‏نمایش پست‌ها با برچسب حال خوب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حال خوب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

بگو «نه»

چقدر سخت است نه گفتن... برای من البته که عادت داشته ام هر کاری، چه مرتبط و چه غیرمرتبط را قبول کنم. حتی هر پیشنهادی. حالا وقتی می گویم نه توی دلم خدا خدا می کنم که طرف بیشتر از این اصرار نکند. چون اگر بکند دست و دلم می لرزد. مثلا امروز باران رفته نمایشگاهِ نمی دانم چه در یک شهری نزدیک اینجا. گفت می آیی. من اینقدر با قاطعیت گفتم نه که حتی نگفت موضوع نمایشگاه چیست. الان هم دعوت به نوشتن یک مقاله که واقعا موضوعش برایم جذاب بود را رد کردم. احساس می کنم شانه هایم درد می کند.یک تضادهایی هست درون آدمها که ... برای من این نه گفتن است. هم به این شناخته می شوم که هر پیشنهادی را قبول می کنم و «پایه» هستم ... هم به اینکه قاطعانه «نه» می گویم. اما بعضی وقتها مثل همین الان انرژی خیلی زیادی از دست می دهم.

تراپیست می گوید که آدمها با این تصور که کامل نیستند بزرگ می شوند. با یک احساس گناه همیشگی. می گوید که تربیت مذهبی این احساس گناه را تشدید می کند و نه گفتن را سخت تر. می گوید که چون در تفکر مذهبی بعضی از آدمها تقدس پیدا می کنند نه گفتن بهشان غیرممکن می شود و وقتی مجبور می شوی نه بگویی طبیعی است که احساس گناه کنی.

تراپیست همه اینها را می گوید اما نمی گوید که باید چه کار کنی که این حس گناه از بین برود. می گوید باید مرزهایت را تعریف کنی تا بتوانی قاطعانه تر نه بگویی. اما من بلد نیستم. مرزها محو شده اند. بین خودم، علایقم، تربیتم، جامعه ای که از آن آمده ام و جامعه ای که در آن زندگی می کنم  اینقدر تضاد هست که فکر می کنم حق داشته باشم نتوانم مرزهای دقیقی برای خودم تعیین کنم.

۱۳۹۳ دی ۷, یکشنبه

خسته نباشید!

بابانوئل برای من یک کیندل هدیه آورده و برای همسر یک ویدئو پروژکتور. شده ایم یک خانواده کاملا فرهنگی؛ در حال سفر از کتاب به فیلم و از فیلم به کتاب. توی همین چند روز چند تا فیلم خوب دیده ام و چند تا کتاب خوب خوانده ام. پسر بچگی،دختر گمشده، سیمای دوزن و گریز دلپذیر. اما این فیلم امشبی فوق العاده بود. اینقدر که دلم نمی خواهد دیگر تا مدتی چیزی بخوانم یا ببینم. «خسته نباشید» شدیدا توصیه می شود.



۱۳۹۳ مهر ۱۳, یکشنبه

خدای آرزوهای کوچک و بزرگ

هفته پیش وقتی نوشتم که «دلم برایت تنگ شده» فکر می کردم دیگر هیچ وقت همدیگر را نبینیم. هیچوقتِ هیچوقت. چهار روز پیش وقتی پرسید که اگر من بروم ایران تو هم می آیی، همین زودیها، نمی دانستم چه بگویم. تاریخ هایی که فکر می کردم می شود بروم را گفتم. امروز هر دو تایمان با هم بلیط خریدیم برای کمتر از بیست روز دیگر؛ بعد از چهار سال و چهار ماه. برای من هنوز بیشتر به رویا شبیه است تا واقعیت. تا وقتی نبینمش، تا وقتی چای با بیسکویت آیدایی نخورم، تا وقتی موقع آشپزی برایم حرف نزند، تا وقتی کارهای جدیدش را نشانم ندهد، تا وقتی زیر پل نمایشگاه قرار نگذاریم که برویم نیلا کوچولو را ببینیم و تا وقتی توی سوپراستار مرغ سوخاری نخوریم باورم نمی شود که رویا نبوده. اینکه آرزوی به این بزرگی بتواند در مدت زمان به این کوچکی محقق شود فقط از «او» بر می آید.

پی نوشت: این پانصدمین پست این وبلاگ است. روزی که شروع کردم فکر نمی کردم اینقدر بتوانم یک کار را ادامه دهم. شده. بیشتر به رویا شبیه است تا واقعیت. اما بیشتر رویاها به حقیقت می پیوندند. نه در دنیای والت دیزنی. در دنیای واقعی. پس تا می توانید رویا ببافید و آرزو کنید.

۱۳۹۳ مهر ۲, چهارشنبه

بهشتِ روی زمین

آدمها همانقدر که لازم دارند یک چیزی باشد که ببردشان توی عالم رویا، توی آسمانها، یک چیزی هم لازم دارند که به زمین وصلشان کند. بعضی وقتها آن چیزی که آدم را به زمین وصل کند خیلی بیشتر می تواند کمکش کند تا چیزی که ببردش توی آسمان. من خیلی چیزها داشتم که ببرد توی آسمان. اما... چیزی که وصلم کند به زمین کم داشتم. از همسر خواستم فرش اتاق خانه پدری ام را بیاورد برایم؛ فرشی که رویش دراز کشیده ام و پسر شجاع را تماشا کرده ام؛ فرشی که رویش لوحه های اول دبستانم را نوشته ام؛ فرشی که رویش اولین رمانهایم را خوانده ام؛ فرشی که رویش برای کنکور تست زده ام؛ فرشی که رویش ماکت های لیسانسم را ساخته ام؛ فرشی که رویش شب تا صبح اس ام بازی کرده ام؛ فرشی که رویش موفقیت آمیز ترین پروژه کاریم را همراه با بهترین دوستانم بسته ام؛ فرشی که رویش سفره عقدم را چیده ام؛ فرشی که کودکیم، نوجوانیم، جوانیم، خنده ها و گریه هایم، عاشق شدنم و همه خاطرات تلخ و شیرین دیگرم را دیده و شنیده. حتی از چهار دست و پا رفتن رها هم رویش عکس دارم. حالا این فرش توی خانه ماست. احساس می کنم با آمدنش به زمین وصلم کرده. احساس می کنم «لنگر» انداخه تهام. دیشب اولین داستان بلند زندگیم را روی همین فرش تمامی کردم. حالا دارم به چیزهایی فکر می کنم که فرشم قرار است از این به بعد ببیند. به خاطر فرشم هم که شده باید یاد بگیرم خوشبخت زندگی کنم. چیزی که شبیه بهشت است باید در بهشت باشد.



۱۳۹۳ مرداد ۱۰, جمعه

اتفاقات بُرنده

بعضی اتفاقات تاثیرشان اینقدر عمیق (بخوانید تیز) است که زندگی آدم را به دو بخش قبل و بعد از خودشان تقسیم می کنند. مثلا دانشگاه رفتن یا عاشق شدن یا تولد یک بچه. برای من یکی از این اتفاقات ساعت هفت صبح یک روز زمستانی رخ داد. روزی که شب قبلش به خاطر میگرن خیلی زود خوابیده بودم و وقتی که ساعت با صدای رها از خواب بیدار شدم که آب می خواست دیگر نتوانستم بخوابم. تا ساعت 6 در رختخواب غلت زدم و موزیک گوش کردم. بعد تصمیم گرفتم بلند شوم و دوش بگیرم شاید سردرد و سرگیجه کم شود. بعد چای درست کردم برای خودم و آمدم نشستم پای کامپیوتر و برای اولین بار کارتون «منجمد» را از اول تا آخر دیدم. با زیرنویس. با هدفون و در سکوت مطلق خانه. انگار که غرق شده باشم در فیلم. انگار که در السا خودم را ببینم مثلا. فهمیدم که چقدر از بروز دادن آن چیزی که هستم می ترسم و چقدر این ترس گند می زند به همه روابط زندگیم. تصمیم گرفتم خودم را باز کنم. تصمیم گرفتم بشوم «یک در باز»*. تصمیم گرفتم ترسهایم را بگذارم کنار. تصمیم گرفتم با همه چیزهایی که از آنها می ترسم یک بار روبرو شود. چهره به چهره. یکی دو هفته بعد برای عید آمدیم ایران. برخورد همه با من عوض شده بود. منی که در سفر قبل محال بود بروم بیرون و با کسی دعوایم نشود در کمال آرامش همه کارهایم را انجام می دادم. در کمال آرامش و در کمال تعجب البته، همه خواسته هایم برآورده می شد و همه جا بهترین خدمات را دریافت می کردم. حتی توی اورژانس یک بیمارستان خیریه در یک نیمه شب تعطیل. منی که حتی نمی توانستم یک زخم ساده ی دست خواهرم را پانسمان کنم، با مادربزرگم که استخوان رانش در رفته بود سوار آمبولانس شدم و شب را توی اورژانس ماندم و نگذاشتم دو سه روز بفهمد که قرار است عمل شود. منی که همه زندگیم را بر اساس خواسته های پدرم چیده بودم در حضور او برای همه شرایط را تحلیل کردم و برای همه تصمیم گرفتم. منی که با غریبه ها حرف نمی زدم ساعت 4 صبح توی بیمارستان با دو تا از پرستارها هم صحبت شدم و حتی دعوت به قهوه اشان را هم قبول کردم. من که حتی از اینکه خوانندگان وبلاگم اسم واقعیم را بدانند می ترسیدم با سه تایشان قرار ملاقات حضوری گذاشتم. منی که می ترسیدم از خیلی چیزها به خودم گفتم که نباید بترسی. من سعی کردم نترسم. به جایش سعی کردم خودم را بگذارم جای دیگران و از دریچه ذهن آنها موقعیت ها را تحلیل کنم. سعی کردم همه را درک کنم. سعی کردم کمتر عصبانی شوم و بیشتر لبخند بزنم. سعی کردم تا جایی که می توانم به جای ایراد گرفتن، پیشنهادهای سازنده ارائه دهم. من خیلی تلاش کردم اما تا روزهای آخر فکر می کردم تغییراتی که اتفاق افتاده به خاطر انتخابات است. به خاطر رئیس جمهور جدید. توی آخرین مهمانی دوستانه وقتی برای اولین بار با استاد همسر که بار چندمی بود که شام خانه اش میهمان بودیم مستقیما هم کلام شدم به دوستانم در باره تجربیات سفر این بارم گفتم. هنوز حرفم تمام نشده بود که یکی اشان گفت اینجا چیزی عوض نشده؛ آنی که عوض شده تویی. راست می گفت. من بعد از دیدن منجمد یخ روحم باز شده بود. من بعد از دیدن «منجمد» یک آدم دیگر شده بودم. دیدن فیلم «منجمد» از آن اتفاقاتی بود که زندگی من را به قبل و بعد از خودش تقسیم کرد.

* Love is an open door

پی نوشت: من امروز از این باز شدن دو بازخورد خیلی خوب دریافت کردم. خیلی خوشحالم. خیلی.

۱۳۹۳ مرداد ۱, چهارشنبه

ده

کمتر از یک سال پیش حساب کرده بودم که باید ده تا دوست جدید پیدا کنم تا کیفیت زندگیم بشود آن چیزی که دوست دارم. الان که دارم حساب می کنم می بینم ده تا دوست جدید پیدا کرده ام. کیفیت زندگیم خیلی بالاتر رفته. ولی بیشتر به این فکر می کنم که ای کاش به جای ده تا، بیست یا سی یا چهل تا آرزو کرده بودم. آدم باید سقف آرزوهایش را یک کمی ببرد بالاتر.

از این فرصت استفاده می کنم برای تشکر از آن ده نفر که البته خیلی هایشان اینجا را نمی خوانند و شاید هیچوقت هم نفهمند که من چقدر بابت بودنشان خوشحالم. امیدوارم فرصتش را داشته باشم که من هم به سهم خودم کیفیت زندگی آنها را ببرم بالا ... و البته سقف آرزوهایشان را هم.

۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

نصفه هایی که صدتایشان هم یکی نمی شود.

چند وقت پیش دیدم که یک خانمی به عنوان عکس کاور فیس بوکش یک عکس خانوادگی گذاشته؛ خودش، همسرش و بچه هایشان. همه توی عکس می خندیدند. از ته دل. خیلی حس خوبی داشت. من هم تصمیم گرفتم یک عکس سه نفره پیدا کنم و بگذارم کاور فیس بوکم. یک عکسی که مثل عکس آنها لبخند بیاورد به لب کسانی که می بینند. با زحمت توانستم یک عکس پیدا کنم. عکس سفره هفت سینمان. من و رها نشسته بودیم روی مبل و همسر که داشت از ما عکس می گرفت تصویرش افتاده بود توی آینه. عکس کمی تار بود اما لبخند من از ته دل بود. انگار در آن لحظه از اینکه قلب خانواده ام هستم مطمئن و از این بابت خوشحال بودم مثلا. نمی دانم. بعد فکر کردم که عکس پروفایلم را هم عوض کنم. یکی از عکس های عیدمان را پیدا کردم. من و مامان و خواهر ها و عروس. مادر و دخترهایش. همه امان لبخند به لب. اصلا مگر می شود آدم کنار مادرش باشد و نخندد. زیر عکس نوشته بودم که نصف قلبم متعلق به آدمهای توی این عکس است. یکی از دوستانم پرسیده بود: «... و نصف دیگرش؟». خیلی به جواب این سوال فکر کردم. قطعا یک نصفه می شد برای رها. یکی برای همسر و پدر و برادر و برادرزاده و داماد که توی عکس نبودند. یکی برای آیدا و سحر و لیلا و هدا و مریم و مهدیه. هر کدام یک گوشه دنیا. یکی برای پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و دایی ها و بچه هایشان. یکی برای علی و زهرا. یکی برای ... اینقدر این نصفه ها زیاد شد که دست از شمردن برداشتم. جواب دادم تعداد نصفه های قلبم از دو تا خیلی بیشتر است چون آدمهای دوست داشتنی اطرافم زیادند. بعدتر به این فکر کردم که من همین مساله را با نیمه های گمشده ام هم دارم. خیلی آدمها هستند که احساس می کنم یک بخشی از وجودم را کامل کرده اند. باعث شده اند خودم آن بخش از وجودم را کامل کنم. مثلا مادرم که منطقم را کامل کرده؛ پدرم که جدیت و پشتکارم را؛ کریستین که باعث شده بتوانم اطرافم را در چند لایه ببینم و در عین توجه به مسائل کلی و مهم از جزئیات غافل نشوم؛ همسر که نوشتن را یادم داده و ساختارمند فکر کردن را؛ آیدا که پذیرفتن آدمها را یادم داده و قضاوت نکردن و مثبت دیدن را؛ لیلا که نشانم داده چطور می شود به اندازه به دیگران محبت کرد بدون اینکه اسیر شوند و یک عالمه آدم دیگر که باعث شده اند من چیزی بشوم که در این لحظه هستم. همه کسانی که فکر کردم که ای کاش زودتر با هم آشنا شده بودیم و بیشتر با هم زندگی کرده بودیم. همه کسانی که نیمی از قلبم و نیمی از روحم متعلق به آنهاست هر چند تعدادشان از دو تا خیلی خیلی بیشتر است.

۱۳۹۳ خرداد ۱۹, دوشنبه

هیچ راهی دور نیست

«هیچ راهی دور نیست» جزو تاثیر گذارترین کتابهاییست که من در زندگیم خوانده ام. همانطور که فروزن جزو تاثیر گذارترین فیلم هاییست که در زندگیم دیده ام. متن کتاب را اینجا می گذارم شاید برای شما هم تاثیر گذار باشد. اگر دوست داشتید می توانید فایل صوتی اش را هم با صدای خودم بشنوید. (بخش اول؛ بخش دوم)


هيچ راهي دور نيست در قلب يك مرغ عشق آغاز ميشود تا آدمي به جستجوي حقايقي برخيزد كه همواره مي شناخته است. حقايقي در باره دوستي عشق و زندگي در اين سياره. اين سفر آموزشي ميتواند شما را به هر جا كه مي خواهيد ببرد.آنان كه با "جاناتان مرغ دريايي" اثر همين نويسنده (ریچارد باخ) سفر كرده اند انديشه هايي در اين كتاب مي يابند كه در آنها سهيم خواهند شد.
و براي آن نوع دوستي كه به زمان و مكان وابسته نباشد اين ارتباطي بسيار دوست داشتني است.

متن كتاب:
ري عزيزم! متشكرم كه مرا به جشن تولد دعوت كردي! خانه تو هزاران فرسنگ از خانه من فاصله دارد ومن تنها براي بهترين دليل سفر مي كنم: جشني كه به مناسبت تولد"ري" برگزار مي شود و من مشتاقم كه نزد تو باشم. 
من سفر را در قلب مرغ عشقي آغاز كردم كه من و تو سال ها قبل با او ملاقات كرده بوديم. او مانند هميشه رفتاری بسيار دوستانه داشت و هنگامي كه به او گفتم كه "ري" كوچولو دارد بزرگ مي شود و من دارم به جشن تولد او مي روم پاك گيج شده بود. ما مدت طولاني در سكوت پرواز كرديم و سرانجام او گفت: "من از آنچه تو مي گويي چيز زيادي نمي فهمم اما آنچه كه اصلا نمي فهمم اين است كه تو داري به جشن مي روي."
" البته كه من به جشن مي روم. چه چيز دشواري در درك اين موضوع وجود دارد؟"
او آرام بود و وقتي كه ما به خانه جغد رسيديم گفت:" آيا فرسنگ ها فاصله مي توانند ما را حقيقتا از دوستانمان جدا كنند؟ اگر تو بخواهي كه با ري باشي آيا هم اكنون نزد او نيستي؟ "
"ري كوچولو دارد بزرگ مي شود و من دارم با هديه اي به جشن تولد او مي روم."هنگامي كه اين مطلب را به جغد مي گفتم پس از گفتگو با مرغ عشق كلمه مي روم بنظرم عجيب مي آمد اما براي اينكه جغد حرف مرا بفهمد اين را گفته بودم. او هم مدت طولاني با من پرواز كرد بي آنكه سخني بگويد. ‌‌البته اين سكوت دو ستانه بود اما هنگامي كه مرا به سلامت به آشيانه عقاب رسانيد گفت: " من از آنچه كه تو مي گويي چيز زيادي نمي فهمم اما آنچه كمتر از همه مي فهمم اين است كه تو دوستت را كوچك خطاب مي كني."
گفتم: " بي شك او كوچك است چون هنوز بزرگ نشده و رشد نكرده است. چه چيز دشواري در درك اين مطلب هست؟ "
جغد با چشمان كهر بايي ژرفش به من نگاه كرد لبخند زد و گفت : " در اين باره فكر كن.
"ري كوچولو دارد بزرگ مي شود و من دارم براي شركت در جشن تولد او با هديه اي به نزدش مي روم. اين حرف را به عقاب گفتم؛ اما وقتي حرف مي زدم حالا پس از گفتگو با مرغ عشق و جغد كلمات مي روم و كوچك به نظرم عجيب مي آمدند. ولي چاره اي نبود براي اينكه عقاب حرفم را بفهمد ناچار بودم اينطور بگويم. ما با هم بر فراز كوهسار ها پرواز كرديم و فراتر از باد هاي كوهستان اوج گرفتيم. سرانجام او گفت:" من چيز زيادي از آنچه تو مي گويي نمي فهمم اما آنچه از همه كمتر مي فهمم کلمه تولد است."
" البته منظورم تولد است. ما قصد داريم لحظه تولد او را جشن بگيريم. لحظه اي كه ري در آن زندگي آغاز كرده و پيش از آن نبوده است. چه چيز دشواري در درك اين مطلب هست؟"
عقاب بال هايش را بر هم زد و به سمت زمين فرود آمد. هنگامي كه بر شنزار صاف صحرا نشست پرسيد: "زماني پيش از آغاز زندگي ري؟ تو گمان نمي كني كه زندگي ري پيش از آغاز زمان آغاز شده است؟ "
ري كوچولو دارد بزرگ مي شود و من با هديه اي براي حضور در جشن تولد او مي روم. هنگامي كه اين جمله را به باز مي گفتم كلمات مي روم كوچك و تولد به نظرم عجيب مي آمدند. پس از گفتگوهايي كه با مرغ عشق جغد و عقاب داشتم اين كلمات غريب بودند اما ناچار بودم چون مي خواستم باز حرف مرا بفهمد. صحرا تا دور دست ها گسترده بود و ما پرواز مي كرديم. سرانجام باز گفت: "مي داني من چيز زيادي از حرف هاي تو نمي فهمم اما آنچه اصلا نمي فهمم بزرگ شدن است."
"مسلما او بزرگ مي شود چيزي نمانده كه ري بالغ شود و سال آينده او ديگر بچه نخواهد بود. چرا درك اين مطلب اين اندازه دشوار است؟"
باز بالاخره در ساحلي فرود آمد و گفت: "سال آينده او ديگر بچه نخواهد بود؟ اما اين به معناي رشد كردن و بزرگ شدن نيست!" و بعد به هوا بر خاست و دور شد.
من مي دانستم كه مرغ دريايي خيلي خردمند است. وقتي با او پرواز مي كردم خيلي فكر كردم تا كلماتي را انتخاب كنم كه وقتي حرف مي زنم او بفهمد كه من چيزهاي زيادي آموخته ام. سرانجام گفتم: "چرا با من همراهي مي كني تا به ديدار ري بروم در حالي كه مي داني من هم اكنون نزد او هستم ؟"
مرغ در يايي درياها را پشت سر گذاشت و از تپه ها و خيابان ها گذر كرد تا اينكه سرانجام آرام روي پشت بام خانه تو فرود آمد و گفت: "زيرا براي تو مهم ترين چيز اين است كه حقيقت را بداني وقتي حقيقت را دانستي هنگامي كه حقيقتا آن را فهميدي آن وقت مي تواني آن را از راه هاي ساده تري به ديگران نشان دهي؛ با كمك پرنده ها انسان ها يا ماشين ها. اما به خاطر داشته باش كه اگر حقيقت دانسته نشود و شناخته نشود باز هم همواره حقيقت است". آنگاه مرغ دريايي پرواز كرد و رفت.
حالا وقت آن رسيده كه تو هديه ات را باز كني. هداياي بلورين يا فلزي زود كهنه و ساييده مي شوند؛ اما من هديه بهتري برايت دارم.اين يك حلقه است كه مي تواني به انگشت كني. اين حلقه با نور خاصي مي درخشد و هيچ كس نمي تواند آن را از تو بگيرد. هيچ كس نمي تواند آن را نابود كند. تو تنها كسي هستي دراين جهان كه مي تواني حلقه اي را كه امروز به تو مي دهم ببيني؛ همانطور كه وقتي به من تعلق داشت تنها من مي توانستم آن را ببينم. حلقه تو اقتدار جديدي به تو مي دهد. هر وقت آن را به انگشت كني مي تواني خود را بر بال همه پرندگان بنشاني؛ مي تواني از درون چشمان طلايي آنان را ببيني؛ مي تواني باد را لمس كني كه بر چهره مخملين آنها مي وزد؛ مي تواني لذت فرا رفتن ازدنيا و دلواپسي هاي آن را بچشي؛ مي تواني تا هر وقت كه بخواهي در آسمان بماني؛ تا نيمه شب يا تا هنگام طلوع خورشيد و وقتي احساس كردي كه دوست داري دوباره به زمين برگردي، پرسش هايت پاسخ خود را يا فته اند و نگراني هايت از بين رفته اند.مانند هر چيزي كه نتواند با دست لمس شود و يا با چشم ديده شود هديه تو نيز هر بيشتر از آن استفاده كني بيشتر رشد مي كند و قوي تر مي شود. اوايل بايد فقط وقتي كه زير آسمان هستي از آن استفاده كني و به پرندگانی بنگري كه با آن پرواز مي كني؛ اما بعدا اگر خوب از آن استفاده كرده باشي مي تواني با پرندگان پرواز كني بي آنكه آنها را ببيني و سرانجام در خواهي يافت براي اينكه بتواني تنها بر فراز آرامش ابرها پرواز كني ديگر نه به حلقه نياز داري و نه به پرنده. هنگامي كه آن روز فرا رسد تو بايد هديه ات را به كسي بدهي كه مي داني كه از آن خوب استفاده خواهد كرد. كسي كه باور دارد كه تنها چيزهايي اهميت دارند كه از حقيقت و شادي ساخته شده اند و نه ازآهن و شيشه.
" ري "! اين آخرين سالروزي است كه من با تو هستم
مناسبت و جشني ويژه كه مي توانم آنچه را از دوستانمان پرندگان آموخته ام به تو بياموزم.
من نمي توانم به نزد تو بيايم
چون اكنون نزد تو هستم
تو كوچك نيستيچون رشد كرده اي
 و در گذر زندگي ها يبيشمار بازي كرده اي
مثل همه ما
فقط براي شادي زندگي كردن
و براي سرگرمي زندگي كردن.
تو سالروز تولد نداري
چون هميشه زنده بوده ايتو هرگز متولد نشده اي
و تو هرگز نخواهي مرد.
تو فرزند انسان هايي كه آنها را پدر و مادر مي نامي نيستی
تو شريك ماجراجويي هستي
در سفري درخشان
براي ادراك آنچه هست
هر هديه اي از جانب يك دوست
آرزويي براي شادماني تو ست
و اين حلقه نيز چنين هديه اي است
پرواز كن
آزاد و شادمان
بر فراز تولد ها از ميان هستي ها تا ابدالابد
و ما مي توانيم اكنون و هر زمان كه بخواهيم باهم ديدار كنيم
در ميان جشني كه هرگز پايان نمي پذيرد. 

۱۳۹۲ بهمن ۱۰, پنجشنبه

Her

1- مدتی بود که داشتم فکر می کردم که آدم باید چطور زندگی کند. یعنی اینکه «زندگی کند» اصلا یعنی چه. برای زنان باردار یک دنیا مطلب هست که بعد از به دنیا آمدن بچه چطور زندگی کنند. اما اینکه قبلش چطور باید زندگی می کرده اند هیچ جا گفته نشده. هیچ کس به آدم یاد نمی دهد که خوشبختی دقیقا یعنی چه. وقتی هم که کار می رسد به زندگی با یک آدم دیگر معنای این کلمه غیر قابل درک تر می شود. یک بار از یک روانشناس این را پرسیدم. این که یک زوج خوشبخت یعنی چه زوجی. گفت یعنی زوجی که بتوانند با هم حرف بزنند. خوشحال شدم از حرفش چون من و همسر بلد بودیم با هم حرف بزنیم. اما این کافیست آیا؟

2- زن آمریکایی دایی دوستم بعد از بیست سال زندگی از همسرش جدا شده بود. گفته بود من دیگر هپی نیستم. فکر کردم که بین ما زنهای ایرانی کداممان واقعا هپی هستیم. من کسی را نمی شناسم. همه ناراضیند و همه دارند می نالند از یک چیزی توی زندگیشان. شاید چیزی نباشد که خوشحالی شان را از بین ببرد. اما چیزی هم نیست که برایشان خوشحالی بسازد.

3- همسر به سریال دیدن من گیر می دهد. به بازی کردنم با موبایل هم. امروز داشت یک مطلب می خواند راجع به یک بازی که نقش والد را برای یک بچه خیالی شبیه سازی می کند. گفت طبق آمار گوگل تا الان صد میلیون نفر آن را دانلود کرده اند. می گفت بعضی از مردها شاکیند که چرا زنشان به جای اینکه به بچه خودشان برسد وقتش را با بچه خیالی توی بازی می گذراند. گفتم زندگی یک جوری شده که همه می خواهند حتی برای چند لحظه از دنیای واقعیشان بیرون بروند. زندگی واقعیشان خوشحالشان نمی کند. اینکه من سریال ترکی می بینم دلیلش این نیست که کیفیتشان بالاست یا داستان هایشان خیلی قویست. دلیلش این است که می خواهم برای یک ساعت زندگی خودم یادم برود. به همین دلیل هم سریال ایرانی نگاه نمی کنم. چون بیشتر ذهنم درگیر می شود. گفتم بعضی ها با الکل از واقعیت فرار می کنند؛ بعضی ها با قرص؛ بعضی ها با سریال و بازی و خرید و میهمانی های پرجمعیت هر شبی؛ بعضی ها هم با خواب. اینکه چرا اینطوریست را نمی دانم اما...

4- چند شب پیش فیلم «او» را دیدم. اینکه همین ها را نشان می داد شوکه ام کرد. اینکه همه آدمها جذب چیزی شده بودند که فقط حرف می زد و اینکه همه داشتند از واقعیت زندگی فرار می کردند... اینکه آدم می فهمد مساله اش فقط مخصوص خودش و اطرافیانش نیست و یک چیز همه گیر است بار ناراحتی آدم را کم می کند اما از بینش نمی برد. اینقدر فضای فیلم متفاوت بود که بیشتر از اینکه به دیالوگ ها دقت کنم می خواستم بدانم فیلم چه نتیجه ای می خواهد بگیرد. بعد که تمام شد فکر کردم که جاهایی از فیلم در باره علت این فرار از واقعیت صحبت شده بود. فکر کنم باید دوباره ببینم شاید کمکم کند دید شفاف تری نسبت به زندگی داشته باشم.

5- «او» فیلم خوبی بود. توصیه می کنم ببینید.


پی نوشت: این چند روز با چند تا از دوستانم که متاهلند حرف زدم. چت کردیم. راجع به زندگیشان گفتند. احساس خوشبختی نمی کردند؛ هر چند شاید به نظر مشکل خاصی هم نداشتند. این باعث شد که بیفتم به فکر اینکه لایف استایل فرهنگ های مختلف را بررسی کنم تا بفهمم که مردم توی زندگی دو نفره چطور و با چه کارهایی احساس خوشبختی و خوشحالی می کنند. اطلاعات و تجربیات شما برای تحقیقم بسیار مفید خواهند بود.

۱۳۹۲ آبان ۱۳, دوشنبه

به کُل ببخش نه به جزء

گفتم حالم خیلی بد است؛ گفتم احساس پوچی می کنم؛ گفتم جای درستی نیستم.

گفت نقش خودت را پیدا کن؛ گفت به کُل ببخش نه به جزء؛ گفت خودت را سبک کن تا جریان آب تو را از میان برگها و چوب ها و آشغال ها بیرون بکشد.

گفت به کُل بخشیدن یعنی برای کل نظام هستی کار کردن؛ برای پرنده های مختلف دانه پاشیدن؛ جاهای مختلف درخت کاشتن؛ به آدمهای مختلف خوبی کردن. گفت ... خودت را بسط بده؛ خودت را توی تمام هستی تکرار کن.


۱۳۹۲ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

از حال بد به حال خوب

می خواهم بنشینم یک سری مطلب بنویسم راجع به حال خوب... اینکه چه کار کنیم که حالمان خوب باشد. البته من هم مثل بیشتر آدمها تئوریم خوب است اما همیشه در عمل لنگ می زنم. اگر بنویسم هم برای خودم یک یادآوری است و هم شاید بتوانم راهی برای عملی شدنشان پیدا کنم.
خیلی از آدمها هستند که دلشان می خواهد حالشان خوب باشد. مثلا خود من. دلم می خواهد که بر خودم تسلط داشته باشم. بتوانم احساساتم را مدیریت کنم. نگذارم هیچ چیزی بیشتر از ارزش واقعی اش آزارم دهد. بتوانم خودم حال خودم را خوب کنم. خیلی هم کتاب خوانده ام که در لحظه خوب بوده اند اما در دراز مدت اثر چندانی نداشته اند. البته شاید من در زمانی که به مشکل برخورده ام به تکنیک هایشان عمل کرده ام اما بعد که مشکل حل شده من هم بی خیال شده ام.
حالا می خواهم به یک برنامه همیشگی برسم. مثل برنامه غذایی نه برای جسم که برای روح. چون فهمیده ام که روحم به مراقبت و توجه نیاز دارد و اگر این توجه و مراقبت را از او دریغ کنم حتما بعدها حسرت خواهم خورد.

سرفصل چیزهایی که فکر می کنم بعدا راجع بهشان بنویسم اینها هستند:
اصالت حال خوب
اصالت شادی
خواب و غذا
توجه به بدن به لحاظ زیبایی
توجه به جسم به لحاظ سلامتی
اکسیژن، هوای خوب، ورزش
آفتاب، ویتامین دی
تعادل بین فعالیت ها
حضور و تعامل با طبیعت
تخلیه کردن احساسات بد: غر زدن، استفراغ روحی
آزاد کردن بدن و تخلیه هیجانات: ورزش، رقص، موسیقی
اشک و لبخند
تجربه معنوی
هنر و خلاقیت
معاشرت، روابط دوستانه، روابط اجتماعی
کمک به دیگران، ایجاد احساس خوب در دیگران به خصوص آدمهایی که غریبه اند یا حداقل دوست نیستند
خلوت
شرکت در امور خیریه (چه برای انسانها و چه برای طبیعت)
دوست داشتن و دوست داشته شدن
...

منتظر نوشته های خانم همه کاره هیچ کاره باشید!

پی نوشت: همیشه قبل از خواب کلی ایده می آید سراغم و نمی گذارد بخوابم اما صبح که از خواب بیدار می شوم انگار نه انگار. همه را فراموش کرده ام. هر چه بیشتر زمان می گذرد بیشتر مطمئن می شوم که اینکه اسم اینجا را گذاشته ام یادداشت های یک خواب زده زیاد هم بی حکمت نیست.