‏نمایش پست‌ها با برچسب کهنه خاطرات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کهنه خاطرات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

آزار جنسی بدتر - شکنجه جنسیتی - عینک سیاه

امروز در فیس بوک دیدم  که چند خانم توریست ایتالیایی در گزارش سفرشان به ایران نوشته اند که به آنها تجاوز جنسی شده. کامنت ها فضاهای کاملا متفاوتی داشت. بعضی ها می گفتند به این شوری هم که آنها گفته اند نیست. بعضی ها هم می گفتند که حتی شورتر است.

من در باره تجربه آنها نظر نمی دهم. نمی خواهم که بدهم. اما چند تجربه شخصی را می نویسم که بسیار بسیار تلخ تر و دردناک تر است. حداقل از نظر من. تجربه هایی از آزاری که اینجا در فرانسه دیده ام. آزار روحی نه جسمی و... از زنها نه از مردها. از زنان تحصیلکرده نه از زنان بی سواد. فقط برای اینکه نشان دهم اگر بخواهیم با عینک آن خانم های ایتالیایی به دنیا نگاه کنیم هیچ نقطه سفیدی در هیچ کجا باقی نمی ماند.

1- تازه آمده بودیم استراسبورگ. یکی دو هفته بود. رها تب کرد. اینقدر شدید بود که دست به صورتش می زدیم دستمان می سوخت. گریه می کرد. فقط یک سال و پنج ماه داشت. من... فکر کنم مثل هر مادر دیگری اول به او شربت تب بر دادم و بعد سعی کردم با پاشویه حرارت بدنش را کم کنم. بهتر که شد گشتیم دنبال یک متخصص اطفال در نزدیکی های خانه امان. گوگل چند گزینه پیشنهاد داد. من یکی را انتخاب کردم که «زن» بود. فکر کردم به هر حال رها دختر است و اگر قرار باشد سالها برود پیش همین دکتر، خیالم راحت تر است که زن باشد. خیالم راحت تر است که هیچوقت از طرف دکتر مورد آزار جنسی قرار نخواهد گرفت. زنگ زدم و وقت ملاقات گرفتم. رفتیم. مطب بسیار شیک و زیبا بود. در و دیوار با عکس های بچه های ملیت های مختلف تزئین شده بود؛ پوسترهای یونیسف. دکتر منشی نداشت. وقتی نوبت ما شد و وارد اتاق شدیم پرسید فرانسه، انگلیسی یا آلمانی. پیش خودم فکر کردم اگر دکتر، دکتر باشد برای فهمیدن درد بیمار نیاز به زبان ندارد. گفتم فرانسه. برایش توضیح دادم که رها تب داشته؛ تب شدید. پرسید چند درجه. گفتم اندازه نگرفتیم؛ ولی خیلی زیاد. گفت من که دکترم بدون ترمومتر نمی فهمم که تب چقدر است. پیش خودم فکر کردم چه احمقانه. گفتم اینقدر هول شده بودم که فکر کردم مهمتر این است که تب بچه را پایین بیاورم تا اینکه آن را اندازه بگیرم. نسخه نوشت. بعد گفت آخرین دوز ویتامین دی اش را کی خورده. تعجب کردم. گفتم دیروز. اینجا به نوزادان قطره ویتامین دی می دهند؛ روزی چهار قطره. دوباره سوالش را تکرار کرد. من هم جوابم را. با لحن بدی گفت وقتی سوالی را نمی فهمی جواب نده. تقریبا سرم داد زد. گفتم مگر منظورتان چهار قطره در روز نیست. گفت ما از یک سال و  نیم به بعد هر 6 ماه یک بار آمپول ویتامین دی می دهیم. جوابی ندادم. از کجا باید می دانستم؟ رها که هنوز یک سال و نیمش نشده بود و دکتر شهر قبلی هم این موضوع را نگفته بود و من هم بچه دیگری نداشتم. با بعض از مطب آمدیم بیرون و دیگر هیچوقت به آنجا برنگشتیم.

2- دکتر بعدی در کلینیکی کار می کرد که دوستم معرفی کرده بود. البته دکتر بچه های او بازنشسته شده بود. رها مریض بود و من از اولین دکتری که وقت خالی داشت نوبت گرفتم؛ یک خانم دکتر. رفتیم. پرسید که در استراسبورگ دکتر دیگری نداشته ایم. گفتم چرا؛ یک بار رفتیم پیش خانم دکتر ایکس اما رفتار مناسبی نداشت. خانم دکتر بارهای اول برخوردش خوب بود. معمولی بود یعنی. نه خوب و نه بد. اما بار اولی که بعد از مدرسه ای شدن رها او را بردیم برای معاینه پرسید با مدرسه چطور است. گفتم دوست ندارد. شروع کرد تمام مادری مرا زیر سوال بردن. گفت که شما خیلی به بچه رو می دهید. گفت که... حرفهایش را سعی کردم فراموش کنم. اول فکر کردم که نگاهش به بچه اصلا شبیه به نگاه به یک انسان نیست. بعدتر فهمیدم که مرا به عنوان یک مادر قبول ندارد. آن بار آخرین بار بود که رفتیم آنجا.

3- محمدرضا اواخر تزش به خاطر فشاری که رئیس لابراتورشان به او وارد می کرد استرس شدید داشت؛ یک زن کاملا فرانسوی. رفت پیش دکتر خانوادگیمان؛ یک خانم دکتر. برایش حرف زده بود و گفته بود که احساس می کند افسرده شده. دکتر اینطور جواب داده بود: «همه با داشتن زنی مثل زنهای شما افسرده می شوند». قبل تر فکر می کردم که اینکه مرا با دقت معاینه نمی کند به خاطر بالا بودن سنش است. بعد از این ماجرا وقتی به مدت دو ماه هر هفته برای گلودرد و عفونت و سرفه شدید رفتم مطبش و او فقط یک بار به خودش زحمت داد که گلویم را نگاه کند فهمیدم که اصلا مرا انسان نمی بیند. دیگر هیچوقت نه برای خودم و نه برای رها پیش دکتر زن نرفتم.

پی نوشت:
1- هدف من این نبوده که مشروعیت بدهم به آزار جنسی در برابر توهین های نژادپرستانه. من هم در ایران زندگی کرده ام و ... متاسفانه تجربه های تلخ هم داشته ام؛  مثل همه دخترها. هر چند اینجا هم اینطور نبوده که فکر کنم مطلقا آزار جنسی ندیده ام. ولی مساله این است که این برخوردهای راسیستی باعث شد که من مجبور شوم در طرز فکر یا شیوه زندگیم تغییر ایجاد کنم ... چیزی شبیه آن خانمی که نوشته بود مجبور شده  برای محافظت از خودش روسری سرش کند. مساله بعدی هم این است که من سعی کردم یاد بگیرم که چطور به رها یاد بدهم در برابر آزار جنسی از خودش محافظت کند اما حتی خودم هم بلد نیستم در برابر برخوردهای نژادپرستانه عکس العمل مناسبی نشان بدهم.

2- من فرانسه و فرانسویها را خیلی دوست دارم. تعداد خاطراتم از برخوردهای خوب و انسانی آنها حداقل صد برابر بیشتر از برخوردهای آزاردهنده بوده. برخورد استادها و کارمندان دانشکده و دانشگاه، پرسنل مهدکودک و مدرسه رها، پدر و مادر دوستانش، همسایه ها، مردم عادی کوچه و خیابان و ...بعضی وقتها رفتارشان با من شبیه به رفتار با یک وی آی پی است و برای خودم، شخصیتم، اعتقادتم، ملیتم و هر چیزی که به من به عنوان یک انسان مربوط باشند احترام زیادی قائلند. اما بعضی وقتها خوب بودن همه باعث می شود که بدها بیشتر به چشم بیایند.

۱۳۹۳ آذر ۲۳, یکشنبه

ح مثل ... حامد

اسمش حامد بود. برادر بزرگتری که هیچوقت ندیدمش. دو سال از من زودتر به دنیا آمده بود و در دو ماهگی مرده بود. بخش زیادی از موقعیتی را که الان دارم مدیون او هستم. مدیون نبودنش. فکر می کنم محبتی که قرار بوده سهم او باشد هم به من رسیده. محبت پدر و مادر و خاله و دایی و مادربزرگ و بقیه. «برای جورابهایت می مردیم»: این را خاله می گوید وقتی از بچگی من حرف می زند. آنقدر که خاطره از کودکی من هست از کودکی مجموع بقیه نوه ها نیست. خیلی عزیز بودم (هستم هنوز هم). شاید به خاطر اینکه بعد از او آمده بودم و... او دیگر نبود.
این روزها... دقیق تر بگویم این یکی دو ماه گذشته احساس می کنم چقدر لازم دارم که یک برادر بزرگتر داشته باشم. چقدر خوب است که یکی باشد که بتوانی برایش درددل کنی و با او به همه مشکلاتت بخندی. چقدر خوب است که یکی باشد که برایت غیرت بزند. برای «خواهر کوچکتر»ش. من نداشتم... و حالا اعتراف می کنم که بعضی وقتها به همین غیرت زدن برادرم برای خواهر کوچکترم حسادت کرده ام. مثلا وقتی که می خواستیم با اتوبوس برویم اصفهان و برادرم تشخیص داد که خواهرم باید جایش را عوض کند و برود ردیف عقبی بنشیند تا در میدان دید راننده نباشد.
اینقدر داشتن برادر بزرگتر برایم آرزو شده بود که به اولین (و البته تنها) کسی که می شد که فکر کنم برادر بزرگم است دل بستم. بزرگتر نیست از من. اما خیلی بیشتر از من تجربه زندگی دارد. خیلی قوی است و می تواند همه چیز را از بیرون ببیند. درست روزی که می خواستم بروم و به او بگویم که می شود بشوی برادر بزرگتر من؛ می شود بشوی «حامد» ... فهمیدم که دارد از این شهر می رود. نگفتم. نخواهم گفت هم حتی. ترجیح می دهم اصلا داشتن برادر بزرگتر را تجربه نکنم تا اینکه بخواهم روزی او را از دست بدهم. 

۱۳۹۳ آبان ۲, جمعه

زنده باد دنیای مصرف گرایی

دیروز توی تراموا به دستکشم نگاه کردم. سر انگشتانش سفید شده بود. کهنه شده بود. اول فکر کردم که باید بروم یک دستکش جدید بخرم. بعد یادم آمد که چند سال است که این دستکش را دستم می کنم. چندین سال. شش سال مثلا. روزی را یادم آمد که این را خریده بودم. با بچه ها قرار بود برویم توچال برف بازی. بعد... بارهای بعد و همه آدمها و خاطرات و... جاهایی که توی آنها یکی از پیکسل های سیاه دستکش جا مانده. به این فکر کردم که من یک چیزی را که بیش از یک مدتی داشته باشم دیگر نمی توانم بگذارم کنار. این دستکش را هم. غیر از اسیر گرافیک و عدد... اسیر خاطراتم هم هستم. خوب است که دنیای مصرف گرایی نمی گذارد که اشیا جزئی از خاطرات آدم بشوند. اما حالا که این یکی شده... اشکال دارد که دستکش های آدم سر انگشتانش سفید باشد؟

۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

تکرار تاریخ

دیروز داشتم دنبال یک دفتر می گشتم برای نت برداری. با وجود اینکه به قول همسر من هر جا یک دفتر مناسب ببینم می خرم و صد تا دفتر استفاده نشده دارم، اما چون او توی اتاق، خواب بود مجبور شدم توی کتابخانه بگردم دنبال یک دفتر نو. بین دفترهای قدیمی ام یکی پیدا کردم. دفتر «نشریه». فکر کنم برای شروع دومین سال فعالیتش درست کرده بودم برای همه اعضای تحریریه؛ با لوگوی نشریه روی جلدش. مال خودم پر شده بود. این یکی که خالی بود مال همسر بود که داده بود به من. نمی دانستم تویش چه نوشته ام. چند صفحه اولش پر بود از خاطرات روزهای اولم در فرانسه. باور اینکه اینقدر حس بد داشته بودم سخت بود. حتی خواندن آنها بعد از چهار سال و نیم هم همینطور. خیلی سخت. باورم نمی شد که این همه سختی گذشته بود. یک جمله جالب تویش نوشته بودم. اینکه: دارم وابستگی هایم را یکی یکی می گذارم کنار و آخرین و سخت ترینشان ... «نشریه». حالا دارم همان دفترِ نشریه را استفاده می کنم برای کاری که تویش، عنوان من« سردبیر» است. شبیه به عنوان کاریم توی نشریه.  این برای من، یعنی روزی هم خواهد رسید که باید وابستگی ام  به این موجود تازه متولد شده را بگذارم کنار و بروم یک جای دیگر و یک چیزهایی را از نو شروع کنم. این برای من، یعنی اینکه یک دوره جدید در زندگیم شروع شده. دوره ای که امیدوارم حتی اگر به اندازه دوره قبلی قرار است سخت باشد، به آن اندازه، تلخی بر جای نگذارد.

۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

مسابقه هوش یا چه چیز غیر معمولی در این عکس وجود دارد؟


عکس بالا را با دقت نگاه کنید.
نقطه قهوه ای رنگی که در وسط تصویر می بینید موجودی است به نام مونبار. مونبار عروسک کلاس رهاست در مدرسه. همه فعالیت ها و برنامه ها و داستان ها بر محوریت او شکل می گیرد. مونبار هر آخر هفته مهمان خانه یکی از بچه ها می شود و باید تعطیلات جذابی را بگذارد تا معلم بتواند با روایت داستانش در طول هفته بعد برای بچه ها، دایره لغاتشان را گسترده تر کند.

آن کسی که می بینید مونبار را بغل کرده منم. یک دانشجوی دکترای طراحی شهری در فرانسه و فارغ التحصیل از بهترین دانشکده معماری ایران. آن چیز سیاه رنگی که دستم است یک دوربین نیکون نسبتا حرفه ای است.

اینجایی هم که می بینید میدان استانیسلاس است در نانسی. یکی از بهترین میدان های فرانسه. غیر از زیبایی خود میدان، در وسطش یک کار لند آرت اجرا شده. کاری که جزئیاتش می تواند یک معمار را ساعت ها سرگرم کند.

حالا یک سوال: فکر می کنید من دارم از چه چیزی عکس می گیرم؟ از ساختمان های اطراف میدان؟ از مجسمه ها و طلاکاریها؟ از لند آرت وسط؟ از جزئیات محوطه سازی؟ ... متاسفم. هیچکدام. من دارم سعی می کنم از رهای چموشِ دوربین گریز عکس بگیرم برای اینکه بتوانم دفترچه فعالیت مونبار را پر کنم. پس چرا مونبار را من بغل کرده ام؟ برای اینکه رها حاضر نیست خودش را سوژه عکاسی من بکند و می داند که اگر مونبار نباشد عکسهایم به درد تکلیف آخر هفته ام نمی خورد.
من با تلاش خیلی زیاد مونبار را سرگرم کردم این آخر هفته. سعی کردم فعالیت هایی که انجام می دهیم با کارهایی که بقیه بچه ها کرده اند متفاوت باشد. سعی کردم به اندازه کافی مطلب جدید داشته باشم برای نوشتن.

یکشنبه شب، یک بحث خیلی جالب معمارانه داشتیم با همسر. من به بزرگترین و جذاب ترین تئوری شخصی خودم در باره روح مکان، هویت و رابطه منظر با ناظر رسیدم. حالا فکر می کنید نتیجه این بحث ها چه شد؟ یک مقاله؟ بخشی از یک کتاب؟ یک پست در یک وبلاگ تخصصی؟ نه... اشتباه می کنید. نتیجه این شد:


دفترچه مونبار پر از فعالیت های متنوع و کلی داستان برای معلمش که بتواند یک هفته دو گروه سی نفری شاگردانش را سرگرم کند.

سال دوم لیسانس که بودم یک استادی داشتیم که می گفت: وقت گذاشتن روی دانشجوهای دختر حماقت است؛ خیلی خوب کار می کنند اما ... وقتی که به سن بازدهی می رسند ازدواج می کنند و می روند دنبال شوهر و بچه. آن موقع به حرفش خندیدم اما الان...

حداقل فایده معماری خواندنم این بود که صفحه ما به نسبت بقیه عکسهای بهتر و کمپوزیسیون متعادل تری داشت! آدم باید همیشه نیمه پر لیوان را ببیند.

۱۳۹۳ مهر ۲, چهارشنبه

بهشتِ روی زمین

آدمها همانقدر که لازم دارند یک چیزی باشد که ببردشان توی عالم رویا، توی آسمانها، یک چیزی هم لازم دارند که به زمین وصلشان کند. بعضی وقتها آن چیزی که آدم را به زمین وصل کند خیلی بیشتر می تواند کمکش کند تا چیزی که ببردش توی آسمان. من خیلی چیزها داشتم که ببرد توی آسمان. اما... چیزی که وصلم کند به زمین کم داشتم. از همسر خواستم فرش اتاق خانه پدری ام را بیاورد برایم؛ فرشی که رویش دراز کشیده ام و پسر شجاع را تماشا کرده ام؛ فرشی که رویش لوحه های اول دبستانم را نوشته ام؛ فرشی که رویش اولین رمانهایم را خوانده ام؛ فرشی که رویش برای کنکور تست زده ام؛ فرشی که رویش ماکت های لیسانسم را ساخته ام؛ فرشی که رویش شب تا صبح اس ام بازی کرده ام؛ فرشی که رویش موفقیت آمیز ترین پروژه کاریم را همراه با بهترین دوستانم بسته ام؛ فرشی که رویش سفره عقدم را چیده ام؛ فرشی که کودکیم، نوجوانیم، جوانیم، خنده ها و گریه هایم، عاشق شدنم و همه خاطرات تلخ و شیرین دیگرم را دیده و شنیده. حتی از چهار دست و پا رفتن رها هم رویش عکس دارم. حالا این فرش توی خانه ماست. احساس می کنم با آمدنش به زمین وصلم کرده. احساس می کنم «لنگر» انداخه تهام. دیشب اولین داستان بلند زندگیم را روی همین فرش تمامی کردم. حالا دارم به چیزهایی فکر می کنم که فرشم قرار است از این به بعد ببیند. به خاطر فرشم هم که شده باید یاد بگیرم خوشبخت زندگی کنم. چیزی که شبیه بهشت است باید در بهشت باشد.



۱۳۹۳ مرداد ۱۴, سه‌شنبه

ترجیح

میلان کوندرا توی یکی از کتابهایش (فکر کنم جاودانگی) داستان مادر و دو فرزندش را تعریف می کند؛ مادری که مجبور است بین آنها یکی را انتخاب کند. بعد هم نتیجه می گیرد که اگر یکی را به یکی دیگر ترجیح دادی یعنی دومی را اصلا دوست نداری. سالهاست که توی ذهنم با حرفش می جنگیدم. یعنی سالها بود. تا زمانی که خواهرم یک ماه و نیم نامزدیش را عقب نینداخت تا رها به دنیا بیاید و من بتوانم بروم ایران و در مراسم شرکت کنم. من وقتی دامادمان را برای اولین بار دیدم مادرم را «مامان» صدا می کرد و موقع سلام و خداحافظی او را می بوسید. یک جای خالی ماند توی قلبم. فکر کردم که خواهرم حتما او را به من ترجیح داده. کوندرای ذهنم می گفت اصلا تو را دوست نداشته که حاضر شود به خاطر تو صبر کند. حالا هم همه خانواده دارند می آیند پیش ما. به جز همان خواهرم که به خاطر شوهرش مانده. دوباره کوندرای مغزم بیدار شده. حالا اما فکر می کنم که آدمها وقتی مجبور به انتخاب می شوند، بین دو تا آدمِ دیگر انتخاب نمی کنند؛ بین خودشان و آنها انتخاب می کنند. یعنی فکر می کنند که انتخاب کدامیک در نهایت به نفع خودشان است؛ کدام انتخاب عاقلانه است؛ کدامیک به خودشان آرامش می دهد و خودشان را خوشحال می کند. با این حساب می توان یک آدم را به اندازه تمام دنیا دوست داشت اما یک وقتهایی آدمهای خیلی کم اهمیت تر را به او ترجیح داد. می توان «ترجیح داد» بدون اینکه در «دوست داشتن» خللی وارد شود. اینکه آدمها خودشان را از همه بیشتر دوست داشته باشند خیلی قابل درک است. خیلی. همه همینطورند. پس آقای کوندرا... مطمئنم که این یک جا را اشتباه کرده ای. خوشحالم که بعد از ده سال وقتی یکی کسی را به من ترجیح داد دیگر به دوست داشتنش شک نمی کنم.

پی نوشت: حالا هم یک جای قلبم از نیامدن خواهرم خالیست...

۱۳۹۳ خرداد ۱۹, دوشنبه

هیچ راهی دور نیست

«هیچ راهی دور نیست» جزو تاثیر گذارترین کتابهاییست که من در زندگیم خوانده ام. همانطور که فروزن جزو تاثیر گذارترین فیلم هاییست که در زندگیم دیده ام. متن کتاب را اینجا می گذارم شاید برای شما هم تاثیر گذار باشد. اگر دوست داشتید می توانید فایل صوتی اش را هم با صدای خودم بشنوید. (بخش اول؛ بخش دوم)


هيچ راهي دور نيست در قلب يك مرغ عشق آغاز ميشود تا آدمي به جستجوي حقايقي برخيزد كه همواره مي شناخته است. حقايقي در باره دوستي عشق و زندگي در اين سياره. اين سفر آموزشي ميتواند شما را به هر جا كه مي خواهيد ببرد.آنان كه با "جاناتان مرغ دريايي" اثر همين نويسنده (ریچارد باخ) سفر كرده اند انديشه هايي در اين كتاب مي يابند كه در آنها سهيم خواهند شد.
و براي آن نوع دوستي كه به زمان و مكان وابسته نباشد اين ارتباطي بسيار دوست داشتني است.

متن كتاب:
ري عزيزم! متشكرم كه مرا به جشن تولد دعوت كردي! خانه تو هزاران فرسنگ از خانه من فاصله دارد ومن تنها براي بهترين دليل سفر مي كنم: جشني كه به مناسبت تولد"ري" برگزار مي شود و من مشتاقم كه نزد تو باشم. 
من سفر را در قلب مرغ عشقي آغاز كردم كه من و تو سال ها قبل با او ملاقات كرده بوديم. او مانند هميشه رفتاری بسيار دوستانه داشت و هنگامي كه به او گفتم كه "ري" كوچولو دارد بزرگ مي شود و من دارم به جشن تولد او مي روم پاك گيج شده بود. ما مدت طولاني در سكوت پرواز كرديم و سرانجام او گفت: "من از آنچه تو مي گويي چيز زيادي نمي فهمم اما آنچه كه اصلا نمي فهمم اين است كه تو داري به جشن مي روي."
" البته كه من به جشن مي روم. چه چيز دشواري در درك اين موضوع وجود دارد؟"
او آرام بود و وقتي كه ما به خانه جغد رسيديم گفت:" آيا فرسنگ ها فاصله مي توانند ما را حقيقتا از دوستانمان جدا كنند؟ اگر تو بخواهي كه با ري باشي آيا هم اكنون نزد او نيستي؟ "
"ري كوچولو دارد بزرگ مي شود و من دارم با هديه اي به جشن تولد او مي روم."هنگامي كه اين مطلب را به جغد مي گفتم پس از گفتگو با مرغ عشق كلمه مي روم بنظرم عجيب مي آمد اما براي اينكه جغد حرف مرا بفهمد اين را گفته بودم. او هم مدت طولاني با من پرواز كرد بي آنكه سخني بگويد. ‌‌البته اين سكوت دو ستانه بود اما هنگامي كه مرا به سلامت به آشيانه عقاب رسانيد گفت: " من از آنچه كه تو مي گويي چيز زيادي نمي فهمم اما آنچه كمتر از همه مي فهمم اين است كه تو دوستت را كوچك خطاب مي كني."
گفتم: " بي شك او كوچك است چون هنوز بزرگ نشده و رشد نكرده است. چه چيز دشواري در درك اين مطلب هست؟ "
جغد با چشمان كهر بايي ژرفش به من نگاه كرد لبخند زد و گفت : " در اين باره فكر كن.
"ري كوچولو دارد بزرگ مي شود و من دارم براي شركت در جشن تولد او با هديه اي به نزدش مي روم. اين حرف را به عقاب گفتم؛ اما وقتي حرف مي زدم حالا پس از گفتگو با مرغ عشق و جغد كلمات مي روم و كوچك به نظرم عجيب مي آمدند. ولي چاره اي نبود براي اينكه عقاب حرفم را بفهمد ناچار بودم اينطور بگويم. ما با هم بر فراز كوهسار ها پرواز كرديم و فراتر از باد هاي كوهستان اوج گرفتيم. سرانجام او گفت:" من چيز زيادي از آنچه تو مي گويي نمي فهمم اما آنچه از همه كمتر مي فهمم کلمه تولد است."
" البته منظورم تولد است. ما قصد داريم لحظه تولد او را جشن بگيريم. لحظه اي كه ري در آن زندگي آغاز كرده و پيش از آن نبوده است. چه چيز دشواري در درك اين مطلب هست؟"
عقاب بال هايش را بر هم زد و به سمت زمين فرود آمد. هنگامي كه بر شنزار صاف صحرا نشست پرسيد: "زماني پيش از آغاز زندگي ري؟ تو گمان نمي كني كه زندگي ري پيش از آغاز زمان آغاز شده است؟ "
ري كوچولو دارد بزرگ مي شود و من با هديه اي براي حضور در جشن تولد او مي روم. هنگامي كه اين جمله را به باز مي گفتم كلمات مي روم كوچك و تولد به نظرم عجيب مي آمدند. پس از گفتگوهايي كه با مرغ عشق جغد و عقاب داشتم اين كلمات غريب بودند اما ناچار بودم چون مي خواستم باز حرف مرا بفهمد. صحرا تا دور دست ها گسترده بود و ما پرواز مي كرديم. سرانجام باز گفت: "مي داني من چيز زيادي از حرف هاي تو نمي فهمم اما آنچه اصلا نمي فهمم بزرگ شدن است."
"مسلما او بزرگ مي شود چيزي نمانده كه ري بالغ شود و سال آينده او ديگر بچه نخواهد بود. چرا درك اين مطلب اين اندازه دشوار است؟"
باز بالاخره در ساحلي فرود آمد و گفت: "سال آينده او ديگر بچه نخواهد بود؟ اما اين به معناي رشد كردن و بزرگ شدن نيست!" و بعد به هوا بر خاست و دور شد.
من مي دانستم كه مرغ دريايي خيلي خردمند است. وقتي با او پرواز مي كردم خيلي فكر كردم تا كلماتي را انتخاب كنم كه وقتي حرف مي زنم او بفهمد كه من چيزهاي زيادي آموخته ام. سرانجام گفتم: "چرا با من همراهي مي كني تا به ديدار ري بروم در حالي كه مي داني من هم اكنون نزد او هستم ؟"
مرغ در يايي درياها را پشت سر گذاشت و از تپه ها و خيابان ها گذر كرد تا اينكه سرانجام آرام روي پشت بام خانه تو فرود آمد و گفت: "زيرا براي تو مهم ترين چيز اين است كه حقيقت را بداني وقتي حقيقت را دانستي هنگامي كه حقيقتا آن را فهميدي آن وقت مي تواني آن را از راه هاي ساده تري به ديگران نشان دهي؛ با كمك پرنده ها انسان ها يا ماشين ها. اما به خاطر داشته باش كه اگر حقيقت دانسته نشود و شناخته نشود باز هم همواره حقيقت است". آنگاه مرغ دريايي پرواز كرد و رفت.
حالا وقت آن رسيده كه تو هديه ات را باز كني. هداياي بلورين يا فلزي زود كهنه و ساييده مي شوند؛ اما من هديه بهتري برايت دارم.اين يك حلقه است كه مي تواني به انگشت كني. اين حلقه با نور خاصي مي درخشد و هيچ كس نمي تواند آن را از تو بگيرد. هيچ كس نمي تواند آن را نابود كند. تو تنها كسي هستي دراين جهان كه مي تواني حلقه اي را كه امروز به تو مي دهم ببيني؛ همانطور كه وقتي به من تعلق داشت تنها من مي توانستم آن را ببينم. حلقه تو اقتدار جديدي به تو مي دهد. هر وقت آن را به انگشت كني مي تواني خود را بر بال همه پرندگان بنشاني؛ مي تواني از درون چشمان طلايي آنان را ببيني؛ مي تواني باد را لمس كني كه بر چهره مخملين آنها مي وزد؛ مي تواني لذت فرا رفتن ازدنيا و دلواپسي هاي آن را بچشي؛ مي تواني تا هر وقت كه بخواهي در آسمان بماني؛ تا نيمه شب يا تا هنگام طلوع خورشيد و وقتي احساس كردي كه دوست داري دوباره به زمين برگردي، پرسش هايت پاسخ خود را يا فته اند و نگراني هايت از بين رفته اند.مانند هر چيزي كه نتواند با دست لمس شود و يا با چشم ديده شود هديه تو نيز هر بيشتر از آن استفاده كني بيشتر رشد مي كند و قوي تر مي شود. اوايل بايد فقط وقتي كه زير آسمان هستي از آن استفاده كني و به پرندگانی بنگري كه با آن پرواز مي كني؛ اما بعدا اگر خوب از آن استفاده كرده باشي مي تواني با پرندگان پرواز كني بي آنكه آنها را ببيني و سرانجام در خواهي يافت براي اينكه بتواني تنها بر فراز آرامش ابرها پرواز كني ديگر نه به حلقه نياز داري و نه به پرنده. هنگامي كه آن روز فرا رسد تو بايد هديه ات را به كسي بدهي كه مي داني كه از آن خوب استفاده خواهد كرد. كسي كه باور دارد كه تنها چيزهايي اهميت دارند كه از حقيقت و شادي ساخته شده اند و نه ازآهن و شيشه.
" ري "! اين آخرين سالروزي است كه من با تو هستم
مناسبت و جشني ويژه كه مي توانم آنچه را از دوستانمان پرندگان آموخته ام به تو بياموزم.
من نمي توانم به نزد تو بيايم
چون اكنون نزد تو هستم
تو كوچك نيستيچون رشد كرده اي
 و در گذر زندگي ها يبيشمار بازي كرده اي
مثل همه ما
فقط براي شادي زندگي كردن
و براي سرگرمي زندگي كردن.
تو سالروز تولد نداري
چون هميشه زنده بوده ايتو هرگز متولد نشده اي
و تو هرگز نخواهي مرد.
تو فرزند انسان هايي كه آنها را پدر و مادر مي نامي نيستی
تو شريك ماجراجويي هستي
در سفري درخشان
براي ادراك آنچه هست
هر هديه اي از جانب يك دوست
آرزويي براي شادماني تو ست
و اين حلقه نيز چنين هديه اي است
پرواز كن
آزاد و شادمان
بر فراز تولد ها از ميان هستي ها تا ابدالابد
و ما مي توانيم اكنون و هر زمان كه بخواهيم باهم ديدار كنيم
در ميان جشني كه هرگز پايان نمي پذيرد. 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۳۰, سه‌شنبه

ایمان

1- آن روزها که بیشتر به آسمان نزدیک بودم و کمتر به زمین چسبیده، شنیدم که یک نفر گفت اینکه خدا گفته کُل یوم هُوَ فی شان یعنی اینکه او دنیا را هر روز از نو خلق می کند و توی دنیایی که هر روز از نو خلق می شود کمترین کاری که ما می توانیم انجام دهیم این است که هر روز نو شویم.

2- با یک نفر آشنا شده ام که اعتقاد ندارد موسایی بوده باشد که بتواند با عصایش رودخانه را بشکافد اما ایمان دارد که توی هر لحظه ممکن است سرنوشت آدم کلا عوض شود.

3- این را می گذارم اینجا برای کسانی که مثل من برای گردگیری روحشان از روزمرگی به دعا پناه می برند:

دعای هفتم صحیفه سجادیه
وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِذَا عَرَضَتْ لَهُ مُهِمَّةٌ أَوْ نَزَلَتْ بِهِ، مُلِمَّةٌ وَ عِنْدَ الْكَرْبِ
يَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَكَارِهِ، وَ يَا مَنْ يَفْثَأُ بِهِ حَدُّ الشَّدَائِدِ، وَ يَا مَنْ يُلْتَمَسُ مِنْهُ الْمَخْرَجُ إِلَى رَوْحِ الْفَرَجِ. ذَلَّتْ لِقُدْرَتِكَ الصِّعَابُ، وَ تَسَبَّبَتْ بِلُطْفِكَ الْأَسْبَابُ، وَ جَرَى بِقُدرَتِكَ الْقَضَاءُ، وَ مَضَتْ عَلَى إِرَادَتِكَ الْأَشْيَاءُ. فَهِيَ بِمَشِيَّتِكَ دُونَ قَوْلِكَ مُؤْتَمِرَةٌ، وَ بِإِرَادَتِكَ دُونَ نَهْيِكَ مُنْزَجِرَةٌ. أَنْتَ الْمَدْعُوُّ لِلْمُهِمَّاتِ، وَ أَنْتَ الْمَفْزَعُ فِي الْمُلِمَّاتِ، لَا يَنْدَفِعُ مِنْهَا إِلَّا مَا دَفَعْتَ، وَ لَا يَنْكَشِفُ مِنْهَا إِلَّا مَا كَشَفْتَ وَ قَدْ نَزَلَ بِي يَا رَبِّ مَا قَدْ تَكَأَّدَنِي ثِقْلُهُ، وَ أَلَمَّ بِي مَا قَدْ بَهَظَنِي حَمْلُهُ. وَ بِقُدْرَتِكَ أَوْرَدْتَهُ عَلَيَّ وَ بِسُلْطَانِكَ وَجَّهْتَهُ إِلَيَّ. فَلَا مُصْدِرَ لِمَا أَوْرَدْتَ، وَ لَا صَارِفَ لِمَا وَجَّهْتَ، وَ لَا فَاتِحَ لِمَا أَغْلَقْتَ، وَ لَا مُغْلِقَ لِمَا فَتَحْتَ، وَ لَا مُيَسِّرَ لِمَا عَسَّرْتَ، وَ لَا نَاصِرَ لِمَنْ خَذَلْتَ. فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ افْتَحْ لِي يَا رَبِّ بَابَ الْفَرَجِ بِطَوْلِكَ، وَ اكْسِرْ عَنِّي سُلْطَانَ الْهَمِّ بِحَوْلِكَ، وَ أَنِلْنِي حُسْنَ النَّظَرِ فِيمَا شَكَوْتُ، وَ أَذِقْنِي حَلَاوَةَ الصُّنْعِ فِيمَا سَأَلْتُ، وَ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ فَرَجاً هَنِيئاً، وَ اجْعَلْ لِي مِنْ عِنْدِكَ مَخْرَجاً وَحِيّاً. وَ لَا تَشْغَلْنِي بِالِاهْتِمَامِ عَنْ تَعَاهُدِ فُرُوضِكَ، وَ اسْتِعْمَالِ سُنَّتِكَ. فَقَدْ ضِقْتُ لِمَا نَزَلَ بِي يَا رَبِّ ذَرْعاً، وَ امْتَلَأْتُ بِحَمْلِ مَا حَدَثَ عَلَيَّ هَمّاً، وَ أَنْتَ الْقَادِرُ عَلَى كَشْفِ مَا مُنِيتُ بِهِ، وَ دَفْعِ مَا وَقَعْتُ فِيهِ، فَافْعَلْ بِي ذَلِكَ وَ إِنْ لَمْ أَسْتَوْجِبْهُ مِنْكَ، يَا ذَا الْعَرْشِ الْعَظِيمِ.

نيايش امام سجاد در كارهاي مهم یا در زمان غم و اندوه
اي آنكه گرهِ كارهاي فرو بسته به سر انگشت تو گشوده مي‌شود و اي آن كه سختيِ دشواري‌ها با تو آسان مي‌گردد و اي آن كه راه گريز به سوي رهايي و آسودگي را از تو بايد خواست.
سختي‌ها به قدرت تو به نرمي گرايند و به لطف تو اسباب كارها فراهم آيند. فرمانِ الهي به نيروي تو به انجام رسد و چيزها به اراده‌ي تو موجود شوند.
خواستِ تو را، بي آن كه بگويي، فرمان برند و از آنچه خواستِ تو نيست، بي آن كه بگويي، رو بگردانند.
تويي آن كه در كارهاي مهم بخوانندش و در ناگواري‌ها بدو پناه برند. هيچ بلايي از ما برنگردد مگر تو آن بلا را بگرداني و هيچ اندوهي بر طرف نشود مگر تو آن را از دل براني.
اي پروردگار من، اينك بلايي بر سرم فرود آمده كه سنگيني‌اش مرا به زانو درآورده است و به دردي گرفتار آمده‌ام كه با آن مدارا نتوانم كرد.
اين همه را تو به نيروي خويش بر من وارد آورده‌اي و به سوي من روان كرده‌اي.
آنچه تو بر من وارد آورده‌اي، هيچ كس باز نَبَرد و آنچه تو به سوي من روان كرده‌اي، هيچ كس برنگرداند. دري را كه تو بسته باشي كَس نگشايد و دري را كه تو گشوده باشي، كَس نتواند بست. آن كار را كه تو دشوار كني، هيچ كس آسان نكند و آن كس را كه تو خوار گرداني، كسي مدد نرساند.
پس بر محمد و خاندانش درود فرست. اي پروردگار من، به احسانِ خويش دَرِ آسايش به روي من بگشا و به نيروي خود، سختيِ اندوهم را درهم شكن و در آنچه زبان شكايت بدان گشوده‌ام، به نيكي بنگر و مرا در آنچه از تو خواسته‌ام، شيرينيِ استجابت بچشان و از پيشِ خود، رحمت و گشايشي دلخواه به من ده و راه بيرون شدن از اين گرفتاري را پيش پايم نِه و مرا به سبب گرفتاري، از انجام دادنِ واجبات و پيروي آيين خود بازمدار.
اي پروردگارِ من، از آنچه بر سرم آمده، دلتنگ و بي‌طاقتم و جانم از آن اندوه كه نصيب من گرديده، آكنده است؛ و اين در حالي است كه تنها تو مي‌تواني آن اندوه را از ميان برداري و آنچه را بدان گرفتار آمده‌ام دور كني. پس با من چنين كن، اگر چه شايسته‌ي آن نباشم، اي صاحب عرش بزرگ.

4- این روزها مدام به اینکه آیا واقعا ایمان دارم یا نه شک می کنم.

۱۳۹۲ دی ۲۹, یکشنبه

دهلیز

وقتی برادرم هفت ساله شد مادرم یک راننده سرویس پیدا کرد که هر دو تایمان را ببرد مدرسه و برگرداند. اسمش علی آقا بود و یک پیکان استیشن کرم رنگ داشت. از مدرسه ما و مدرسه برادرم ده دوازده  تا بچه که خانه هایشان توی یک محدوده بود با او می رفتند خانه. اول می رفت دنبال پسرها. بعد می آمد دم در حیاط مدرسه ما و داد می زد مینااااا، مرجاااااان، حمیرااااااااااا... مسیر خانه تا مدرسه و بالعکس توی ماشین او خیلی لذت بخش بود. پسرها ماشین های خارجی را می شمردند؛ تویوتا و میتسوبیشی و پاترول. به کوچه پس کوچه های محله امان که می رسیدیم فرهاد و علیرضا از ماشین پیاده می شدند و با علی آقا مسابقه می دادند. برنامه هر روزشان بود. فرهاد همیشه می گفت که ای کاش مدرسه ها یک روز باز بود و یک روز تعطیل؛ آن روزی که باز بود هم می شد «بین التعطیلین». کلمه سختی بود برای درست ادا کردن در آن سن و سال. فکر کنم بیش از آنکه دلش بخواهد مدرسه ها تعطیل باشد از اینکه جلوی بقیه بچه ها با گفتن این کلمه بزرگ به نظر بیاید لذت می برد. مینا یک بار وسط سال تحصیلی رفت مسافرتِ خارج. دبی یا عربستان. یادم نیست. اما بعد که آمد همه امان را دعوت کرد خانه اشان. برایمان شکلات سوغاتی آورده بود. شکلات خارجی برای آن روزها خیلی لوکس و رویایی بود و چیزی نبود که بشود به آسانی فراموشش کرد. کسری خیلی چاق بود. یک بار  نیمکت های چوبی عقب ماشین علی آقا به خاطر سنگینی او شکسته بودند. حمیرا و برادرش حبیب تابستان سال آخر تصادف کردند. تصادف خیلی شدید. دو نفر از سرنشینان ماشین مرده بودند و حبیب به شدت آسیب دیده بود. یک بار رفتیم خانه اشان برای عیادت. نمی توانست از تختش بلند شود با اینکه یکی دو ماه از تصادف گذشته بود. همه امان با چشمان قرمز از خانه اشان آمدیم بیرون.
علی آقا... خیلی مهربان بود. روزهای آخر سال تحصیلی از بستنی فروشی کنار خانه حمیرا برایمان بستنی می خرید و همیشه توی همه بازی ها و رویاهایمان شریک می شد. تکیه کلامش این بود: «بفرمایین و بشینین و بتمرگین هر سه تا یه معنی می دن...». روزی چند بار این جمله را تکرار می کرد. این روزها خیلی به این جمله فکر می کنم. خیلی یادش می افتم. برای منی که جزو آن دسته آدمهایی هستم که یادشان نمی آید دیروز ناهار چه خورده اند این موضوع بیش از حد عجیب است.
***
چند وقت پیش صفحه نسرین ستوده به نقل از سایت سپیده دم یک چیزی نوشته بود راجع به اینکه باید مجازات اعدام برداشته شود. یادم نیست چرا ولی نوشته اش خیلی عصبانی ام کرد. یک پست خیلی تند و تیز هم نوشتم راجع به اینکه چرا فکر می کنم بعضی ها فقط باید با اعدام مجازات شوند. چند ساعت بعد پست را برداشتم از روی وبلاگم. احساس می کردم اگر یک کلرودیازپوکساید بخورم دیگر نظرم به آن قطعییتی که نوشته ام نیست. 
امروز فیلم دهلیز را دیدم. با اینکه با سردرد و چشمان قرمز از پای تلویزیون بلند شدم خیلی خوشحالم که تا آخر تحملش کردم. فکر می کنم که اگر بخواهیم کاری کنیم که آدمها در برابر اعدام باگذشت تر باشند راهش ساخته شدن ده تا فیلم شبیه این است. اولین بار بعد از دیدن سریال زیر تیغ شک کردم که آدمی باشم که اگر در موقعیتش قرار بگیرم بتوانم تقاضای قصاص کنم برای کسی. حالا مطمئنم که از خون خودم خیلی راحت می توانم بگذرم؛ ولی هنوز یکی دو نفر هستند که از دستش دادنشان سنگم می کند. دو سه تا فیلم دیگر که ببینم شاید احتمال این سنگ شدن به صفر برسد. آدمهایی که از من سخت تر هستند به جای دو سه تا شاید ده بیست تا فیلم و سریال برایشان لازم باشد اما... روش فرهنگی خیلی بهتر است از راه انداختن کمپین و جمع کردن امضا. مثل چیزی که برای اهدای اعضا اتفاق افتاد. ده سال پیش هیچ کس حاضر نبود اجازه دهد نفس عزیزش با امضای او قطع شود. حالا... اگر کسی موقعیتش را داشته باشد اما امضا نکند عجیب است. اینقدر دیده ایم که چطور می شود زندگی یک آدم بعد از مرگش ادامه پیدا کند که همه امان ته دلمان دوست داریم اگر روزی قرار باشد بمیریم مرگمان به دیگران زندگی بدهد.
بعضی ها اینقدر کارشان جنایت بار است که فقط اعدام می تواند مجازاتش باشد. اما جاهایی که جنایت فجیعی در کار نیست می شود گذشت کرد. مخصوصا اگر بتوانیم خودمان را بگذاریم جای طرف مقابل. داستان تنها جایی است که آدم در آن می تواند جای چند نفر زندگی کند. شاید داستان ها بتوانند به آدمها یاد دهند که چطور به جای گرفتن جان یک نفر در برابر جان عزیزی که از دست داده اند، به واسطه جان او به چند انسان دیگر زندگی ببخشند.

پی نوشت:
1- من با برداشته شدن اعدام موافق نیستم؛ به چند دلیل. اول اینکه فکر می کنم که وقتی آدمی در این موقعیت قرار می گیرد که به آسانی یک نفر دیگر را از زندگی ساقط کند باید از این بترسد که به همین آسانی می شود که او هم از زندگی ساقط شود. شاید این ترس جلوی خیلی از قتل هایی که به دلیل عصبانیت شدید اتفاق می افتد بگیرد. دوم اینکه برای بعضی که جنایتکارند و به عمد و با نقشه قبلی یک انسان را با به طرز فجیعی به قتل می رسانند زندان خیلی کم است. سوم اینکه در موارد قتل های غیرعمد وقتی اولیای دم از قصاص صرفنظر کنند قاتل برمی گردد به زندگی اش قبل از آن اتفاق در حالیکه اگر مجازات حبس ابد باشد باید تا آخر عمرش توی زندان بپوسد. از نظر من این شکنجه خیلی شدیدتری است. اینکه سالها یک نفر را بین بیم و امید نگه داری خیلی بدتر است از این که در مدت زمان کوتاهی امیدش را قطع کنی. حداقلش این است که بعد از گذشتن یک مدتی آدمها راه جدیدی پیدا می کنند برای ادامه زندگیشان و بین زمین و هوا معلق نمی مانند. آخرینش هم برمی گردد به اعتقادات مذهبیم. من شخصا فکر می کنم که آدمها از 1400 سال پیش تا الان آنقدر رشد نداشته اند که بخواهیم بگوییم دستورات دینی مال 1400 سال پیش بوده. دلیلم هم این است که از جنگ های جهانی و جنایت های هیتلر هنوز زمان زیادی نمی گذرد. آدمهایی که آن روزها را دیده اند هنوز زنده اند. اینکه ما خیلی از کارهایی را که مردم آن دوران انجام می داده اند انجام نمی دهیم دلیلش این نیست که به بلوغ رسیده ایم؛ دلیلش این است که در بیشتر موارد امکانش را نداریم.
2- توصیه می کنم فیلم رستگاری در شاوشنک و زندگی زیباست را اگر ندیده اید ببینید.
3- اینکه یک سری از دستورات دینی به نظر خشن می آیند برای این است که تفسیر درستی از آنها ارائه نشده. شاید حتی فهم درستی نشده. اینکه قصاص حق است معنیش این نیست که قصاص کردن کار خوب و زیبایی است. حق است ولی زیباست که ببخشی؛ مگر آنکه بخششت برای جامعه ات عواقب بدی داشته باشد.

۱۳۹۲ آذر ۶, چهارشنبه

ده سال گذشته

ده سال پیش بود. یکی از پسرهای همدانشکده ای عاشق دوست من شد. دوست من عاشق کس دیگری بود؛ عاشق مردی که به خاطر دوستم نامزدی اش را با یکی از دخترهای فامیلشان به هم زده بود. من مامور شدم که بروم با همدانشکده ای صحبت کنم که از خر شیطان پایین بیاید و بی خیال شود. تمام یک روز بعد از ظهر با هم حرف زدیم. ظاهرا قانع شد. چند وقت بعد برای تولدم دو کتاب به من کادو داد. اولی معنویت در هنر کاندینسکی بود و دومی شیطان و دوشیزه پریم کوئیلو. اولی را هیچوقت نخواندم. از دومی هم به جز مضمون یک جمله ای در مقدمه اش* چیزی یادم نمی آید. اما جمله ای که خودش برایم اول یکی از کتاب ها نوشته بود را هنوز از حفظم. بعد از ده سال. نوشته بود:
«حقیقت گاهی در مکانهایی دور از انتظار یافت می شود.
در یک میخانه مرد مستی از آنچه به عنوان حقیقت می شناخت دفاع می کرد.
مرد مست دیگری در جواب گفت: باور داشتن پیش از حقیقت به وجود می آید.
مرد لیوان آبجویش را بالا گرفت و ادامه داد: من باور دارم که اگر این لیوان را بیندازم می شکند. برای دانستن حقیقت باید لیوان را رها کنم.
با وجود عدم رضایت میخانه چی حقیقت آشکار شد.»

نامزدی دوستم با کسی که دوستش داشت دیری نپایید. عشقشان دوامی نداشت. مرد با نامزد قبلیش ازدواج کرد. دوستم با مردی دیگر و همدانشکده ای با یکی دیگر از دوستان من. همدانشکده ای و همسرش بچه دار شدند. مهاجرت کردند. حالا پسرشان پنج سال دارد. دوستم دارد به همان کشور مهاجرت می کند. به همان شهر. می خواهد آنجا از همسرش جدا شود. ده سال گذشته اما... بازی های زندگی تمامی ندارد.

*جمله این بود:
چه در هر انسان و چه در سراسر جامعه دگرگونی های ژرف در دوره های زمانی بسیار کوتاهی رخ می دهند. درست زمانی که انتظارش را نداریم زندگی پیش روی ما مبارزه ای می نهد تا شهامت و اراده امان را برای دگرگونی بیازماید... یک هفته فرصت زیادی است تا تصمیم بگیریم سرنوشت خود را بپذیریم یا نه.

۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

بازتعریف

بار اولی که فهمیدم محرم یعنی چه، شب عاشورای هیجده سالگی بود. داشتم ماکت درست می کردم با مقواهای سبز.
الان دارم دنبال معنای مولتی فانکشنالیتی توی آنتروپولوزی می کردم. سی و دو ساله ام. شب عاشوراست و دلم می خواهد یک بار دیگر بفهمم محرم یعنی چه.

۱۳۹۲ آبان ۸, چهارشنبه

محض یادآوری

مقدمه: کریستین خواسته که یک گزارش بنویسم از یک کاری که همان اوایل تزم انجام داده بودم. مجبور شدم بروم سراغ دفترهای قدیمی ام. ته یکی اشان یک چیزی پیدا کردم که لیست خواسته ها و انتظارات من از همسر است. دو سال پیش خواسته بود برایش بنویسم. خواندنش برای خودم هم خیلی جالب بود؛ و البته خیلی خنده دار. اینجا می گذارمشان (با اندکی تلخیص) شاید آنهایی که کمتر شخصی اند به درد بقیه هم بخورد!

منشور همسری
- مرا  دوست داشته باش؛ با صمیمیت، وفاداری و احترام.
- به من اعتماد داشته باش. تا وقتی از خودم در مورد کارهایم نپرسیده ای بهترین قضاوت ممکن را انجام بده. به من خوشبین باش.
- به ارزش هایی که من با آنها بزرگ شده ام احترام بگذار.
- اگر اشتباه کردی همان موقع عذرخواهی کن حتی اگر فقط ده درصد مقصر بوده ای.
- از من یک آدم دیو بی صفت سنگدل نساز (چون نیستم!)
- در کارهای خانه مشارکت کن.
- از خانه داری و بچه داری من ایراد نگیر.
- بپذیر که زن ها از مردها توانایی جسمی کمتری دارند و در نتیجه بیشتر خسته می شوند و به استراحت بیشتری نیاز دارند.
- وقتی من مریض می شوم یا نیاز به استراحت دارم مریض و خسته نباش (لطفا!).
- برای همرنگِ جماعتِ مردها شدن در مورد رابطه امان اغراق نکن، تظاهر نکن و دروغ نگو (حداقل جلوی من).
- در موقعیت هایی که دچار شوک شده ام بغلم کن (حتی جلوی بقیه).
- فکر نکن که من با خانواده ات مشکل دارم یا برایشان احترام قائل نیستم. اگر انتقاد می کنم دلیلش این است که خودم را عضو خانواده می دادم و این حق را برای خودم قائلم. معنایش بی احترامی یا بی ادبی نیست.
- تمام حقوقی که برای خواهرانت در مقابل خانواده شوهر قائلی برای من هم در برابر خانواده ات قائل باش.
- مرا مجبور نکن کاری بکنم که نمی خواهم یا جایی بیایم که راحت نیستم (چه واقعی و چه مجازی؛ چه با زور و چه با خواهش).
- یک کاری را که وقتی خودت انجام می دهی بزرگ و مهم است وقتی من انجام می دهم بی ارزش جلوه نده.
- شک و تردید مرا تحریک نکن.
- فکر نکن تا از خانه می روی بیرون من می روم سراغ تبلتت. (!)
- برای برنامه های شخصی من به اندازه برنامه های شخصی خودت ارزش قائل شو (البته با درنظر گرفتن تفاوت ها).
- در مورد کارهای مشترکمان سعی کن در موعد مقرر کار را تمام کنی چون اگر دیر بشود من عصبی می شوم.
- مرا مسخره نکن.
- حرفی را که به آن اعتقاد نداری نزن؛ چه در دعوا و چه در غیر دعوا. از حرفهای من برداشت بد نکن.
- هر چند وقت یک بار برایم کادو بخر.
- هر دو روز یک بار وقت بگذار که با هم یک برنامه هر چند کوتاه دو نفره داشته باشیم.
- کارهایی را که می دانی اگر دیگران بدانند به من متلک می گویند یا سرکوفت می زنند انجام نده.
- مرا  دوست داشته باش؛ با صمیمیت، وفاداری و احترام.

پی نوشت: الان اگر دوباره بخواهم این لیست را بنویسم خیلی از مواردش را حذف می کنم. نه برای اینکه برآورده شده اند؛ برای اینکه فکر می کنم برای یک سری از انتظارات آدم باید خودش زمینه را فراهم کند. تا زمینه فراهم نباشد آدم به خیلی از خواسته هایش نمی رسد. 

۱۳۹۲ شهریور ۲۹, جمعه

She's hoping for a daughter

یکی بود؛ یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. یک دختری بود که منتظر تولد بچه اش بود؛ منتظر تولد دخترش. برایش کلی لباس و اسباب بازی خریده بود؛ با تخت و کمد و آویز موزیکال و پتو و بالش صورتی. یک روز که داشت لباس ها را برای بار صدم مرتب می کرد مادرش زنگ زد. گفت که یکی از فامیل های مردی که می آید توی کارهای خانه کمکش می کند دارد بچه دار می شود. گفت فقیر است؛ مرد دارد برایش سیسمونی جمع می کند. گفت نذر کرده برای سلامتی نوه اش از لباسهای او بدهد به مرد. دختر پرسید چرا از لباسهای نوه. گفت که برای بچه لباس می خرد و می فرستد. با خودش فکر کرد که همه بچه ها باید مثل شاهزاده به دنیا بیایند. فکر کرد که بچه قرار نیست معنای فقر و اختلاف طبقاتی را از همان روز اول تولد بفهمد. بین خودمان بماند اما بعد از قطع کردن تلفن رفت زیر دوش آب و بدون ترس از اینکه صدایش شنیده شود زار زار گریه کرد. یکی دو ماه بعد مادرش گفت که بچه پسر است. رفت و یک سرهمی و یک حوله و یک عروسک پسرانه خرید و داد به مادرش که بدهد به مادر پسرک. بعدتر یک بار مادرش گفت که دکتر گفته دو قلو هستند بچه ها. دختر قصه ما می خواست برود یک دست لباس دیگر هم بخرد برای بچه دوم. با خودش فکر کرد که هر چقدر هم که دوست نداشته باشد فقر را، وجود دارد و نمی شود نادیده اش گرفت. فکر کرد که شاید با پول خریدهای فانتزی او بشود برای بچه ها کارهای مهم تری کرد. پول داد بهشان. قرار بود دوقلوها وسط های بهار به دنیا بیایند. به دنیا آمدند. دکتر درست گفته بود. دوقلو بودند؛ اما یکی دختر و یکی پسر. پسرک سالم بود اما... دخترک چشمانش مشکل داشت. اول گفتند که باید تا چهار سالگی پروتز بگذارد و هر دو ماه پروتز را عوض کند تا زمانش برسد و عمل کند. بعد از یک سال گفتند که هیچوقت چشم دخترک خوب نمی شود. گفتند که همیشه نابینا می ماند. گفتنش برای دکتر آسان بود اما برای مادر دوقلوها... فقط خدا می داند که چه بر او گذشت. آنها به زور می توانستند یک بچه را اداره کنند. حالا خدا بهشان دو تا بچه داده بود و یکیشان هم مریض بود. خرج پروتز و بیمارستان و تهران آمدن زیاد بود. سخت بود؛ خیلی سخت. زن برای آینده بچه هایش نگران بود. با عقل خودش به این نتیجه رسیده بود که بچه ها با پول خوشبخت می شوند. فکر کرده بود که سرپرستی بچه هایش را بدهد به یک خانواده ثروتمند. با خودش فکر کرده بود که شاید کسی و پیدا شود که هر دو تا بچه را قبول کند و تازه بپذیرد که او را هم به عنوان کارگر توی خانه اش استخدام کند. چه خیال خامی. هیچ کس چنین شرایطی را قبول نمی کرد. همه فقط بچه سالم را می خواستند آن هم برای خودشان. دختر قصه ما دلش می خواست اینقدر پولدار بود که می توانست سرپرستی بچه ها را قبول کند. اما نبود. نمی توانست. دختر خودش را مسئول می دانست در برابر بچه ها. بچه ها همزاد دختر او بودند؛ مثل بچه خودش. از دوستانش کمک خواست. یک پول کمی جور کردند که فقط می توانست نگرانی مادر را برای چند ماه کم کند. بعدتر دکتر قبول کرد که مجانی پروتز را برایش عوض کند. بعدتر کسی پیدا شد که هزینه های بیمارستان و رفت و آمد را داد. بعدتر گفتند که بچه باید برود مهدکودک مخصوص نابینایان. یک کسانی پیدا شدند که پول مهدکودک را دادند. بعدتر دکتر گفت که نباید مدام از این خانه بروند به آن خانه. گفتند دخترک اذیت می شود؛ تا می آید به یک جا عادت کند محیط برایش عوض می شود. دختر قصه ما دلش می خواست اینقدر پول داشت که می توانست برایشان خانه بخرد. اما نمی توانست. دکتر گفت بخشی از پول را می دهد. یک پس اندازی هم خودشان دارند. اما کم است. حتی یک سوم پول خرید یک خانه هم نمی شود. دوستانش هم این بار اینقدر پول ندارند. اصلا روزگار طوری شده که دیگر کسی به این راحتی حاضر نمی شود پول بدهد. دختر قصه ما قول نداده اما... امیدی را زنده کرده که نباید بمیرد. دختر منتظر یک معجزه است. معجزه ای شبیه ... تولد یک دختر... حتی اگر چشمانش نبیند.

۱۳۹۲ مرداد ۲۶, شنبه

رویا

روی میز آتلیه نشسته بود؛ من روی سه پایه. میان زانوانش محاصره شده بودم. گفت توی همه این سالها با آدمهای زیادی بوده اما توی خلوتش فقط به من فکر کرده. باور نکردم. می فهمیدم که دارم خواب می بینم. می فهمیدم که این خواب، نتیجه افکار روزم است. عبارت «در خلوت» هم که معلوم بود از کجا می آید.
چند سال پیش هم خواب دیده بودم که داریم کنار هم راه می رویم؛ با فاصله. ناگهان یک کامیون به ما نزدیک شد. من به او نزدیک تر شدم. 
 این دو خواب و تمامی خواب های دیگری که در این ده سال دیدم از آن روز زمستانی که توی آتلیه پشت سرش ایستاده بودم و کارش را نگاه می کردم و او بدون مقدمه گفت «دوستت دارم» واقعی تر بودند.

۱۳۹۲ تیر ۳۰, یکشنبه

نعمت

دقیقا همان روز جلسه داشتیم برای سفر. همان روز. جایی نزدیک آزادی. هیچ کدام از کسانی که جلسه را هماهنگ کرده بودند نمی دانستند که قرار است چه اتفاقی بیفتد. همان روز. سی خرداد هشتاد و هشت.
جلسه قرار بود ساعت 5 شروع شود. من زودتر رفته بودم. خیلی زودتر. باید که یک پاورپوینت آماده می کردم برای جلسه. نعمت هم قرار بود بیاید. دوران سردبیریش توی نشریه داشت تمام می شد و باید می آمد تا کار را تحویل بدهد به سردبیر جدید. من مدیر مسئول نشریه بودم. توی آن چند سال او منظم ترین و بی حاشیه ترین سردبیری بود که داشتیم. اولین سردبیر نسل دومی. بر خلاف بقیه که موقع پذیرفتن مسئولیت کلی ناز می کردند و بهانه می آوردند او خیلی راحت قبول کرد. در طول دو ماه کارش هم همه وسواسهای من را در نظر گرفت. خیلی راضی بودم؛ اتفاقی که در مورد کسانی که با من کار می کنند خیلی کم پیش می آید.

وقتی کارش تمام شد درگیریها شدید شده بود. مجبور شد بماند. ما هم جلسه را تعطیل کردیم و رفتیم روی پشت بام. هر کداممان حداقل یکی دو بار قبلش رفته بودیم تا آزادی و برگشته بودیم اما آن موقع هنوز از آتش سوزی و اشک آور خبری نبود. البته یکی از بچه ها کتک خورده بود و جلوی یکی دیگر را هم گرفته بودند اما وقتی گفته بود محل کارش همانجاست گذاشته بودند برود.
حالا اما سطل های زباله شعله ور شده بودند و دود فضا را پر کرده بود. صدای بوق موتورهای گارد ویژه می آمد. مردم توی خیابان می آمدند جلو و شعار می دادند و بعد با حمله نیروهای سیاه پوش موتور سوار بر می گشتند عقب. ما از ترس زبانمان بند آمده بود. تلفن های دفتر و موبایل هایمان قطع شده بود. هیچ راه ارتباطی نداشتیم با دنیای خارج. حبس شده بودیم توی دفتر. اما طاقتمان نمی آمد برویم داخل. تمام چهار ساعت را از پشت بام طبقه چهارم به نظاره صحنه هایی ایستادیم که قبلا مشابهش را فقط توی فیلم ها دیده بودیم. وقتی به لبه پشت بام نزدیک می شدیم اشک آور بود که پرتاب می شد سمت ما. دخترها اشکشان درآمده بود؛ البته نه از اشک آور. از اتفاقات توی خیابان؛ از ترس نه؛ از ناباوری؛ از بهتی که به بغض مبدل شده بود.

درگیریها داشت شدیدتر می شد. نعمت کنار من ایستاده بود و منظره را تماشا می کرد. حرف نمی زد اصلا. محمدرضا آمد پرسید ماشینت را کجا پارک کرده ای. گفتم جلوی دفتر. گفت سوئیچ را بده تا جا به جا کنم. برد گذاشت توی کوچه پشتی. تازه برگشته بود که سربازی با باتوم یکی یکی شیشه ماشین های جلوی دفتر را خرد کرد. ماشین یکی از بچه ها هم بین آنها بود.

حوالی ساعت هشت و نیم از شدت درگیریها کم شد. گفتند بروید خانه. قرار شد نعمت و یکی دیگر از بچه ها که مسیرشان به من می خورد با من بیایند. زودتر از ما از در آمد بیرون برای سیگار کشیدن. قبل از اینکه سوار ماشین شود سیگارش را نصفه خاموش کرد.خیلی کند حرکت می کردند ماشین ها. ما حرف می زدیم اما نعمت گوش می داد فقط. هیچ نمی گفت. سکوتش و آرامشش خیلی عجیب بود برایم. زیر پل گیشا پیاده شد و رفت.

تازه از سفر برگشته بودیم که یکی از بچه ها تلفن کرد. مِن مِن می کرد پای تلفن. با اصرارِ من گفت که زنگ زده بگوید نعمت مرده. تصادف کرده. داشته اند می رفته اند برای دیدن هلال ماه رمضان که ماشینشان چپ کرده بود. من باورم نمی شد که مرگ اینقدر نزدیک باشد به اطرافیانم.

همه امان رفتیم برای مراسمش. همه بچه های نشریه. آن کسی که داشت سخنرانی می کرد توی مسجد گفت که پدرش قبل از تولد او شهید شده. گفت که مادرش اسم پدر را گذاشته روی پسر. مادر اسم پدر را گذاشته روی پسر اما... یادش نبوده که پسری که نشان خواهد داشت از پدرش، زیاد نخواهد ماند توی این دنیا. فراموش کرده بود که نعمت های این دنیا عمرشان کوتاه است و آدم ها با از دست دادن امتحان می شوند. مادر نمی دانست که ممکن است با انتخاب دوباره این اسم، یک بار دیگر تنهایی را در سرنوشت خودش رقم بزند.

هنوز هم وقتی به او فکر می کنم یاد روز سی خرداد می افتم. او برای من آن روز رفت. هر چند سه ماه بعدش هم توی این دنیا زندگی کرده بود. حالا که به آرامشِ آن روزش فکر می کنم به نظرم او همان وقت هم توی این دنیا نبود. اگر همه خاطرات هشتاد و هشت را هم فراموش کنم تصویر کسی که توی دودِ زیر پل گیشا برای همیشه خداحافظی کرد از خاطرم محو نخواهد شد.





۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه

آدمهایی که می روند...

بعضی ها هستند که در زمان حضورشان در زندگی آدم اصلا نقش مهمی نداشته اند. در واقع اصلا نبوده اند. در حد یک سلام و علیک ساده. روابطشان صرفا به خاطر علایق پیش پا افتاده مشترک بوده مثلا؛ مثل علاقه به مرغ سوخاری که باعث شده به این بهانه چند بار با هم بروند شام بخورند؛ نه چیزی بیشتر. اما بعضی از همین آدم ها یک جوری از زندگی آدم می روند که تا آخر عمرت هر چیزی که یک جوری به آن آدم ربط داشته باشد تو را به یاد او می اندازد. مثلا اگر یک تکیه کلام خاصی داشته یا یک سریالی را پیگیری می کرده یا یک غذایی را زیاد درست می کرده یا... من هم یکی از این آدمها دارم در زندگیم که خیلی خیلی بیشتر از تمام دوستانی که ده برابر عمر آشناییم با این آدم با آنها دوست بوده ام به او فکر می کنم. هر وقت آش رشته می خورم، هر وقت یک عکس یا مطلبی از گروه مجلات همشهری می بینم، هر وقت کسی در باره گودر حرف می زند، هر وقت به نوشته ای برمی خورم از زنی که در آستانه جدایی است، هر وقت چیزی از سریال فرندز می گذارند توی فیسبوک، هر وقت یادم می آید که می رفته ام فرزانگان، هر وقت با یک مشهدی حرف می زنم، هر وقت به رها می گویم که من با این کاری که داری انجام می دهی موافق نیستم و هزار هر وقتِ بی ربطِ و با ربط ِدیگر...
از صبح از فکرش نرفته ام بیرون. از وقتی رفته چند بار برایش ایمیل زده ام که آخرینش تبریک عید نوروز بود. هیچ کدام را جواب نداد؛ البته به جز یکی. می دانم که ممکن نیست بیاید و اینجا را بخواند اما... من نوشتم برای اینکه تنها کاری بود که از دستم برمی آمد. ای کاش وقتی که می شد مشترکات بیشتری پیدا کرده بودم بین خودم و او؛ شاید الان کاری بیش از فکر کردن می توانستم انجام دهم.

۱۳۹۲ خرداد ۱۵, چهارشنبه

بگو چَشم

بچه که بودیم وقتی مادرم از من یا برادرم کاری می خواست او می گفت «باشه» و بعد برمی گشت سراغ بازیش و ... هیچوقت آن کار را انجام نمی داد. من می ایستادم به بحث کردن و هزار و یک دلیل می آوردم برای اینکه چرا این کار نباید انجام شود یا چرا من الان نمی توانم این کار را انجام دهم. آخرش هم چون مادرم از دستم عصبانی می شد عذاب وجدان می گرفتم و سرم را می انداختم زیر و مثل یک بچه خوب می رفتم آن کار را با کیفیت فراتر از انتظار انجام می دادم. با این وجود برادرم همیشه «بچه حرف گوش کن» بود و من... «سرکش... با زبانی از اینجا (خانه امان) تا دروازه تهران».
آن موقع ها خیلی سعی کردم از برادرم یاد بگیرم؛ به جای اینکه بایستم به بحث کردن، بگویم چَشم و بروم سرِ کارِ خودم؛ اما... نتوانستم. حالا که بزرگ شده ام هم توی هر بحثی که پیش می آید به خودم می گویم بگو چَشم و کار خودت را بکن اما... هنوز هم نمی توانم. شما اگر می توانید، بگویید چَشم... بعضی وقتها آدمها فقط می خواهند که درک شوند. همین. واقعا نمی خواهند کاری  انجام شود. چَشم که بگویید، خودشان چند دقیقه بعد حرفشان را فراموش می کنند.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

لا تستعجلون

عاشق اینم که قرآن را باز کنم و صفحه این آیه باشد: خلق الانسان من عجل... ساوریکم آیتی فلا تستعجلون... به زودی نشانه هایم را خواهی دید. عجله نکن. زود زود درست می شود همه چیز. عجله نکن. خودم درستش می کنم. عجله نکن... عجله نکن. خودش درستش می کند. تو فقط منتظر باش.

پی نوشت: سوره انبیا آیه 37- البته معنی آیه در باره عذاب است. اما برای من همیشه هم معنای رحمت داشته و هم حال نکو در قفای فال نکویم بوده. همیشه.