‏نمایش پست‌ها با برچسب سفرنامه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سفرنامه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ آبان ۵, یکشنبه

پیرمردِ شهرِ جادو

«طلسم وجود دارد؟» این را من با صدای بلند از همسر پرسیدم. خندید و گفت «دوباره سریال دیده ای؟» به شوخی اش اعتراض کردم. گفتم که سوالم جدی است. دیگر ذهنم نمی توانست به این سوال که «چرا ما اینقدر با هم دعوا می کنیم» یک جواب عقلانی بدهد. درست وقتی که فکر می کردیم همه چیز مرتب است و داریم با صلح و صفا زندگی می کنیم زلزله ای شدید پایه های زندگیمان را می لرزاند. تمام روزهای مهم سال با هم قهر بودیم؛ روز تولد من، سالگرد ازدواجمان و همه روزهایی که برای من ویژه بودند. بار آخر روز نیمه شعبان بود. من تمام روز خودم را سرگرم کردم از ترس اینکه مبادا اتقاقی بیفتد و دوباره دعوا شود. تا غروب همه چیز به خیر گذشت اما بعد، با یک تلفن، انبار باروت منفجر شد. وقتی هر دویمان آرامتر شدیم گفتم که فکر می کنم یکی ما را طلسم کرده؛ همسر بعد از چند دقیقه سکوت، خیلی غیر منتظره گفت که توی کرمانشاه کسی را می شناسد که می تواند این موضوع را بفهد. باورم نمی شد که حرفم را جدی بگیرد و مسخره ام نکند؛ اما... او شوخی نمی کرد.
کرمانشاه را قبل از اینکه برای اولین بار ببینم با کاک و نان برنجی و روغن حیوانی می شناختم. پدرم برای کار، هر دو سه هفته یکبار می رفت آنجا و هر بار هم چند جعبه شیرینی و چند حلب روغن می آورد؛ یعنی به او می دادند بیاورد. با وجود اینکه می دانست که ما دوست نداریم و هر بار باید با هزار ترفند سر به نیستشان کنیم.
وقتی با یک نیمه کرمانشاهی ازدواج کردم سعی کردم شهر را بیشتر بشناسم. توی سفر سه روزه ای که اولین نوروز بعد از ازدواجمان به کرمانشاه داشتیم به نظرم آمد که بافت شهر یک چیزی است بین بافت اصفهان و شیراز و مشهد؛ کوچکتر البته. ولی چیزهایی داشت که آن را برایم به شهرهایی که بیشتر می شناختم و دوستشان داشتم پیوند می داد. دلم می خواست ردپای بیستون و طاق بستان قدیم را در زندگی امروز مردم پیدا کنم اما به جز باغها و تخت ها و رستوران ها چیزی پیدا نکردم... و البته طعم استثنایی «دنده کباب شاهمراد» که هیچ جای دیگر تجربه نکرده بودم.
سه چهار روز قبل از اینکه از تهران راه بیفتیم به سمت کرمانشاه، از همسر خواستم که به مادربزرگش تلفن کند تا برای دیدن دعا نویس برایمان «وقت ملاقات» بگیرد. گفت «لازم نیست از قبل زنگ بزنی». گفتم نکند «توی این سالها مرده باشد؟». گفت «اینقدر تعدادشان زیاد است که یک نفر بمیرد دو نفر جایش را می گیرند». همان شب خواب دیدم که توی کرمانشاهم. دیدم که از توی هر کوچه یک زن قد بلند قوی هیکل با موهای فردار سیاه و چشمان درشت سرمه کشیده به سمت من می آید و می خواهد از روی خطوط کف دستم سرنوشتم را برایم بگوید.
اوایل مسیر به سوالاتی که دوست داشتم جوابشان را بدانم فکر می کردم و به اینکه اگر جواب سوالاتم را بدانم چه تغییراتی در زندگیم ایجاد می شود. من آنقدرها اعتقاد نداشتم به دعا و جادو. یعنی یک کمی داشتم که به این نتیجه رسیده بودم وضع الان زندگیم نتیجه طلسم است؛ اما نه آنقدر که مثل آقا محسن، سرایدار ساختمانمان، بچه سه روزه ام را بردارم ببرم کرمانشاه پیش دعانویس تا کمتر گریه کند یا مثل عمه ام که فقط اتقاقات بد زندگیش را می بیند به این دلیل که وقتی خانه اشان را فروخته، خریدار توی خانه یک دعا پیدا کرده که قرار بوده برایشان شر بیاورد. یاد یکی از فامیل هایمان افتادم که رفته بود پیش دعانویس برای مریضی شوهرش. دعا نویس گفته بود که علتش این است که اسم آن دو به هم نمی خورد و باید یکی شان اسمش را عوض کند. دختر اسمش را بعد از سی سال زندگی با اسم «فایزه» گذاشته بود «سارا». اگر به من هم می گفت باید اسمت را عوض کنی چه؟ اگر می گفت ازدواجتان اشتباه بوده چه؟ اگر می گفت که به زودی از هم جدا می شوید... خودم را از این فکر ها بیرون کشیدم قبل از آنکه دیوانه ام کنند و در عمق جاده غرق شدم.
هوا داشت تاریک می شد که رسیدیم کرمانشاه. رفتیم خانه مادربزرگ همسر. شام خوردیم و گپ زدیم و چند دقیقه بعد از نیمه شب به رختخواب رفتیم. همسر چیزی در باره دعانویس نگفت. من هم چیزی نپرسیدم.
روز بعد او رفت که به کارهای اداری اش رسیدگی کند. ما هم رفتیم پارک کوهستانی نزدیک طاق بستان. دخترم داشت توی آبنمای پلکانی بازی می کرد که همسر تلفن زد. گفت که با زن عمویش حرف زده و باید عجله کنیم تا قبل از ظهر برسیم به خانه دعانویس. حرکت کردیم به سمت خانه. در مسیر تصمیم گرفتم که اول ماجرای عمه ام را مطرح کنم و بعد اگر شرایط مساعد بود سوال خودم را بپرسم.
همسر جلوی در منتظر بود. بچه را بردند داخل خانه. من و همسر و زن عمو سوار ماشین شدیم که برویم. خواهر همسر هم به ما ملحق شد. دوست داشت سر از کار «سیّد» در بیاورد. توی راه از زن عمو پرسیدم که دعانویس چه مشکلاتی را می تواند حل کند. گفت مردم برای همه مشکلاتشان پیش او می آیند؛ بختی که باز نمی شود، بچه ای که زیاد گریه می کند، خانه ای که دزد زده و بیماری لاعلاج. گفت برای ازدواج، تغییر شغل و یا حتی اجازه دادن خانه هم با او مشورت می کنند. پرسیدم «چگونه می فهمد که مثلا یک زوج برای هم مناسبند؟». گفت «سرکتاب باز می کند؛ با قرآن». گفتم «یعنی فال می گیرد؟». گفت «فال می گیرد».
رسیدیم. درِ حیاطِ خانه باز بود. تعداد زیادی کفش جلویِ در رها شده بود؛ رفتیم داخل. ابتدای راهروی باریک، یک جاکفشی فلزی گذاشته بودند که پر از کفش بود. کنارش یک در بود که به اتاقی باز می شد که با شیشه از پیاده رو جدا می شد. به نظرم آمد که قبلا مغازه بوده؛ گوشه پنجره، توی پیاده رو یک کولر نصب شده بود که اتاق را خُنک می کرد. تا کنارِ در آدم نشسته بود روی زمین. من وارد اتاق شدم. بقیه همان بیرون ماندند. فقط صدای کولر می آمد. به جز دو نفر مرد، بقیه، زنهای چادر مشکی بودند. من با مانتوی فیروزه ای و روسری نارنجی بین آنها وصله ناجور بودم. همان اول «سیّد» فهمید که یک غریبه آمده است داخل. تمرکز کردم که بشنوم کسانی که جلوی میز سیّد نشسته اند دارند به او چه می گویند. خیلی آرام صحبت می کردند. چادرهایشان را هم کشیده بودند جلوی صورتشان. کلمات پراکنده ای می شنیدم اما چون لهجه داشتند درست نمی فهمیدم جریان چیست. بعد از چند دقیقه زن عمو هم آمد داخل؛ بعد هم همسر و خواهرش. هر کس که بیرون می رفت من خودم را می کشیدم نزدیک تر. فقط یک ردیف با «سیّد» فاصله داشتم. می توانستم به راحتی کاغذهای روی میزش را ببینم؛ حتی لای کتاب هایش را. داشت یک دعا می نوشت. کاربن هم گذاشته بود لای کاغذش تا همزمان چند کپی درست کند. لای انگشتانش آبی شده بود. خطش خوانا نبود. نمی توانستم تشخیص دهم چه می نویسد. نصفه عمودی یک ورقِ دفترِ معمولی را پر کرده بود. به چند خط آخر که رسید، کاربن را از لابلای کاغذها بیرون کشید. دو نیمه کاغذ را از هم جدا کرد. بعد چند خط دیگر هم زیر آنچه قبلا نوشته بود اضافه کرد. کاغذ را به اندازه یک مربع دو در دو تا زد؛ جوری که شبیه یک پاکت شد. داد دستِ زنی که جلوی میزش نشسته بود. گفت این را بگذار توی یک کیسه پلاستیک؛ بعد کیسه را بگذار توی آب و از آب بخور. زن یک جمله دیگر هم در گوش سیّد گفت. من نشنیدم. سیّد یک کاغذ دیگر از قفسه ای که کنار دستش بود برداشت. رویش چیزی نوشت؛ به همان شکل قبلی تا کرد و داد دست زن. گفت این را توی اسپند بینداز و بسوزان. زن اسکناس مچاله ای گذاشت روی میز، تشکر کرد و رفت. سیّد بدون اینکه به پول نگاه کند آن را برداشت و گذاشت توی جیب کتش. هنوز صورت سیّد را ندیده بودم. سرش را نمی آورد بالا. به کسی نگاه نمی کرد. صدای اذانِ ظهر ولوله ای انداخت میان جمعیت. سیّد گفت نگران نباشید؛ به کار همه تان رسیدگی می کنم. نفر بعدی که رفت جلو بلندتر صحبت می کرد. گفت که می خواهد خانه اش را اجاره بدهد اما مشتری برایش پیدا نمی شود. سیّد یکی از دو کتابش را باز کرد. نمی دیدم توی کتاب چه نوشته. توی صفحه های زوجش نوشته بود بسم الله. هر صفحه ای که می آمد جوری ورق می زد که فقط خودش بتواند نوشته را بخواند. به زن گفت جواب نمی دهد. زن پرسید «یعنی چه؟». سیّد گفت «یعنی با دعا نمی شود کاری کرد». زن یک اسکناس گذاشت روی میز و ناامید برخاست که برود. زن عمو که کنار در نشسته بود گفت «کرایه را پایین بیاور تا خانه ات اجاره برود». زن چند لحظه نگاهش روی او متوقف  شد؛ بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت. یک زوج جوان رفتند جلو. نفهمیدم به سیّد چه گفتند. از همان دعاهایی که باید آبش را خورد و آنهایی که باید در اسپند سوزاند داد بهشان. پولشان را گذاشتند و رفتند. نوبت من شده بود. رفتم جلو. همسر و خواهرش هم کنارم نشستند. اولین کلمه را که گفتم توجه همه جلب شد به سمت من. گفتم «عمه ام خانه اش را فروخته؛ صاحبخانه جدید توی خانه یک دعا پیدا کرده. از آن روز اول شوهرش بی کار شد، بعد سرطان گرفت و مرد؛ حالا هم بخت دخترهایش بسته شده. فکر می کنند اثر همان دعاست؛ می شود چیزی برایشان بنویسید؟». پرسید «کجا زندگی می کنند؟». گفتم «اینجا نیستند». پرسید «کی می بینیشان؟». گفتم «نمی بینمشان؛ می دهم برایشان ببرند». گیج شده بودم که چرا این سوال ها را می پرسد. گفت «فردا اینجا هستی؟». گفتم «آره». گفت «فردا صبح بیا دعا را بگیر». گفتم «یک مشکل دیگر هم دارم؛ زیاد با شوهرم دعوایم می شود؛ فکر می کنم شاید کسی طلسممان کرده». اسم او را پرسید و اسم مرا. اسم هایمان را روی کاغذ نوشت و یک سری عدد متناظر با هر حرف گذاشت. بعد یک محاسباتی انجام داد و گفت «ستاره هایتان با هم جور است». قرآن را باز کرد. گفت «قرآن هم تایید می کند ازدواجتان را». پرسیدم «پس چرا دعوایمان می شود؟». سرش را گرفت بالا و اول به من و بعد به همسر نگاه کرد. خیلی شبیه بود به پدربزرگ مادرم. گفت «شما خیلی با هم خوبید؛ یک بچه خوب هم که دارید؛ تو خیلی دل نازکی؛ شوهرت هم خیلی شوخ است. او شوخی می کند و تو به دل می گیری». گفت «او تو را خیلی دوست دارد؛ همه جا می خواهد تو را بالا ببرد؛ تو اما شوخی هایش را جدی می گیری». همسر انگار که حرف دل خودش را شنیده باشد به من نگاه معناداری کرد. زن عمو گفت «اینها از راه خیلی دور آمده اند؛ دعایشان کنید». سیّد به همسر رو کرد و گفت «تو به دعا اعتقاد نداری و گرنه برایتان چیزی می نوشتم». همسر لبخند زد. من اما اعتقاد داشتم. بغضم گرفته بود. اشک توی چشمانم جمع شده بود. دلم می خواست بروم توی بغل سیّد. نمی شد. اسکناسم را گذاشتم روی میز و گفتم «التماس دعا» و بیرون آمدم. بقیه هم پشت سرم آمدند. در سکوت سوار ماشین شدیم و در سکوت رفتیم خانه. من اما سبک شده بودم؛ خیلی سبک.

آن شب رفتیم اطراف طاق بستان قدم زدیم و بعد دنده کباب خوردیم. فردا صبح اش کرمانشاه را ترک کردیم. اما دیگر کرمانشاه برای من نه شهر شیرین و فرهاد است؛ نه شهر کاک و نان برنجی و روغن حیوانی و نه شهر سبزی های کوهی و دنده کباب؛ دیگر برایم نه شبیه شیراز است و نه شبیه اصفهان و نه شبیه مشهد. برایم شبیه هیچ جای دیگری هم نیست. وقتی به کرمانشاه فکر می کنم شهری را می بینم که از هر کوچه پس کوچه اش پیرمردی بیرون می آید؛ پیرمردی که با صدای پدر بزرگم می گوید «اینقدر دل نازک نباش دختر!»؛ حرفی که مدت هاست شاید فقط توی خواب بتوانم از زبانش بشنوم.

پی نوشت: این داستان یک واقعیت تحریف شده است. یعنی خیلی واقعی نیست؛ خیلی هم تخیلی نیست. زیاد جدی نگیرید.


۱۳۹۲ شهریور ۲۷, چهارشنبه

از طب

۱- گفت با پسرش رفته پیش یک دکتر یانگومی. از اینهایی که نبض آدم را می گیرند و همه بیماریها و مشکلاتش را ردیف می کنند. خیلی زن مدرنی بود. اول باورم نشد. بعد که با جزئيات بیشتری ماجرا را برایم تعریف کرد با خودم گفتم «چرا که نه؟». به قیافه من هم نمی آمد که رفته باشم پیش دعانویس اما... رفته بودم.

۲- رفتم پیش نورولوژیست. استاد. از اینهایی که فقط با توصیه می شود دیدشان. من هم با توصیه پدرم رفته بودم. همکار بودند. یک خانم دکتر جوان که فکر کنم رزیدنت بود هم با دفتر و دستک کنارش نشسته بود. برخورد استاد خیلی گرم بود. گفتم مشکلم میگرن است اما فکر می کنم بیش از یک میگرن ساده، سردرد دارم. گفتم که هر اتفاق ساده ای می افتد سرم درد می گیرد. گفتم می خواهم مطمئن شوم که مشکل دیگری ندارم. برایم ام آر آی نوشت. گفت هفته بعد جوابش را بیاور ببینم. وقتی حرفهای دکتر اینجایم را برایش گفتم و داروهایم را نشان دادم هر دویشان پوزخند زدند. نفهمیدم به چه خندیدند. حدس زدم به خاطر ترجمه کلمه به کلمه من بود و آشنا نبودنم با واژه های تخصصی پزشکی. از برخوردشان ناراحت شدم. فکر کردم که برایشان شده ام خوراک مهمانی ها و جمع های دوستانه که حرفهایم را تکرار کنند و بلند بلند بخندند.

۳- رفته بود پیش یک دکتر «طب سنتی». دکتر گفته بود که طبعت گرم و خشک است و باید تغذیه  ات را اصلاح کنی. رفته بود توی اینترنت نگاه کرده بود که بفهمد طبع گرم و خشک یعنی چه. دیدم همینطور پای لپ تاپ انگشت به دهان مانده. تمامی نشانه ها را داشت به طرز غیر قابل باوری. همه چیزهایی را که نوشته بود برای یک صفرایی بد است قبلا امتحان کرده بود و به غلط کردن افتاده بود. از وقتی که به توصیه دکتر رژیم غذاییش را اصلاح کرد خیلی بهتر شد. خیلی. برای پدرم که تعریف کردم پوزخند زد.

۴- رفتم ام آر آی. یک سی دی دادند و گفتند گزارش دکتر هفته بعد حاضر می شود. روز بعدش همسر رفته بود بیمارستان برای چند تا آزمایش. با پدر رفته بودند  پیش دکتر رادیولوژیست نتیجه ام آر آی مرا بگیرند. وقتی برگشتند از همسر پرسیدم دکتر چه گفت. گفت اگر بگویم ناراحت می شوی. گفتم اشکال ندارد. گفت دکتر به پدرم گفته که خیلی خانم ها مثل دختر شما می آیند اینجا و «فکر می کنند تومور دارند». گفته به شاگردانم گفته ام که «زنهایی که می آیند نود درصدشان سالمند؛ جدی اشان نگیرید». هفته بعد نرفتم گزارش دکتر را بگیرم. پیش نورولوژیست هم نرفتم.

۵- مامان گفت سرم گیج می رود. پرسید چه کار کنم. گفتم اگر مرد بودی باید می رفتی یک آزمایش کامل می دادی اما حالا که زنی... فقط تحمل کن.

۱۳۹۲ شهریور ۱۸, دوشنبه

تهران یک پسر بچه هفت ساله است.

تهران شبیه بک پسر بچه بیش فعال است که وقتی به خواب می رود یادت می رود که تا چند لحظه قبل مشغول شیطنت بوده.
ساعت دوی صبح که توی تهران بچرخی باور نمی کنی که این همان شهر شلوغ و کثیف و پرترافیک چند ساعت قبل است. کافیست وقتی از یک بزرگراه می پیچی توی یک بزرگراه دیگر، شیشه ماشینت پایین باشد تا دوباره عاشقش شوی... عاشق تهران شدم دوباره.

۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

حاج آقا مسئلتُن

حکم زدن به موتور سواری که بدون کلاه ایمنی رانندگی می کند و موقع رانندگی با موبایل صحبت می کند و بدون اینکه دور و برش را نگاه کند یکهو می پیچد جلوی آدم چیست؟

۱۳۹۲ شهریور ۶, چهارشنبه

از شنیده ها... بدون شرح

1- یکی از گداهای سر چهارراه درآمد روزانه اش را می برد پیش سبزی فروش محل که برایش بشمارد. به گزارش سبزی فروش او هر روز دست کم صد هزار تومان درآمد دارد.

2- از شیوه های جدید دزدی، دزدیدن داروهای کمیاب (و البته گرانقیمت) از کسانی است که از داروخانه های تک نسخه ای و  خاص (مثل داروخانه 13 آبان) بیرون می آیند.

3- شهرداری منطقه یک برای صدور مجوز ساخت برای یک زمین 250 متری، یک چک بانکی به نام خود فرد که پشتش را امضا زده به مبلغ 210 میلیون تومان می گیرد اما تنها برای 20 میلیون تومانش رسید صادر می کند. 

۱۳۹۲ شهریور ۵, سه‌شنبه

صد تومانی

وقتی دکتر برایم ام آر آی نوشت ترسیدم؛ نه از اینکه مشکلی داشته باشم؛ از خود ام آر آی؛ مثل همه کارهای پزشکی دیگر. دست و پایم را گم کردم. گفتند باید بروی از داروخانه بیمارستان لباس یکبار مصرف بخری. تنهایی رفتم. مسئول صندوق گفت می شود 4100 تومان. یک اسکناس پنج هزار تومانی از کیف پولم درآوردم و به او دادم. گفت یک صد تومانی یا دویست تومانی نداری؟ از جیب کیفم یک دسته پول خرد بیرون آوردم؛ چند تا دویست تومانی بود و یک صد تومانی. صد تومانی را جدا کردم و گذاشتم روی پیشخوان. گفت دویست تومانی بده. دادم. یک چسب زخم گذاشت روی هزار تومانی. احساس بدی پیدا کردم از برخوردش. من خودم صد تومانی داشتم. چسب زخم هم نخواسته بودم. حتی اگر خواسته بودم هم یک دانه اش نمی شد صد تومان. احساس کردم که احمق فرضم کرده. چیزی نگفتم. آمدم لباس را تحویل بگیرم که موبایلم زنگ زد. عصبی شده بودم. نمی توانستم توی کیفم پیدایش کنم. صدای آهنگ جودی آبوت هم مدام بلندتر می شد. نگران بودم که کسی چیزی بگوید. سریع آمدم بیرون. پله ها را ندیدم. پرت شدم روی آسفالت. شلوارم پاره شد. روی زانویم هم یک زخم بد درست شد. خیلی درد گرفت. چسب زخم را چسباندم روی زخمم و با شلوار پاره رفتم سمت بخش رادیولوژی.

پی نوشت: از این داستان نتیجه می گیریم که:
1- آدم برای صد تومان اعصابش را خرد نمی کند و در نتیجه شلوار صد هزار تومانیش هم پاره نمی شود.
2- آدم نباید روی موبایلش آهنگ جودی آبوت بگذارد.
3- آفرین به صندوقدار که علم غیب داشته و پیش بینی کرده که قرار است من از پله های داروخانه بخورم زمین.
4- لعنت بر موبایلی که بی موقع زنگ بخورد.

۱۳۹۲ شهریور ۱, جمعه

آی موتورسوارها...

با اتوبوس رفته بوده مرکز شهر. توی راه برگشت، یک موتورسوار آمده توی خط ویژه و پیچیده جلوی اتوبوس. راننده پیاده شده به دعوا. شاکی بود که چرا 50 نفر مسافر را توی گرما رها کرده و ایستاده به جر و بحث. گفتم اگر تصادف شده بود... اگر موتورسوار مرده بود راننده هم شغلش را از دست می داد و هم تمام زندگی و آینده خودش و خانواده اش خراب می شد. گفتم که اگر به جای 50 نفر، 50 هزار نفر هم توی اتوبوس بودند باید پیاده می شد. سکوت کرد.

پی نوشت: ای موتورسواران عزیز... اینکه جانتان برای خودتان و خانواده اتان ارزش ندارد به کسی مربوط نیست؛ اما حق ندارید با بی احتیاطی خودتان، زندگی یک خانواده دیگر را نابود کنید.

۱۳۹۲ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

زن مقنعه پوش

دکتر با منشی اش آمده بود کنسرت. آخر از همه آمدند و هنوز رضا صادقی داشت می خواند که بلند شدند و با فاصله چند قدم از هم سالن را ترک کردند. دکتر می ترسید که کسی او را بشناسد و خبر را به همسرش بدهد. برای همین هم در تاریکی آمد و در تاریکی رفت. همه چیز ظاهرا درست بود به جز مقنعه مشکی خانم منشی که شک آدم تعطیلی مثل من را هم بر می انگیخت.

پی نوشت: شاید این داستان واقعی نباشد اما زاییده ذهنی است که از دیدن حجم انبوه دختران در حسرت شوهر و زنانی که با مردانی با دو برابر سن خودشان ازدواج کرده اند متعجب شده... بیمار شده شاید.

۱۳۹۲ مرداد ۲۱, دوشنبه

تهران حال آدم را خوب می کند.

هیچ چیز به اندازه رانندگی در خیابانهای تهران به آدم اعتماد به نفس نمی دهد و هیچ چیز به اندازه اعتماد به نفس حال آدم را خوب نمی کند.

۱۳۹۲ مرداد ۱۴, دوشنبه

اعتراض

خواهرم مدتها بود که داشت روی مخ من کار می کرد که بیا برویم لیزر. خودش رفته بود و از نتیجه و از قیمت خیلی راضی بود. من هم با وجود اینکه کلا در اینجور مسائل ترسو هستم اما از هر چیزی که زندگی را راحت تر کند استقبال می کنم. قبول کردم. گفت که باید اول وقت آنجا باشیم. گفتم که می توانیم از قبل زنگ بزنیم و وقت بگیریم. گفت که سیستمشان اینجوری نیست. من فکر کردم که یک جای خصوصی است و مشتری های محدودی دارد و برای همین هم نیاز به گرفتن وقت قبلی نیست. خواهرم آدرس ساختمان را داده بود به من که خودم بروم. خودش چند دقیقه دیرتر می رسید. دو تا واحد روبروی هم بود پَرِ آدم. سر ساعت رسیده بودم اما حداقل 40 نفر  قبل از من آمده بودند و منتظر نشسته بودند. از دیدن آن همه آدم شوکه شدم. منشی واحد سمت راستی داشت بین حدود 100 تا زونکن دنبال پرونده مراجعین می گشت. گفت فرم تشکیل پرونده را پر کن. کردم. آخرش نوشته بود که باید دوماه بعد دوباره بیایی. به منشی گفتم که من دو ماه دیگر نیستم. پرسیدم که می شود مثلا سال بعد که آمدم بقیه اش را انجام دهم. گفت برو واحد روبرو از خود خانم دکتر بپرس. رفتم. به منشی گفتم که یک سوال دارم از خانم دکتر. گفت بنشین. نشستم. 5 دقیقه... ده دقیقه... یک ربع... زمان همینطوری می گذشت. فکر کردم شاید یادش رفته. دوباره گفتم که من کی سوالم را بپرسم. گفت بنشین. خواهرم توی واحد آن طرفی بود. آمد سراغم. گفتم که اگر دکتر رفتن توی فرانسه اینقدر سخت بود من حاضر بودم بمیرم اما نروم دکتر. یک ساعت شده بود و من هنوز منتظر بودم که بروم یک سوال ساده بپرسم که جوابش فقط یک کلمه بود. توی همین فاصله یکی دیگر از بیمارها که از قبل وقت گرفته بود آمد. منشی همه پرونده هایی را که نوبتشان قبل از او بود نشانش داد و گفت که باید حداقل سه ساعتی منتظر بماند. گفت که حتی مریض های چند ساله هم روزی که وقت دارند همه زندگیشان را کنسل می کنند. با پوزخند گفت که سیستم ما اینجوری است... خیلی بد است اما همینجوری است دیگر. به خودش و سیستمشان افتخار می کرد که می تواند این همه آدم را این همه وقت علاف کند.  لذت می برد از اینکه گرفتار به نظر بیاید. همزمان با دو تا گوشی تلفن حرف می زد و جوری رفتار می کرد که همه ببینندش. می خواست مهم به نظر بیاید. می خواست «به نظر بیاید». بغضم گرفته بود. خانمی که کنارم نشسته بود گفت که یک بار دیگر بگو. گفتم دوبار گفته ام. خواهرم آمد. داشت نوبتش می شد. دید که من حالم بد است. رفت منشی آن طرفی را آورد. احساس بچه کوچکی را داشتم که بلد نیست حقش را بگیرد. همانقدر بی پناه بودم که یک روزی که رها را برده بودم پارک و بچه ای که روی تاب نشسته بود نمی آمد پایین و من هم بعد از بیست دقیقه انتظار نمی دانستم چه باید بگویم که حق بچه ام را بگیرم. منشی این طرفی دوباره گفت صبر کن. گفتم اگر 5 دقیقه دیگر طول بکشد شاید کلا منصرف شوم. گفت ما خیلی خوشحال می شویم که مشتری هایمان وقتشان را کنسل کنند. توی دلم گفتم باشد من خوشحالت می کنم. سر 5 دقیقه بلند شدم رفتم پیش خواهرم. منشی آن طرفی خودش مرا برد توی اتاق دکتر؛ بدون توجه به اعتراض همکارش. سوالم را پرسیدم و آمدم بیرون. بقیه فرم را پر کردم و امضا کردم و انگشت زدم. بعد هم فرم را تا کردم و گذاشتم توی کیفم و دست خواهرم را گرفتم آمدم بیرون. او که می خواست مرا دلداری بدهد گفت اینجا ایران است؛ همینجوری است؛ ناراحت نباش. گفتم وقتی کسی اعتراض نمی کند طبیعی است که  او هم فکر کند  با یک مشت گوسفند طرف است؛ معلوم است که دلیلی نمی بیند رفتارش را عوض کند. گفتم حاضرم بیشتر پول بدهم اما جایی بروم که با من مثل آدم رفتار شود.
آمدیم سر خیابان خودمان که سوار تاکسی شویم. چند تا از خطی ها ایستاده بودند. خواهرم سوار نشد. منتظر شد که یک ماشین گذری بیاید که برای دو نفر جا داشته باشد. تعجب کردم. دلیلش را پرسیدم. گفت چون این خطی ها توی زمستان و وقتی هوا تاریک می شود فقط مسافر دربستی سوار می کنند مردم تحریمشان کرده اند. توی دلم ذوق کردم و فکر کردم که اگر همه جا مردم همینجوری رفتار کنند شاید خیلی چیزها تغییر کند.

سفر

دو سال پیش که آمدم ایران، شدیدا تحت تاثیر اتفاقاتی که در همان یک سالی که من نبودم افتاده بود قرار گرفتم. همه چیز عوض شده بود. من برای انجام یک کار اداری ساده به دردسرهای عجیب و غریبی می افتادم، بلد نبودم با آدمها چگونه حرف بزنم که دعوا نشود و منظور بقیه را از حرفهایشان متوجه نمی شدم؛ مدتی طول کشید تا بتوانم خودم را وفق بدهم با جامعه ای که به زعم من اصلا آشنا نبود. یک سینما رفتن باعث شد که چادری را که از دوازده سالگی سرم کرده بودم بگذارم کنار چون دوست نداشتم توی وطن خودم متفاوت باشم. آن کسی که برگشت  فرانسه همان کسی نبود که یک ماه و نیم پیشش آمده بود ایران. سفر به وطن شد تاثیر گذارترین سفر زندگیم. این را توی فیس بوک نوشتم. اما در جواب سوالات دوستانم که چه چیز باعث این احساس شده جوابی نداشتم.
این بار می خواهم چیزهایی را که برایم جالب، عجیب یا غیر منتظره است بنویسم. شاید وقتی برگشتم بتوانم در مورد تغییرات احتمالی که ممکن است در من ایجاد شود تصویر شفاف تری داشته باشم.