‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت های روزانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت های روزانه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ مرداد ۴, چهارشنبه

به خانه برگشتیم... نبودید...

دقیقا سه هفته است که پایم رسیده به خاک وطن. هفته اول هر روز دلم می خواست برگردم. مثل زمان بچگی که تابستانها خانه خاله یا عمه می ماندیم و وقتی بازی تمام می شد و همه می خوابیدند تازه یادمان می افتاد که «مامانم کو...».  مستاجری که قرار بوده یک ماه قبل از آمدن ما خانه مان را تخلیه کند با یک سناریوی خلاقانه (که بعدتر فهمیدم همه مستاجرهایی که نمی خواهند بلند شوند همین را می گویند) هنوز در خانه نشسته. ما هنوز بی خانمانیم و با همین شیوه امیدی هم نیست که در سه چهار ماه آینده غیر از اتاق مهمان خانه مامان جای بهتری پیدا کنیم. سر کار... می توانست بهترین بخش روز باشد اما کاری که به من سپرده اند از جنس کارهایی است که با آدمها تماس زیادی ندارد. یک جای تقریبا ایزوله دارم و یک کامپیوتر... همین ... عین فضای کاری که چهار هزار کیلومتر آن طرف تر داشتم. بعضی روزها اینقدر دلم می خواهد حرف بزنم که ... بیچاره راننده اسنپ. اداره کردن رها خیلی سخت شده برایم. دیگر تقریبا دارم «رهایش می کنم». تبدیل شدن ارزشهایی که من هفت سال سعی کردم در خودم نهادینه کنم به ضد ارزش، اعتماد به نفسم را کم کرده. ساده ترین کارها می شوند یک پروژه بزرگ و منِ کوچک این وسط گم می شوم. دوستانم می پرسند داری با خودت چه کار می کنی... جوابی جز «نمی دانم» ندارم.

از این سه هفته خاطره خوبی ندارم که روایت کنم... به جز بار اولی که مادرم را دیدم.

۱۳۹۶ خرداد ۱۰, چهارشنبه

به خانه برمی گردیم...

اینکه در یک سال گذشته اتفاق مهمی نیفتاده که قابل نوشتن باشد عجیب است البته. شاید هم افتاده اما من اینقدر درگیر آن اتفاق بوده ام که نشده در باره اش بنویسم. حالا اما دارم وارد تجربه جدیدی می شوم که شاید برای خودم لازم باشد روزها را ثبت کنم. تصمیم گرفته ام برگردم ایران زندگی کنم. بعد از سه سال بالا و پایین کردن و بحث کردن و جنگیدن و البته تحمل کردن سختیهایی که شاید بیش از آخرین حد توانم بود. حالا چه حسی دارم؟ خوشحالم. سرگردانی و گیجی روزهای اول بعد از «انتخاب» گذشته. چشمانم باز است؟ فکر کنم. جوگیر نشده ام؟ امیدوارم که نشده باشم. کلا بخش مثبت ‌بین ذهنم دارد بیشتر روی چیزهایی تمرکز می کند که قرار است به دست بیاورم... جوری که انگار اصلا چیزی را از دست نمی دهم. حالم اصلا شبیه هفت سال پیش نیست که قرار بود بیایم فرانسه. ذهنم بیشتر در حال برنامه ریزی و خرد کردن کارهای بزرگ به بخش های کوچک قابل لیست شدن است. فعلا همین. تا بعد...

۱۳۹۵ تیر ۱۰, پنجشنبه

بعد از اینکه دفاع کردی چه کار می کنی؟

طبق معمول، فرآیند آماده شدن من برای دفاعم از آخر به اول شروع شد و مطابق معمول هم هیچ چیزی آنطوری نشد که فکرش را کرده بودم. شاید دو سال پیش بود که هنوز حتی یک صفحه هم برای تزم ننوشته بودم اما لباسی را که می خواستم روز دفاع بپوشم انتخاب کرده بودم. از زریز. اینقدر زمان گذشته که فکر می کنم خودشان هم یادشان نیاید چنین لباسی داشته اند. اما نهایتا چیزی را پوشیدم که تقریبا توی تمامی اتفاقات مهم شش سال گذشته پوشیده بودم؛ از مراسم حنابندان خواهر شوهر تا کنسرت کریس دی برگ و روزی که کریستین نشان لژیون دونور گرفت. بعد از لباس نوبت رسید به صفحه تشکر. اینکه از چه کسانی می خواهم تشکر کنم. حتی از چه چیزهایی. اما چیزی که تحویل دادم اصلا صفحه تشکر نداشت. بعد نوبت رسید به انتخاب اینکه می خواهم برای بعد از دفاع چه جور خوردنی سفارش بدهم. لحظه آخر مقداری آجیل از ته کمد آشپزخانه برداشتم؛ حتی مطمئن نبودم که جایی هست برای سرو کردنشان یا نه. اما آن هم گذشت. فکر می کردم صدایم خواهد لرزید؛ اما نلرزید. فکر می کردم که نتوانم جواب سوالها را بدهم؛ اما توانستم. فکر می کردم یکی از اعضای ژوری که خیلی با وسواس تزم را خوانده بود گیر بدهد به جزئیاتی که خودم هم می دانستم مشکل دارند؛ اما او چیزی را کشف کرده بود که من بدون اینکه واقعا ارزشش را بدانم نوشته بودم.
به هر حال تمام شد. چیزی که چهار سال به خاطرش می ترسیدم؛ ترسی که به خاطرش هر چند وقت یکبار می خواستم درسم را ول کنم. خیلی ساده و خیلی باآرامش. البته نه به خاطر من. به خاطر کریستین که حتی دیروز هم همان صندل و شلوار جینی را پوشیده بود که پارسال برای سفر یونان.
از سه ماه قبل از دفاع همه می پرسیدند بعدش چه کار می کنی. می گفتم می افتم به جان خانه. تا سه ساعت بعد از دفاع هم نه تنها سوال اینکه حالا می خواهی چه کار کنی ادامه داشت، سوال اینکه چه حسی داری هم اضافه شده بود. اما من نه هیچ حسی داشتم و نه با دفاع کردن تغییری در برنامه زندگیم قرار بود ایجاد  شود. چیزی قرار نبود اضافه شود. فقط قرار بود یک چیزی حذف شود. فرق امروز با همه روزهای چند ماه گذشته این بود که بدون اینکه قرص بخورم تا ساعت یازده خوابیدم. حالا افتاده ام به جان خانه و خوشحالم که قورباغه ام را قورت داده ام.
امروز نه آسمان آبی تر است؛  نه درختان زیباتر؛ همه چیز همان طوریست که دیروز بود. زندگی با همان سرعت قبل ادامه خواهد داشت و ... من هم با همان سرعت قبل زندگی خواهم کرد. Vivre la vie!

۱۳۹۴ دی ۳۰, چهارشنبه

کسی که داستان زندگی ما را می نویسد چگونه فکر می کند؟

فرض کنید داستان فیلمی که دارید تماشا می کنید این گونه شروع شود: دختر و پسری که در همسایگی هم زندگی می کنند عاشق هم شوند و نامه های عاشقانه رد و بدل کنند. بعد به هم برسند و ازدواج کنند و بچه دار شوند. بعد زندگیشان به خاطر دخالت های خانواده ها از هم بپاشد. مرد بچه را بردارد و برای همیشه ببرد. زن تنها بماند. برود یک کودک از پرورشگاه به فرزندی بپذیرد؛ کودکی که شبیه بچه اش باشد. در ادامه داستان زن شروع کند به شعر نوشتن؛ شعرهایی که مشهورش کنند؛ خیلی مشهور. چند سال بعد هم در اثر یک تصادف رانندگی بمیرد. فرزندخوانده شاعر مشهور 50 سال بعد بشود یک نویسنده و ساکن یک کشور پیشرفته و صاحب یک زندگی مرفه و فرزندش بشود یک نوازنده دوره گرد و فقیر.
به نظر شما ژانر این فیلم چیست؟! من بودم می گفتم «هندی». بدون شک. این همه اتفاق «کلیشه ای» در یک داستان؟؟؟ مگر می شود؟...
.
.
.
اما شده. امروز عصر فهمیدم که زندگی «فروغ فرخزاد» اینگونه بوده... و از عصر دارم فکر می کنم در زندگی هایی که داستان هایشان در ژانر «فیلم هندی» نوشته می شوند چه اتفاقاتی امکان وقوع ندارند.


پی نوشت: تازه فهمیدم چرا فیلم های بیوگرافی و تاریخی برای من خیلی خیلی جذاب تر از فیلم های تخیلی است.

۱۳۹۴ دی ۱۸, جمعه

باملاحظه تر باشیم... فقط کمی...

امروز در حالیکه داشتم می رفتم به سمت بانک و در ذهنم برای ادامه مسیر برنامه ریزی می کردم، زنی جلویم را گرفت و با صدای خیلی آهسته چیزی گفت؛ کنار یک مغازه پاستا فروشی. نمی شنیدم. هدفون را از گوشم در آوردم تا بتوانم صدایش را بشنوم. گفت می شود برایم غذا بخری. گفتم آره. رفتیم تو. او یک چیزی انتخاب کرد و سفارش داد و من شروع کردم به شمردن پول خردهایم تا بتوانم هفت یورو و سی سنت را بدون کارت کشیدن بپردازم. یکی از کارکنان مغازه از من پرسید شما چه سفارشی دارید. گفتم ما با هم هستیم.
زن نوع پاستا، سایز باکس و سس را انتخاب کرد و من هنوز داشتم ده سنتی ها و بیست سنتی ها را می شمردم. فقط پول دادم و خداحافظی کردم و آمدم بیرون.
نیم ساعت از آن موقع گذشته بود و من در مطب دکتر نشسته بودم و داشتم کتاب «تجربه استارباکس» را می خواندم. صرفنظر از سلیقه شخصی ام، همیشه از اینکه چطور اینقدر موفق است و «آب« را در لیوان کاغذی به 4 یورو می فروشد و مردم هم با اشتیاق می خرند متعجب بوده ام. رسیدم به یک بخشی که راجع به «حضور داشتن» نوشته. حالم از خودم بد شد واقعا. می توانستم منتظر شوم تا سفارشش را تحویل بگیرد و با هم از مغازه بیاییم بیرون، می توانستم جوری وانمود کنم که انگار ما واقعا «با هم هستیم»، می توانستم از او به شکل دوستانه تری خداحافظی کنم، می توانستم کاری کنم که کارمندان رستوران نفهمند من برای چه آنجا هستم، می توانستم فقط یک کیف پول نباشم... اما بودم.
زمان به عقب برنمی گردد و من حالم از خودم بد است. هنوز منتظرم نوبتم شود اما می دانم که دکترها برای چنین دردهایی هیچ نسخه ای ندارند.

۱۳۹۴ آذر ۱۶, دوشنبه

وسواس روز دوشنبه

امروز یک مرضی را در خودم کشف کردم به اسم وسواس دوشنبه صبح. همیشه داشتم ولی نمی دانستم که اینقدر شدید است. دوشنبه ها همه دیوارها و درها به نظرم لک دارند، همه فرشها کج پهن شده اند، پرده ها و کوسن ها نامتقارن اند، آب ماهی باید عوض شود، گل ها پژمرده شده اند، اتاق رها تبدیل شده به زباله دانی و ... همه جا نامرتب و کثیف و به هم ریخته است.
رها را که می گذارم مدرسه و برمی گردم می افتم به جان خانه. دو ساعت بعد سطل پر از کاغذهای نقاشی رها و خمیر و ماژیک های خشک شده است، لباسشویی و ظرفشویی و جاروبرقی همزمان روشنند و بوی مواد شوینده همه جا را برداشته و چای صبحانه ام رسوب کرده و من هنوز چیزی نخورده ام. حوالی ظهر که می شود آرامش خانه را فرا می گیرد و من دوش می گیرم و بعدش کمی می خوابم.
امروز صبح برگشتم خانه، چای ریختم برای خودم و آمدم اول ایمیل هایم را چک کنم که ... با کلی کار مواجه شدم. فکر کردم یک ساعته کارها را تمام می کنم و بعد خانه را مرتب می کنم و می روم پیش لیلا. دیروز قرار گذاشته بودیم. مدتها بود که تنهایی با هم حرف نزده بودیم. اما ... به خودم که آمدم ساعت یک و نیم بود و داشتم از گرسنگی غش می کردم. روی تلفنم تعداد زیادی تماس از دست رفته داشتم که البته هیچ کدامشان لیلا نبود. نمی دانم او چه فکر کرد. خجالت کشیدم زنگ بزنم. اما یکی دیگر از دوستانم که معمولا روزی سه چهار بار با هم تلفنی حرف می زنیم عصر گفت که فکر کرده مرده ام! مدتها بود اینقدر در کار غرق نشده بودم. رها که از مدرسه برگشت یک چیزی در ذهنم بیدار شد. وسواس روز دوشنبه. افتادم به جان خانه. حالا... ساعت نه و نیم است و رها خوابیده و من نمی توانم جاروبرقی بکشم. باید وسواس را روی دوشم تا فردا حمل کنم. اما صرفنظر از دست درد و سرفه و بار وسواس... دلم برای نقاشی هایی سوخت که رفتند توی سطل بازیافت. از بین همه کاخ ها و پرنس ها و پرنسس ها و گل ها و قلب ها و دانه های برف و کلمه های «رها» در رنگ های مختلف، فقط توانستم یکی را نگه دارم. اگر مرضی به اسم وسواس روز سه شنبه نداشته باشم حتما نقاشی ها را از سطل می آورم بیرون. امیدوارم نداشته باشم!

۱۳۹۴ آذر ۵, پنجشنبه

در آستانه سی و چهار سالگی

خیلی ها داستان پستچی چیستا یثربی را دنبال کردند. من هم از قسمت هفدهم به بعد هر روز صبح که چشمانم را باز می کردم قبل از اینکه از تخت بیرون بیایم قسمت جدید را می خواندم. حتی شجاعت اینکه بتوانم داستانم را در یک فضای نامحدود منتشر کنم را شاید مدیون چیستا و پستچی اش هستم. اما ... هفته پیش ملاقات خیلی عجیبی داشتم با یک خانمی که به نظر من بسیار زیبا، جذاب و جوان بود. وقتی گفت که دو سال دیگر پنجاه سالش می شود راستش باورم نشد. بعد یاد خودم افتادم که سه ماه است عزا گرفته ام که دارم سی و چهار ساله می شوم.
این روزها زیاد به چیستا فکر می کنم. او و زنی که چهارشنبه هفته پیش زیر نگاه های پر از تحسین من بود همسن اند. یکی انگار تازه شکوفا شده و آن دیگری دو سال زودتر دارد به پنجاه ساله شدن فکر می کند.
قبل تر ها فکر می کردم اوج یک زن در چهل سالگی است. حالا نظرم عوض شده. فکر می کنم اوج یک زن در پنجاه سالگی است. یا دقیقترش در همین سنی که چیستا هست... چهل و هفت شاید. دلم می خواست به آن زن بگویم داستان پستچی را بخواند اما فکر کردم که خیلی کوچکترم و رابطه امان در حدی نیست که چنین پیشنهادی بدهم.
بار بعد که دیدمش از فاصله سنی امان هیچ اثری نبود. او هم همسن من شده بود. سی و چهار ساله. شاید هم جوان تر و به مراتب زیباتر و جذاب تر و موفق تر. باز هم من محوش شده بودم و باز هم یادم رفت بگویم پستچی را بخواند.
خوشحالم که چندین سال بیشتر با نقطه اوج فاصله دارم. هنوز کارهای زیادی هست که در آنها مبتدی هستم. کارهای زیادی هست که هنوز شروع نکرده ام واز افقی که برای نقطه اوجم تصور کرده ام خیلی خیلی دورم.

۱۳۹۴ آبان ۲۹, جمعه

جمعه سیزدهم

کار به عنوان یک تولید کننده محتوای نوشتاری استعدادِ نداشته ام در نوشتن را گرفته. خیلی وقتها خیلی حرفها هست که دلم می خواهد بزنم ولی... از تصور اینکه دوباره در حال تایپ کردن باشم حس بدی پیدا می کنم. بی خیالش می شوم. امروز قبل از اینکه بنشینم سر کار خواستم اول اتفاقات این چند روز را بنویسم. راجع به حوادث اخیر و اقدامات تروریستی پاریس.
من زیاد از حادثه شارلی ابدو متاثر نشدم. فکر کردم یکی کینه کاشته و کینه درو کرده. همین. به خاطر این مساله خیلی مورد انتقاد قرار گرفتم ولی زیاد برایم مهم نبود. آدم به زور که نمی تواند خودش را متاثر کند. می تواند؟
این بار فرق می کرد. غیر از ترس و شوک که همه جا را گرفته بود غم هم بود. برای آدمهایی از حداقل 19 ملیت مختلف که قربانی شدند. برای زندگی که قربانی شد. آدمهایی که می خواستند یک آخر هفته شاد و آرام را شروع کنند قربانی سیاست های دولتمردانشان شدند. حقشان است؟ حق هیچ کس نیست. نه حق کسی که در لبنان و سوریه و عراق و افغانستان کشته می شود نه حق کسی که در فرانسه و آمریکا و نروژ به قتل می رسد. اما برای لبنان و سوریه و عراق و افغانستان دیگر مساله از غم گذشته. تبدیل شده به یک زخم کهنه دردناک. مثل روضه.  یک عزاداری همیشگی.
اینجا غیر از غم، ترس هم بود. نیروهای ویژه و ماشین های بزرگ. مامورانی که در بدو ورود به هر فضای عمومی کیفت را می گشتند. دوستی که از ترس حمله تروریستی می ترسید توی کافه کنار پنجره بنشیند و منظره فوق العاده پاییزی را تماشا کند. آدمهایی که توی خانه هایشان مانده بودند. مغازه های بسته. منی که ... از ترس اینکه کشته شوم و رها تنها بماند همان شب رفتم یک کپی از همه کلیدهای خانه گذاشتم پیش دوستم و جای همه مدارک مهم را به او گفتم. وضعیت اضطرار. رهایی که بزرگترین ترس زندگیش یک جادوگر جارو سوار بود حالا کلافه شده بود از مامورین پلیس که توی اطراف مدرسه شان چرخ می زدند و بدون اینکه لبخند بزنند به چشمان آدمها خیره می شدند. همسر که از ترس اجازه نداد بروم در مراسم بزرگداشت کشته شدگان شرکت کنم.
فرانسویها وقتی روز سیزدهم ماه بیفتد جمعه برایشان معنای خاصی دارد. جمعه سیزدهم. اوایل فکر می کردم نحس است. بعدتر فهمیدم که برعکس. روز شانس است. روزی که باید بروی بلیط بخت آزمایی بخری. آن روزِ جمعه سیزدهم بود و خیلی از کسانی که کشته شده بودند شاید برای رسیدن به آرزوهایشان دعا کرده بودند.
ال. می گوید اگر ایران بودیم بهتر بود. حداقل می دانستیم که جمهوری اسلامی از ما دفاع می کند در برابر داعش؛ اما به دولت اولاند امیدی نیست. می خندم. هر بار که ترس می خواهد بیاید جلو به حرف او فکر می کنم و می خندم. زندگی باید ادامه پیدا کند. هر چند دیگر آن چیزهایی که قبلا به نظر آبی می آمدند خاکستری شده اند.


۱۳۹۴ مرداد ۶, سه‌شنبه

ژان زاویر

سه تایی نشسته بودیم توی کافه و داشتیم برای شخصیت داستان جدید من اسم انتخاب می کردیم. یک اسم کاملا فرانسوی برای یک زن حدود 50 ساله. من دوست داشتم یک اسم دو بخشی باشد. چیزی شبیه ژان-پیر اگر مرد بود. الهه گفت ماری-کلر. با بخش اولش موافق بودم اما «کلر» به دلم نمی نشست. آدم یاد مجله ماری-کلر می افتاد. گفتم کلوئه. اما تا حالا نشنیده بودم که اسم کسی ماری-کلوئه باشد. گوگل را باز کردم. تایپ کردم ماری خط تیره؛ بعد به ترتیب... حروف الفبا. ماری-آن، ماری- آنتوانت، ماری-آلیس، ماری-برنادت، ماری-بندیکت، ماری-بلانش، ماری-کلود، ماری-دومینیک، ماری-ایو، ماری-الیزابت، ماری-فرانس، ماری-گلانت... به اینجا که رسیدیم زن و مرد میز کناری به سمت ما چرخیدند و با تعجب نگاهمان کردند. گفتم داریم برای شخصیت داستان جدیدم اسم انتخاب می کنیم. مرد گفت اما ماری-گلانت اسم یک جزیره است از مستعمرات فرانسه. گفتم می خواهیم یک اسم دوبخشی کاملا فرانسوی باشد مثل ژان پیر. گفت داستان مربوط به چه زمانی است. گفتم زمان حال. گفتم که پیشنهاد الهه ماری-کلر است. گفتند انتخاب خوبی است؛ همین را نگه دار. بعد خندید و گفت اگر مرد بود هم بگذار ژان-زاویر؛ خیلی با کلاس است؛ خیلی لوکس؛ ساکن پاریس 16. صدایش را کلفت کرد و گفت:
- ژان زاویر با جگوارت آمدی؟
بعد با صدای نازک و با عشوه جواب داد:
+ نه؛ فروختمش؛ با پورشه  ام آمدم.
همه خندیدیم.
من تشکر کردم. آنها رفتند سراغ بحث قبلی اشان. اما یکی درجمع ما همراه با ژان زاویر سوار پورشه شد و رفت که تعطیلاتش را روی یاخت بر آبهای مدیترانه بگذراند. زنده باد رویا.

۱۳۹۴ تیر ۱۰, چهارشنبه

مر السحاب...

آخرین پستی که نوشته ام تاریخش مال یازده خرداد است. الان حتما یازده تیر هم گذشته. نمی دانم. تقویم روی صفحه دسکتاپم زمستان را نشان می دهد هنوز. اسفند. من نمی دانم روزها چرا اینقدر سریع می گذرند. نمی دانم دارم چه کار می کنم. نمی دانم روزهایم را چطور شب می کنم. اما می دانم که به ده روز تنهایی مطلق نیاز دارم برای فهمیدن اینها. اما حتی ده ساعت تنهایی هم در این شرایط خیلی رویاییست. 

۱۳۹۴ خرداد ۶, چهارشنبه

همین سی سال و اندی...

به دوستان جوانترم همیشه می گویم که ورود به سی سالگی اتفاق فوق العاده ایست. باورشان نمی شود. می گویم صبر کنید و ببینید چه آرامشی هست بعد از طوفان درس و کار و انتخاب های سرنوشت ساز دهه سوم زندگی. این چند روز توی تقریبا همه ایمیل هایی که نوشته ام یا جواب داده ام و توی تقریبا همه کامنت هایی که جاهای مختلف گذاشته ام با وجود موضوعات کاملا متفاوتشان یک عبارت مشترک وجود دارد: «تجربه شخصی من می گه که...». این برکت سی و چند سالگی است که می توانی در باره تقریبا هر موضوعی یک تجربه شخصی داشته باشی که هر چند بعضی وقتها تلخ بوده اما حالا دیگر تلخیش هم گذشته و شده «خاطره». برای همین هم هست که وقتی دنگ شو می خواند «خاطراتم از همین سی سال و اندی...» یک چیزی ته دلم تکان می خورد و یک لبخند می آید روی صورتم. دوستتان دارم روزهای زیبای سی و چند سالگی.

۱۳۹۴ خرداد ۵, سه‌شنبه

دوستی های خاله خرسه گونه

گفت: «دلت برای خودت نسوزد.». چشمانم گرد شد از تعجب. از کجا توانسته بود بفهمد؟ دقیقا مشکل همین بود. اینقدر به دلسوزیهای دیگران برای خودم گوش داده بودم که باورم شده بود وضعیتم رقت بار است و باید دلم برای خودم بسوزد. زدم زیر خنده. بلند بلند. ولی هنوز نمی دانم چطور باید با این دلسوزیها برخورد کنم. اگر بگویم که همه چیز عالی است فکر می کنند که حتما مشکلی هست که من از این وضعیت بین زمین و هوایی خوشحالم. اگر غر بزنم می گویند انتخاب خودت بود. اگر بروم میهمانی میگویند یک کم بنشین خانه. اگر نروم می گویند الهی بمیرم توی غربت تنها مانده ای. اگر معاشرت کنم می گویند بی کار است. اگر نکنم می گویند خودش را می گیرد. اگر نگویم مریض شده ام می گویند پس  حتما با برگزار کنندگان فلان مراسم مشکل داشتی که نیامدی. اگر بگویم... الهی بمیرم ها شروع می شود. اگر بگویم همسر از کار و شرایطش راضی است توی دلشان می گویند ... (این یکی را بگذار بگویند). اگر بگویم ناراضی است و مدام دلش پیش ماست آنوقت سیل نصیحت ها به من شروع می شود که زن باید همان جایی باشد که مردش هست. اگر کارها را به موقع انجام دهم و ایمیل ها را زود جواب دهم می گویند حتما کار دیگری ندارد. اگر بگذارم کمی دیرتر... لابلای ده ها ایمیلی که در روز دریافت می کنم گم می شود و ... فراموش. اگر به دیگران کمک کنم می گذارند به حساب حماقتم و اسمم می رود توی لیست کسانی که می شود ازشان بهره کشید. اگر نکنم... واویلا! کلا در یک وضعیت شتر گاو پلنگی گیر کرده ام که هر چه بگویم جا برای اعتراض هست. خودم را پشت سردردها و مریضی های جورواجوری که هر چند وقت یکبار گریبانم را می گرفت قایم کرده بودم که ... دیگر وقت نشود برای پرسیدن اینکه «سخت نیست؟». آنقدر دیگران برایم دلسوزی کردند که خودم هم باورم شد وضعیتم رقت بار است و دلم برای خودم سوخت. گفت «دلت برای خودت نسوزد». چند ثانیه نگاهش کردم و بعد بلند بلند زدم زیر خنده. برای اولین بار رنگ چشمانش را دیدم. چشمان زیبایی دارد.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۹, شنبه

عاقبت لینکداین بازی

1- امشب نشستم سر لینکداین. تمام پیشنهاداتش را از بالا تا پایین نگاه کردم. به عکس ها دقت کردم. به اینکه اگر من بخواهم کسی را استخدام کنم از بین این عکس ها کدام را انتخاب می کنم. به این فکر کردم که چقدر اعتماد به نفس و قدرت آدمها در چهره اشان پیداست؛ در نگاهشان و در لبخندشان. به عکس خودم نگاه کردم. تویش اعتماد به نفس بود؛ قدرت هم حتی... اما نمی دانم چرا اگر من می خواستم کسی را استخدام کنم صاحب این عکس را استخدام نمی کردم. خیلی تنها بود. انگار که اصلا نمی توانستی به او نزدیک شوی. انگار که نمی توانست جزئی از یک جمع باشد. انگار که می توانست فقط به عنوان یک «سلف» کار کند... اگر روزی تصمیم بگیرم برای جایی که مرا نمی شناسند درخواست کار بدهم باید اول عکس لینکداینم را عوض کنم.

2- امشب نشستم سر لینکداین. تمام پیشنهاداتش را از بالا تا پایین نگاه کردم. به نوشته های زیر عکس ها دقت کردم. فهمیدم با وجود همه جفتک پراکنی ها و از این شاخه به آن شاخه پریدن ها هنوز هم دوست دارم زیر عکس پروفایل لینکداینم نوشته باشد «آرشیتکت».

3- امشب نشستم سر لینکداین. تمام پیشنهاداتش را از بالا تا پایین نگاه کردم. به عکس ها و نوشته های زیرشان دقت کردم... فکر می کنم دیگر وقتش است که بنشینم و برای آینده ام یک فکر درست و حسابی بکنم. دیگر وقتش است.

۱۳۹۴ فروردین ۱۰, دوشنبه

عشق نفرینی است...

در یک مراسم سخنرانی منتظر نشسته بودم و مطابق معمول داشتم ایمیل های عقب افتاده را جواب می دادم که کلمه ای توی صحبت های دو نفر که پشت سرم نشسته بودند توجهم را جلب کرد. خانمی بود که داشت تعریف می کرد که بچه اش برای درس زبان با مدرسه رفته لندن.  اول خودم را گذاشتم جای بچه. به این فکر کردم که مدرسه ما که بین مدرسه های آن دوره بینهایت روشنفکر محسوب می شد و نه به شلوار جین گیر می داد و نه به کفش سفید، دورترین اردویی که ما را برد جمکران بود. داشتم حسرت بچه را می خوردم که یادم افتاد آدم باید در «حال» زندگی کند. فکر کردم که چقدر زن دل گنده است که توانسته بچه اش را بفرستد یک جای به این دوری؛ مطمئن بودم پدر و مادر من چنین اجازه ای نمی دادند؛ حتما یک بهانه ای جور می کردند که مدرسه قبول کند... امروز که از رها و پدرش در فرودگاه خداحافظی کردم دیدم نمی شود به بچه ای که از ذوق سفر حتی نمی تواند مسافت خانه تا فرودگاه را هم تحمل کند بگویی «دلم برایت تنگ می شود لعنتی». رفت. در طول مدت ده دقیقه ای که در فرودگاه منتظر بودم تا آنها بدون مشکل از گیت رد شوند، با وجود اینکه می دانستم رفته، ناخودآگاه به سمت هر صدای کودکانه ای که می گفت «مامان» برمی گشتم. هنوز نمی دانم اینکه یک مادر به دخترش بگوید «امیدوارم روزی مادر شوی» دعاست یا نفرین.

۱۳۹۴ فروردین ۲, یکشنبه

خاک میکده را کحل بصر کن!

سال نو برایم دارد خیلی سخت شروع می شود. همین روز اولی یک زخم چند ساله سرباز کرد. سال 93 سال فوق العاده ای بود برایم. بیدار نماندم برای تحویل سال. دلم می خواست که همان 93 ادامه پیدا کند. زمان منتظرم نماند. حالا... در اولین روز سال باید خیلی تصادفی بروم وبلاگی را بخوانم که اگر فقط سه نفر رازی که پشتش نهان بود را بدانند من یکی از آن سه نفرم. حتی حالا که این حرفها نوشته شده شاید بشود گفت که تنها کسی که کل حقیقت را می داند. امروز فهمیدم که نگه داشتن یک راز سنگین ترین بار دنیاست. شاید برای همین هم توی هر دو فالی که امشب گرفتم حافظ از سختی حرف می زد. می گفت که باید یک کاری بکنم. حالا باید منتظر بمانم ببینم دو شریک دیگر این راز دلشان می خواهد همه حقیقت را بدانند یا نه.

۱۳۹۳ بهمن ۱۳, دوشنبه

مگه مجبوری؟

یان گل که یک تئوریسین در حوزه طراحی شهری است، فعالیت های آدمها در فضاهای بیرونی را به سه دسته تقسیم می کند: فعالیت های اجباری، فعالیت های انتخابی و فعالیت های اجتماعی. قاعدتا اولویت بندی به این شکل است که آدم اول کارهای اجباری را انجام دهد؛ بعد یک سری فعالیت های انتخابی و تفریحی برای اینکه انرژی داشته باشد برای آن فعالیت های اجباری؛ آخر از همه اگر وقتی ماند بگذارد برای معاشرت و برقراری روابط اجتماعی. من... برعکس شده ام کلا؛ حتی فعالیت های اجباری را هم اینقدر دور سرم می چرخانم که بشود از تویش یک کار جمعی درآورد. اگر تنها باشم غذا هم نمی توانم بخورم حتی. برای دیروز، کاری را که می شد یک نفر در عرض سه ساعت انجام بدهد طوری برنامه ریزی کردم که ده نفر جمع بشوند و یک بعد از ظهر وقت بگذارند برایش؛ قطعا خودم هم حداقل یک شبانه روز کامل درگیر جمع کردن این آدم ها بودم. آخر شب به خودم گفتم «مگه مجبوری؟». جوابم بر خلاف انتظار مثبت بود. فهمیدم که فعالیت های اجتماعی برای من شده اند بخشی از فعالیت های اجباری. این وسط فعالیت های انتخابی هستند که قربانی می شوند. کافه رفتن، انجام تمرین های کلاس آلمانی، نوشتن و خواندن وبلاگ، ورزش کردن، فیلم دیدن و حتی چرخیدن در مراکز خرید به تاریخ پیوسته اند برایم و نمی دانم تا کی می توانم به این روند ادامه دهم. 

۱۳۹۳ دی ۲۱, یکشنبه

من و شارلی...

قاعدتا آدمی که دارد توی فرانسه زندگی می کند باید راجع به اتفاقات این چند روز یک چیزی بنویسد. من اما... دلم نمی خواهد چیزی بنویسم. همه چیزهایی که می خواستم بنویسم یا بگویم را دیگران گفته اند قبلا. آن روز روز اول حراج بود. ما صبح رفتیم خرید. ظهر که برگشتیم خانه همسر خبرها را خواند و گفت چه اتفاقی افتاده. من زیاد متوجه نشدم. کمی استراحت کردم و بعد رفتم دکتر. موقع بیرون آمدن دکتر گفت شنیده ای که چه اتفاقی افتاده. گفتم آره. گفت: «از مردم عادی ممکن است هر عکس العملی سر بزند؛ حداقل کلاهت را بردار». گفتم بدون کلاه سردرد می گیرم. این را گفتم اما... توی تراموا احساس کردم که می ترسم. کلاهم را برداشتم. فقط همین. از تراموا که پیاده شدم دوباره گذاشتمش سرم. بعدش با دوستم رفتیم خرید. حتی توی زارا عکس سلفی - آینه ای هم گرفتیم. بعدش هم رفتیم کباب ترکی خوردیم. تنها مشتریان مغازه ما بودیم. تلویزیون هم داشت مدام اخبار مربوط به ماجرا را تکرار می کرد. ما کباب می خوردیم و اخبار گوش می دادیم. اما باز هم می خندیدیم. فردایش چهل و پنج دقیقه دیرتر رسیدیم به کلاس آلمانی. لب مرزی که دیگر مرز نبود ماشین ها را می گشتند. من و لیلا حرف می زدیم و می خندیدیم. کلاهم هم روی سرم بود. دو روز بعد که از شدت کمردرد نمی توانستم از جایم بلند شوم فهمیدم که چقدر ترسیده بودم و چقدر همه خنده ها دروغ بوده؛ چقدر عصبی بوده ام. من شارلی نیستم اما... از تمام روزهایی که دومینوی جنایت به نزدیکیهای کسانی که دوستشان دارم برسد می ترسم. خیلی می ترسم.

پی نوشت: امروز چهل و پنج هزار نفر توی استراسبورگ رفتند تظاهرات. من نرفتم. شرایطش را نداشتم که بروم. کمردرد اجازه نمی داد. می توانستم حتما می رفتم. اما وقتی دیدم همان کسانی که حق نداری بگویی بالای چشمشان ابروست آمده اند تظاهرات برای حمایت از آزادی بیان، وقتی دیدم نتانیاهو در صف اول «متظاهران» است، دیگر از اینکه نتوانستم بروم متاسف نبودم.


عکس از یک دوست که به قول خودش به وظیفه اش نسبت به سرزمین پنیرها عمل کرده!

۱۳۹۳ آذر ۳۰, یکشنبه

خداحافظ تنبلی...

پدر و دختر دارند کرپ درست می کنند. من... پای کامپیوتر؛ بعد از چند روز که به خاطر چشم درد و بی عینکی در ترک بودم. نه چیزی خوانده ام، نه چیزی نوشته ام و نه حتی ایمیل های مهمم را جواب داده ام. به جایش کاج نوئل تزئین کرده ام برای رها که آنقدر بزرگ شده که بگوید دلش می خواهد کاج داشته باشد با ستاره و جوراب. حتی اینقدر بزرگ شده که بداند نباید یک چیز قطعی تعیین کند برای کادوی بابانوئل. امسال برای من (ما) قرار است سال مهمی باشد. پر از تغییر و پر از اتفاقات جدید. تصمیم گرفته ام درسم را تمام کنم. برای منی که اسیر اعدادم فارغ التحصیل شدن در سال 2015 خیلی خیلی مهم است. به هر حال قشنگ تر است از 2016. از فردا که عینک جدید را  تحویل بگیرم می خواهم جدی تر کار کنم. دو هفته آینده برای خیلی ها تعطیلات است اما برای من می تواند شروع یک دوره خیلی فشرده کاری باشد. بدون حاشیه و با تمرکز زیاد. همه دوستانم رفته اند تعطیلات. همه کارهای جانبی تا اطلاع ثانوی تعطیل شده و من مانده ام و دو هفته طلایی که لحظه لحظه اش می تواند چیزی را در زندگیم تغییر دهد.

۱۳۹۳ آذر ۲۴, دوشنبه

فهمیدی؟... نه...

می گوید شهرداری در مرکز شهر اینترنت مجانی در اختیار آدمها گذاشته. می گویم این تنها راهی است که با آن می شود آدمها را کشید به فضاهای شهری؛ وقتی اینترنت نداری احساس می کنی از دنیای آشنایت و آدمهایی که می شناسی «دیسکانت» شده ای. می گوید حالا فهمیدی چرا من دوست ندارم از خانه بیایم بیرون؟

۱۳۹۳ آذر ۱۲, چهارشنبه

تولدت* مبارک... با چند روز تاخیر

روز تولدم گذشته. اما هنوز اتفاقی نیفتاده که احساس کنم مثلا متولد شده ام؛ اتفاقی که برایم تازه باشد؛ اتفاقی که بتواند بشود شروع یک سال تازه و یک تجربه تازه. سعی کردم تمرکزم را بیشتر کنم روی درس و کار و وقتم را کمتر هدر بدهم. همان روز اول رسیدم به چیزی که می خواستم. فهمیدم مشکل از خودم بود که نمی خواست؛ اگر می خواست می شد. حالا... دارم تمرین می کنم  که کمتر حرف بزنم؛ کمتر مداخله کنم؛ کمتر حضور داشته باشم. دارم تمرین می کنم که اینقدر «زیاد» نباشم. نمی شود. یک جا که جلویش را می گیرم از یک جای دیگر می زند بیرون. یک انگشتر به شکل رز سیاه به انگشتم کرده ام. چیزی که نمی شود ندیدش. مثل خودم. برای اینکه جلوی چشمم باشد و مدام به یادم بیاورد که بعضی وقتها زیاد و متفاوت حضور داشتن بد است؛ بعضی وقتها بهتر است آدم «نباشد» تا اینکه «زیادی باشد». روزی که این را یاد بگیرم قطعا متولد شده ام.

* این «ت» برمی گردد به وبلاگ. من هنوز متولد نشده ام.