‏نمایش پست‌ها با برچسب تجربه های من. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تجربه های من. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

جامعه ای که سوسیالیسم دو طبقه اش کرد

نمی دانم این پست که تمام شد دکمه «انتشار» را خواهم زد یا نه. اما این را می دانم که الان فقط با نوشتن می توانم افکارم را به قول روانشناس ها «وربالیزه» کنم.
چون پدرم پزشک بود تا وقتی که خانه پدری بودم فقط چند تجربه دکتر رفتن خیلی محدود داشتم. تنها دو سه بار پیش دکترهایی که بابا معرفیشان کرده بود رفته بودم. اینجا که آمدم یک درسی شروع شد به اسم «دکتر رفتن» که البته آسان هم نبود. اوایل اصلا بلد نبودم چه باید بگویم که دکتر بفهمد چه مرگم شده. حالا بلدم حداقل کاری کنم که متوجه شود چه حسی دارم.
از یک جایی به بعد مدام با دکترها دعوایم می شد. فکر می کردم بابا نسبت به قشر پزشک سخت گیرم کرده. در سه سال گذشته سه بار دکتر رها را عوض کرده ام. برای این آخری هم از اول توضیح دادم که در چه محدوده هایی نباید پایش را بگذارد. اینقدر که وقتی برای معاینه پنج سالگی رفتیم با اینکه یک سال و نیم قبل دیده بود مرا، هنوز حرفم یادش بود.
فکر می کردم من از این مادرهایی هستم که سر بچه شان می ترسند شاید. وسواس. نمی گویم ندارم اما آدم اهل دعوایی هم نیستم. همیشه باعث تعجبم بود که چرا فقط در برابر برخوردهای قشر پزشک احساس شهروند درجه دو بودن داشته ام. احساس اینکه به اندازه کافی مودب نیستند، به اندازه کافی به آدم احترام نمی گذارند و حتی برخورد نژاد پرستانه دارند.
دیروز رازش را فهمیدم. راز در کارت سبز رنگی بود که به محض اینکه دکترها آن را توی دستگاه کارت خوان می گذارند می توانند از روی وضعیت بیمه ات حدود درامد سالیانه ات را بفهمند. خیلی های دیگر هم درآمد سالیانه ما را می دانند. شهرداری، مدرسه بچه، دانشگاه، والدین دوستان رها، صاحبخانه و آژانس مسکن، همسایه ها، سوپر پایین خانه، حتی داروخانه ای که از آن دارو می خرم. اما همه آنها می دانند که ما کار می کنیم... فقط الان در شرایط «زندگی دانشجویی» هستیم... نمی گویم لینکداینمان را زیر و رو کرده اند اما اینقدر می دانند که وقتی همسر نیست بپرسند «قزوین» است؟
کارت سبز رنگ قرار بوده راهی باشد در جهت زندگی برابر برای تمامی افراد جامعه. اینکه همه - فارغ از درآمدشان - از خدمات درمانی یکسان برخوردار باشند. اما همه یادشان رفته که «نحوه برخورد با مریض» هم جزو خدمات درمانی است و دکتر هایی که می فهمند درآمد ماهیانه تو «زیر خط فقر» است با تو مثل بقیه کسانی که برای این کارت مثلا ماهی دویست یورو از فیش حقوق شان کم می شود رفتار نمی کنند. حتی آنهایی هم که پول بیمه از فیش حقوقشان کسر می شود از اینکه باید خرج خدمات درمانی کسانی که کار «نمی کنند» را بپردازند شاکی هستند. یعنی چیزی که قرار بوده باعث عدالت اجتماعی شود باعث دو طبقه شدن جامعه و نفرت یک طبقه از دیگری شده است. من... شاید بار دیگر که بروم دکتر بگویم بیمه ندارم و هزینه ویزیت را کامل بپردازم. به نظرم آدم نباید به خاطر چیزی که می شود با پول خرید غرورش را بفروشد.

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

بگو «نه»

چقدر سخت است نه گفتن... برای من البته که عادت داشته ام هر کاری، چه مرتبط و چه غیرمرتبط را قبول کنم. حتی هر پیشنهادی. حالا وقتی می گویم نه توی دلم خدا خدا می کنم که طرف بیشتر از این اصرار نکند. چون اگر بکند دست و دلم می لرزد. مثلا امروز باران رفته نمایشگاهِ نمی دانم چه در یک شهری نزدیک اینجا. گفت می آیی. من اینقدر با قاطعیت گفتم نه که حتی نگفت موضوع نمایشگاه چیست. الان هم دعوت به نوشتن یک مقاله که واقعا موضوعش برایم جذاب بود را رد کردم. احساس می کنم شانه هایم درد می کند.یک تضادهایی هست درون آدمها که ... برای من این نه گفتن است. هم به این شناخته می شوم که هر پیشنهادی را قبول می کنم و «پایه» هستم ... هم به اینکه قاطعانه «نه» می گویم. اما بعضی وقتها مثل همین الان انرژی خیلی زیادی از دست می دهم.

تراپیست می گوید که آدمها با این تصور که کامل نیستند بزرگ می شوند. با یک احساس گناه همیشگی. می گوید که تربیت مذهبی این احساس گناه را تشدید می کند و نه گفتن را سخت تر. می گوید که چون در تفکر مذهبی بعضی از آدمها تقدس پیدا می کنند نه گفتن بهشان غیرممکن می شود و وقتی مجبور می شوی نه بگویی طبیعی است که احساس گناه کنی.

تراپیست همه اینها را می گوید اما نمی گوید که باید چه کار کنی که این حس گناه از بین برود. می گوید باید مرزهایت را تعریف کنی تا بتوانی قاطعانه تر نه بگویی. اما من بلد نیستم. مرزها محو شده اند. بین خودم، علایقم، تربیتم، جامعه ای که از آن آمده ام و جامعه ای که در آن زندگی می کنم  اینقدر تضاد هست که فکر می کنم حق داشته باشم نتوانم مرزهای دقیقی برای خودم تعیین کنم.

۱۳۹۴ اسفند ۷, جمعه

دیگر دستهایم بسته نیست!

یک روزهایی بود که از اینکه هیچ کاری برای تغییر دادن جامعه از دستم بر نمی آمد از خودم حالم به هم می خورد. یک روزهایی بود که فقط می توانستم در رویا دنیا را طوری تصور کنم که دوست دارم. حتی آخرین بار که خواستم به کسی کمک کنم «گند زدم»! حالا اما... احساس می کنم دستم بازتر شده. با مفاهیمی که حالا آنقدر بهشان مسلطم که بتوانم در موردشان درس بدهم. حالا از اینکه وقتی مشکلی را می بینم می دانم باید چه کار کنم خیلی خوشحالم. اگر در دونیت هم نشود که مستقیم مشکل را حل کرد، حتما می شود از طریق دونیت جایی را پیدا کرد که برای مشکلات نه چندان کوچک راه حل های موثری پیشنهاد دهد. شما هم اگر روزی در مسیر رفت و آمد روزانه به محل کار یا بر عکس چیزی دیدید که دوست داشتید تغییر کند می توانید روی کمک دونیت حساب کنید.

پی نوشت: اینکه دیگر وبلاگ نمی نویسم دلیلش این است که یک رسانه دیگر را داده اند دست من. آنجا آنقدر می نویسم که دیگر برای اینجا چیزی نمی ماند.

۱۳۹۴ آذر ۱۱, چهارشنبه

روز جهانی افراد کم توان

یک پستی نوشته ام برای بلاگ دونیت که قاعدتا باید جایش اینجا می بود. چون داستان هاییست که خودم در زندگی تجربه کرده ام. اگر دوست داشتید می توانید اینجا بخوانید.

۱۳۹۴ آبان ۲۹, جمعه

جمعه سیزدهم

کار به عنوان یک تولید کننده محتوای نوشتاری استعدادِ نداشته ام در نوشتن را گرفته. خیلی وقتها خیلی حرفها هست که دلم می خواهد بزنم ولی... از تصور اینکه دوباره در حال تایپ کردن باشم حس بدی پیدا می کنم. بی خیالش می شوم. امروز قبل از اینکه بنشینم سر کار خواستم اول اتفاقات این چند روز را بنویسم. راجع به حوادث اخیر و اقدامات تروریستی پاریس.
من زیاد از حادثه شارلی ابدو متاثر نشدم. فکر کردم یکی کینه کاشته و کینه درو کرده. همین. به خاطر این مساله خیلی مورد انتقاد قرار گرفتم ولی زیاد برایم مهم نبود. آدم به زور که نمی تواند خودش را متاثر کند. می تواند؟
این بار فرق می کرد. غیر از ترس و شوک که همه جا را گرفته بود غم هم بود. برای آدمهایی از حداقل 19 ملیت مختلف که قربانی شدند. برای زندگی که قربانی شد. آدمهایی که می خواستند یک آخر هفته شاد و آرام را شروع کنند قربانی سیاست های دولتمردانشان شدند. حقشان است؟ حق هیچ کس نیست. نه حق کسی که در لبنان و سوریه و عراق و افغانستان کشته می شود نه حق کسی که در فرانسه و آمریکا و نروژ به قتل می رسد. اما برای لبنان و سوریه و عراق و افغانستان دیگر مساله از غم گذشته. تبدیل شده به یک زخم کهنه دردناک. مثل روضه.  یک عزاداری همیشگی.
اینجا غیر از غم، ترس هم بود. نیروهای ویژه و ماشین های بزرگ. مامورانی که در بدو ورود به هر فضای عمومی کیفت را می گشتند. دوستی که از ترس حمله تروریستی می ترسید توی کافه کنار پنجره بنشیند و منظره فوق العاده پاییزی را تماشا کند. آدمهایی که توی خانه هایشان مانده بودند. مغازه های بسته. منی که ... از ترس اینکه کشته شوم و رها تنها بماند همان شب رفتم یک کپی از همه کلیدهای خانه گذاشتم پیش دوستم و جای همه مدارک مهم را به او گفتم. وضعیت اضطرار. رهایی که بزرگترین ترس زندگیش یک جادوگر جارو سوار بود حالا کلافه شده بود از مامورین پلیس که توی اطراف مدرسه شان چرخ می زدند و بدون اینکه لبخند بزنند به چشمان آدمها خیره می شدند. همسر که از ترس اجازه نداد بروم در مراسم بزرگداشت کشته شدگان شرکت کنم.
فرانسویها وقتی روز سیزدهم ماه بیفتد جمعه برایشان معنای خاصی دارد. جمعه سیزدهم. اوایل فکر می کردم نحس است. بعدتر فهمیدم که برعکس. روز شانس است. روزی که باید بروی بلیط بخت آزمایی بخری. آن روزِ جمعه سیزدهم بود و خیلی از کسانی که کشته شده بودند شاید برای رسیدن به آرزوهایشان دعا کرده بودند.
ال. می گوید اگر ایران بودیم بهتر بود. حداقل می دانستیم که جمهوری اسلامی از ما دفاع می کند در برابر داعش؛ اما به دولت اولاند امیدی نیست. می خندم. هر بار که ترس می خواهد بیاید جلو به حرف او فکر می کنم و می خندم. زندگی باید ادامه پیدا کند. هر چند دیگر آن چیزهایی که قبلا به نظر آبی می آمدند خاکستری شده اند.


۱۳۹۴ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

آزار جنسی بدتر - شکنجه جنسیتی - عینک سیاه

امروز در فیس بوک دیدم  که چند خانم توریست ایتالیایی در گزارش سفرشان به ایران نوشته اند که به آنها تجاوز جنسی شده. کامنت ها فضاهای کاملا متفاوتی داشت. بعضی ها می گفتند به این شوری هم که آنها گفته اند نیست. بعضی ها هم می گفتند که حتی شورتر است.

من در باره تجربه آنها نظر نمی دهم. نمی خواهم که بدهم. اما چند تجربه شخصی را می نویسم که بسیار بسیار تلخ تر و دردناک تر است. حداقل از نظر من. تجربه هایی از آزاری که اینجا در فرانسه دیده ام. آزار روحی نه جسمی و... از زنها نه از مردها. از زنان تحصیلکرده نه از زنان بی سواد. فقط برای اینکه نشان دهم اگر بخواهیم با عینک آن خانم های ایتالیایی به دنیا نگاه کنیم هیچ نقطه سفیدی در هیچ کجا باقی نمی ماند.

1- تازه آمده بودیم استراسبورگ. یکی دو هفته بود. رها تب کرد. اینقدر شدید بود که دست به صورتش می زدیم دستمان می سوخت. گریه می کرد. فقط یک سال و پنج ماه داشت. من... فکر کنم مثل هر مادر دیگری اول به او شربت تب بر دادم و بعد سعی کردم با پاشویه حرارت بدنش را کم کنم. بهتر که شد گشتیم دنبال یک متخصص اطفال در نزدیکی های خانه امان. گوگل چند گزینه پیشنهاد داد. من یکی را انتخاب کردم که «زن» بود. فکر کردم به هر حال رها دختر است و اگر قرار باشد سالها برود پیش همین دکتر، خیالم راحت تر است که زن باشد. خیالم راحت تر است که هیچوقت از طرف دکتر مورد آزار جنسی قرار نخواهد گرفت. زنگ زدم و وقت ملاقات گرفتم. رفتیم. مطب بسیار شیک و زیبا بود. در و دیوار با عکس های بچه های ملیت های مختلف تزئین شده بود؛ پوسترهای یونیسف. دکتر منشی نداشت. وقتی نوبت ما شد و وارد اتاق شدیم پرسید فرانسه، انگلیسی یا آلمانی. پیش خودم فکر کردم اگر دکتر، دکتر باشد برای فهمیدن درد بیمار نیاز به زبان ندارد. گفتم فرانسه. برایش توضیح دادم که رها تب داشته؛ تب شدید. پرسید چند درجه. گفتم اندازه نگرفتیم؛ ولی خیلی زیاد. گفت من که دکترم بدون ترمومتر نمی فهمم که تب چقدر است. پیش خودم فکر کردم چه احمقانه. گفتم اینقدر هول شده بودم که فکر کردم مهمتر این است که تب بچه را پایین بیاورم تا اینکه آن را اندازه بگیرم. نسخه نوشت. بعد گفت آخرین دوز ویتامین دی اش را کی خورده. تعجب کردم. گفتم دیروز. اینجا به نوزادان قطره ویتامین دی می دهند؛ روزی چهار قطره. دوباره سوالش را تکرار کرد. من هم جوابم را. با لحن بدی گفت وقتی سوالی را نمی فهمی جواب نده. تقریبا سرم داد زد. گفتم مگر منظورتان چهار قطره در روز نیست. گفت ما از یک سال و  نیم به بعد هر 6 ماه یک بار آمپول ویتامین دی می دهیم. جوابی ندادم. از کجا باید می دانستم؟ رها که هنوز یک سال و نیمش نشده بود و دکتر شهر قبلی هم این موضوع را نگفته بود و من هم بچه دیگری نداشتم. با بعض از مطب آمدیم بیرون و دیگر هیچوقت به آنجا برنگشتیم.

2- دکتر بعدی در کلینیکی کار می کرد که دوستم معرفی کرده بود. البته دکتر بچه های او بازنشسته شده بود. رها مریض بود و من از اولین دکتری که وقت خالی داشت نوبت گرفتم؛ یک خانم دکتر. رفتیم. پرسید که در استراسبورگ دکتر دیگری نداشته ایم. گفتم چرا؛ یک بار رفتیم پیش خانم دکتر ایکس اما رفتار مناسبی نداشت. خانم دکتر بارهای اول برخوردش خوب بود. معمولی بود یعنی. نه خوب و نه بد. اما بار اولی که بعد از مدرسه ای شدن رها او را بردیم برای معاینه پرسید با مدرسه چطور است. گفتم دوست ندارد. شروع کرد تمام مادری مرا زیر سوال بردن. گفت که شما خیلی به بچه رو می دهید. گفت که... حرفهایش را سعی کردم فراموش کنم. اول فکر کردم که نگاهش به بچه اصلا شبیه به نگاه به یک انسان نیست. بعدتر فهمیدم که مرا به عنوان یک مادر قبول ندارد. آن بار آخرین بار بود که رفتیم آنجا.

3- محمدرضا اواخر تزش به خاطر فشاری که رئیس لابراتورشان به او وارد می کرد استرس شدید داشت؛ یک زن کاملا فرانسوی. رفت پیش دکتر خانوادگیمان؛ یک خانم دکتر. برایش حرف زده بود و گفته بود که احساس می کند افسرده شده. دکتر اینطور جواب داده بود: «همه با داشتن زنی مثل زنهای شما افسرده می شوند». قبل تر فکر می کردم که اینکه مرا با دقت معاینه نمی کند به خاطر بالا بودن سنش است. بعد از این ماجرا وقتی به مدت دو ماه هر هفته برای گلودرد و عفونت و سرفه شدید رفتم مطبش و او فقط یک بار به خودش زحمت داد که گلویم را نگاه کند فهمیدم که اصلا مرا انسان نمی بیند. دیگر هیچوقت نه برای خودم و نه برای رها پیش دکتر زن نرفتم.

پی نوشت:
1- هدف من این نبوده که مشروعیت بدهم به آزار جنسی در برابر توهین های نژادپرستانه. من هم در ایران زندگی کرده ام و ... متاسفانه تجربه های تلخ هم داشته ام؛  مثل همه دخترها. هر چند اینجا هم اینطور نبوده که فکر کنم مطلقا آزار جنسی ندیده ام. ولی مساله این است که این برخوردهای راسیستی باعث شد که من مجبور شوم در طرز فکر یا شیوه زندگیم تغییر ایجاد کنم ... چیزی شبیه آن خانمی که نوشته بود مجبور شده  برای محافظت از خودش روسری سرش کند. مساله بعدی هم این است که من سعی کردم یاد بگیرم که چطور به رها یاد بدهم در برابر آزار جنسی از خودش محافظت کند اما حتی خودم هم بلد نیستم در برابر برخوردهای نژادپرستانه عکس العمل مناسبی نشان بدهم.

2- من فرانسه و فرانسویها را خیلی دوست دارم. تعداد خاطراتم از برخوردهای خوب و انسانی آنها حداقل صد برابر بیشتر از برخوردهای آزاردهنده بوده. برخورد استادها و کارمندان دانشکده و دانشگاه، پرسنل مهدکودک و مدرسه رها، پدر و مادر دوستانش، همسایه ها، مردم عادی کوچه و خیابان و ...بعضی وقتها رفتارشان با من شبیه به رفتار با یک وی آی پی است و برای خودم، شخصیتم، اعتقادتم، ملیتم و هر چیزی که به من به عنوان یک انسان مربوط باشند احترام زیادی قائلند. اما بعضی وقتها خوب بودن همه باعث می شود که بدها بیشتر به چشم بیایند.

۱۳۹۴ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

کمی آهسته تر...

این اواخر اینقدر مریض می شدم که مریضی هایم برای همه شده بود معما. حتی بار آخر دکترم هم می ترسید برای معاینه به من نزدیک شود. هفته پیش هر روز رفتم دکتر. یک روز نفسم بالا نمی آمد؛ یک روز در گردنم خارش شدید داشتم، یک روز گوش درد و روز بعدش گلودرد شدید. کشوی داروها که با یک خانه تکانی اساسی کاملا خالی شده بود دوباره پر شد از قرص. کلافه شده بودم و بقیه را هم کلافه کرده بودم. هر کس نظری داشت در باره اینکه چرا اینقدر مریض می شوم. چیزی که بیشتر از همه ذهنم را به خود مشغول کرد این بود: زندگی می خواهد پیامی را به من بفهماند اما چون من نمی فهمم مجبور می شود مدام آن را تکرار کند.

شنبه قرار بود که استراسبورگ در کمپین حمایت از توافق هسته ای شرکت کند. من مسئول برگزاری بودم. اما عفونت بدنم را گرفته بود؛ به زور نفس می کشیدم و تبم پایین نمی آمد. تا نیمساعت قبل از وقتی که قرار گذاشته بودیم برای جمع شدن در رختخواب بودم. در واقع همه چیز را از توی رختخواب مدیریت کردم. اما با وجود اینکه زمان زیادی را به خاطر مریضی از دست دادم برنامه به بهترین شکل ممکن برگزار شد. همه چیز عالی بود. هرچند بعد از تمام شدن برنامه، دو روز استراحت مطلق داشتم.

دیروز داشتم به این فکر می کردم که اگر مریض نبودم برنامه چه تغییری می کرد. جواب این بود: «هیچ تغییری». فقط من یک عالم انرژی اضافه صرف کرده بودم، با آدمهای بی ربطی تماس گرفته بودم، برای همه چیز وسواس به خرج داده بودم، بقیه را عصبی کرده بودم و آخرش خودم هم عصبانی شده بودم که چرا ملت اینقدر کند کار می کنند و چرا کارها با سرعتی که من می خواهم پیش نمی رود. پیام طبیعت کاملا واضح بود: یا خودت سرعت مجاز را رعایت می کنی یا ما ترمز دستی ات را می کشیم.

پیام را گرفتم. از همان دیروز ریتم زندگی ام را کند کرده ام. تصمیم گرفته ام که دیگر برای هیچ چیز عجله نکنم و عادت «اذا اراد شیئا باید آن شی محقق شود» را بگذارم کنار. زندگی راه خودش را می رود، سرعت خودش را دارد و هر اتفاقی فقط زمانی می افتد که باید بیفتد. این منم که باید خودم را با همه اینها هماهنگ کنم. این منم که باید کمی فتیله ام را بکشم پایین و بگذارم همه چیز روال طبیعی اش را طی کند. اگر دیدید که دارم تند می روم تذکر بدهید لطفا!

۱۳۹۴ تیر ۲۹, دوشنبه

یک سر... هزار سودا

درست ساعت دو و سی دقیقه بعد از ظهر روز پنج شنبه یازده دسامبر2014، من که به خیال خودم رفته بودم کافه تا جالب ترین کسی را که در زندگیم ملاقات کرده بودم را گیر بیندازم و داستان زندگیش را  بشنوم به دام افتادم. به جای اینکه من بپرسم او پرسید و من، متعجب از خودم، جواب تمام سوالها را  با کامل و با جزئیات دادم. حتی می شود گفت که درددل کردم وغر زدم. نتیجه این شد که وقتی من ساعت چهار با چشمان گرد از کافه آتلانتیک بیرون آمدم با دنیای جدیدی آشنا شده بودم که تا قبل از ساعت دو چیزی از وجودش نمی دانستم. از همان روز سه عبارت جادویی در ذهن من حک شد: «کراودفاندینگ»، «میکروکردیت» و «کارآفرینی اجتماعی». چند هفته بعد من با یک کسب و کار اجتماعی شروع کردم به کار. بعدتر یک دوره کارآفرینی را گذراندم. بعدتر با گروه هایی آشنا شدم که در زمینه استارت آپ ها فعالیت می کردند... و حالا قرار است به موازات نوشتن برای سایت معمارمنظر که مثلا حوزه ایست که در آن درس خوانده ام، سایت کراودفاندینگ دات آی آر را مدیریت کنم. وضعیتم شبیه به کسی است که تا حالا چهار بار ازدواج کرده اما برای بچه دار شدن رفته سراغ شیوه های مصنوعی. بعضی وقتها به نظرم خنده دار می آید. بعضی وقتها هم ... خیلی باید حواسم را جمع کنم تا جواب پیام های یک گروه را توی گروه دیگر ننویسم. اما حالا... ایمان آورده ام به کراودفاندینگ. اگر دوست دارید در این باره بیشتر بدانید این وبلاگ (سایت) را دنبال کنید.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۵, سه‌شنبه

تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید؟

مقدمه: هر چند این نوشته پر از خشم است اما شما آن را با لحن طنز بخوانید.

1- همان دو سه روز اول پایم را مجروح کردم. آنقدر شدید که حتی جرات نکردم در باره اش با دیگران حرف بزنم. نمی دانستم در جواب اینکه چطور این کار را کردی چه بگویم. مجبور شدم تحمل کنم. بساطم را پهن کردم روز میز نشیمن و سعی کردم تا جایی که می شود از خانه بیرون نروم. می لنگیدم. نمی دانم اینکه تمام مدت صفحه کامپیوتر جلویم باز بود و کار دیگری نمی توانستم انجام دهم باعث شد به ایمیل هایی که دریافت می کنم دقیق تر شوم یا اینکه واقعا مردم یک جوری شده اند. همه انگار از آدم طلبکارند: دوست دوست یک آشنایی عرضه ندارد پایان نامه اش را ببندد و این وظیفه من است که این کار را برایش انجام دهم؛آشنای آشنای یک نفری که درخواست دوستی فیس بوکش را هم چون فکرکردم حتما همدیگر را می شناسیم اما من چون آلزایمر دارم به خاطر نمی آورم پذیرفتم بلد نیست از اینترنت اطلاعاتی را که برای تحقیقش لازم دارد پیدا کند و فیلترینگ را در این موضوع مقصر می داند و فکر می کند آن طرف دنیا همه منتظر نشسته اند تا این نابغه قرن از ایران خارج شود تا سر اقامت دادن به او جنگ جهانی راه بیفتد؛ یکی دیگر که یک صفحه برایم انشا ردیف کرده و آخرش تشکر کرده از اینکه وقت می گذارم و به سوالاتش جواب می دهم اما... تمام پیام را که زیر و رو می کنم حتی یک سوال هم نیست. یکی از سوالات امتحانی استادی که من ده سال قبل با او کلاس داشتم پرسیده؛ یکی وضعیت رشته منظر در ایران را برای من! توضیح داده؛ یکی خواسته که برای پایان نامه لیسانس دوستش نما بکشم؛ یکی موضوع تزش را فرستاده و خواسته برایش ساختار بنویسم؛ یکی ساختار فرستاده و خواسته که من متن را تولید کنم؛ یکی...
به یک آدمی تبدیل شده ام پر از خشم و تازه فهمیده ام چرا با بعضی ها اصلا نمی شود تماس گرفت. «عشق یک در باز است» اما من دلم می خواهد همه درها را ببندم.

سوال: اینجور ایمیل ها فقط برای من می آید؟ مشکل از من است یا از بقیه؟

2- توی همین سفر کوتاه و با این پای لنگ توانستم بروم فروزن را با دوبله گلوری ببینم؛ بروم چالوس کنسرت چارتار و امشب هم می روم تالار وحدت ... کنسرت پالت. کنسرت چارتار آنقدر خوب بود که از بعد از آن هر وقت یکی از آهنگ ها را می شنوم ناخودآگاه تصویر اجرای زنده اش به چشمم می آید. برایم عجیب بود که با وجود اینکه بعضی از آهنگ ها را بیشتر از هزار بار شنیده بودم اما هیچوقت تصور نمی کردم پشت آن صدا یک «آدم» باشد. اسم خواننده را هم نمی دانستم حتی! فکر می کنم که مشکل چارتار کمرنگ بودن در شبکه های اجتماعی است؛  به یک مدیر رسانه قوی نیاز دارد تا بتواند با سرعت بیشتری رشد کند. بر عکس پالت که از قدرت شبکه های اجتماعی خیلی خوب استفاده می کند.

3- در این سفر یک اتفاق دیگری هم افتاد که شاید به بخش اول نوشته ام مربوط است. هنوز نمی توانم تحلیلش کنم. بار قبل یکی از دوستانم گفت «دوستانت از تو سوء استفاده می کنند». من فکر کردم که چه چیزی دارم که بشود از آن سوء استفاده کرد. اما حالا می دانم که راست می گوید. برای همین هم هست که بین همه دوستانم فقط من هستم که از اینجور ایمیل ها دریافت می کنم. هر وقت یاد گرفتم که روابط دیگران با خودم را جوری تنظیم کنم که احساس «خری که سواری می دهد» نداشته باشم حتما درباره آن می نویسم. هنوز که ... در گل مانده ام و هیچ کورسوی امیدی برای اینکه بتوانم خودم را اصلاح کنم نمی بینم. اینکه توانستم جلوی خودم را بگیرم و نماها را نکشم به خاطر تغییر رویه ام نیست؛ به خاطر نداشتن اتوکد است!

۱۳۹۴ فروردین ۲۱, جمعه

تمام داستان های دنیا با یک اتفاق مشترک شروع می شوند... اینکه کسی به کسی اعتماد کند!

همین... فقط همین...

یک آگهی را روی صفحه فیس بوکم همخوان کرده بودم در باره جمع کردن درهای پلاستیکی بطری ها برای خریدن ویلچر. یک حرکتی که همه جای دنیا دارد به شکل های مختلفی انجام می شود؛ حتی توی همین ولایت استراسبورگ. از بعضی از دوستانم خواستم که پیام را با وایبر توی گروه هایی که عضو هستند به اشتراک بگذارند. یکی شان جواب عجیبی دریافت کرده بود که برای من هم فرستاد. سوال اصلی این بود که چطور مطمئن باشیم پولی که از فروش سربطری ها به دست می آید صرف خرید ویلچر می شود. سوال را به شکل خیلی بدی مطرح کرده بود. اصلا سوال نپرسیده بود. قضاوت کرده بود... که این پول می شود صرف خوش گذرانی یک عده آدم که دارند از سادگی بقیه سوء استفاده می کنند.

این روزها دارم یک دروه ای را می گذرانم توی کورس ارا به اسم «کارآفرینی برای تغییر». چندین هزار نفر در این دوره شرکت می کنند. هر کس یک پروژه تعریف کرده که با آن می شود یک تغییر در جهت وضعیت اجتماعی مردم یا در جهت حفاظت از محیط زیست انجام داد. شاید من هنوز توی جو این دوره بودم که فکر می کردم همه معنای مشارکت اجتماعی برای تغییر - معنای حرکت های نمادین برای آگاه سازی جامعه نسبت به مشکلات قشرهای مختلف - معنای فعالیت داوطلبانه (و بدون حقوق) و معنای سازمان های مردم نهاد رو می دانند و به اونها برای ایجاد تغییرات هر چند کوچک اعتماد می کنند. شاید تحت تاثیر چالش سطل آب یخ بود. تازه فهمیدم که بیشتر به اشتراک گذاری ها جاست فور فان بوده و نه برای حمایت از این حرکت یا آگاه کردن دیگران

دوستم و دوستش به من اعتماد نکردند. این بی اعتمادی شان باعث شد که من بروم تحقیق کنم و با اطمینان بیشتری گام بردارم. باعث شد که دوستان دیگرم که فکر می کردند وقت یا نیروی انسانی لازم برای مشارکت در این حرکت اجتماعی را ندارند به پتانسیل های دور و برشان با دقت بیشتری نگاه کنند و یک راهی پیدا کنند برای کمک به این جنبش.

رئیس می گوید وقتی می خواهی کار اجتماعی بکنی باید پوستت مثل پوست کرگدن کلفت باشد. دارم سعی می کنم که پوستم را کلفت کنم اما... دلم می خواست آدمها بیشتر به هم اعتماد می کردند



پی نوشت: 
1- اگر دوست دارید در این حرکت مشارکت کنید این صفحه را ببینید.
2- اگر می خواهید خالق داستانی باشید که زندگی اطرافیانتان را تغییر دهد به آنها و به همدستانتان اعتماد کنید.

۱۳۹۳ مرداد ۱۰, جمعه

اتفاقات بُرنده

بعضی اتفاقات تاثیرشان اینقدر عمیق (بخوانید تیز) است که زندگی آدم را به دو بخش قبل و بعد از خودشان تقسیم می کنند. مثلا دانشگاه رفتن یا عاشق شدن یا تولد یک بچه. برای من یکی از این اتفاقات ساعت هفت صبح یک روز زمستانی رخ داد. روزی که شب قبلش به خاطر میگرن خیلی زود خوابیده بودم و وقتی که ساعت با صدای رها از خواب بیدار شدم که آب می خواست دیگر نتوانستم بخوابم. تا ساعت 6 در رختخواب غلت زدم و موزیک گوش کردم. بعد تصمیم گرفتم بلند شوم و دوش بگیرم شاید سردرد و سرگیجه کم شود. بعد چای درست کردم برای خودم و آمدم نشستم پای کامپیوتر و برای اولین بار کارتون «منجمد» را از اول تا آخر دیدم. با زیرنویس. با هدفون و در سکوت مطلق خانه. انگار که غرق شده باشم در فیلم. انگار که در السا خودم را ببینم مثلا. فهمیدم که چقدر از بروز دادن آن چیزی که هستم می ترسم و چقدر این ترس گند می زند به همه روابط زندگیم. تصمیم گرفتم خودم را باز کنم. تصمیم گرفتم بشوم «یک در باز»*. تصمیم گرفتم ترسهایم را بگذارم کنار. تصمیم گرفتم با همه چیزهایی که از آنها می ترسم یک بار روبرو شود. چهره به چهره. یکی دو هفته بعد برای عید آمدیم ایران. برخورد همه با من عوض شده بود. منی که در سفر قبل محال بود بروم بیرون و با کسی دعوایم نشود در کمال آرامش همه کارهایم را انجام می دادم. در کمال آرامش و در کمال تعجب البته، همه خواسته هایم برآورده می شد و همه جا بهترین خدمات را دریافت می کردم. حتی توی اورژانس یک بیمارستان خیریه در یک نیمه شب تعطیل. منی که حتی نمی توانستم یک زخم ساده ی دست خواهرم را پانسمان کنم، با مادربزرگم که استخوان رانش در رفته بود سوار آمبولانس شدم و شب را توی اورژانس ماندم و نگذاشتم دو سه روز بفهمد که قرار است عمل شود. منی که همه زندگیم را بر اساس خواسته های پدرم چیده بودم در حضور او برای همه شرایط را تحلیل کردم و برای همه تصمیم گرفتم. منی که با غریبه ها حرف نمی زدم ساعت 4 صبح توی بیمارستان با دو تا از پرستارها هم صحبت شدم و حتی دعوت به قهوه اشان را هم قبول کردم. من که حتی از اینکه خوانندگان وبلاگم اسم واقعیم را بدانند می ترسیدم با سه تایشان قرار ملاقات حضوری گذاشتم. منی که می ترسیدم از خیلی چیزها به خودم گفتم که نباید بترسی. من سعی کردم نترسم. به جایش سعی کردم خودم را بگذارم جای دیگران و از دریچه ذهن آنها موقعیت ها را تحلیل کنم. سعی کردم همه را درک کنم. سعی کردم کمتر عصبانی شوم و بیشتر لبخند بزنم. سعی کردم تا جایی که می توانم به جای ایراد گرفتن، پیشنهادهای سازنده ارائه دهم. من خیلی تلاش کردم اما تا روزهای آخر فکر می کردم تغییراتی که اتفاق افتاده به خاطر انتخابات است. به خاطر رئیس جمهور جدید. توی آخرین مهمانی دوستانه وقتی برای اولین بار با استاد همسر که بار چندمی بود که شام خانه اش میهمان بودیم مستقیما هم کلام شدم به دوستانم در باره تجربیات سفر این بارم گفتم. هنوز حرفم تمام نشده بود که یکی اشان گفت اینجا چیزی عوض نشده؛ آنی که عوض شده تویی. راست می گفت. من بعد از دیدن منجمد یخ روحم باز شده بود. من بعد از دیدن «منجمد» یک آدم دیگر شده بودم. دیدن فیلم «منجمد» از آن اتفاقاتی بود که زندگی من را به قبل و بعد از خودش تقسیم کرد.

* Love is an open door

پی نوشت: من امروز از این باز شدن دو بازخورد خیلی خوب دریافت کردم. خیلی خوشحالم. خیلی.

۱۳۹۳ مرداد ۸, چهارشنبه

این یک پست وبلاگ نیست؛ جواب یک سوال است در باره اینکه «چطور ایمیل بزنیم».

این پست را به عنوان یک ایمیل نوشته بودم در جواب سوال فریده که پرسیده بود چطور ایمیل بزنیم. با اینکه لحن جوابم شبیه به پست های وبلاگ نیست اما چون امروز صبحم با یک ایمیل شروع شد که حتی حداقل ها را هم رعایت نکرده بود فکر کردم شاید توضیحاتم برای بعضی از آدمها مفید باشد. کلا تحت تاثیر لاله و رعنا که تجربیات باارزش شخصی اشان را به اشتراک می گذارند من هم دلم خواست کمی مفید باشم.



سوال فریده:
کامنت اول:
سلام میشه لطفا یه پست راجع به نحوه درست ایمیل نوشتن بذارین.من تو ایمیل نوشتن تو حوزه های کاری و دانشگاهی خیلی مشکل دارم و گاهی اوقات جواب ایمیل هامو نمیگیرم و یا به چیزی که میخواستم نمیرسم. از اونجایی که خیلی وقته شما رو میخونم،میدونم تو این کار خیلی موفق بودین.میشه یکم از تجربیاتتون بگین؟ ممنون
(تاریخ: نهم تیر) 
عتیق: حتما! البته من بیش از اینکه ایمیل بزنم جواب ایمیل می دم ولی این سوال شما رو یه ایمیل فرض می کنم و توی یه پست جوابشو می ذارم. به زودی.
کامنت دوم:
فریده: من هنوز هم منتظر پاسخ شما در قالب یک ایمیل هستم :-)
(تاریخ: دوم مرداد)
عتیق: چشم. همین الان دارم شروع می کنم به نوشتن. ببخش بابت اینقدر تاخیر.
جواب من:(تاریخ: دوم مرداد)
سلام
واقعا شرمنده ام که اینقدر دیر دارم جواب میدم.
همون موقعی که گفتی تازه انگار یه تلنگری بهم خورده باشه که چقدر ایمیل جواب نداده و کار نکرده دارم.
تازه یه کم لیستم سبک شده.
ببین من کلا بیشتر در جواب دادن به ایمیل تخصص دارم تا ایمیل زدن.
برای همین بهت می تونم بگم که چه جور ایمیل هایی باعث می شن که آدم تشویق بشه جواب بده و چرا بعضی ایمیل ها هیچوقت جوابی دریافت نمی کنن.
برای ایمیل زدن توی رده های مختلف توی فرانسه فرمول هست:
بر اساس سطح صمیمیت.
یعنی مهم نیست که ایمیل کاریه یا شخصی، مهم اینه که کسی که داری براش ایمیل می زنی چقدر باهات صمیمیه.
من خودم از این روش استفاده می کنم.
یعنی اگه یه ایمیل کاری بخوام بزنم به یه دوست توی یه شرکت مثل ایمیل دوستانه می زنم و حالت رسمی بهش نمی دم؛
مگه اینکه بخوام به آدرس ایمیلِ شرکت بزنم که بدونم کسان دیگه هم ممکنه چک کنن.
برای همین به نظرم خوبه که آدم چند تا نمونه خوب از ایمیل از سطح خیلی صمیمی و دوستانه تا سطح خیلی رسمی داشته باشه به عنوان الگو و از اونها استفاده کنه.
برای جواب دادن هم بهتره که آدم از همون ادبیاتی استفاده کنه که طرفی که ایمیل زده استفاده کرده.
مثلا فرض کن که من یه دوستی دارم به اسم لیلا که توی یه مجله کار می کنه و می خواد برای من ایمیل بزنه یه مقاله بفرسته که داوری کنم.
اگه با ایمیل شخصی اش بزنه می تونه بزنه که :
سلام عتیق جان
خوبی؟  رها خوبه؟این مقاله رو فرستادم برای داوریلطفا تا فلان تاریخ نتیحه رو برام بفرستمرسیمی بوسمتلیلا
اگه با ایمیل مجله بزنه اینو می زنه:
سرکار خانم مهندس ...
با سلام و احترام
به پیوست فایل مقاله... جهت داوری ارسال می گردد.. خواهمشند است فرمهای مربوطه را تا تاریخ .... به ایمیل مجله ارسال فرمایید.با تشکر لیلا....عضو هیات تحریریه مجله....
هر کدوم از اینها یه جواب متفاوت داره.
توی اولی من هم می گم:
سلام لیلا جان... حتی ممکنه راجع به اینکه رها امسال داره می ره مدرسه هم بنویسم یا راجع به تاریخ عروسیش هم بپرسم.
بعد هم می گم که مثلا این هفته سه سری مهمون دارم و نمی رسم ولی سعی می کنم اوایل هفته آینده حتما براش انجام بدم.حوب باشی.عتیق
توی دومی من می نویسم:
سرکار خانم....
با سلام
سعی می کنم در اولین فرصت حتما مقاله را مطالعه و فرم ها  را پر کنم.با احترام عتیق ...
یعنی دقیقا جواب من بستگی به لحن اون داره.
ولی در مورد آدمهای کاملا غریبه، چون اونها هیچ شناختی از آدم و لحنش ندارن به نظرم آدم باید تعارفات رو چند برابر کنه
یعنی خیلی خیلی مودب تر باشه؛
از کلمات لطفا و خواهشمندم و پیشاپیش ممنونم و اینجور چیزها استفاده کنه؛
نباید اینجوری به نظر بیاد که داری به طرف دستور می دی حتی اگر از نظر سازمانی از اون آدم بالاتری؛
چون باعث میشه که توی آدمها حس بدی به وجود بیاد.
یه مورد دیگه هم اینکه اگه از طرف یه شرکت یا موسسه ایمیل می زنی حتما باید اسم و سمت خودت رو توی اون شرکت بنویسی به عنوان امضا تا طرف بفهمه که با کی طرفه و از کجا و چرا باهاش تماس گرفتن.
یه نکته ای که خیلی کمک می کنه به اینکه جواب ایمیل آدم رو بدن اینه که آدم از یه اسم اشنا به عنوان معرف توی ایمیلش استفاده کنه.
من شخصا ایمیل کسانی که از طرف کسی معرفی شدن رو سریع تر جواب می دم به نسبت کسانی که می گن مثلا من ایمیل شما رو از مقاله اتون توی فلان مجله یا سایت برداشتم. ولی کلا آدم بهتره بگه که ایمیل طرف رو از کجا برداشته.
بعد هم اینکه باید سوال یا درخواستت کاملا مشخص باشه؛ اینکه مثلا بگی به من کمک کنین جواب نمی ده. باید معلوم باشه که دقیقا این کمکی که می خوای چیه.
یه نکته دیگه هم اینه که اگه قبلا با طرف تلفنی یا حضوری صحبت کردی و ایمیل به اون صحبت مربوط میشه اولش بگی پیرو صحبتی که در فلان تاریخ با هم داشتیم (فریده جان این رو یادم رفته بود برای تو توی ایمیل بنویسم).
الان من دو تا نمونه از ایمیل هایی که این مدت دریافت کردم رو برات می زنم و می گم که چرا اینها جواب درستی دریافت نکردن:
این یکی امروز اومده:
با سلام و خسته نباشید خدمت دوستان گرامی گروه. پیرو صحبتی که داشتیم فرم مورد نظر رو ارسال کردم. لطفا تلاش شما بر این مبنا باشد که کسی از قلم نیفتد و فرم پر شده را تا شنبه ساعت 2 به همین ایمیل ارسال بفرمایید.
قابل توجه عزیزانی که موفق نشدم باهاشون تماس بگیرم: هر کدام از دوستان اطلاعات مربوط به دوستان همکلاسی و هم ورودی خودشون رو در دوران ارشد بنویسن.از همکاری شما سپاسگزارم.ف. میم.
من این ایمیل رو عصر جواب دادم:
سلام
ببخشید من اصلا در جریان هیچی نیستم.میشه برام توضیح بدین لطفا؟
دلیلش این بود که من اصلا این ف. میم رو نمی شناختم و اصلا نمی دونم این گروه چیه و نگفته که از کجا تماس می گیره یا کی ایمیل من رو بهش داده. بعدش هم یه جوری دستور داده که تا ساعت دوی روز شنبه بفرستین که انگار من مثلا منشی اشم و اون مدیر عامل. حتی توضیح نداده که اطلاعات دوستام رو برای چی می خوان و قراره باهاش چه کار کنن.
من البته حدس می زنم که کی آدرس ایمیل منو داده و این از کجا میاد؛ ولی قطعا تا وقتی که مطمئن نشم هیچ جوابی دریافت نخواهند کرد.
یه ایمیل دیگه که این مدت گرفتم و اعصابم رو خیلی خرد کرد و باعث شد جواب بدی بدم این بود:
سلام خانم دکتر ...
من از دانشجوهای کارشناسی ... هستم، دانشگاه ... در حال تحصیلم. 2-3 روز پیش یکی از مقاله هاتون رو که در مجله ... چاپ شده به اسم ... خوندم.واقعا از همه نظر عالی بود و خیلی به من کمک کرد.
من ترم آخرمه و پایان نامه ام مربوط به ... اس.می خواستم ببینم شما راجع به مبانی نظری و معیارهای ... ساعته مقاله ای فارسی یا انگلیسی دارید؟اگه لطف کنید و یک کمکی به من بدید ممنون میشم.
با تشکر فراوان
این جواب من سری اول: (چون لحنش مودبانه بود سریع جواب دادم در حد یکی دو ساعت بعد)
سلام
من  راجع به این موضوع به صورت دقیق کار نکردم.ولی پایان نامه خودم  در مورد ... ه.وقتی دنبال نمونه می گشتم به یه چیزی برخورد کردم که شاید به درد شما بخوره: VivaCity2020: Urban Sustainability for the 24 Hour City 
یه پروژه ای هم هست توی لندن به اسم :
bankside 1/2/3کلا توی لندن خیلی دارن روی این کانسپت کار می کنن.امیدوارم به دردتون بخوره.
دفعه بعد اینو زده:
سلام
مرسی خانم دکتر،واقعآ ممنون که پاسخ دادین.کل پایان نامه ام راجع به معیارهای ... است و بیشتر میخوام اونا را تشریح کنم و با یک نمونه موردی بررسی اش کنم.تا الان رو چندتاش کامل کار کردم ولی بعضی معیارها مثل امنیت و سرزندگی خیلی گسترده اس، مخصوصآ تو ایران هر کدوم از صاحب نظرا یک دیدگاه دارن، خیلی منسجم نیست.
میخواستم اگه لطف کنید در این خصوص راهنماییم کنید ممنون میشم.با تشکر از فایلی که فرستادید، خیلی مفید بود و یکمم سنگین :-)
من راستش خیلی بهم برخورد.
طرف اصلا نرفته لینک رو ببینه و اصلا هم نرفته ببینه که یه کار تحقیقی رو چه جوری انجام میدن؛ همون اولین قدم برداشته به من ایمیل زده شاید من یه فایل آماده داشته باشم مثلا براش بفرستم.
حس کردم انتظار داشته که من کل فایل رو براش ترجمه کنم و معیارها رو دربیارم و بنویسم. انگار که منظورش این بوده باشه که پایان نامه اش رو من انجام بدم. برای همین سه چهار روز جواب ندادم تا اینکه دو باره اینو زد:
با سلامخانم دکتر میشه یه کمک کوچولو بدیدممنون میشم
منم راستش عصبانی شدم و این جواب رو دادم:
سلام
من متوجه منظورتون نمی شم.چیزایی که به ذهنم می رسید و می دونستم گفتم.دیگه بقیه اش با خودتونه.یه راهی که به ذهنم می رسه اینه که معیارهایی که بهش رسیدین ولی نمی دونین میزان اهمیت کدومشون بیشتره  یا در موردشون اختلاف نظر وجود داره رو به صورت پرسشنامه بدین یه سری متخصص دسته بندی کنن.یعنی یه جدول که ستونش لیست معیارها باشه و سطرش میزان اهمیت از بسیار کم، کم، متوسط، زیاد، بسیار زیاد.بعد می تونین به یه جمع بندی برسین.سی نفر که پرسشنامه شما رو پر کنن کافیه.متاسفانه بیشتر از این کمکی ازم برنمیاد.
طرف هم عذرخواهی کرد و گفت ببخشید که مزاحم شده.
(الان این دو تا ایمیلی که من زدم هیچ جمله آخری نداره. نه خداحافظی نه هیچ چیز دیگه. این نشون می ده که من عصبانیم.)
به نظرم خواسته اش نامعقول بود. به هر حال من که کارم بستن پایان نامه مردم اون هم مفت و مجانی نیست .
راهنمایی خواست من هم به نظر خودم با گفتن اینکه توی لندن این کار رو انجام دادن کمک خیلی بزرگی بهش کردم و توی اون لینک می تونست خودش همه چیزهایی که لازم داشت در بیاره. ولی اینکه انتظار داشته باشه که همه کار رو من انجام بدم انتظار زیادیه.
برای همین باید به نظرم آدم یه جوری ایمیل بزنه که طرف مقابل احساس بدی نسبت به خودش پیدا نکنه؛ فکر نکنه که دیگران فکر می کنن که این بیکار و علافه و جز اینکه بشینه به ایمیل های اونها جواب بده کار دیگه ای نداره یا اینکه کارمندشونه.
در عوض یه ایمیل دیگه گرفتم که اینقدر لحنش خوب بود که سریع جواب دادم:
خانم دکتر ... گرامی
سلام و عرض ادبوقت بخیرامیدوارم خوب و سلامت باشید
بنده در حال انجام مراحل نهایی رساله خود با هدف ...  هستمخواهشمندم بنده را در تکمیل پرسش نامه ای که به پیوست ضمیمه است و ارائه نظر ارزشمندتان کمک بفرمایید و در صورتی که پیشنهادی در مورد بحث دارید با بنده به اشتراک بگذارید.بدون شک با توجه به آگاهی که در این زمینه دارید، کمک بسیاری به من خواهید کرد. لطفا پرسش نامه را ملاحظه فرمایید و از قسمت design و shading برای پر کردن گزینه ها با رنگ سیاه استفاده نمایید. ترتیب گزینه ها لطفا به صورتی باشد که کم اهمیت ترین از نظر شما نمره ۱ و بیش ترین نمره ۵ بگیرند. پیشاپیش از لطف و همکاری شما سپاسگزارم. ارادتمند سین
نکات مثبتش یکی اینه که اول خیلی مودبانه است (با وجود اینکه طرف هم دانشکده ای من بوده و از نزدیک همدیگه رو می شناسیم). ثانیا اینکه برای من اینقدر احترام قائل شده که یه توضیح بده راجع به کارش؛ فقط نگفته که لطفا این پرسشنامه رو پر کنین.
بعد اینکه پرسشنامه اش رو جوری طراحی کرده که پر کردنش آسون باشه و این رو توضیح داده خیلی خوبه؛ اینکه آدم می فهمه این کار زمان زیادی ازش نمی بره.
بعدش هم اینکه ددلاین نداده که مثلا تا ساعت چهارِ فلان روز بفرست.
برای همین من هم چون می دونستم اون هفته گرفتارم براش زدم که گرفتارم این هفته ولی اگه عجله داره بگه که یه کاریش بکنم؛
اون هم گفته بود که می تونه تا اول هفته بعد صبر کنه.
بعد هم که پرسشنامه پر شده رو فرستادم براش، تحلیلش راجع به جواب هام رو برام فرستاد. این خیلی بهم احساس خوبی داد که من هم از این کار یه نتیجه ای گرفتم و یه چیزی دستگیرم شده؛ اینکه فقط یه وسیله نبودم.
کلا وقتی که آدم با ایمیل می خواد یه کاری رو انجام بده باید تعداد کلماتی که استفاده می کنه به طرز قابل ملاحظه ای از وقتی که داری شفاهی درخواستت رو مطرح می کنی بیشتر باشه؛
اینکه جوری جواب بدی که طرف احساس کنه براش ارزش قائل بودی و وقت گذاشتی؛
یا اینکه جوری درخواست کنی که طرف احساس کنه که ارزش نظرش و وقتش رو می دونی.
یه چیز خیلی مهم به نظر من هم جمله آخریه که باهاش ایمیلت رو تموم می کنی؛ چیزی که قبل از اسمت می نویسی.
اول اینکه حتما آخر همه ایمیل ها حتی ایمیل های دوستانه هم اسمت رو بنویس؛ با وجود اینکه توی اینباکس طرف هست.
من برای ایمیل های دوستانه از «می بوسمت» و یا «خوب باشی» استفاده می کنم؛ بسته به اینکه طرف زن باشه یا مرد و اینکه چقدر صمیمی باشیم با هم. برای یه رده عقب تر «به امید دیدار» و «خدانگهدار» و «موفق باشید» و اینجور چیزها. و برای خیلی رسمی از «با احترام» یا «با سپاس فراوان». بعدش هم اسمم رو می نویسم.
بهتره که آدم یه جمله خیلی خاص خودش داشته باشه برای آخر ایمیل هاش. مثلا من این «خوب باشی» رو از مدیرعامل شرکتی که قبلا توش کار می کردم یاد گرفتم و به نظرم خیلی قشنگه.
کلا خوبه که توی ایمیل حتی رسمی یه جمله ای که به طرف انرژی مثبت بده باشه؛ از احوالپرسی، یا تبریک یک مناسبت یا یه آرزو برای اینکه مثلا  آخر هفته خوبی داشته باشید یا خوب و خوش باشید یا موفق باشید و از این جور چیزها.
در مورد وقتی که جواب کسی رو می دی اینکه بهش بگی اگه باز سوالی بود بپرسه خیلی خوبه؛و وقتی از کسی درخواست داری بگی که منتظر جوابش هستی. همیشه یه راه بذار برای تماس های بعدی.
اگر هم ایمیل رو با تاخیر جواب دادی حتما اولش عذرخواهی کن و اگه لازمه دلیلش رو بگو.
اینها نکاتی بود که من در این لحظه به ذهنم می رسه.البته الان دقیق یادم نمی آد که اون سوالی که بار اول پرسیده بودی چی بود ولی امیدوارم توضیحاتم کافی بوده باشه.
باز اگه سوال خاصی داری من در حد توانم در خدمتم.
خوب باشی.عتیق

۱۳۹۳ خرداد ۲۶, دوشنبه

آیا روزی خواهد رسید که ترسهایم تمام شوند؟

جمعه گفتم دیگر از چیزی نمی ترسم. گفتم از اول امسال شروع کرده بودم به اینکه همه کارهایی که از آنها وحشت داشتم را یک بار انجام دهم تا ترسم بریزد. حالا همه اشان را یکبار کرده ام. سخت بوده ولی ... دیگر به اندازه قبل نمی ترسم. گفت چقدر خوب. همین. انتظار نداشتم چیز دیگری بگوید.
می دانستم که هنوز یک چیزهایی هست که باعث وحشتم می شود. مثلا هر بار که پشت ماشین می نشستم به محض استارت زدن صدای یک تصادف را می شنیدم. هیچوقت تصادف نکرده بودم. اما یک بار توی جاده لاستیک ماشینم ترکیده بود. نزدیک بود بروم توی گارد ریل. به زور خودم را کشیدم کنار جاده. شانس آوردم که ماشینی پشتم نبود و گرنه حتما تصادف می شد. از آن زمان از رانندگی می ترسیدم. نزدیک دو سال رانندگی نکردم. اما این یکی دو ماه سعی کردم ترسم را از بین ببرم. با ماشین همه جا رفتم. همه جاهایی که با همسر رفته بودیم و او رانندگی کرده بود و من فقط حرف زده بودم و موزیک گوش داده بودم. همه جا رفتم. مسلط شدم به رانندگی. دوست شدم با ماشین. گفتم که آن روز که لاستیک ترکید فقط یکی از فنرها شکسته بود. حالا هر دو تا شکسته. ممکن است هر لحظه آن اتفاق دوباره بیفتد؛ ولی من نمی ترسم. دیگر حتی از مرگ هم نمی ترسم. گفت چقدر خوب. انتظار نداشتم چیز دیگری بگوید.

یکی دیگر از وحشت هایم این بود که یک روز صبح از خواب که بیدار شوم  ماهیمان مرده افتاده باشد روی آب. دیروز صبح از تنگش بوی بدی می آمد. نگاه کردم. زنده بود. رفتیم بیرون. آخر شب رفتم برایش غذا بریزم. دیدم مرده؛ ماهی همزادم. نمی دانستم چه معنایی می تواند داشته باشد. اما بیشتر از این کلافه بودم که نمی دانستم باید چه کار کنم با جسد یک ماهی مرده. بردم آب تنگ را خالی کردم توی توالت و سیفون را کشیدم. تنها چیزی بود که به فکرم رسید.از این نگران بودم که به رها چه بگویم. تنگ را بردم توی آشپزخانه. صبح به رها گفتم ماهی امان را برده ام بشورم؛ دوست داری چه رنگی بشود. گفت صورتی و آبی. گفتم یعنی بشود دو تا. گفت آره. گفتم مطمئن نیستم که ماهی بشود که صورتی باشد ولی سعیم را می کنم. رها را که گذاشتم مهد راه افتادم به سمت فروشگاهی که از اینجور چیزها می فروشد. آدرس را زدم توی جی پی اس موبایل. سه چهار بار خطا داد تا بالاخره مسیر را پیدا کرد. نزدیک فروشگاه که رسیدم تابلو را دیدم. سمت چپ خیابان بود. باید بعد از چراغ می پیچیدم. چراغ برای من سبز بود. از همان زمانی که پیچیدم توی خیابان سبز بود. اما نمی دانم چرا ماشین های روبرو توقف کرده بودند و نمی آمدند. فکر کردم شاید چراغ برای آنها قرمز است یا مثلا منتظرند که من رد شوم. راهنما زدم و پیچیدم. صدای تصادف آمد. همان صدایی که همیشه توی گوشم بود. یک موتور از پشت ماشین ها آمده بود و زده بود به من. ندیده بودمش اصلا. سمت راست ماشین آسیب شدیدی دیده بود. این را من چند دقیقه بعد فهمیدم وقتی توانستم بالاخره از شوک بیرون بیایم و پیاده شوم. راننده موتور خیلی زودتر از من خودش را جمع کرده بود. چیزیش نشده بود. موتورش هم. من زبانم بند آمده بود. همه بیشتر نگران من بودند تا موتورسوار. یک کمی که به خودم آمدم زنگ زدم به او. بین دوستانم تنها کسی بود که نگران نمی شد. اصلا برای اینجور اتفاقات تره هم خرد نمی کرد. پرسیدم باید چه کار کنم. برایم توضیح داد که یک فرم هست که باید هر دویمان پر کنیم و باید زنگ بزنم به شرکت بیمه ام اطلاع دهم. مطمئن نبودم که بتوانم اما چاره ای نبود. تشکر کردم و قطع کردم تلفن را. بعد فرمی را که گفته بود پیدا کردم و از موتور سوار خواستم که بخش مربوط به من را هم پر کند و به شرکت بیمه ام هم زنگ بزند. همه کارها را خودش کرد. حتی سعی کرد به من روحیه بدهد.خانمی که شاهد ماجرا بود هم همینطور. گفت مهم این است که نمرده. اینقدر این کلمه را راحت گفت که یک لحظه وحشت کردم. نگران بود که فقسه سینه من خورده باشد به فرمان. نخورده بود. فقط ترسیده بودم. از آن صدای لعنتی ترسیده بودم. پر کردن فرم که تمام شد از موتور سوار خداحافظی کردم و رفتم توی فروشگاه. دیدن آن همه گل و گیاه حالم را خیلی بهتر کرد. رفتم به مسئول بخش ماهی گفتم که دخترم یک ماهی صورتی خواسته. هست؟ گفت نه. پرسیدم عمر این ماهی ها چقدر است. گفت در بهترین شرایط دو سه سال. ماهیم عمرش را کرده بود. برای همین هم بوی مرگ می داد. یک ماهی قرمز خریدم و یک ماهی سیاه. از فروشگاه که آمدم بیرون دیدم موتورسوار هنوز دارد از خیابان عکاسی می کند. بدون اینکه نگاهش کنم از کنارش رد شدم. برگشتم خانه. ماهی ها را انداختم توی تنگ. عصر با اتوبوس رفتم دنبال رها. به او گفتم که ماهی خودمان را داده ام و به جایش این دو تا را گرفتم. خوشش آمد. مهم او بود که ناراحت نشده بود. مهم این بود که موقع تصادف کسی طوریش نشده بود. مهم این بود که رها آن زمان همراهم نبود. مهم این بود که آن صدای لعنتی در واقعیت به وحشتناکی خیال من نبود.مهم این بود که ترسم از تصادف ریخت؛ همانطور که ترسم از مردن ماهی.

جمعه فکر می کردم خیلی از ترسهایم از بین رفته. حالا می دانم که ترسها هم با آدم ها بزرگ می شوند؛ از بین نمی روند. می دانم که هنوز خیلی چیزها هست که از آنها می ترسم اما نمی گذارم ترسهایم مرا محدود کنند. فردا رها را با ماشین به مهدکودک خواهم برد و قطعا دیگر موقع استارت زدن آن صدای لعنتی را نخواهم شنید.

۱۳۹۳ خرداد ۱۹, دوشنبه

هیچ راهی دور نیست

«هیچ راهی دور نیست» جزو تاثیر گذارترین کتابهاییست که من در زندگیم خوانده ام. همانطور که فروزن جزو تاثیر گذارترین فیلم هاییست که در زندگیم دیده ام. متن کتاب را اینجا می گذارم شاید برای شما هم تاثیر گذار باشد. اگر دوست داشتید می توانید فایل صوتی اش را هم با صدای خودم بشنوید. (بخش اول؛ بخش دوم)


هيچ راهي دور نيست در قلب يك مرغ عشق آغاز ميشود تا آدمي به جستجوي حقايقي برخيزد كه همواره مي شناخته است. حقايقي در باره دوستي عشق و زندگي در اين سياره. اين سفر آموزشي ميتواند شما را به هر جا كه مي خواهيد ببرد.آنان كه با "جاناتان مرغ دريايي" اثر همين نويسنده (ریچارد باخ) سفر كرده اند انديشه هايي در اين كتاب مي يابند كه در آنها سهيم خواهند شد.
و براي آن نوع دوستي كه به زمان و مكان وابسته نباشد اين ارتباطي بسيار دوست داشتني است.

متن كتاب:
ري عزيزم! متشكرم كه مرا به جشن تولد دعوت كردي! خانه تو هزاران فرسنگ از خانه من فاصله دارد ومن تنها براي بهترين دليل سفر مي كنم: جشني كه به مناسبت تولد"ري" برگزار مي شود و من مشتاقم كه نزد تو باشم. 
من سفر را در قلب مرغ عشقي آغاز كردم كه من و تو سال ها قبل با او ملاقات كرده بوديم. او مانند هميشه رفتاری بسيار دوستانه داشت و هنگامي كه به او گفتم كه "ري" كوچولو دارد بزرگ مي شود و من دارم به جشن تولد او مي روم پاك گيج شده بود. ما مدت طولاني در سكوت پرواز كرديم و سرانجام او گفت: "من از آنچه تو مي گويي چيز زيادي نمي فهمم اما آنچه كه اصلا نمي فهمم اين است كه تو داري به جشن مي روي."
" البته كه من به جشن مي روم. چه چيز دشواري در درك اين موضوع وجود دارد؟"
او آرام بود و وقتي كه ما به خانه جغد رسيديم گفت:" آيا فرسنگ ها فاصله مي توانند ما را حقيقتا از دوستانمان جدا كنند؟ اگر تو بخواهي كه با ري باشي آيا هم اكنون نزد او نيستي؟ "
"ري كوچولو دارد بزرگ مي شود و من دارم با هديه اي به جشن تولد او مي روم."هنگامي كه اين مطلب را به جغد مي گفتم پس از گفتگو با مرغ عشق كلمه مي روم بنظرم عجيب مي آمد اما براي اينكه جغد حرف مرا بفهمد اين را گفته بودم. او هم مدت طولاني با من پرواز كرد بي آنكه سخني بگويد. ‌‌البته اين سكوت دو ستانه بود اما هنگامي كه مرا به سلامت به آشيانه عقاب رسانيد گفت: " من از آنچه كه تو مي گويي چيز زيادي نمي فهمم اما آنچه كمتر از همه مي فهمم اين است كه تو دوستت را كوچك خطاب مي كني."
گفتم: " بي شك او كوچك است چون هنوز بزرگ نشده و رشد نكرده است. چه چيز دشواري در درك اين مطلب هست؟ "
جغد با چشمان كهر بايي ژرفش به من نگاه كرد لبخند زد و گفت : " در اين باره فكر كن.
"ري كوچولو دارد بزرگ مي شود و من دارم براي شركت در جشن تولد او با هديه اي به نزدش مي روم. اين حرف را به عقاب گفتم؛ اما وقتي حرف مي زدم حالا پس از گفتگو با مرغ عشق و جغد كلمات مي روم و كوچك به نظرم عجيب مي آمدند. ولي چاره اي نبود براي اينكه عقاب حرفم را بفهمد ناچار بودم اينطور بگويم. ما با هم بر فراز كوهسار ها پرواز كرديم و فراتر از باد هاي كوهستان اوج گرفتيم. سرانجام او گفت:" من چيز زيادي از آنچه تو مي گويي نمي فهمم اما آنچه از همه كمتر مي فهمم کلمه تولد است."
" البته منظورم تولد است. ما قصد داريم لحظه تولد او را جشن بگيريم. لحظه اي كه ري در آن زندگي آغاز كرده و پيش از آن نبوده است. چه چيز دشواري در درك اين مطلب هست؟"
عقاب بال هايش را بر هم زد و به سمت زمين فرود آمد. هنگامي كه بر شنزار صاف صحرا نشست پرسيد: "زماني پيش از آغاز زندگي ري؟ تو گمان نمي كني كه زندگي ري پيش از آغاز زمان آغاز شده است؟ "
ري كوچولو دارد بزرگ مي شود و من با هديه اي براي حضور در جشن تولد او مي روم. هنگامي كه اين جمله را به باز مي گفتم كلمات مي روم كوچك و تولد به نظرم عجيب مي آمدند. پس از گفتگوهايي كه با مرغ عشق جغد و عقاب داشتم اين كلمات غريب بودند اما ناچار بودم چون مي خواستم باز حرف مرا بفهمد. صحرا تا دور دست ها گسترده بود و ما پرواز مي كرديم. سرانجام باز گفت: "مي داني من چيز زيادي از حرف هاي تو نمي فهمم اما آنچه اصلا نمي فهمم بزرگ شدن است."
"مسلما او بزرگ مي شود چيزي نمانده كه ري بالغ شود و سال آينده او ديگر بچه نخواهد بود. چرا درك اين مطلب اين اندازه دشوار است؟"
باز بالاخره در ساحلي فرود آمد و گفت: "سال آينده او ديگر بچه نخواهد بود؟ اما اين به معناي رشد كردن و بزرگ شدن نيست!" و بعد به هوا بر خاست و دور شد.
من مي دانستم كه مرغ دريايي خيلي خردمند است. وقتي با او پرواز مي كردم خيلي فكر كردم تا كلماتي را انتخاب كنم كه وقتي حرف مي زنم او بفهمد كه من چيزهاي زيادي آموخته ام. سرانجام گفتم: "چرا با من همراهي مي كني تا به ديدار ري بروم در حالي كه مي داني من هم اكنون نزد او هستم ؟"
مرغ در يايي درياها را پشت سر گذاشت و از تپه ها و خيابان ها گذر كرد تا اينكه سرانجام آرام روي پشت بام خانه تو فرود آمد و گفت: "زيرا براي تو مهم ترين چيز اين است كه حقيقت را بداني وقتي حقيقت را دانستي هنگامي كه حقيقتا آن را فهميدي آن وقت مي تواني آن را از راه هاي ساده تري به ديگران نشان دهي؛ با كمك پرنده ها انسان ها يا ماشين ها. اما به خاطر داشته باش كه اگر حقيقت دانسته نشود و شناخته نشود باز هم همواره حقيقت است". آنگاه مرغ دريايي پرواز كرد و رفت.
حالا وقت آن رسيده كه تو هديه ات را باز كني. هداياي بلورين يا فلزي زود كهنه و ساييده مي شوند؛ اما من هديه بهتري برايت دارم.اين يك حلقه است كه مي تواني به انگشت كني. اين حلقه با نور خاصي مي درخشد و هيچ كس نمي تواند آن را از تو بگيرد. هيچ كس نمي تواند آن را نابود كند. تو تنها كسي هستي دراين جهان كه مي تواني حلقه اي را كه امروز به تو مي دهم ببيني؛ همانطور كه وقتي به من تعلق داشت تنها من مي توانستم آن را ببينم. حلقه تو اقتدار جديدي به تو مي دهد. هر وقت آن را به انگشت كني مي تواني خود را بر بال همه پرندگان بنشاني؛ مي تواني از درون چشمان طلايي آنان را ببيني؛ مي تواني باد را لمس كني كه بر چهره مخملين آنها مي وزد؛ مي تواني لذت فرا رفتن ازدنيا و دلواپسي هاي آن را بچشي؛ مي تواني تا هر وقت كه بخواهي در آسمان بماني؛ تا نيمه شب يا تا هنگام طلوع خورشيد و وقتي احساس كردي كه دوست داري دوباره به زمين برگردي، پرسش هايت پاسخ خود را يا فته اند و نگراني هايت از بين رفته اند.مانند هر چيزي كه نتواند با دست لمس شود و يا با چشم ديده شود هديه تو نيز هر بيشتر از آن استفاده كني بيشتر رشد مي كند و قوي تر مي شود. اوايل بايد فقط وقتي كه زير آسمان هستي از آن استفاده كني و به پرندگانی بنگري كه با آن پرواز مي كني؛ اما بعدا اگر خوب از آن استفاده كرده باشي مي تواني با پرندگان پرواز كني بي آنكه آنها را ببيني و سرانجام در خواهي يافت براي اينكه بتواني تنها بر فراز آرامش ابرها پرواز كني ديگر نه به حلقه نياز داري و نه به پرنده. هنگامي كه آن روز فرا رسد تو بايد هديه ات را به كسي بدهي كه مي داني كه از آن خوب استفاده خواهد كرد. كسي كه باور دارد كه تنها چيزهايي اهميت دارند كه از حقيقت و شادي ساخته شده اند و نه ازآهن و شيشه.
" ري "! اين آخرين سالروزي است كه من با تو هستم
مناسبت و جشني ويژه كه مي توانم آنچه را از دوستانمان پرندگان آموخته ام به تو بياموزم.
من نمي توانم به نزد تو بيايم
چون اكنون نزد تو هستم
تو كوچك نيستيچون رشد كرده اي
 و در گذر زندگي ها يبيشمار بازي كرده اي
مثل همه ما
فقط براي شادي زندگي كردن
و براي سرگرمي زندگي كردن.
تو سالروز تولد نداري
چون هميشه زنده بوده ايتو هرگز متولد نشده اي
و تو هرگز نخواهي مرد.
تو فرزند انسان هايي كه آنها را پدر و مادر مي نامي نيستی
تو شريك ماجراجويي هستي
در سفري درخشان
براي ادراك آنچه هست
هر هديه اي از جانب يك دوست
آرزويي براي شادماني تو ست
و اين حلقه نيز چنين هديه اي است
پرواز كن
آزاد و شادمان
بر فراز تولد ها از ميان هستي ها تا ابدالابد
و ما مي توانيم اكنون و هر زمان كه بخواهيم باهم ديدار كنيم
در ميان جشني كه هرگز پايان نمي پذيرد. 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۳, سه‌شنبه

سنا

دو ماه پیش شروع کردم به نوشتن یک داستان. در باره دختری هم سن و سال خودم که البته اولش اسم نداشت اما حالا اسمش سنا ست. اوایل تمام وقت آزادم را می نوشتم. حالا اما گذاشته ام که سنا از من جدا شود و پایان خودش را برای قصه اش پیدا کند. با اینکه دیگر داستان نویسی ام متوقف شده اما نمی توانم از روزمرگیهایم هم اینجا بنویسم؛ با وجود اینکه اتفاقات خیلی جالبی این روزها می افتند برایم. نمی توانم بفهمم که این اتفاقات دارد برای من می افتد یا برای سنا. یک جوری دنیای عینی و ذهنی ام قاطی شده که فهمیدن اینکه چه چیزی واقعا دارد اتفاق می افتد و چه چیزی را ذهن من دارد می سازد برایم خیلی سخت شده. امروز به زور خودم را نشانده ام پای وبلاگ و سنا را فرستاده ام دنبال زندگیش. اگر برود البته. بعضی وقتها فکر می کنم که چطور این نویسنده های بزرگ که داستان های تاثیرگذار نوشته اند دیوانه نشده اند. 

۱۳۹۲ آذر ۲۶, سه‌شنبه

ثبات یا حرکت؟

1- نزدیکیهای نوئل است. توی بروشور همه سوپر مارکت ها پر است از مارک های مختلف جگر چرب مرغابی و غذاهای آماده شده. پوستر کنار همه ایستگاه های اتوبوس زیورآلات و عطرهای زنانه است. توی ویترین همه فروشگاه ها لباس ها به رنگ مشکی، سفید، طلایی، خاکستری و نقره ای است. اسباب بازی فروشیها غلغله است. همه می دانند که قرار است برای نوئل چه بپوشند، چه بخورند، چه هدیه بدهند و حتی چه هدیه بگیرند. کسی لازم نیست فکر کند. قبلا فکرش را کرده اند. همه چیز از پیش تعیین شده است.

2- دیروز جلسه ماهیانه لابراتور بود. منشی که شروع کرد به حرف زدن یک لحظه انگار تمام زندگیش را دیدم. اینکه از پانزده سال پیش اینجا کار می کرده و توی همه این پانزده سال سومین دوشنبه هر ماه جلسه لابراتوار بوده و اولین سه شنبه هر ماه جلسه شورا. هر سال آخرین پنج شنبه قبل از تعطیلات سال نو با همه همکارانش دور هم جمع می شده اند. آخرین پنج شنبه قبل از تعطیلات تابستانی هم همینطور. همان آدم ها... همان حرفها... پانزده سال دیگر هم قرار است این اتفاقات عینا تکرار شود. همه چیز از قبل تعیین شده و همه چیز به شدت قابل پیش بینی است. فکر کردم که خوش به حالش که زندگیش اینقدر آرامش دارد؛ اینقدر ثبات دارد و هیچ تغییر ناگهانی قرار نیست درش اتفاق بیفتد. به خودم فکر کردم که ده سال از او جوانترم اما تا حالا توی چهار شرکت مختلف کار کرده ام. آخرینش بعد از رفتن من سه چهار نسل کارمندانش را عوض کرده. دیگر آنجا جز مدیرعامل به زور سه چهار نفر را می شناسم.

3- امروز توی یک سمینار شرکت کردم در باره موبیلیته. نمی دانم به فارسی چه ترجمه اش می کنند. معنای لغوی اش می شود جابجایی. اما اینکه یک متخصص جامعه شناس یا یک جغرافیدان شهری چه معادلی برایش به کار می برد را نمی دانم. تحرک شاید. کسی که سخنرانی می کرد ایده اش این بود که به جای اینکه به مکان ها توجه کنیم باید توجهمان را معطوف کنیم به فضاهای ارتباطی؛ به راه ها. می گفت که وسایل نقلیه و ارتباطات باعث شده اند که انسان این توانایی را داشته باشد که دورتر برود؛ یک شهر دیگر کار کند یا همزمان در چند مکان حاضر باشد. من از حرفهایش اینطور برداشت کردم که هر چقدر آدم به راس هرم جامعه نزدیکتر باشد جابجاییش بیشتر است؛ جابجایی فیزیکی و غیر فیزیکی (هر چند این را به این واضحی نگفت). اینکه مثلا کسی از ایران بیاید و توی سوئد درس بخواند و بعد برای کار برود به آمریکا یعنی رشد؛ یعنی نزدیکی به راس؛ «هر چقدر بتوانی دورتر شوی بزرگتری». اینکه آدم به جاهای مختلف دنیا تلفن کند؛ به زبان های مختلف ایمیل بزند و یا برای زدن اس ام اس مجبور باشد حساب کند که آن کسی که قرار است پیام را دریافت کند در چه حالی است. دقیقا همین چیزهایی که من همیشه به خاطرشان غر می زنم؛ اینکه از خانه ام دورم؛ اینکه هر بار باید حساب کنم که با کسی که می خواهم تماس بگیرم چقدر اختلاف ساعت دارم؛ اینکه گزینه هایی که برای کار کردن بعد از فارغ التحصیلی دارم هزاران کیلومتر با هم فاصله دارند و اینکه میان کسانی زندگی می کنم که به زبان مادریم حرف نمی زنند... بعد از این سخنرانی دیدگاهم در باره این موضوع عوض شد.

4- وقتی بچه بودم مامانم همیشه می گفت از فلانی یاد بگیر. منظورش از فلانی دختر داییم بود. بعدها فهمیدم که مامان او هم بهش می گفته از فلانی یاد بگیر. منظورش از فلانی من بوده ام.

5- اینکه آدم چقدر دور می شود از خانه اش به خیلی چیزها بستگی دارد. اما صرفنظر از دلایلش خیلی خوب است. هم می توانی خانه ات را بهتر بشناسی هم خودت را و هم با چیزهای جدید آشنا شوی. درست است که آدم به دنبال آرامش می گردد اما به نظرم به جای اینکه آرامش را در سکون جستجو کند باید در حرکت به دنبالش باشد. مثل بچه ها که تا توی ماشین می نشینند خوابشان می برد. شاید راهش بی مکان کردن وابستگی هاست... مثل همین ابرهایی که اطلاعاتمان را در ناکجاآباد ذخیره می کنند شاید بشود آرامشمان را هم توی آسمان نگه داریم. شاید...

۱۳۹۲ آذر ۱, جمعه

در ادامه پست «حجاب در فرانسه»

این پست حجاب در فرانسه به لطف لینک زن خواننده های زیادی داشته. جاهای مختلف نظر گذاشته اند. البته فکر کنم دیگر وظیفه من نیست که به کامنت ها جواب بدهم اما یکی را که توی گوگل پلاس دیدم برایم خیلی قابل توجه بود. نوشته بود که کار پیدا کردن برای یک زن محجبه توی پاریس خیلی سخت است. راست می گوید. من چون خودم هنوز به مرحله کار پیدا کردن نرسیده ام نمی توانم در این مورد نظر قابل اطمینانی بدهم. اطلاعات من فقط در باره دانشگاه ها و فضاهای عمومی است. اما در این موردِ به خصوص فکر می کنم که  کلا کار پیدا کردن در پاریس سخت است. رقابت شدید است و وقتی که مساله رقابت پیش می آید، همانطور که وقتی رقیبت مرد باشد باید یک سری امتیازات مضاعف داشته باشی تا در رقابت برنده شوی؛ انگار که زن بودن نمره منفی داشته باشد. وقتی حجاب داشته باشی هم وضعیتت همینطور است. مثال خوبی نیست اما شبیه این است که کسی که معلولیت جسمی دارد بخواهد برای یک کار درخواست بدهد. باید خیلی مستعد باشد و سابقه درخشانی داشته باشد تا صاحب کار قانع شود او را استخدام کند. برای زن محجبه در یک کشوری که اسلامی نیست وضعیت همین است. تو یک نمره منفی داری و آن متفاوت بودن است. مخصوصا توی کشوری مثل فرانسه که بیشتر مسلمانان اصلیتشان عرب است و زن های عرب ترجیح می دهند در خانه بمانند تا اینکه بروند سر کار. برای همین کسی که با حجاب می خواهد کار کند خیلی در اقلیت است. خیلی ها حاضر نیستند این تفاوت را نادیده بگیرند. همان طور که مثلا خیلی از ما ایرانی ها حاضر به چشم پوشی از تفاوت های نژادی نیستیم.

من یک بار به خاطر زن بودن توی مصاحبه دکترا و یک بار هم به خاطر حجاب زمان درخواست کار در یک شرکت، نه در فرانسه که در ایران، در رقابت هایی که می توانستم برنده شوم نشدم. در رقابت هایی که حتی یکی دو پله هم از رقبایم بالاتر بودم. اما تفاوت اینقدر نبود که این چیزی که بعضی ها فکر می کنند ضعف است - و شاید در مواردی هم باشد - نادیده گرفته شود. ضربه خیلی بدی بود برایم. از آن روز تصمیم گرفتم که خودم را آنقدر قوی کنم که یک سر و گردن از همه رقبایم بالاتر باشم. اینقدر بالاتر که وقتی جایی می روم برای کار یا در یک رقابت تحصیلی شرکت می کنم لحظه ای در انتخابم تردید نکنند. تا حالا که این روش جواب داده برای من. بعد از آن زمان، هم توی یک دانشگاه خیلی بهتر پذیرش دکترا گرفتم و هم توی یک شرکت خیلی معتبرتر و با پست خیلی بالاتر مشغول به کار شدم. نمی گویم آسان بود. هم تلاش زیادی لازم داشت و هم وقت گذاشتم برایش. ولی موثر بود. فکر می کنم در حال حاضر تنها راه حل همین باشد. تا زمانی که اینقدر خانم های محجبه در پست های مختلف جا بیفتند که دیگر حجاب یک نمره منفی به حساب نیاید؛ تا زمانی که آدم ها تفاوت ها را راحت تر بپذیرند.

پی نوشت: این جمله آخرم دو جنبه دارد ها... از دو طرف بخوانیدش.

۱۳۹۲ آبان ۳۰, پنجشنبه

از روی منبر پند و اندرز

آیدا می گوید شده ای دیکشنری. فکر کنم منظورش دائره المعارف است. محال است کسی با من راجع به موضوعی صحبت کند و من همان اول برایش چند تا راه حل ردیف نکنم. بعضی وقتها خودم هم از این نقش خانم همه چیز دانی که به خودم می گیرم بدم می آید اما.... فکر می کنم وقتی یک نفر از آن سر دنیا آن هم در ساعت کاری برایم پیام زده حتما باید یک چیز مفیدی بگویم در جوابش. یک چیزی که به دردش بخورد.مساله این است که من نظرم را با قطعیت (یا قاطعیت*) اعلام می کنم و مدام توصیه ارائه می دهم؛ حالا چه برای دوستان نزدیک و خانواده ام؛ چه برای کسانی که اصلا نمی شناسم و فقط وبلاگشان را می خوانم. یا تجربه من در مورد موضوع مطرح شده خوب بوده و من به خوب بودنش یقین دارم که می شوم پیامبرِ آن یقین و توصیه اش می کنم؛ یا بد بوده و من به بد بودنش یقین دارم که در این صورت نباید بگذارم کسی اشتباهم را تکرار کند. اینها یک لیست از حرفهای تکراری است که کافی است شما «ف» اش را بگویید تا من بروم فرحزاد و برگردم. هزار بار هم که بپرسید (یا حتی نپرسید) این جوابها را می شنوید:

می خواهید آشپزی کنید: فقط شف طیبه
رستوران ایتالیایی توی تهران: کافه پیانوی شریعتی، پستوی پاسداران و کوک کاوه
کباب: فقط نایب ولیعصر
پیتزا توی شیراز: فقط هفت خوان.

می خواهید مانتو بخرید: گلستان و میلاد نور
طلا: پاساژ قائم
کیف و کفش میهمانی: بوفالوی سفید

چیزی آزارتان می دهد: رهایش کنید. دندان خراب را بکنید بیندازید دور.

می خواهید یک سفر متفاوت بروید: آسیای میانه؛ سمرقند و بخارا
می خواهید با سفر خستگی اتان را در کنید: کیش فقط

می خواهید کنسرتی بروید که فرق داشته باشد با صِرفِ شنیدن آلبوم: مازیار فلاحی
کنسرت خواننده هایی که بهتر است نروید: خواجه امیری، علیرضا قربانی و با کمی اغماض رضا صادقی

می خواهید دوربین بخرید: فقط نیکون
لپ تاپ: سونی و... سونی
اسمارت فون: آیفون بدون شک
آدیداس یا نایک: قطعا آدیداس

عاشق شده اید و می خواهید ازدواج کنید: به خودتان زمان بدهید برای تصمیم گیری. عجله نکنید. کج دار و مریز طی کنید.
می خواهید با کسی ازدواج کنید اما پدرتان مخالف است: نکنید. اگر مشکلی پیش بیاید فقط پدرتان می تواند نجاتتان دهد. وای به روزی که بگوید دیدی به حرفم گوش ندادی و...
می خواهید با مردی ازدواج کنید که زیر 28 سال سن دارد: نکنید.
با همسرتان یا خانواده اش مشکل دارید: غر نزنید؛ با خانواده و دوستانتان هم درد دل هم نکنید؛ مستقیم بروید پیش مشاور.

می خواهید بچه دار شوید: اول همه مشکلاتتان را حل کنید بعد. بچه چیزی را حل نمی کند. خودش یک سری مشکلات تازه اضافه می کند که قبل از تولدش حتی به مخیله تان هم عبور نمی کرد.
بچه دارید: حتما کتاب «به بچه ها گفتن، از بچه ها شنیدن» و وبلاگ خانم شین را بخوانید.
بچه اتان شبها در تختش نمی خوابد: بگویید فرشته ها صبح ها برایش خوراکی بگذارند توی تختش به عنوان جایزه.
می خواهید برای بچه اتان اسباب بازی بخرید: اگر سنش بیشتر از یکسال است اول دنبال اسباب بازی دست دوم بگردید. بعد اگر نبود نویش را بخرید.

می خواهید لاغر شوید: صبح ها قبل از هر چیز یک یا دو لیوان آب ولرم بنوشید با یک قاشق آبلیمو و در طول روز هم تا می توانید آب بخورید. بعد از ساعت 8 شب دیگر چیزی نخورید.
می خواهید هیکلتان خوب شود: این تمرینات را برای عضلات شکم و اینها را برای کمر انجام دهید. قبلش ده تا پانزده دقیقه نرمش کنید. دوی در جا و طناب زدن عالی است. ولی حتما با کفش مناسب این کار را انجام دهید.
زبان فرانسه بلد نیستید. اشکالی ندارد. حرکات را از روی تصویر انجام دهید. فقط سه تا کلمه کلیدی هست:
inspirez, soufflez, relâchez
اَنسپیقه یعنی نفس بکش؛ هوا را بده داخل؛ دم.  سوفله یعنی فوت کن؛ یعنی هوا را بده بیرون؛ بازدم. قُلَشه هم یعنی رها کن خودت را؛ یعنی ول کن.

درد عضلانی دارید: فیزیوتراپی، ماساژ و طب سوزنی.
احساس می کنید روحیه اتان زیاد خوب نیست: ویتامین دی بخورید. در آفتاب بنشینید.

می خواهید معماری بخوانید: فقط شهید بهشتی.
می خواهید بروید خارج درس بخوانید: اگر فکر می کنید بعدش برمی گردید ایران، از اول همانجا بمانید.
می خواهید مهاجرت کنید: جوری بروید که انگار هیچوقت قرار نیست برگردید. یک بام و دو هوا نشوید. «انتگره» شوید در فضای جدید.
می خواهید دکترا بخوانید: فقط اگر اولین شغل مورد علاقه اتان استادی دانشگاه است این کار را بکنید. در غیر اینصورت وقتتان را صرف به دست آوردن تجربه حرفه ای کنید. مدرک دکترا هیچ دردی از آینده اتان دوا نمی کند.

دیگر چه...؟ بقیه اش را یادم نمی آید فعلا. به مرور اضافه می کنم لیست را. شاید عادت رفتن بالای منبر از سرم بیفتد.

*قاطعیت در فرهنگ لغات رها چیزی است که بچه هایی که دلشان می خواهد بازی کنند و نمی خواهند بخوابند را بغل می کند و می گذارد توی تختشان. هر چه هم که زور بزنند از توی بغلش بیرون بیایند تلاششان راه به جایی نمی برد.

۱۳۹۲ آبان ۲۷, دوشنبه

حجاب در فرانسه

مقدمه: چندین نفر از خواننده های وبلاگ از من در باره حجاب خانم ها پرسیده اند در فرانسه. اینکه ممنوع است یا نه؟ برای همین تصمیم گرفتم در یک پست چیزهایی که در این مورد می دانم توضیح بدهم. نوشته من بر مبنای تجربه ها و مشاهدات شخصیم است و توی این ظرف زمانی و مکانی. شاید بعدها دیگر اعتبار نداشته باشد یا در گذشته وضعیت به گونه ای دیگر بوده باشد...


1- فرانسه به طور کلی یک کشور لائیک است؛ یعنی دولت از کلیسا جداست. اما آزادی مذهبی به عنوان یکی از حقوق پایه انسان مورد احترام قرار می گیرد. اسلام بعد از مسیحیت دومین دین در کشور فرانسه است و جمعیت مسلمانان طبق آمار رسمی در سال 2010 بین 5 تا 6 میلیون نفر بوده است.
به علت تعداد نسبتا زیاد مسلمانان، تعدادی از واژه های عربی یا مناسک اسلام برای فرانسوی ها آشناست. مثلا اگه بگویی انشالله همه تقریبا معنی اش را می دانند. یا مثلا شروع ماه رمضان یک اتفاق خیلی مهم است و همه فروشگاه های بزرگ در روزهای منتهی به این ماه بخشی را به فروش محصولات مخصوص افطار مثل خرما و زولبیا اختصاص می دهند. همه می دانند که گوشت حلال یعنی چه و حتی خیلی از فرانسویهای غیر مسلمان از قصابی های حلال خرید می کنند.
در فرانسه تعداد نسبتا زیادی مسجد هست که مهم ترینشان مسجد جامع پاریس و مسجد جامع لیون است. برچسب های ذبح حلال را هم این دو مسجد صادر می کنند. مسجد پاریس خیلی آسان گیر است در این زمینه. مسجد لیون دقت خیلی بیشتری دارد. برای همین کسانی که حساسیت بیشتری دارند محصولاتی را می خرند که برچسب مسجد لیون را داشته باشد. توی شهر ما هم سه تا مسجد هست (حداقل) که یکی اشان که بزرگترین هم هست و تازه افتتاح شده با پول دولت مراکش ساخته شده.

مسجد جامع استراسبورگ
2- در کشور فرانسه روسری ممنوع نیست. آن چیزی که ممنوع است برقع (روبنده) است. دلیلش هم منع مذهبی نیست؛ امنیتی است. البته محدودیت هایی برای روسری وجود دارد؛ آنهم نه در فضاهای عمومی و دانشگاه ها؛ فقط در مدارس دولتی. البته باز هم نه در همه مدارس. یک دانش آموز در صورتی که مدیر مدرسه  به او اجازه بدهد می تواند با روسری در کلاس شرکت کند. در دانشگاه ها هیچ محدودیتی وجود ندارد. توی شهر هم همینطور. بعضی جاها اینقدر خانم محجبه هست که من یادم می رود که این جا روسری اجباری نیست. اینقدر حجاب ها متنوع است که آدم باورش نمی شود این همه جواب برای یک مساله وجود داشته باشد.

3- بر خلاف آزاد بودن روسری، یک مساله ای وجود دارد که به نظر من منطقی نیست. اینکه عکسی که می دهیم برای کارت اقامت باید بدون حجاب باشد. سر لخت. بعضی جاهای دیگر هم عکس بی حجاب می خواهند از آدم. مثلا یکی از دوستانم که توی پاریس درس می خواند با اینکه توی دانشگاه روسری سرش می کند عکس کارت دانشجویی اش بدون حجاب است. دانشگاه ما این قانون را ندارد.

4- بخشی از منطقه لورن و تمام منطقه آلزاس لائیک نیستند. مستثنی هستند از این قانون. در این مناطق که می شود شمال شرقی فرانسه روحانیون مذهبی از دولت حقوق می گیرند و همه آزادند با نمادهای مذهبیشان در فضاهای عمومی حاضر شوند. توی این دو منطقه هم یهودی ها و هم مسلمان ها خیلی زیادند. پسرهای یهودی  با کلاه کیپا می روند مدرسه و دخترهای مسلمان با روسری.

5- خانم های ایرانیِ با حجاب اینجا به دو شکل لباس می پوشند. دسته اول (که معمولا توی ایران چادری بوده اند) مانتوی بلند می پوشند و روسریشان را عربی می بندند. دسته دوم بلوز آستین بلند و شلوار می پوشند با روسری گره ای یا شال. تعداد خیلی معدودی هم هستند که به جای روسری کلاه سرشان می گذارند (من فقط یک نفر را می شناسم). بین عرب ها تنوع خیلی زیاد است. بعضی ها فقط یک روسری یا مقنعه دو تکه دارند اما لباسشان معمولی و بعضی وقتها تنگ است؛ بعضی ها پیراهن بلند و گشاد می پوشند؛ بعضی ها هم با مقنعه خیلی بلند و دامن می آیند بیرون. ترک ها و مسلمان های اروپای شرقی (مثل بوسنی) روسریشان را به سرشان می بندند و فقط موهایشان را می پوشانند اما گاهی لباس آستین کوتاه یا دامن زیرزانو می پوشند. آفریقایی ها فقط سربند دارند و برای لباسشان محدودیت مشخصی وجود ندارد.

6- از نظر رنگ، هیچ منع فرهنگی برای لباس مشکی توی فرانسه وجود ندارد.مثلا می دانم که توی استرالیا خانم های باحجاب همیشه لباس و روسری رنگی می پوشند اما اینجا اصلا این مساله مطرح نیست. یعنی لباس مشکی پوشیدن توی فرانسه نشانه عزا نیست. مشکی خیلی رایج است توی پوشش و حتی بچه های خیلی کوچک هم ممکن است لباسشان سیاه باشد.

7- من شخصا نشنیده ام که محدودیتی برای کار کردن زنان با حجاب وجود داشته باشد. یک خانمی را می شناسم که حجاب خیلی سفت و سختی دارد و توی دانشگاه کار تحقیقاتی انجام می دهد. اما هیچوقت ندیده ام که کارمند یک اداره دولتی محجبه باشد. البته خیلی کارمند هستند که اسمشان عربی است؛ مریم و لیلا و ...؛ اما هیچ کدام از آنهایی که من می شناسم روسری ندارند. البته توی فروشگاه های اورینتال کارمند محجبه زیاد است. این نشان می دهد که حجاب موقع کار ممنوعیتی ندارد. اما اینکه یک شرکت یا اداره تمایل دارد که یک خانم محجبه را استخدام کند... چیزی است که زیاد از آن مطمئن نیستم.

پی نوشت: این پست را هم بخوانید.