایی که نوشتم فقط یک جوگیر شدن ساده است. جدی نگیرید.