۱۳۹۲ مرداد ۳۱, پنجشنبه

جشن تنهایی

بعد از این همه مدت شلوغی، چند دقیقه است که من و رها توی خانه تنها هستیم. رها خواب است هنوز. تنها بودن برای من یعنی یک جشن. توی تنهایی تازه ذهنم شروع می کند به حرف زدن. توی شلوغی هر چقدر هم که حرف بزند حرفهایش شنیده نمی شود. برای همین هم لال می شود همیشه. تنهایی امروز آنقدر طول نمی کشد که یخ مغزم باز شود اما این مدت کوتاه هم بس است برای اینکه یادش بیاید حرفهایی برای گفتن دارد.

۱ نظر:

  1. وای که من هرچقدرم روزم خوب و پربار باشه و توی جمع باشم و بهم خوش بگذره و...
    ولی باید حتماااا کمی هم تنها باشمممم
    دلم برای تنها بودن تنگ میشه! و این یه نیازه قطعا برای استراحت!!!!! یا هرچی

    پاسخحذف