‏نمایش پست‌ها با برچسب تردیدها و دغدغه ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تردیدها و دغدغه ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

«استقلال» بهتر است یا «پیروزی»؟

در فامیل ما رسم بود که دخترها استقلالی باشند و پسرها پرسپولیسی؛ از زمان دخترعمه هایم که بعضی هاشان بیست سال از من بزرگتر بودند تا زمان دخترخاله ام که بیست سال از من کوچک تر است. هیچ وقت نفهمیدم چرا اما این رسم تنها چیزی بود که از نسل های قبل به بعد انتقال پیدا کرده بود. من هم طبق رسم فامیل یک استقلالی دوآتشه بودم و مدام سر مسابقات با پسرهای فامیل کل کل می کردم.
چالش زمانی شروع شد که فهمیدم همسر استقلالی است. خیلی لوس بود که هر دو تایمان طرفدار یک تیم باشیم. دیدن بازی بی مزه می شد. اینطوری شد که من فوتبال را گذاشتم کنار. دیگر نمی شد که استقلالی باشم و او هم از موضعش عقب نشینی نمی کرد. با ازدواج کردن استقلال برایم به تاریخ پیوست؛ هم تیم استقلال و هم مفهموم مستقل بودن. تا هفته پیش که رها را برده بودم پیش دکتر اطفال. آخرش نمی دانم در چهره من چه دید اما گفت که این دارویی که می دهم یک اثر فیزیکی دارد نه شیمیایی و مانع از این نمی شود که تو یک مادر مستقل بدون نیاز به دارو باشی.
این کلمه مستقل از آن روز دارد مدام در ذهنم بالا و پایین می رفت. چرا این را گفت نمی دانم. اما ... واقعیت این است که من فقط در مورد رها این مساله را رعایت کرده بودم. اینکه بتواند گلیم خودش را بدون من از آب بیرون بکشد و اینکه به هیچ چیز وابسته نباشد. خودم اما... بی اهمیت ترین و ساده ترین وابستگی ام قرص های روزانه ای بود که بیشتر وقتها بیش از اینکه اثر فیزیولوژیکی داشته باشد اثر روانی داشتند. خودم موجود مستقلی نبودم با اینکه سعی کرده بودم یک موجودی تربیت کنم که در پنج سالگی کاملا مستقل باشد.
کریستین قبل از اینکه استاد دانشگاه بشود روزنامه نگار بوده. یک بار پرسیدم که چرا روزنامه نگاری را ول کرده و آمده در دنیای علم و تحقیق. گفت به خاطر استقلال؛ «به خاطر اینکه شغلی داشته باشم که به من این امکان را بدهد که بتوانم طلاق بگیرم.» وقتی این جمله را می گفت چشمهایش قرمز بود.
مردها تلاش می کنند. خیلی زیاد. ما زن ها هم تلاش می کنیم. اگر بیشتر نباشد حداقل به همان اندازه. آنها برای لذت و هیجان برتری و موفقیت تلاش می کنند. برای «پیروزی». ما تلاش می کنیم برای اینکه بتوانیم مستقل شویم. نه برای لذتِ «استقلال» که برای ترس از روزی که تکیه گاه همیشگی امان را از دست بدهیم و مجبور باشیم تنها از پس زندگی بربیاییم. شاید رسم درستی بود که در فامیل ما دخترها را استقلالی بار می آوردند؛ نه به خاطر تیم استقلال که به خاطر مفهوم مستقل بودن. هر چند دختر من بدون اینکه من تلاشی بکنم تحت تاثیر پدرش استقلالی خواهد شد.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

جامعه ای که سوسیالیسم دو طبقه اش کرد

نمی دانم این پست که تمام شد دکمه «انتشار» را خواهم زد یا نه. اما این را می دانم که الان فقط با نوشتن می توانم افکارم را به قول روانشناس ها «وربالیزه» کنم.
چون پدرم پزشک بود تا وقتی که خانه پدری بودم فقط چند تجربه دکتر رفتن خیلی محدود داشتم. تنها دو سه بار پیش دکترهایی که بابا معرفیشان کرده بود رفته بودم. اینجا که آمدم یک درسی شروع شد به اسم «دکتر رفتن» که البته آسان هم نبود. اوایل اصلا بلد نبودم چه باید بگویم که دکتر بفهمد چه مرگم شده. حالا بلدم حداقل کاری کنم که متوجه شود چه حسی دارم.
از یک جایی به بعد مدام با دکترها دعوایم می شد. فکر می کردم بابا نسبت به قشر پزشک سخت گیرم کرده. در سه سال گذشته سه بار دکتر رها را عوض کرده ام. برای این آخری هم از اول توضیح دادم که در چه محدوده هایی نباید پایش را بگذارد. اینقدر که وقتی برای معاینه پنج سالگی رفتیم با اینکه یک سال و نیم قبل دیده بود مرا، هنوز حرفم یادش بود.
فکر می کردم من از این مادرهایی هستم که سر بچه شان می ترسند شاید. وسواس. نمی گویم ندارم اما آدم اهل دعوایی هم نیستم. همیشه باعث تعجبم بود که چرا فقط در برابر برخوردهای قشر پزشک احساس شهروند درجه دو بودن داشته ام. احساس اینکه به اندازه کافی مودب نیستند، به اندازه کافی به آدم احترام نمی گذارند و حتی برخورد نژاد پرستانه دارند.
دیروز رازش را فهمیدم. راز در کارت سبز رنگی بود که به محض اینکه دکترها آن را توی دستگاه کارت خوان می گذارند می توانند از روی وضعیت بیمه ات حدود درامد سالیانه ات را بفهمند. خیلی های دیگر هم درآمد سالیانه ما را می دانند. شهرداری، مدرسه بچه، دانشگاه، والدین دوستان رها، صاحبخانه و آژانس مسکن، همسایه ها، سوپر پایین خانه، حتی داروخانه ای که از آن دارو می خرم. اما همه آنها می دانند که ما کار می کنیم... فقط الان در شرایط «زندگی دانشجویی» هستیم... نمی گویم لینکداینمان را زیر و رو کرده اند اما اینقدر می دانند که وقتی همسر نیست بپرسند «قزوین» است؟
کارت سبز رنگ قرار بوده راهی باشد در جهت زندگی برابر برای تمامی افراد جامعه. اینکه همه - فارغ از درآمدشان - از خدمات درمانی یکسان برخوردار باشند. اما همه یادشان رفته که «نحوه برخورد با مریض» هم جزو خدمات درمانی است و دکتر هایی که می فهمند درآمد ماهیانه تو «زیر خط فقر» است با تو مثل بقیه کسانی که برای این کارت مثلا ماهی دویست یورو از فیش حقوق شان کم می شود رفتار نمی کنند. حتی آنهایی هم که پول بیمه از فیش حقوقشان کسر می شود از اینکه باید خرج خدمات درمانی کسانی که کار «نمی کنند» را بپردازند شاکی هستند. یعنی چیزی که قرار بوده باعث عدالت اجتماعی شود باعث دو طبقه شدن جامعه و نفرت یک طبقه از دیگری شده است. من... شاید بار دیگر که بروم دکتر بگویم بیمه ندارم و هزینه ویزیت را کامل بپردازم. به نظرم آدم نباید به خاطر چیزی که می شود با پول خرید غرورش را بفروشد.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

بگو «نه»

چقدر سخت است نه گفتن... برای من البته که عادت داشته ام هر کاری، چه مرتبط و چه غیرمرتبط را قبول کنم. حتی هر پیشنهادی. حالا وقتی می گویم نه توی دلم خدا خدا می کنم که طرف بیشتر از این اصرار نکند. چون اگر بکند دست و دلم می لرزد. مثلا امروز باران رفته نمایشگاهِ نمی دانم چه در یک شهری نزدیک اینجا. گفت می آیی. من اینقدر با قاطعیت گفتم نه که حتی نگفت موضوع نمایشگاه چیست. الان هم دعوت به نوشتن یک مقاله که واقعا موضوعش برایم جذاب بود را رد کردم. احساس می کنم شانه هایم درد می کند.یک تضادهایی هست درون آدمها که ... برای من این نه گفتن است. هم به این شناخته می شوم که هر پیشنهادی را قبول می کنم و «پایه» هستم ... هم به اینکه قاطعانه «نه» می گویم. اما بعضی وقتها مثل همین الان انرژی خیلی زیادی از دست می دهم.

تراپیست می گوید که آدمها با این تصور که کامل نیستند بزرگ می شوند. با یک احساس گناه همیشگی. می گوید که تربیت مذهبی این احساس گناه را تشدید می کند و نه گفتن را سخت تر. می گوید که چون در تفکر مذهبی بعضی از آدمها تقدس پیدا می کنند نه گفتن بهشان غیرممکن می شود و وقتی مجبور می شوی نه بگویی طبیعی است که احساس گناه کنی.

تراپیست همه اینها را می گوید اما نمی گوید که باید چه کار کنی که این حس گناه از بین برود. می گوید باید مرزهایت را تعریف کنی تا بتوانی قاطعانه تر نه بگویی. اما من بلد نیستم. مرزها محو شده اند. بین خودم، علایقم، تربیتم، جامعه ای که از آن آمده ام و جامعه ای که در آن زندگی می کنم  اینقدر تضاد هست که فکر می کنم حق داشته باشم نتوانم مرزهای دقیقی برای خودم تعیین کنم.

۱۳۹۴ دی ۳۰, چهارشنبه

کسی که داستان زندگی ما را می نویسد چگونه فکر می کند؟

فرض کنید داستان فیلمی که دارید تماشا می کنید این گونه شروع شود: دختر و پسری که در همسایگی هم زندگی می کنند عاشق هم شوند و نامه های عاشقانه رد و بدل کنند. بعد به هم برسند و ازدواج کنند و بچه دار شوند. بعد زندگیشان به خاطر دخالت های خانواده ها از هم بپاشد. مرد بچه را بردارد و برای همیشه ببرد. زن تنها بماند. برود یک کودک از پرورشگاه به فرزندی بپذیرد؛ کودکی که شبیه بچه اش باشد. در ادامه داستان زن شروع کند به شعر نوشتن؛ شعرهایی که مشهورش کنند؛ خیلی مشهور. چند سال بعد هم در اثر یک تصادف رانندگی بمیرد. فرزندخوانده شاعر مشهور 50 سال بعد بشود یک نویسنده و ساکن یک کشور پیشرفته و صاحب یک زندگی مرفه و فرزندش بشود یک نوازنده دوره گرد و فقیر.
به نظر شما ژانر این فیلم چیست؟! من بودم می گفتم «هندی». بدون شک. این همه اتفاق «کلیشه ای» در یک داستان؟؟؟ مگر می شود؟...
.
.
.
اما شده. امروز عصر فهمیدم که زندگی «فروغ فرخزاد» اینگونه بوده... و از عصر دارم فکر می کنم در زندگی هایی که داستان هایشان در ژانر «فیلم هندی» نوشته می شوند چه اتفاقاتی امکان وقوع ندارند.


پی نوشت: تازه فهمیدم چرا فیلم های بیوگرافی و تاریخی برای من خیلی خیلی جذاب تر از فیلم های تخیلی است.

۱۳۹۴ دی ۱۸, جمعه

باملاحظه تر باشیم... فقط کمی...

امروز در حالیکه داشتم می رفتم به سمت بانک و در ذهنم برای ادامه مسیر برنامه ریزی می کردم، زنی جلویم را گرفت و با صدای خیلی آهسته چیزی گفت؛ کنار یک مغازه پاستا فروشی. نمی شنیدم. هدفون را از گوشم در آوردم تا بتوانم صدایش را بشنوم. گفت می شود برایم غذا بخری. گفتم آره. رفتیم تو. او یک چیزی انتخاب کرد و سفارش داد و من شروع کردم به شمردن پول خردهایم تا بتوانم هفت یورو و سی سنت را بدون کارت کشیدن بپردازم. یکی از کارکنان مغازه از من پرسید شما چه سفارشی دارید. گفتم ما با هم هستیم.
زن نوع پاستا، سایز باکس و سس را انتخاب کرد و من هنوز داشتم ده سنتی ها و بیست سنتی ها را می شمردم. فقط پول دادم و خداحافظی کردم و آمدم بیرون.
نیم ساعت از آن موقع گذشته بود و من در مطب دکتر نشسته بودم و داشتم کتاب «تجربه استارباکس» را می خواندم. صرفنظر از سلیقه شخصی ام، همیشه از اینکه چطور اینقدر موفق است و «آب« را در لیوان کاغذی به 4 یورو می فروشد و مردم هم با اشتیاق می خرند متعجب بوده ام. رسیدم به یک بخشی که راجع به «حضور داشتن» نوشته. حالم از خودم بد شد واقعا. می توانستم منتظر شوم تا سفارشش را تحویل بگیرد و با هم از مغازه بیاییم بیرون، می توانستم جوری وانمود کنم که انگار ما واقعا «با هم هستیم»، می توانستم از او به شکل دوستانه تری خداحافظی کنم، می توانستم کاری کنم که کارمندان رستوران نفهمند من برای چه آنجا هستم، می توانستم فقط یک کیف پول نباشم... اما بودم.
زمان به عقب برنمی گردد و من حالم از خودم بد است. هنوز منتظرم نوبتم شود اما می دانم که دکترها برای چنین دردهایی هیچ نسخه ای ندارند.

۱۳۹۴ آذر ۲۸, شنبه

اعترافات ضد روشنفکری یا من یه دیوونه ام که دیوونگیش رو دوست داره...



ماجرا از این عکس شروع شد... دو چهره متضاد از یک بنا
دو چهره از یک بنا (سردر مسجد جامع یزد). منبع سایت معمار منظر

بعد من به جنبه های متضاد وجود خودم فکر کردم... به اینکه مثلا صبح با شلوار ورزشی می رم رها رو می ذارم مدرسه اما عصر برای یه جشن ساده توی همون مدرسه و با همون آدمها جوری لباس می پوشم که انگار نیکی کریمی داره در اختتامیه فستیوال کن شرکت می کنه... بعدتر ماجرای سحر قریشی پیش اومد. اولین چیزی که راجع بهش شنیدم این بود: «خیلی خودش بود»... ح ازش تعریف کرده بود. راستش من طرفدارش نیستم ولی به نظرم اینکه آدم خودش باشه شجاعت می خواد. بعدتر یکی از دوستام که تمام مصاحبه رو دیده بود بهم گفت که چیا شنیده. اینکه سحر قریشی اخبار رو دنبال نمی کنه، اینکه رئیس سازمان انرژی اتمی رو نمی شناسه و از اینجور چیزها...
این سوالها: "چرا ما باید به روشنفکر بودن تظاهر کنیم وقتی که یا نیستیم یا اون عملی که به نظر همه روشنفکرانه میاد از نظر ما اهمیتی نداره»... چرا باید اون بخش هایی از وجودمون که خودمون دوستشون داریم رو سانسور کنیم چون باعث می شن که دیگران بگن «نه به اظهار نظرهای فلسفی اش نه به تتلو گوش دادنش!»... «چرا باید حرفهایی رو بزنیم که دیگران دوست دارن ما بزنیم در حالیکه نظر واقعی امون نیست. »... «چرا خودمون و دیگران رو مجبور می کنیم به دو رو بودن»... و در نهایت ترس از اینکه این اخلاق رو به بچه هامون هم انتقال بدیم...،
همه اینها باعث شد که من به این فکر بیفتم که یه بازی راه بندازم. اعترافات ضد روشنفکری. هر کسی که دلش می خواد در این بازی شرکت کنه می تونه بین یک تا پنج عادت یا علاقه یا هر چیز مشابه در درون خودش رو که برای خودش مهمه ولی دیگران نمی پذیرن یا اینکه می ترسه با گفتنش قضاوت بقیه راجع بهش عوض بشه می گه و بعد به همون تعداد اعترافی که کرده می تونه از دوستاش دعوت کنه که در این بازی شرکت کنن.
هدف نهایی اینه که اولا بفهمیم یه آدم مجموعه ای از خصلت هاییه که شاید بعضی از جزئیاتش به نظر ما خوشایند نیاد ولی باید اون رو با همه اون جزئیات بپذیریم. اول از همه خودمون رو البته.
قاعده بازی اینه که شما اعترافاتتون رو با هشتگ ‫#‏خودسانسوری و#‏مرابپذیرید به صورت عمومی منتشر می کنین و در نهایت می گین من خودم رو همینطور که هستم دوست دارم و با وجود اینکه برای بهتر شدن چیزهایی که به نظر خودم عیبه تلاش می کنم اما از شماهایی که من رو دوست دارین می خوام که من رو همین شکلی که هستم بپذیرین. علاوه بر این من قول می دم که دیگران رو به خاطر یه سری عقاید یا عادت های شخصی قضاوت نکنم و اونها رو همونطور که هستن می پذیرم.
برای شروع، اینها اعترافات من (به ساختارش دقت کنین. چیزهایی که خیلی شخصی ان مهم نیستن، مهم چیزهایین که با وجهه آدم تحصیل کرده یا روشنفکر یا .... از این طور برچسب ها در تضادن.)
1- با وجود اینکه هر کس یه مطلبی راجع به خانواده پهلوی و اینکه دوره شاه فلان و چنان بود برام می فرسته توی دلم می گم برو بابا دوران سلطنت مدتهاست سر اومده، محاله یه مجله یا خبری ببینم که عکس کیت میدلتون روش باشه و نرم ببینم چی نوشته.
2- با وجود اینکه آدمی هستم که رادیو گوش نمی دم چون فکر می کنم آدم باید خودش انتخاب کنه که چی گوش بده و اون چیز باید فاخر باشه و ارزش وقتی که براش می ذاری رو داشته باشه و حیف گوش آدم و از این حرفها، مخصوصا شبکه هایی که فقط موسیقی پخش می کنن، منصور جزو ده خواننده اول مورد علاقه امه در کنار چارتار و پالت و دنگ شو . ... چیزهایی از این دست.
3- با وجود اینکه عاشق تغییر دادن جامعه در جهت مثبتم و مدیر شبکه های اجتماعی یه شرکت، هیچ سایت خبری رو دنبال نمی کنم چون افسردگی می گیرم. (البته یکی دو هفته ایه که فکر کردم صفحه فیس بوک بی بی سی رو دنبال کنم بد نیست، اما یه بار هم روی هیچ خبری کلیک نکردم.)
این اعترافات من در مقابله با #خودسانسوری
اگر مرا دوست دارید همینطور که هستم #مرابپذیرید
من خودم رو همینطور که هستم دوست دارم و با وجود اینکه برای بهتر شدن چیزهایی که به نظر خودم عیبه تلاش می کنم اما از شماهایی که من رو دوست دارین می خوام که من رو همین شکلی که هستم بپذیرین. علاوه بر این من قول می دم که دیگران رو به خاطر یه سری عقاید یا عادت های شخصی قضاوت نکنم و اونها رو همونطور که هستن می پذیرم.

اگه دوست داشتین شما هم می تونین در این بازی فیس بوکی شرکت کنین!

۱۳۹۴ آذر ۱۱, چهارشنبه

روز جهانی افراد کم توان

یک پستی نوشته ام برای بلاگ دونیت که قاعدتا باید جایش اینجا می بود. چون داستان هاییست که خودم در زندگی تجربه کرده ام. اگر دوست داشتید می توانید اینجا بخوانید.

۱۳۹۴ آذر ۵, پنجشنبه

در آستانه سی و چهار سالگی

خیلی ها داستان پستچی چیستا یثربی را دنبال کردند. من هم از قسمت هفدهم به بعد هر روز صبح که چشمانم را باز می کردم قبل از اینکه از تخت بیرون بیایم قسمت جدید را می خواندم. حتی شجاعت اینکه بتوانم داستانم را در یک فضای نامحدود منتشر کنم را شاید مدیون چیستا و پستچی اش هستم. اما ... هفته پیش ملاقات خیلی عجیبی داشتم با یک خانمی که به نظر من بسیار زیبا، جذاب و جوان بود. وقتی گفت که دو سال دیگر پنجاه سالش می شود راستش باورم نشد. بعد یاد خودم افتادم که سه ماه است عزا گرفته ام که دارم سی و چهار ساله می شوم.
این روزها زیاد به چیستا فکر می کنم. او و زنی که چهارشنبه هفته پیش زیر نگاه های پر از تحسین من بود همسن اند. یکی انگار تازه شکوفا شده و آن دیگری دو سال زودتر دارد به پنجاه ساله شدن فکر می کند.
قبل تر ها فکر می کردم اوج یک زن در چهل سالگی است. حالا نظرم عوض شده. فکر می کنم اوج یک زن در پنجاه سالگی است. یا دقیقترش در همین سنی که چیستا هست... چهل و هفت شاید. دلم می خواست به آن زن بگویم داستان پستچی را بخواند اما فکر کردم که خیلی کوچکترم و رابطه امان در حدی نیست که چنین پیشنهادی بدهم.
بار بعد که دیدمش از فاصله سنی امان هیچ اثری نبود. او هم همسن من شده بود. سی و چهار ساله. شاید هم جوان تر و به مراتب زیباتر و جذاب تر و موفق تر. باز هم من محوش شده بودم و باز هم یادم رفت بگویم پستچی را بخواند.
خوشحالم که چندین سال بیشتر با نقطه اوج فاصله دارم. هنوز کارهای زیادی هست که در آنها مبتدی هستم. کارهای زیادی هست که هنوز شروع نکرده ام واز افقی که برای نقطه اوجم تصور کرده ام خیلی خیلی دورم.

۱۳۹۴ آبان ۲۹, جمعه

جمعه سیزدهم

کار به عنوان یک تولید کننده محتوای نوشتاری استعدادِ نداشته ام در نوشتن را گرفته. خیلی وقتها خیلی حرفها هست که دلم می خواهد بزنم ولی... از تصور اینکه دوباره در حال تایپ کردن باشم حس بدی پیدا می کنم. بی خیالش می شوم. امروز قبل از اینکه بنشینم سر کار خواستم اول اتفاقات این چند روز را بنویسم. راجع به حوادث اخیر و اقدامات تروریستی پاریس.
من زیاد از حادثه شارلی ابدو متاثر نشدم. فکر کردم یکی کینه کاشته و کینه درو کرده. همین. به خاطر این مساله خیلی مورد انتقاد قرار گرفتم ولی زیاد برایم مهم نبود. آدم به زور که نمی تواند خودش را متاثر کند. می تواند؟
این بار فرق می کرد. غیر از ترس و شوک که همه جا را گرفته بود غم هم بود. برای آدمهایی از حداقل 19 ملیت مختلف که قربانی شدند. برای زندگی که قربانی شد. آدمهایی که می خواستند یک آخر هفته شاد و آرام را شروع کنند قربانی سیاست های دولتمردانشان شدند. حقشان است؟ حق هیچ کس نیست. نه حق کسی که در لبنان و سوریه و عراق و افغانستان کشته می شود نه حق کسی که در فرانسه و آمریکا و نروژ به قتل می رسد. اما برای لبنان و سوریه و عراق و افغانستان دیگر مساله از غم گذشته. تبدیل شده به یک زخم کهنه دردناک. مثل روضه.  یک عزاداری همیشگی.
اینجا غیر از غم، ترس هم بود. نیروهای ویژه و ماشین های بزرگ. مامورانی که در بدو ورود به هر فضای عمومی کیفت را می گشتند. دوستی که از ترس حمله تروریستی می ترسید توی کافه کنار پنجره بنشیند و منظره فوق العاده پاییزی را تماشا کند. آدمهایی که توی خانه هایشان مانده بودند. مغازه های بسته. منی که ... از ترس اینکه کشته شوم و رها تنها بماند همان شب رفتم یک کپی از همه کلیدهای خانه گذاشتم پیش دوستم و جای همه مدارک مهم را به او گفتم. وضعیت اضطرار. رهایی که بزرگترین ترس زندگیش یک جادوگر جارو سوار بود حالا کلافه شده بود از مامورین پلیس که توی اطراف مدرسه شان چرخ می زدند و بدون اینکه لبخند بزنند به چشمان آدمها خیره می شدند. همسر که از ترس اجازه نداد بروم در مراسم بزرگداشت کشته شدگان شرکت کنم.
فرانسویها وقتی روز سیزدهم ماه بیفتد جمعه برایشان معنای خاصی دارد. جمعه سیزدهم. اوایل فکر می کردم نحس است. بعدتر فهمیدم که برعکس. روز شانس است. روزی که باید بروی بلیط بخت آزمایی بخری. آن روزِ جمعه سیزدهم بود و خیلی از کسانی که کشته شده بودند شاید برای رسیدن به آرزوهایشان دعا کرده بودند.
ال. می گوید اگر ایران بودیم بهتر بود. حداقل می دانستیم که جمهوری اسلامی از ما دفاع می کند در برابر داعش؛ اما به دولت اولاند امیدی نیست. می خندم. هر بار که ترس می خواهد بیاید جلو به حرف او فکر می کنم و می خندم. زندگی باید ادامه پیدا کند. هر چند دیگر آن چیزهایی که قبلا به نظر آبی می آمدند خاکستری شده اند.


۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۵, جمعه

ترکیب خجالتی - جسوری که من باشم...

چند وقت پیش یکی از آشنایان نوشته بود که از دوستش که هم خجالتی است و هم خیلی جسور. گفته بود که ترکیب اینها به نظرش خیلی جذاب است.انگار یک لحظه نور انداختند رویم. اگر من آنقدر به او نزدیک بودم که می شد گفت از دوستانش هستم حتما فکر می کردم این را درباره من نوشته. از همان روز نیمه خجالتی ام شروع کرد به بزرگ شدن. حالا اینقدر بزرگ شده که دیگر فقط ده درصد از جسارتم مانده. شده ام یک آدم خجالتی که گاه گاهی هم اقدامات کله خرابانه ای انجام میدهد. این «گاه گاه» هم جوری است... اگر طول بکشد و فکری را که به ذهنم سریع رسیده عملی نکنم منصرف می شوم کلا.
امانوئل دیروز صبح ایمیل زده و فردا برای عصرانه دعوتم کرده که بروم و بچه هایش را ببینم. من هنوز ایمیل را جواب نداده ام در حالیکه می دانم چقدر این دعوت از روی لطف است و چقدر ... اگر آدم قبلی بودم برایش هیجان زده می شدم. همیشه به فرانسه خجالتی تر از فارسی بوده ام و حالا که در فارسی هم خجالتی ام در فرانسه شده ام «لال». دلم می خواست دلیلی داشتم برای نرفتن. ندارم. از وقتی از ایران برگشته ام به بیشتر کسانی که می گویند بیا برویم فلان جا می گویم «نه» و این دور باطل ادامه پیدا می کند. خجالتی بودن... منزوی شدن.... خجالتی تر شدن... منزوی تر شدن... و...
دلم می خواست می شد بفهمم آن کسی که شبیه من است برای وقتهایی که روی خجالتیش اینطور غلبه می کند چه راه حلی دارد.

پی نوشت: عطف به کتاب «خشم قلنبه» می شود «خجالت قلنبه»! اگر این کتاب را نخوانده اید حتما بخوانید. مخصوصا اگر بچه دارید.

۱۳۹۴ فروردین ۲۱, جمعه

تمام داستان های دنیا با یک اتفاق مشترک شروع می شوند... اینکه کسی به کسی اعتماد کند!

همین... فقط همین...

یک آگهی را روی صفحه فیس بوکم همخوان کرده بودم در باره جمع کردن درهای پلاستیکی بطری ها برای خریدن ویلچر. یک حرکتی که همه جای دنیا دارد به شکل های مختلفی انجام می شود؛ حتی توی همین ولایت استراسبورگ. از بعضی از دوستانم خواستم که پیام را با وایبر توی گروه هایی که عضو هستند به اشتراک بگذارند. یکی شان جواب عجیبی دریافت کرده بود که برای من هم فرستاد. سوال اصلی این بود که چطور مطمئن باشیم پولی که از فروش سربطری ها به دست می آید صرف خرید ویلچر می شود. سوال را به شکل خیلی بدی مطرح کرده بود. اصلا سوال نپرسیده بود. قضاوت کرده بود... که این پول می شود صرف خوش گذرانی یک عده آدم که دارند از سادگی بقیه سوء استفاده می کنند.

این روزها دارم یک دروه ای را می گذرانم توی کورس ارا به اسم «کارآفرینی برای تغییر». چندین هزار نفر در این دوره شرکت می کنند. هر کس یک پروژه تعریف کرده که با آن می شود یک تغییر در جهت وضعیت اجتماعی مردم یا در جهت حفاظت از محیط زیست انجام داد. شاید من هنوز توی جو این دوره بودم که فکر می کردم همه معنای مشارکت اجتماعی برای تغییر - معنای حرکت های نمادین برای آگاه سازی جامعه نسبت به مشکلات قشرهای مختلف - معنای فعالیت داوطلبانه (و بدون حقوق) و معنای سازمان های مردم نهاد رو می دانند و به اونها برای ایجاد تغییرات هر چند کوچک اعتماد می کنند. شاید تحت تاثیر چالش سطل آب یخ بود. تازه فهمیدم که بیشتر به اشتراک گذاری ها جاست فور فان بوده و نه برای حمایت از این حرکت یا آگاه کردن دیگران

دوستم و دوستش به من اعتماد نکردند. این بی اعتمادی شان باعث شد که من بروم تحقیق کنم و با اطمینان بیشتری گام بردارم. باعث شد که دوستان دیگرم که فکر می کردند وقت یا نیروی انسانی لازم برای مشارکت در این حرکت اجتماعی را ندارند به پتانسیل های دور و برشان با دقت بیشتری نگاه کنند و یک راهی پیدا کنند برای کمک به این جنبش.

رئیس می گوید وقتی می خواهی کار اجتماعی بکنی باید پوستت مثل پوست کرگدن کلفت باشد. دارم سعی می کنم که پوستم را کلفت کنم اما... دلم می خواست آدمها بیشتر به هم اعتماد می کردند



پی نوشت: 
1- اگر دوست دارید در این حرکت مشارکت کنید این صفحه را ببینید.
2- اگر می خواهید خالق داستانی باشید که زندگی اطرافیانتان را تغییر دهد به آنها و به همدستانتان اعتماد کنید.

۱۳۹۳ اسفند ۱۸, دوشنبه

Top Ten

خبر ازدواج یکی از دوستانِ تاپ تِن ام را از فیس بوک فهمیدم؛ آن هم نه از پستی که خودش گذاشته باشد؛ از پستی که همسرش گذاشته  و او را هم تگ کرده بود. همسرش را می شناختم. از سالها قبل. حتی توی فیس بوک هم تا چند سال پیش دوست بودیم. اما ... تنها کسی بود که در طول زندگی فیس بوکی ام «آنفرند» اش کردم. یک چیزی نوشته بود که احساس کردم کسی که اینطور فکر می کند نمی تواند حتی دوست فیس بوکی من باشد چه برسد به دوست واقعی. من خبر ازدواج را ساعت پنج صبح خواندم و بعدش دیگر نتوانستم بخوابم. تا عصر داشتم فکر می کردم که چه عکس العملی باید نشان بدهم به این خبر. عصر توی یک مهمانی برای دوستان جدیدم موضوع را تعریف کردم. یکی اشان گفت شاید جزو تاپ تن ات نبوده. همان موقع به حرفش عکس العمل نشان دادم اما... بعدا دیدم که اینکه کسی جزو ده دوست اولت باشد به سابقه دوستی ربطی ندارد. اینکه من کسی را از پانزده سال پیش بشناسم دلیل نمی شود که جزو ده دوست اولم باشد. تصمیم گرفتم لیست دوستانم را آپدیت کنم. دیدم که حداقل چهار آدم جدید اضافه شده اند که دوستیشان به اندازه همان دوستی های ده بیست ساله با ارزش و تاثیر گذار بوده برایم. توی یک لیست ده تایی نمی شود چهارده نفر را جا داد. حتما باید کسانی حذف شوند؛ شاید کسی که خبر ازدواجش را از فیس بوک فهمیدم در حالیکه اولین کسی بودم که ده سال پیش وقتی عاشق شد از دلتنگی هایش با من حرف زد. بیشتر رابطه ها به زمان و مکان وابسته اند. این چیزی است که پذیرشش خیلی سخت است اما... تنها راه است برای شروع دوستی های جدید و برای اینکه خاطرات خوب دوستی های قدیمی امان از ضربه های انتظارات و دلخوریهای امروز در امان بمانند.

۱۳۹۳ بهمن ۱۳, دوشنبه

مگه مجبوری؟

یان گل که یک تئوریسین در حوزه طراحی شهری است، فعالیت های آدمها در فضاهای بیرونی را به سه دسته تقسیم می کند: فعالیت های اجباری، فعالیت های انتخابی و فعالیت های اجتماعی. قاعدتا اولویت بندی به این شکل است که آدم اول کارهای اجباری را انجام دهد؛ بعد یک سری فعالیت های انتخابی و تفریحی برای اینکه انرژی داشته باشد برای آن فعالیت های اجباری؛ آخر از همه اگر وقتی ماند بگذارد برای معاشرت و برقراری روابط اجتماعی. من... برعکس شده ام کلا؛ حتی فعالیت های اجباری را هم اینقدر دور سرم می چرخانم که بشود از تویش یک کار جمعی درآورد. اگر تنها باشم غذا هم نمی توانم بخورم حتی. برای دیروز، کاری را که می شد یک نفر در عرض سه ساعت انجام بدهد طوری برنامه ریزی کردم که ده نفر جمع بشوند و یک بعد از ظهر وقت بگذارند برایش؛ قطعا خودم هم حداقل یک شبانه روز کامل درگیر جمع کردن این آدم ها بودم. آخر شب به خودم گفتم «مگه مجبوری؟». جوابم بر خلاف انتظار مثبت بود. فهمیدم که فعالیت های اجتماعی برای من شده اند بخشی از فعالیت های اجباری. این وسط فعالیت های انتخابی هستند که قربانی می شوند. کافه رفتن، انجام تمرین های کلاس آلمانی، نوشتن و خواندن وبلاگ، ورزش کردن، فیلم دیدن و حتی چرخیدن در مراکز خرید به تاریخ پیوسته اند برایم و نمی دانم تا کی می توانم به این روند ادامه دهم. 

۱۳۹۳ دی ۲۱, یکشنبه

من و شارلی...

قاعدتا آدمی که دارد توی فرانسه زندگی می کند باید راجع به اتفاقات این چند روز یک چیزی بنویسد. من اما... دلم نمی خواهد چیزی بنویسم. همه چیزهایی که می خواستم بنویسم یا بگویم را دیگران گفته اند قبلا. آن روز روز اول حراج بود. ما صبح رفتیم خرید. ظهر که برگشتیم خانه همسر خبرها را خواند و گفت چه اتفاقی افتاده. من زیاد متوجه نشدم. کمی استراحت کردم و بعد رفتم دکتر. موقع بیرون آمدن دکتر گفت شنیده ای که چه اتفاقی افتاده. گفتم آره. گفت: «از مردم عادی ممکن است هر عکس العملی سر بزند؛ حداقل کلاهت را بردار». گفتم بدون کلاه سردرد می گیرم. این را گفتم اما... توی تراموا احساس کردم که می ترسم. کلاهم را برداشتم. فقط همین. از تراموا که پیاده شدم دوباره گذاشتمش سرم. بعدش با دوستم رفتیم خرید. حتی توی زارا عکس سلفی - آینه ای هم گرفتیم. بعدش هم رفتیم کباب ترکی خوردیم. تنها مشتریان مغازه ما بودیم. تلویزیون هم داشت مدام اخبار مربوط به ماجرا را تکرار می کرد. ما کباب می خوردیم و اخبار گوش می دادیم. اما باز هم می خندیدیم. فردایش چهل و پنج دقیقه دیرتر رسیدیم به کلاس آلمانی. لب مرزی که دیگر مرز نبود ماشین ها را می گشتند. من و لیلا حرف می زدیم و می خندیدیم. کلاهم هم روی سرم بود. دو روز بعد که از شدت کمردرد نمی توانستم از جایم بلند شوم فهمیدم که چقدر ترسیده بودم و چقدر همه خنده ها دروغ بوده؛ چقدر عصبی بوده ام. من شارلی نیستم اما... از تمام روزهایی که دومینوی جنایت به نزدیکیهای کسانی که دوستشان دارم برسد می ترسم. خیلی می ترسم.

پی نوشت: امروز چهل و پنج هزار نفر توی استراسبورگ رفتند تظاهرات. من نرفتم. شرایطش را نداشتم که بروم. کمردرد اجازه نمی داد. می توانستم حتما می رفتم. اما وقتی دیدم همان کسانی که حق نداری بگویی بالای چشمشان ابروست آمده اند تظاهرات برای حمایت از آزادی بیان، وقتی دیدم نتانیاهو در صف اول «متظاهران» است، دیگر از اینکه نتوانستم بروم متاسف نبودم.


عکس از یک دوست که به قول خودش به وظیفه اش نسبت به سرزمین پنیرها عمل کرده!

۱۳۹۳ آذر ۲۶, چهارشنبه

حکمت

برای جلسه کتابخوانی این هفته قرار بود کتاب ظفرنامه ابن سینا را بخوانیم. من نخوانده بودم. از بحث ها فهمیدم که  جوابهای بزرگمهر وزیر انوشیروان است به سوالهایی که از او می شود. سوالاتی که ظاهرا انوشیروان پرسیده. آخر جلسه یکی از بچه ها بخشی از کتاب را خواند برای همه. وضوح، کوتاه بودن و در عین حال منطق بسیار ساده جوابها برای من شگفت انگیز بود. برای منی که مدتها بود تراپیستم داشت تلاش می کرد یادم بدهد که چطور می شود اوضاع را اینقدر که من پیچیده می بینم بغرنج ندید؛ چطور می شود که ساده دید و جوابهای ساده پیدا کرد. خیلی وقتها حرفهایش را همان لحظه نمی فهمیدم. بعدتر که فکر می کردم از اینکه چه منطق قابل درکی پشتشان است تعجب می کردم. اما همین تراپیست فوق العاده من برای جواب یک سوال به دردسر افتاد. یعنی نتوانست مرا قانع کند. بعد از چند جلسه حرف زدن من او را قانع کردم که راه حلش عملی نیست. حداقل برای من و مخاطب من. مشکلم این بود که یک دوست خیلی عزیز داشت برایم ناراحتی ایجاد می کرد. شکل دوستیش عوض شده بود. پیام هایش برایم آزاردهنده بودند. دکتر می گفت جوابش را نده. نمی شد این همه سال دوستی را نادیده گرفت. حداقل من نمی توانستم.
سوال من را از بزرگمهر پرسیده بودند:
«گفتم از دوست ناشایست چگونه باید برید؟ گفت به سه چیز: به دیدنش نارفتن و حالش را ناپرسیدن و از او آرزو نا خواستن.»
منطق بزرگمهر به نظرم خیلی عملی تر بود از «جوابش را نادادن» دکتر. توی جمع پرسیدم چرا آدمهای قدیم اینقدر ساده به سوالات جواب می دادند و برای همه چیز نسخه داشتند. جواب شنیدم که آدمهای قبل از مدرن پایشان بیشتر وصل بود به زمین؛ برای همین هم همه چیز برایشان قطعی تر بود؛ برای اینکه هنوز «شک» نکرده بودند.

گفت هندل و موتزارت گوش بده. دارم همین کار را می کنم. حالا می دانم که اگر دوستم حالم را پرسید تشکر کنم و بگویم خوبم اما... حال او را نپرسم. دارم هندل و موتزارت گوش می کنم اما... برای منی که دنیایم سرشار است از عدم قطعیت، هیچ چیز نمی تواند پایم را به زمین بچسباند.

۱۳۹۳ آبان ۲۳, جمعه

عینک

از آنجا شروع شد که گفتم سردردهایم شدیدتر شده. گفت برو پیش چشم پزشک شاید چشمانت ضعیف باشند. رفتم. گفت باید عینک بزنی؛ موقع مطالعه، کار با کامپیوتر، رانندگی و تماشای تلویزیون. برای من یعنی همیشه به جز موقع خواب. یک هفته بیشتر نیست که عینکم را تحویل گرفته ام اما توی همین یک هفته، دیدم نسبت به زندگی کاملا عوض شده است. قبل از عینک حتی نمی دانستم که دارم همه چیز را خیلی بد می بینم؛ خیلی محوتر و خاکستری تر از چیزی که واقعا هست. فکر می کردم واقعیت دنیا همین چیزی است که من دارم می بینم و اگر سردردها نبود هیچوقت به مغزم نمی رسید که چشم هایم مشکل دارند. حالا... به همه دریافت هایم شک کرده ام. بعضی وقتها فکر می کنم که جزئیات را آنطور که باید نمی بینم و از کنار چیزهایی که واقعا مهم هستند بی خیال رد می شوم. بعضی وقتها هم فکر می کنم که عینک ذهنم ذره بینی است؛ چیزها را خیلی بزرگتر از آنی که هست می بیند؛ خیلی خیلی بزرگتر. بعضی وقتها فکر می کنم که زندگی آنقدر ها هم که من فکر می کنم تیره و تار نیست. بعضی وقتها فکر می کنم که شفافیت ها مصنوعی است؛ فکر می کنم که با فوتوشاپ کنتراست ها را شدید کرده اند و رنگ و لعاب ها را زیادتر. باید بروم پیش تراپیست. فکر کنم بدترین اتفاق، این است که آدم به واقعی بودن آنچه می بیند اطمینان نداشته باشد.

۱۳۹۳ مهر ۵, شنبه

من چه کاره ام؟ کسی می داند آیا؟!

1- وقتی میم از برنامه ام برای آینده پرسید گفتم می خواهم درسم را تمام کنم و بعدش بچه دار شوم و در همان زمان هم بروم کلاس داستان نویسی. همینجوری اش می شود پنج سال. نگفتم که می خواهم آلمانی هم یاد بگیرم. گفتم خیلی دوست دارم روزی نویسنده شوم. گفت مثل زنهای خانه دار حرف می زنی. گفت تو هنوز بلد نیستی که فرمهای بیمه و مالیات را برای یک پروژه پر کنی و پنج سال دیگر می شود 37 سالت و آن موقع خیلی دیر است. گفتم هر وقت لازم شد یاد می گیرم. از حرفش ناراحت شدم راستش. اما دو سه روز پیش که برای یک سمینار رفته بودم دانشکده معماری و پروژه های نهاییشان را که گذاشته بودند توی لابی دیدم، فکر کردم که هنوز معماری بیش تر از همه چیزهای دیگر می تواند مرا هیجان زده کند. هنوز وقتی چشمم به نقشه ها و ماکت ها و رندرهای سه بعدی می افتد ضربان قلبم شدیدتر می شود و فشار خونم می رود بالا. هنوز هم اول از همه دوست دارم معمار باشم.

2- از روز اول مهر که داستانم را تمام کردم تب نویسندگی فروکش کرده برایم. اما توی همین دو سه روز به اندازه تمام دو سال قبل که می نوشته ام تعریف و تحسین و تمجید شنیده ام. شاید خیلی هاشان تعارف باشد (که قطعا هست!) چون من خودم به تنهایی می توانم صد نفر را نام ببرم که وبلاگ هایشان بیشتر از داستان من ارزش خواندن دارد. اما... نمی توانم نسبت به حرفهایشان بی تفاوت باشم. دخترداییم گفته کلا معماری را بگذار کنار و نوشتن را بچسب. درست وقتی که می خواهم نوشتن را بگذارم کنار و به معماری بچسبم.

3- لیلا می رود یک کلاس استعداد یابی. یکی از تمرین هایشان این بوده که ده شغل اولی که دوست داشتند داشته باشند را بنویسند. من می گویم که دوست داشتم پزشک بودم. می گوید زنی را می شناخته که تازه از چهل سالگی شروع کرده به پزشکی خواندن. می پرسم قبلش پانزده سال وقتش را صرف یک رشته دیگر کرده. می گوید نه. می گویم نمی توانم به صِرف اینکه دوست داشتم پزشک بودم به این همه  سال و این همه پولی که صرف «معمار» کردن من شده بی تفاوت باشم. تازه ... اگر بلافاصله بعد از تمام شدن درسم هم بروم دنبال پزشکی، وقتی برسم به یک جای درستی که بتوانم سلامتی آدمها را بهشان برگردانم پنجاه سالم شده. دیگر خیلی دیر است.

4- صاحبخانه دوستم از رها می پرسد می خواهی چه کاره شوی. رها خیلی کوچک تر از آن است که به این چیزها فکر کنم. من می گویم دوست دارم بشود متخصص کودکان. می پرسد چرا. می گویم چون دلم می خواهد همه بچه ها سالم باشند.

5- جالب است که آدم بعد از سی سال در معرض این سوال «می خواهی چه کاره شوی» قرار گرفتن، برای آن جواب درستی نداشته باشد. من هنوز سرگردانم بین معماری و کارهای فرهنگی غیر انتقاعی و نوشتن داستان زندگی آدمهایی که باید زندگیشان را کسی بنویسد. اما... با همه اینها به قول میم بیشتر شبیه به زنهای خانه دارم. راست می گوید. 

۱۳۹۳ تیر ۲۲, یکشنبه

از کی اینقدر به هم بی اعتماد شدیم؟

امروز می خواهیم حلیم نذری درست کنیم. برای سعید و برای همه بچه ها و بزرگترهایی که مریضند. دلم می خواست می توانستم مثل توی فیلم های قدیمی چادر سفید گل گلی سرم کنم و یک سینی نقره از کاسه های چینی گل قرمز پر از حلیم و بوی دارچین دستم بگیرم و بروم زنگ در خانه همه همسایه ها را بزنم و بگویم بفرمایید نذری. آنها هم، همه شان، چه آنها که مرا می شناسند که چه آنها که تا به حال حتی یک بار هم مرا ندیده اند، با خوشحالی کاسه را بردارند و بروند ظرف را خالی کنند و یک شاخه گل سرخ بگذارند تویش و بگویند قبول باشد. من هم توی دلم قند آب شود که یک قدم به آرزویم نزدیک شده ام. یک قدم کسانی را که دوستشان دارم به سلامتی نزدیک کرده ام. اما می دانم اگر حتی بهترین لباسم را هم بپوشم و توی بهترین کاسه های دنیا هم بهترین حلیم دنیا را بریزم و رویش را با بهترین دارچین دنیا تزئین کنم و بروم در تک تک خانه هایی که برچسب روی زنگشان یک اسم ایرانی است بزنم حتی اگر درم را باز کنند نذرم را نمی پذیرند.

پی نوشت: این را بگذارید به حساب یک نوستالژیِ عود کرده. اوضاع به این بدی هم نیست. شاید دلم می خواهد یک نفر با چادر گل دار در خانه امان را بزند و بگوید بفرمایید نذری.

۱۳۹۲ بهمن ۱۰, پنجشنبه

Her

1- مدتی بود که داشتم فکر می کردم که آدم باید چطور زندگی کند. یعنی اینکه «زندگی کند» اصلا یعنی چه. برای زنان باردار یک دنیا مطلب هست که بعد از به دنیا آمدن بچه چطور زندگی کنند. اما اینکه قبلش چطور باید زندگی می کرده اند هیچ جا گفته نشده. هیچ کس به آدم یاد نمی دهد که خوشبختی دقیقا یعنی چه. وقتی هم که کار می رسد به زندگی با یک آدم دیگر معنای این کلمه غیر قابل درک تر می شود. یک بار از یک روانشناس این را پرسیدم. این که یک زوج خوشبخت یعنی چه زوجی. گفت یعنی زوجی که بتوانند با هم حرف بزنند. خوشحال شدم از حرفش چون من و همسر بلد بودیم با هم حرف بزنیم. اما این کافیست آیا؟

2- زن آمریکایی دایی دوستم بعد از بیست سال زندگی از همسرش جدا شده بود. گفته بود من دیگر هپی نیستم. فکر کردم که بین ما زنهای ایرانی کداممان واقعا هپی هستیم. من کسی را نمی شناسم. همه ناراضیند و همه دارند می نالند از یک چیزی توی زندگیشان. شاید چیزی نباشد که خوشحالی شان را از بین ببرد. اما چیزی هم نیست که برایشان خوشحالی بسازد.

3- همسر به سریال دیدن من گیر می دهد. به بازی کردنم با موبایل هم. امروز داشت یک مطلب می خواند راجع به یک بازی که نقش والد را برای یک بچه خیالی شبیه سازی می کند. گفت طبق آمار گوگل تا الان صد میلیون نفر آن را دانلود کرده اند. می گفت بعضی از مردها شاکیند که چرا زنشان به جای اینکه به بچه خودشان برسد وقتش را با بچه خیالی توی بازی می گذراند. گفتم زندگی یک جوری شده که همه می خواهند حتی برای چند لحظه از دنیای واقعیشان بیرون بروند. زندگی واقعیشان خوشحالشان نمی کند. اینکه من سریال ترکی می بینم دلیلش این نیست که کیفیتشان بالاست یا داستان هایشان خیلی قویست. دلیلش این است که می خواهم برای یک ساعت زندگی خودم یادم برود. به همین دلیل هم سریال ایرانی نگاه نمی کنم. چون بیشتر ذهنم درگیر می شود. گفتم بعضی ها با الکل از واقعیت فرار می کنند؛ بعضی ها با قرص؛ بعضی ها با سریال و بازی و خرید و میهمانی های پرجمعیت هر شبی؛ بعضی ها هم با خواب. اینکه چرا اینطوریست را نمی دانم اما...

4- چند شب پیش فیلم «او» را دیدم. اینکه همین ها را نشان می داد شوکه ام کرد. اینکه همه آدمها جذب چیزی شده بودند که فقط حرف می زد و اینکه همه داشتند از واقعیت زندگی فرار می کردند... اینکه آدم می فهمد مساله اش فقط مخصوص خودش و اطرافیانش نیست و یک چیز همه گیر است بار ناراحتی آدم را کم می کند اما از بینش نمی برد. اینقدر فضای فیلم متفاوت بود که بیشتر از اینکه به دیالوگ ها دقت کنم می خواستم بدانم فیلم چه نتیجه ای می خواهد بگیرد. بعد که تمام شد فکر کردم که جاهایی از فیلم در باره علت این فرار از واقعیت صحبت شده بود. فکر کنم باید دوباره ببینم شاید کمکم کند دید شفاف تری نسبت به زندگی داشته باشم.

5- «او» فیلم خوبی بود. توصیه می کنم ببینید.


پی نوشت: این چند روز با چند تا از دوستانم که متاهلند حرف زدم. چت کردیم. راجع به زندگیشان گفتند. احساس خوشبختی نمی کردند؛ هر چند شاید به نظر مشکل خاصی هم نداشتند. این باعث شد که بیفتم به فکر اینکه لایف استایل فرهنگ های مختلف را بررسی کنم تا بفهمم که مردم توی زندگی دو نفره چطور و با چه کارهایی احساس خوشبختی و خوشحالی می کنند. اطلاعات و تجربیات شما برای تحقیقم بسیار مفید خواهند بود.

۱۳۹۲ بهمن ۴, جمعه

کُلُکم راع و کُلُکم مسئول

هشدار: این نوشته حاوی مقدار زیادی انتقاد تند و موعظه و پند و اندرز است. دوست ندارید نخوانید.

بعضی وقتها آدم می رود توی فیس بوک و هاج و واج و انگشت به دهان می آید بیرون. هر چقدر هم که سعی می کنی خودت را بگذاری جای بقیه آدمها و با معیارهای خود قضاوتشان نکنی نمی شود. بعضی ها را با هیچ معیاری نمی شود فهمید. دیروز کلی کمپین راه افتاده بود علیه مسئولین آتش نشانی که چرا دو نفر خودشان را از پنجره انداخته اند پایین. جوابهای مسئولان واقعا خنده دار بود. اینکه بیایی و باز نشدن نردبان را بیندازی گردن تقدیر. اما خنده دارتر از آنها حرفهای امروزِ بعضی هاست که به مواخذه ماموران آتش نشانی اعتراض کرده اند. آخر برادر من... خواهر من... اگر کنترل اینکه تجهیزات آتش نشانی درست کار می کنند با مامور آتش نشانی نیست با چه کسی است؟ نباید قبل از رفتن به عملیات از سالم بودن وسایلشان مطمئن می شدند؟ آنها را مواخذه نکنیم که را بکنیم؟
نمونه دیگرش اینکه دیروز کلی اعتراض کرده بودند به اینکه چرا وقتی ماموران خواسته اند بساط یک دستفروش را جمع کنند دستفروش دیوانه خودش را انداخته زیر قطار. مامور باید وظیفه اش را انجام دهد. اگر دستفروشی ممنوع است و افرادی مسئول این هستند که دستفروش ها را جمع کنند عواقب دیوانگی دستفروش ها متوجه ماموران نیست. حالا ای کاش که راضی می شدند به مواخذه ماموران. تا کل کابینه استعفا ندهند راضی نمی شوند.
اینکه همه یاد گرفته اند که تقصیر را بیندازند گردن بالایی ها و پایینی ها را از هر مسئولیتی مبرا کنند به نظر من شده بزرگترین معضل جامعه ما. یک جوری شده که هر کس ضعیف تر باشد حق با اوست حتی اگر کارش اشتباه باشد. هیچ کس قانون را رعایت نمی کند اما وقتش که برسد همه خوب بلدند اعتراض کنند. انگار که هویتشان شده اعتراض و ابراز نارضایتی. «من ناراضیم پس هستم». باید بپذیریم که هر کسی در هر رده ای که هست باید کارش را درست انجام بدهد تا کل سیستم درست کار کند. قبول دارم که نقش بالایی ها خیلی زیاد است اما نهایتا سی درصدِ مسئولیت ها متوجه آنهاست. در مورد هفتاد درصد بقیه خودمان مقصریم.
بعضی وقتها انتظاراتمان خیلی زیاد است. مثلا خود من از کسانی بودم که اگر سر ظهر می رفتم برای کاری توی اداره ای و کارمند مربوطه رفته بود «ناهار و نماز» کلی بد و بیراه می گفتم که کار مردم مهم تر است یا نمازی که حالا بخواند یا نخواند. اما حالا اینجا می بینم که ملت ساعت دوازده کارشان را تعطیل می کنند و دو ساعت کامل وقت می گذارند برای ناهارشان و هر کسی هم که در این فاصله آمده و باهاشان کار داشته گور بابایش. باید صبر کند. الان خودم را اصلاح کرده ام و پذیرفته ام که کارمند هم آدم است و نباید به خاطر کار من و امثال من زخم معده بگیرد.
داستان ما و آلودگی هوا هم جزو همین ژانر است. تعداد کسانی که در روز از آلودگی هوا در تهران می میرند هشت نفر است. تعداد کسانی که در تصادفات جاده ای در کل فرانسه هر روز می میرند نه نفر. وضعمان فاجعه است اما فاجعه تر آن است که هیچ کس هیچ کاری نمی کند. همه انتظار دارند که مثلا خانم ابتکار یک عصای جادویی در بیاورد و هوا را تمیز کند. همه می دانند که علت آلودگی هوا بنزین است. همه می دانند که قیمت بنزین در کشورهای پیشرفته ده برابر پولی است که ما در کشورمان می دهیم برای بنزین. همه می دانند که هیچ ماشینی با قیمت پراید توی دنیا پیدا نمی شود. اما همه یادشان می رود که هر چقدر پول بدهی همانقدر آش می خوری. اینکه استانداردها بالا برود هزینه دارد و هیچ کس حاضر به پرداخت هزینه هایش نیست. توانش را ندارد یعنی. کاری که می شود کرد این است که مصرف بنزینمان را کم کنیم؛ خریدهایمان را متمرکز کنیم؛ سفرهای شهری غیر ضروریمان را حذف کنیم؛ بچه هایمان را با سرویس بفرستیم مدرسه و خودمان یک ماشین راه نیندازیم برای بردن و آوردنشان؛ تا جایی هم که می شود از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنیم. می کنیم؟ نه. چرا بقیه نکنند؟
آمار تصادفات جاده ایمان بالاست ولی همه امان بزرگترین افتخارمان توی رانندگی این است که مثلا توی فلان جاده درجه سه سرعت صد و هشتاد را رد کرده ایم و اینکه راننده شب هستیم و می توانیم بیست ساعت پشت سر هم رانندگی کنیم. تا جایی که می توانیم در معاینه فنی و تعمیر ماشین هایمان صرفه جویی می کنیم و فکر می کنیم زرنگی کرده ایم. یادمان می رود که همین هاست که باعث تصادف می شود.

تا وقتی که هر کسی مسئولیت کارهای خودش و تاثیری که بر جامعه/طبیعت می گذارد را نپذیرد وضعمان همین است. آن بالایی ها هیچ کاری نمی توانند بکنند. بعضی وقتها بهتر است آدم خودش را از بیرون ببیند تا درک درست تری از کارهایی که می کند و حرفهایی که می زند داشته باشد.