‏نمایش پست‌ها با برچسب ترجمه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ترجمه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ آبان ۱, چهارشنبه

پاییز شده

از وقتی برای اولین بار آهنگ Fin octobre, début novembre از ایزابل بولای را شنیدم محال است پاییز بشود و یادش نیفتم. این متنی که گذاشته ام البته ترجمه خوبی نیست. فقط برای انتقال یک تصویر کلی از متن آهنگ است.




اواخر اکتبر است؛ اوایل نوامبر
آسمان به رنگ ارغوانی در آمده
میان چمعیت مونترآل
من در مونت رویال راه می روم؛ می دوم
درختان لباس خود را از دست داده اند
توکاهای آبی لانه هایشان را ترک کرده اند
مسیر خاکی است اما راهوار
عشق من، دلم برایت تنگ شده

اواخر اکتبر است؛ اوایل نوامبر
یک آخر هفته زیبا در سن لوران
دستانم تو را می جویند
عطرها به هم آمیخته اند
و صداها
اما من تنها دوست دارم صدای تو را بشنوم
عشق من، دلم برایت تنگ شده

اواخر اکتبر است؛ اوایل نوامبر
شهر من در نبود تو به خواب می رود
به من بگو کی باز می گردی؟
قهقهه های دیوانه وارم بدون تو غمی پنهان در خود دارد
عطر تو را در اتاقم نگه می دارم
عشق من، دلم برایت تنگ شده

اواخر اکتبر است؛ اوایل نوامبر
روز کوتاه است و شب سنگین
رنگ های زرد و قرمز روی شهر پخش شده اند
باد می پیچد
پاییز غمگین است و آسمان تنگ
سفرت را زودتر به پایان ببر
 بازگرد
بگذار خلایی که در درونم احساس می کنم پایان یابد
عشق من، دلم برایت تنگ شده

اواخر اکتبر است؛ اوایل نوامبر
آسمان به رنگ ارغوانی در آمده
میان چمعیت مونترآل
من در مونت رویال راه می روم؛ می دوم
درختان لباس خود را از دست داده اند
توکاهای آبی لانه هایشان را ترک کرده اند
مسیر خاکی است اما راهوار
عشق من، دلم برایت تنگ شده


پی نوشت: عکس: دریاچه ژرارمر (Lac de Gérardmer) ، پاییز دو سال پیش، عکاس خودم.

۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه

عاشق



پسر کوچکی بود به نام ارنست
که دخترها را دوست داشت (اذیت کند)؛

و بیشتر از همه سالومه را.

و دختر کوچکی بود به اسم سالومه
که همه کارهایی را که ارنست انجام می داد برای مادرش تعریف می کرد.
همه چیز را؛
اینکه موهایش را کشیده؛
کلاهش را برداشته
و عمدا باعث شده عینکش بیفتد.
مادرش گفت
که ارنست مطمئنا می خواهد با سالومه بازی کند
اما نمی داند چگونه از او این را بخواهد.

علاوه بر این مادر گفت
بدون شک ارنست می خواهد عاشق سالومه باشد.

در مدرسه
پولین پرسید:
«عاشق سالومه... عاشق چیست؟»
سالومه هم نمی دانست که این قاشق چه جور قاشقی است.

اَبِل می دانست که ما می افتیم؛
ما در دام عشق می افتیم.

سالومه زیاد از دوچرخه می افتاد اما هرگز از قاشق نیفتاده بود.

«عشق فقط در داستانهاست.»
اتین گفت.
- آه بله!
- برای شاهزاده ها؟
- پیراهن های زیبا؟
- شمشیرها؟
- شاه و ملکه
- و اژدها؟

«پس عاشقان همیشه غیرواقعی هستند؟» این را سالومه از خودش پرسید.

جاستین فکر می کرد که  ما عاشق هستیم
چون غمگینیم...
زمانی که خجالت می کشیم...
- یا اگر صورتمان سرخ شود.
- «زمانی که هیپنوتیزم شده ایم.»

سالومه فهمید که ما کمی دیوانه هستیم وقتی که عاشقیم.

نوآی کوچک شنیده بود که می گویند آتش عشق
«عاشق آتش است.»
- می سوزاند
- مثل یک جرقه
- مثل رعد و برق
- پس باران می آید یعنی؟

سالومه با خودش گفت که برای عاشق بودن بهتر است یک چتر داشته باشد.

آریستید گفت که عاشقی در قلب است.
- می خواهی بگویی قلب آدم درد می گیرد؟
- تب هم می کنیم؟
- ضعیف می شویم؟
- مریض هستیم یعنی؟

سالومه آه کشید. «چقدر عاشقی خسته کننده است!»

«باید دو نفر بود برای عاشقی!»
سِلِست این را گفت.
- تنهایی هم می شود؟
- یا سه نفری؟
- یا چهار مثلا؟
- آه! آه! ... ای عاشقان...

«پس بالاخره بهتر است چند نفر باشیم؟» سالومه از خودش پرسید.

زِلی بزرگ می دانست که عاشقی حتما برای ازدواج است.
- برای آقاهاست.
-  برای خانم ها
- برای والدین
- نه برای بچه ها.

سالومه اضافه کرد: «برای عاشق بودن باید بزرگ بود.»

« عاشقی هیچ وقت اتفاق نمی افتد.» این را ماریوس ناامیدانه به زبان آورد.
- چرا همیشه اتفاق می افتد!
- و برای همیشه!
- یا برای پنج دقیقه؟
- برای همه زندگی!

سالومه زیر لب گفت: «اوه... اما این کمی طولانی است. نه؟»

 توماس (بزرگ) با تحکم گفت: «عاشقی خیلی مهم است.»
- برای خانم معلم است.
- برای بهترین دوستت!
- یعنی فقط برای دخترها؟
- اوه نه!

سالومه فریاد زد: «نه، فقط برای پسرهاست!»

امیلی خندید و گفت که باید همدیگر را ببوسیم وقتی عاشقیم.
- دست هم را بگیریم!
- عاشقی برای این است که بچه به بیاوریم.
- اوووه! اوووه!

«تصادفا نباید کاملا برهنه باشیم تا کسی عاشقمان شود آیا؟» این را سالومه پرسید.

توماس (کوچک) گفت: «عاشقی مثل یک رویاست.»
- مثل پرواز در آسمان
- با گل ها
- بال بال زدن یعنی؟ پوف!

سالومه نتیجه گرفت که ما یک فرشته هستیم وقتی که عاشقیم.

اما وقتی ارنست (عاشق) بازگشت
سالومه را یک بار دیگر محکم هل داد،
کیفش را انداخت و کف کفشش را با پالتوی سالومه تمیز کرد.
عمدا...

دیگر کسی چیزی نگفت!

و سالومه فکر کرد که اینها هیچ چیز از عاشقی نمی دانند!



پی نوشت: ترجمه کتاب  L'amoureux نوشته Rébecca Dautremer
بقیه تصویر سازی های فوق العاده این کتاب را می توانید اینجا ببینید.

۱۳۹۲ تیر ۴, سه‌شنبه

تو+ من

تو
به اضافه من
به اضافه تمام کسانی که این را می خواهند
به اضافه او
به اضافه تمامی کسانی که احساس تنهایی می کنند
بیا
بیا و به این رقص بپیوند
بیا و بگذار که این جریان بی پروا ادامه یابد

دو یا هزار
من می دانم که ما می توانیم
همه چیز ممکن است
همه چیز تحقق پذیر است
ما می توانیم خیلی دورتر از رویاهایمان بگریزیم
ما می توانیم خیلی جلوتر از اعتراضاتمان برویم

آری تو
به اضافه من
به اضافه تمام کسانی که این را می خواهند
به اضافه او
به اضافه تمامی کسانی که احساس تنهایی می کنند
بیا
بیا و به این رقص بپیوند
بیا که امروز روز بخت ماست

با اراده، قدرت و شجاعت
سرما و ترس تنها یک سراب است
برای یک بار گلایه ها را رها کن
و به من بپیوند

من می دانم که ترانه ام ساده است
حتی ممکن است به نظر احمقانه بیاید
می دانم که دنیا را تغییر نمی دهد
اما شما را به ورود به این گود دعوت می کند

امید و گرما را بگیر
و هر چیز دیگری را که لازم داری
دستانم، قلبم و شانه هایم را
می خواهم ستاره ها را در چشمانت ببینم
می خواهم شاد و سرکش باشی

تو
به اضافه من
به اضافه تمام کسانی که این را می خواهند
به اضافه او
به اضافه تمامی کسانی که احساس تنهایی می کنند
بیایید
بیایید و به این رقص بپیوندید
بیایید و بگذارید که این جریان بی پروا ادامه یابد

آری تو
به اضافه من
به اضافه تمام کسانی که این را می خواهند
به اضافه او
به اضافه تمامی کسانی که احساس تنهایی می کنند
بیایید
بیایید و به این رقص بپیوندید
بیایید که امروز روز بخت ماست


برداشتی آزاد از آهنگ toi+moi گرگوار

این آهنگی بود که همه هنرجویان مدرسه رقص با هم برای حضار اجرا کردند. یک چیزی شبیه به این البته با شرکت حدود 100 نفر از 4 تا 80 سال.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

نمی دانم...

من می دانم
چگونه مسیر رودخانه ها را تغییر دهم
بلدم کوه باری را تا آن سوی دریاها حمل کنم
از اینکه قوانین را نقض کنم
یا از خشم خداوند
نمی ترسم
یادگرفته ام چگونه یک میخ را در انبار کاه بیابم
قربانی نیستم
کبوتر هم
و برای اینکه سقوط کنم
باید خودم را بیندازم...
من زمستان را می شناسم
می دانم چگونه سرما را تحمل کنم
اما زندگی بدون تو را...
نمی دانم
بلد نیستم

من سکوت را می شناسم
از دیرباز
طعم خون و خشونت را می دانم
خشم سرخ
و درد سیاه
من جنگ را می شناسم
از آن ترسی ندارم
یادگرفته ام چگونه از خودم دفاع کنم
می دانم این راه هموار نیست
من زمستان را می شناسم
می دانم چگونه سرما را تحمل کنم
اما زندگی بدون تو را...
نمی دانم
بلد نیستم

بعد از هر مبارزه
بعد از هر تلخی
هر دقیقه
باور داشته ام می توانم حفظش کنم
عشقمان را
می خواهم بیاموزم
اما نمی دانم
چه کسی فرمانروای قلبمان است
من زمستان را می شناسم
می دانم چگونه سرما را تحمل کنم
اما زندگی بدون تو را...
نمی دانم
بلد نیستم

برداشتی آزاد از آهنگ Je sais pas سلین دیون

۱۳۹۲ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

میان ما...


میان ما
داستانی است
که تصادفی شروع شده است
از چشمانمان که به دنبال هم می گردند

میان ما
دستانمان
 اولین قرار ملاقات را برنامه ریزی می کنند

میان ما
زمان است که بی خیال می گریزد
زندگی است که ما را در آغوش می گیرد
قلب است که اعتراف می کند
اعترافی که ما را می سوزاند
و پوستمان که ما را به مرز حسادت می رساند
برای ثانیه هایی که بدون ما گذشته است

میان ما
همیشه است
نه یک روز
سفری است بدون انحراف
بدون بازگشت

میان ما
قدرت است
حق است و اشتباه
و خواستنی است که گلویمان را می فشارد

 میان ما
زمان است که بی خیال می گریزد
زندگی است که ما را در آغوش می گیرد
قلب است که اعتراف می کند
اعترافی که ما را می سوزاند
و پوستمان که ما را به مرز حسادت می رساند
برای ثانیه هایی که بدون ما گذشته است

میان ما
...


برداشتی آزاد از آهنگ Entre nous از شیمن بادی

۱۳۹۱ اسفند ۲۴, پنجشنبه

هیچ چیز پایان نمی پذیرد...

برو
با این باور که تکلیفت را به پایان رسانده ای
با وجود همه جاه طلبی که داشته ای
و با تمامی آنچه پشت سر گذاشته ای
حتی اگر تنها یک دلیل برای زندگی داشته باشی
حتی اگر مطمئن نباشی که باید بعد از رفتنت ردی بر جای بگذاری
ما همه از اینجا می رویم
اما...
هیچ چیز بعد از ما پایان نمی پذیرد
زندگی پس از ما همچنان ادامه می یابد
هیچ چیز متوقف نمی شود
یک «بعدی» وجود دارد
و رفتن تنها یک قرار ملاقات است...
زمان کافی نیست
و ما اینجا موقتی هستیم
به سختی می توانیم زمان کافی به دست بیاوریم
برای اینکه طلب بخشش کنیم
یا برای اینکه یک امید تازه بیافرینیم
عزیزانمان می روند
کسانی که آرزو داریم آنها را دوباره ببینیم
اگر تو به من «نه» بگویی
دیر می شود
خیلی دیر
و من می روم
ما می رویم
ما همه از اینجا می رویم
اما...
هیچ چیز بعد از ما پایان نمی پذیرد
زندگی پس از ما همچنان ادامه می یابد
هیچ چیز متوقف نمی شود
یک «بعدی» وجود دارد
و رفتن تنها یک قرار ملاقات است...

برداشت آزاد از آهنگ Adam et Eve - Rien Ne Se Finit

۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه

این روزها...


روزهایی هست مثل این روزها
که در آن هیچ چیز معنایی ندارد
و همه گواه  ها
هزاران فرسنگ با من فاصله دارند
و هر چه بیشتر به تو نگاه می کنم
بیشتر عقلم را از دست می دهم
در این پوچی بزرگ
که زندگی ما را در خود غرق می کند

عشق من به من بگو
بعد از این روزها
آیا بازهم عشق از اینجا گذر خواهد کرد؟

روزهایی هست مثل این روزها
که سوالات انباشته می شوند
و لبخند ها خسته
برای اولین بار
آیا این لحظه ای نیست
که در آن رعد و برقی می زند
و بعد از طوفان آن ما آنقدر قوی خواهیم شد
که باز هم بتوانیم مبارزه کنیم

عشق من به من بگو
بعد از این روزها
آیا بازهم عشق از اینجا گذر خواهد کرد؟

آیا تو می توانی به من اطمینان دهی
که عشق باز خواهد گشت؟
آیا امروز یکی از این روزها نیست
که سرما می گذرد و ما فراموشش می کنیم

عشق من به من بگو
...
بعد از این روزها
...


پی نوشت: این شعر یک ترجمه آزاد است از آهنگ  Les jours comme ça سلین دیون


۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

منتظرم بمان...


منتظر بمان
منتظرِ کسی که نمی آید
منتظر بمان
بی آنکه ایمانت را از دست بدهی
برای در پیش گرفتن راهی که انتخاب کرده ایم
بعضی وقتها باید بگذاریم که زمان بگذرد
علیرغم همه چیزهایی که می خواهند در ما شک بیافرینند
ما همه می خواهیم امیدوار بماینم

منتظر بمان
منتظر بمان که کسی به جستجویمان بیاید
منتظر بمان تا ما بتوانیم
به آرامی عشقی را که حقمان است پیدا کنیم

منتظر بمان
تا زمانی برسد که یکدیگر را درک کنیم
زندگی به ما خواهد آموخت
که همیشه حق با اوست وقتی از ما می خواهد انتظار بکشیم

منتظر بمان
منتظر کودکی که شبیه تو باشد
منتظر شنیدن صدایش
رویای من این است که اولین کلماتش را بشنوم
و آنها را با تو شریک شوم
علیرغم همه آن چیزهایی که به ما آسیب می رسانند
ما همه می خواهیم امیدوار بمانیم

منتظر بمان
تا وقتش برسد
که تو بیایی و مرا شگفت زده کنی
و همه زندگیت به وجود من وابسته شود
و ما بدون اینکه با هم حرف بزنیم
همدیگر را درک کنیم
من تمام عمرم برای تو انتظار کشیده ام
همه این زمان را صرف کرده ام
تا به تو عشقی را بدهم که باید داشته باشی
بدون انتظار
همین حالا

بدان
که اکنون زمان سرپیچی است
همه ما باید قبل از مردن زندگی کنیم
و ما بدون تردید، بدون بدگمانی
بدون ترس از شکست و بدون هراس از رنج
با هم آینده را خواهیم ساخت
بگذار که یک بار دیگر به تو بگویم
منتظرم بمان



پی نوشت: این شعر یک ترجمه آزاد است از آهنگ  Attendre سلین دیون