‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلسوفانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلسوفانه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ آذر ۱۱, چهارشنبه

روز جهانی افراد کم توان

یک پستی نوشته ام برای بلاگ دونیت که قاعدتا باید جایش اینجا می بود. چون داستان هاییست که خودم در زندگی تجربه کرده ام. اگر دوست داشتید می توانید اینجا بخوانید.

۱۳۹۳ بهمن ۲۸, سه‌شنبه

T'es trop!

وقتی می گویند خیلی «زیاد» ی یا خیلی «تند» ای و نمی توانی خودت را «کم» کنی بهترین راه حل این است که اصلا نباشی.

۱۳۹۳ آبان ۱۹, دوشنبه

رهایی

رهایی آن نیست که نه باری بر دوش داشته باشی و نه بندی بر پا؛ رهایی آن است که با وجود بارها و بندها بتوانی خودت را به مقصدت برسانی؛ حتی اگر آن مقصد از دید دیگران دور از دسترس باشد.

۱۳۹۳ مرداد ۱۴, سه‌شنبه

ترجیح

میلان کوندرا توی یکی از کتابهایش (فکر کنم جاودانگی) داستان مادر و دو فرزندش را تعریف می کند؛ مادری که مجبور است بین آنها یکی را انتخاب کند. بعد هم نتیجه می گیرد که اگر یکی را به یکی دیگر ترجیح دادی یعنی دومی را اصلا دوست نداری. سالهاست که توی ذهنم با حرفش می جنگیدم. یعنی سالها بود. تا زمانی که خواهرم یک ماه و نیم نامزدیش را عقب نینداخت تا رها به دنیا بیاید و من بتوانم بروم ایران و در مراسم شرکت کنم. من وقتی دامادمان را برای اولین بار دیدم مادرم را «مامان» صدا می کرد و موقع سلام و خداحافظی او را می بوسید. یک جای خالی ماند توی قلبم. فکر کردم که خواهرم حتما او را به من ترجیح داده. کوندرای ذهنم می گفت اصلا تو را دوست نداشته که حاضر شود به خاطر تو صبر کند. حالا هم همه خانواده دارند می آیند پیش ما. به جز همان خواهرم که به خاطر شوهرش مانده. دوباره کوندرای مغزم بیدار شده. حالا اما فکر می کنم که آدمها وقتی مجبور به انتخاب می شوند، بین دو تا آدمِ دیگر انتخاب نمی کنند؛ بین خودشان و آنها انتخاب می کنند. یعنی فکر می کنند که انتخاب کدامیک در نهایت به نفع خودشان است؛ کدام انتخاب عاقلانه است؛ کدامیک به خودشان آرامش می دهد و خودشان را خوشحال می کند. با این حساب می توان یک آدم را به اندازه تمام دنیا دوست داشت اما یک وقتهایی آدمهای خیلی کم اهمیت تر را به او ترجیح داد. می توان «ترجیح داد» بدون اینکه در «دوست داشتن» خللی وارد شود. اینکه آدمها خودشان را از همه بیشتر دوست داشته باشند خیلی قابل درک است. خیلی. همه همینطورند. پس آقای کوندرا... مطمئنم که این یک جا را اشتباه کرده ای. خوشحالم که بعد از ده سال وقتی یکی کسی را به من ترجیح داد دیگر به دوست داشتنش شک نمی کنم.

پی نوشت: حالا هم یک جای قلبم از نیامدن خواهرم خالیست...

۱۳۹۳ مرداد ۴, شنبه

یک سوال نسبتا فلسفی

اگر بخواهید بین بودن با کسی که «دیوانه وار» عاشق شماست و حاضر است به خاطر خوشحالی شما هر کاری بکند اما شما او را «خیلی معمولی» دوست دارید با کسی که «دیوانه وار» عاشقش هستید و حاضرید به خاطر خوشحالیش هر کاری بکنید اما او شما را «خیلی معمولی» دوست دارد یکی را انتخاب کنید، آن یکی کدام است؟  کلا عاشق بودن لذت بخش تر است یا معشوق بودن؟

۱۳۹۳ خرداد ۱, پنجشنبه

فقط محض یادآوری... اول از همه به خودم

از قدیم گفته اند «از» هر دست که بدهی از همان دست می گیری؛ نگفته اند «به» هر دست که بدهی از همان دست می گیری.

۱۳۹۲ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

آینه... آینه

«تو را دوست دارم
نه فقط برای آن چه هستی
برای آنچه هستم
وقتی با تو هستم...»

این بخشی از یکی از شعرهای مجموعه آبی کوچک عشق است که چیستا یثربی انتخاب و ترجمه کرده بود سالهای بیست سالگی ما. اگر از کل آن کتاب سه جمله اش برایم تاثیر گذار بوده باشد قطعا یکی از آنها این شعر است... و این تنها راز ادامه یک رابطه عاشقانه است. اینکه کاری کنی که طرفت وقتی با توست خودش را دوست داشته باشد؛ خودش را زیبا ببیند؛ نسبت به خودش احساس خوبی داشته باشد... عشق فقط علاقه یک آدم به یک آدم دیگر نیست. عشق سه بخش دارد. احساس آدم نسبت به طرف مقابلش، احساس آدم نسبت به خودش وقتی توی آن رابطه است و احساس آدم در باره موقعیتی که با آن رابطه تویش قرار می گیرد. هر کدام از این سه تا می توانند عشق ایجاد کنند. چه وقتی که طرف مقابل دوست داشتنی باشد؛ چه وقتی که طرف مقابل حس اینکه «من خوبم» را برایم تداعی کند و چه وقتی که برایم موقعیتی به وجود بیاورد که همیشه دوست داشته ام آنجا باشم. عشق شبیه یک آینه است. هر چیزی که بدهی همان را می گیری. امکان ندارد که کسی را واقعا زیبا ببینی و مدام او را تحسین کنی و او نسبت به آن هیچ عکس العملی نشان ندهد... اگر می خواهید کسی را به خودتان علاقمند کنید تا جایی که می توانید زیبایی هایش را پیدا کنید و آنها را به واسطه آینه عشقتان به او نشان دهید.

۱۳۹۲ بهمن ۴, جمعه

کُلُکم راع و کُلُکم مسئول

هشدار: این نوشته حاوی مقدار زیادی انتقاد تند و موعظه و پند و اندرز است. دوست ندارید نخوانید.

بعضی وقتها آدم می رود توی فیس بوک و هاج و واج و انگشت به دهان می آید بیرون. هر چقدر هم که سعی می کنی خودت را بگذاری جای بقیه آدمها و با معیارهای خود قضاوتشان نکنی نمی شود. بعضی ها را با هیچ معیاری نمی شود فهمید. دیروز کلی کمپین راه افتاده بود علیه مسئولین آتش نشانی که چرا دو نفر خودشان را از پنجره انداخته اند پایین. جوابهای مسئولان واقعا خنده دار بود. اینکه بیایی و باز نشدن نردبان را بیندازی گردن تقدیر. اما خنده دارتر از آنها حرفهای امروزِ بعضی هاست که به مواخذه ماموران آتش نشانی اعتراض کرده اند. آخر برادر من... خواهر من... اگر کنترل اینکه تجهیزات آتش نشانی درست کار می کنند با مامور آتش نشانی نیست با چه کسی است؟ نباید قبل از رفتن به عملیات از سالم بودن وسایلشان مطمئن می شدند؟ آنها را مواخذه نکنیم که را بکنیم؟
نمونه دیگرش اینکه دیروز کلی اعتراض کرده بودند به اینکه چرا وقتی ماموران خواسته اند بساط یک دستفروش را جمع کنند دستفروش دیوانه خودش را انداخته زیر قطار. مامور باید وظیفه اش را انجام دهد. اگر دستفروشی ممنوع است و افرادی مسئول این هستند که دستفروش ها را جمع کنند عواقب دیوانگی دستفروش ها متوجه ماموران نیست. حالا ای کاش که راضی می شدند به مواخذه ماموران. تا کل کابینه استعفا ندهند راضی نمی شوند.
اینکه همه یاد گرفته اند که تقصیر را بیندازند گردن بالایی ها و پایینی ها را از هر مسئولیتی مبرا کنند به نظر من شده بزرگترین معضل جامعه ما. یک جوری شده که هر کس ضعیف تر باشد حق با اوست حتی اگر کارش اشتباه باشد. هیچ کس قانون را رعایت نمی کند اما وقتش که برسد همه خوب بلدند اعتراض کنند. انگار که هویتشان شده اعتراض و ابراز نارضایتی. «من ناراضیم پس هستم». باید بپذیریم که هر کسی در هر رده ای که هست باید کارش را درست انجام بدهد تا کل سیستم درست کار کند. قبول دارم که نقش بالایی ها خیلی زیاد است اما نهایتا سی درصدِ مسئولیت ها متوجه آنهاست. در مورد هفتاد درصد بقیه خودمان مقصریم.
بعضی وقتها انتظاراتمان خیلی زیاد است. مثلا خود من از کسانی بودم که اگر سر ظهر می رفتم برای کاری توی اداره ای و کارمند مربوطه رفته بود «ناهار و نماز» کلی بد و بیراه می گفتم که کار مردم مهم تر است یا نمازی که حالا بخواند یا نخواند. اما حالا اینجا می بینم که ملت ساعت دوازده کارشان را تعطیل می کنند و دو ساعت کامل وقت می گذارند برای ناهارشان و هر کسی هم که در این فاصله آمده و باهاشان کار داشته گور بابایش. باید صبر کند. الان خودم را اصلاح کرده ام و پذیرفته ام که کارمند هم آدم است و نباید به خاطر کار من و امثال من زخم معده بگیرد.
داستان ما و آلودگی هوا هم جزو همین ژانر است. تعداد کسانی که در روز از آلودگی هوا در تهران می میرند هشت نفر است. تعداد کسانی که در تصادفات جاده ای در کل فرانسه هر روز می میرند نه نفر. وضعمان فاجعه است اما فاجعه تر آن است که هیچ کس هیچ کاری نمی کند. همه انتظار دارند که مثلا خانم ابتکار یک عصای جادویی در بیاورد و هوا را تمیز کند. همه می دانند که علت آلودگی هوا بنزین است. همه می دانند که قیمت بنزین در کشورهای پیشرفته ده برابر پولی است که ما در کشورمان می دهیم برای بنزین. همه می دانند که هیچ ماشینی با قیمت پراید توی دنیا پیدا نمی شود. اما همه یادشان می رود که هر چقدر پول بدهی همانقدر آش می خوری. اینکه استانداردها بالا برود هزینه دارد و هیچ کس حاضر به پرداخت هزینه هایش نیست. توانش را ندارد یعنی. کاری که می شود کرد این است که مصرف بنزینمان را کم کنیم؛ خریدهایمان را متمرکز کنیم؛ سفرهای شهری غیر ضروریمان را حذف کنیم؛ بچه هایمان را با سرویس بفرستیم مدرسه و خودمان یک ماشین راه نیندازیم برای بردن و آوردنشان؛ تا جایی هم که می شود از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنیم. می کنیم؟ نه. چرا بقیه نکنند؟
آمار تصادفات جاده ایمان بالاست ولی همه امان بزرگترین افتخارمان توی رانندگی این است که مثلا توی فلان جاده درجه سه سرعت صد و هشتاد را رد کرده ایم و اینکه راننده شب هستیم و می توانیم بیست ساعت پشت سر هم رانندگی کنیم. تا جایی که می توانیم در معاینه فنی و تعمیر ماشین هایمان صرفه جویی می کنیم و فکر می کنیم زرنگی کرده ایم. یادمان می رود که همین هاست که باعث تصادف می شود.

تا وقتی که هر کسی مسئولیت کارهای خودش و تاثیری که بر جامعه/طبیعت می گذارد را نپذیرد وضعمان همین است. آن بالایی ها هیچ کاری نمی توانند بکنند. بعضی وقتها بهتر است آدم خودش را از بیرون ببیند تا درک درست تری از کارهایی که می کند و حرفهایی که می زند داشته باشد.

۱۳۹۲ دی ۲۹, یکشنبه

دهلیز

وقتی برادرم هفت ساله شد مادرم یک راننده سرویس پیدا کرد که هر دو تایمان را ببرد مدرسه و برگرداند. اسمش علی آقا بود و یک پیکان استیشن کرم رنگ داشت. از مدرسه ما و مدرسه برادرم ده دوازده  تا بچه که خانه هایشان توی یک محدوده بود با او می رفتند خانه. اول می رفت دنبال پسرها. بعد می آمد دم در حیاط مدرسه ما و داد می زد مینااااا، مرجاااااان، حمیرااااااااااا... مسیر خانه تا مدرسه و بالعکس توی ماشین او خیلی لذت بخش بود. پسرها ماشین های خارجی را می شمردند؛ تویوتا و میتسوبیشی و پاترول. به کوچه پس کوچه های محله امان که می رسیدیم فرهاد و علیرضا از ماشین پیاده می شدند و با علی آقا مسابقه می دادند. برنامه هر روزشان بود. فرهاد همیشه می گفت که ای کاش مدرسه ها یک روز باز بود و یک روز تعطیل؛ آن روزی که باز بود هم می شد «بین التعطیلین». کلمه سختی بود برای درست ادا کردن در آن سن و سال. فکر کنم بیش از آنکه دلش بخواهد مدرسه ها تعطیل باشد از اینکه جلوی بقیه بچه ها با گفتن این کلمه بزرگ به نظر بیاید لذت می برد. مینا یک بار وسط سال تحصیلی رفت مسافرتِ خارج. دبی یا عربستان. یادم نیست. اما بعد که آمد همه امان را دعوت کرد خانه اشان. برایمان شکلات سوغاتی آورده بود. شکلات خارجی برای آن روزها خیلی لوکس و رویایی بود و چیزی نبود که بشود به آسانی فراموشش کرد. کسری خیلی چاق بود. یک بار  نیمکت های چوبی عقب ماشین علی آقا به خاطر سنگینی او شکسته بودند. حمیرا و برادرش حبیب تابستان سال آخر تصادف کردند. تصادف خیلی شدید. دو نفر از سرنشینان ماشین مرده بودند و حبیب به شدت آسیب دیده بود. یک بار رفتیم خانه اشان برای عیادت. نمی توانست از تختش بلند شود با اینکه یکی دو ماه از تصادف گذشته بود. همه امان با چشمان قرمز از خانه اشان آمدیم بیرون.
علی آقا... خیلی مهربان بود. روزهای آخر سال تحصیلی از بستنی فروشی کنار خانه حمیرا برایمان بستنی می خرید و همیشه توی همه بازی ها و رویاهایمان شریک می شد. تکیه کلامش این بود: «بفرمایین و بشینین و بتمرگین هر سه تا یه معنی می دن...». روزی چند بار این جمله را تکرار می کرد. این روزها خیلی به این جمله فکر می کنم. خیلی یادش می افتم. برای منی که جزو آن دسته آدمهایی هستم که یادشان نمی آید دیروز ناهار چه خورده اند این موضوع بیش از حد عجیب است.
***
چند وقت پیش صفحه نسرین ستوده به نقل از سایت سپیده دم یک چیزی نوشته بود راجع به اینکه باید مجازات اعدام برداشته شود. یادم نیست چرا ولی نوشته اش خیلی عصبانی ام کرد. یک پست خیلی تند و تیز هم نوشتم راجع به اینکه چرا فکر می کنم بعضی ها فقط باید با اعدام مجازات شوند. چند ساعت بعد پست را برداشتم از روی وبلاگم. احساس می کردم اگر یک کلرودیازپوکساید بخورم دیگر نظرم به آن قطعییتی که نوشته ام نیست. 
امروز فیلم دهلیز را دیدم. با اینکه با سردرد و چشمان قرمز از پای تلویزیون بلند شدم خیلی خوشحالم که تا آخر تحملش کردم. فکر می کنم که اگر بخواهیم کاری کنیم که آدمها در برابر اعدام باگذشت تر باشند راهش ساخته شدن ده تا فیلم شبیه این است. اولین بار بعد از دیدن سریال زیر تیغ شک کردم که آدمی باشم که اگر در موقعیتش قرار بگیرم بتوانم تقاضای قصاص کنم برای کسی. حالا مطمئنم که از خون خودم خیلی راحت می توانم بگذرم؛ ولی هنوز یکی دو نفر هستند که از دستش دادنشان سنگم می کند. دو سه تا فیلم دیگر که ببینم شاید احتمال این سنگ شدن به صفر برسد. آدمهایی که از من سخت تر هستند به جای دو سه تا شاید ده بیست تا فیلم و سریال برایشان لازم باشد اما... روش فرهنگی خیلی بهتر است از راه انداختن کمپین و جمع کردن امضا. مثل چیزی که برای اهدای اعضا اتفاق افتاد. ده سال پیش هیچ کس حاضر نبود اجازه دهد نفس عزیزش با امضای او قطع شود. حالا... اگر کسی موقعیتش را داشته باشد اما امضا نکند عجیب است. اینقدر دیده ایم که چطور می شود زندگی یک آدم بعد از مرگش ادامه پیدا کند که همه امان ته دلمان دوست داریم اگر روزی قرار باشد بمیریم مرگمان به دیگران زندگی بدهد.
بعضی ها اینقدر کارشان جنایت بار است که فقط اعدام می تواند مجازاتش باشد. اما جاهایی که جنایت فجیعی در کار نیست می شود گذشت کرد. مخصوصا اگر بتوانیم خودمان را بگذاریم جای طرف مقابل. داستان تنها جایی است که آدم در آن می تواند جای چند نفر زندگی کند. شاید داستان ها بتوانند به آدمها یاد دهند که چطور به جای گرفتن جان یک نفر در برابر جان عزیزی که از دست داده اند، به واسطه جان او به چند انسان دیگر زندگی ببخشند.

پی نوشت:
1- من با برداشته شدن اعدام موافق نیستم؛ به چند دلیل. اول اینکه فکر می کنم که وقتی آدمی در این موقعیت قرار می گیرد که به آسانی یک نفر دیگر را از زندگی ساقط کند باید از این بترسد که به همین آسانی می شود که او هم از زندگی ساقط شود. شاید این ترس جلوی خیلی از قتل هایی که به دلیل عصبانیت شدید اتفاق می افتد بگیرد. دوم اینکه برای بعضی که جنایتکارند و به عمد و با نقشه قبلی یک انسان را با به طرز فجیعی به قتل می رسانند زندان خیلی کم است. سوم اینکه در موارد قتل های غیرعمد وقتی اولیای دم از قصاص صرفنظر کنند قاتل برمی گردد به زندگی اش قبل از آن اتفاق در حالیکه اگر مجازات حبس ابد باشد باید تا آخر عمرش توی زندان بپوسد. از نظر من این شکنجه خیلی شدیدتری است. اینکه سالها یک نفر را بین بیم و امید نگه داری خیلی بدتر است از این که در مدت زمان کوتاهی امیدش را قطع کنی. حداقلش این است که بعد از گذشتن یک مدتی آدمها راه جدیدی پیدا می کنند برای ادامه زندگیشان و بین زمین و هوا معلق نمی مانند. آخرینش هم برمی گردد به اعتقادات مذهبیم. من شخصا فکر می کنم که آدمها از 1400 سال پیش تا الان آنقدر رشد نداشته اند که بخواهیم بگوییم دستورات دینی مال 1400 سال پیش بوده. دلیلم هم این است که از جنگ های جهانی و جنایت های هیتلر هنوز زمان زیادی نمی گذرد. آدمهایی که آن روزها را دیده اند هنوز زنده اند. اینکه ما خیلی از کارهایی را که مردم آن دوران انجام می داده اند انجام نمی دهیم دلیلش این نیست که به بلوغ رسیده ایم؛ دلیلش این است که در بیشتر موارد امکانش را نداریم.
2- توصیه می کنم فیلم رستگاری در شاوشنک و زندگی زیباست را اگر ندیده اید ببینید.
3- اینکه یک سری از دستورات دینی به نظر خشن می آیند برای این است که تفسیر درستی از آنها ارائه نشده. شاید حتی فهم درستی نشده. اینکه قصاص حق است معنیش این نیست که قصاص کردن کار خوب و زیبایی است. حق است ولی زیباست که ببخشی؛ مگر آنکه بخششت برای جامعه ات عواقب بدی داشته باشد.

۱۳۹۲ آذر ۲۶, سه‌شنبه

ثبات یا حرکت؟

1- نزدیکیهای نوئل است. توی بروشور همه سوپر مارکت ها پر است از مارک های مختلف جگر چرب مرغابی و غذاهای آماده شده. پوستر کنار همه ایستگاه های اتوبوس زیورآلات و عطرهای زنانه است. توی ویترین همه فروشگاه ها لباس ها به رنگ مشکی، سفید، طلایی، خاکستری و نقره ای است. اسباب بازی فروشیها غلغله است. همه می دانند که قرار است برای نوئل چه بپوشند، چه بخورند، چه هدیه بدهند و حتی چه هدیه بگیرند. کسی لازم نیست فکر کند. قبلا فکرش را کرده اند. همه چیز از پیش تعیین شده است.

2- دیروز جلسه ماهیانه لابراتور بود. منشی که شروع کرد به حرف زدن یک لحظه انگار تمام زندگیش را دیدم. اینکه از پانزده سال پیش اینجا کار می کرده و توی همه این پانزده سال سومین دوشنبه هر ماه جلسه لابراتوار بوده و اولین سه شنبه هر ماه جلسه شورا. هر سال آخرین پنج شنبه قبل از تعطیلات سال نو با همه همکارانش دور هم جمع می شده اند. آخرین پنج شنبه قبل از تعطیلات تابستانی هم همینطور. همان آدم ها... همان حرفها... پانزده سال دیگر هم قرار است این اتفاقات عینا تکرار شود. همه چیز از قبل تعیین شده و همه چیز به شدت قابل پیش بینی است. فکر کردم که خوش به حالش که زندگیش اینقدر آرامش دارد؛ اینقدر ثبات دارد و هیچ تغییر ناگهانی قرار نیست درش اتفاق بیفتد. به خودم فکر کردم که ده سال از او جوانترم اما تا حالا توی چهار شرکت مختلف کار کرده ام. آخرینش بعد از رفتن من سه چهار نسل کارمندانش را عوض کرده. دیگر آنجا جز مدیرعامل به زور سه چهار نفر را می شناسم.

3- امروز توی یک سمینار شرکت کردم در باره موبیلیته. نمی دانم به فارسی چه ترجمه اش می کنند. معنای لغوی اش می شود جابجایی. اما اینکه یک متخصص جامعه شناس یا یک جغرافیدان شهری چه معادلی برایش به کار می برد را نمی دانم. تحرک شاید. کسی که سخنرانی می کرد ایده اش این بود که به جای اینکه به مکان ها توجه کنیم باید توجهمان را معطوف کنیم به فضاهای ارتباطی؛ به راه ها. می گفت که وسایل نقلیه و ارتباطات باعث شده اند که انسان این توانایی را داشته باشد که دورتر برود؛ یک شهر دیگر کار کند یا همزمان در چند مکان حاضر باشد. من از حرفهایش اینطور برداشت کردم که هر چقدر آدم به راس هرم جامعه نزدیکتر باشد جابجاییش بیشتر است؛ جابجایی فیزیکی و غیر فیزیکی (هر چند این را به این واضحی نگفت). اینکه مثلا کسی از ایران بیاید و توی سوئد درس بخواند و بعد برای کار برود به آمریکا یعنی رشد؛ یعنی نزدیکی به راس؛ «هر چقدر بتوانی دورتر شوی بزرگتری». اینکه آدم به جاهای مختلف دنیا تلفن کند؛ به زبان های مختلف ایمیل بزند و یا برای زدن اس ام اس مجبور باشد حساب کند که آن کسی که قرار است پیام را دریافت کند در چه حالی است. دقیقا همین چیزهایی که من همیشه به خاطرشان غر می زنم؛ اینکه از خانه ام دورم؛ اینکه هر بار باید حساب کنم که با کسی که می خواهم تماس بگیرم چقدر اختلاف ساعت دارم؛ اینکه گزینه هایی که برای کار کردن بعد از فارغ التحصیلی دارم هزاران کیلومتر با هم فاصله دارند و اینکه میان کسانی زندگی می کنم که به زبان مادریم حرف نمی زنند... بعد از این سخنرانی دیدگاهم در باره این موضوع عوض شد.

4- وقتی بچه بودم مامانم همیشه می گفت از فلانی یاد بگیر. منظورش از فلانی دختر داییم بود. بعدها فهمیدم که مامان او هم بهش می گفته از فلانی یاد بگیر. منظورش از فلانی من بوده ام.

5- اینکه آدم چقدر دور می شود از خانه اش به خیلی چیزها بستگی دارد. اما صرفنظر از دلایلش خیلی خوب است. هم می توانی خانه ات را بهتر بشناسی هم خودت را و هم با چیزهای جدید آشنا شوی. درست است که آدم به دنبال آرامش می گردد اما به نظرم به جای اینکه آرامش را در سکون جستجو کند باید در حرکت به دنبالش باشد. مثل بچه ها که تا توی ماشین می نشینند خوابشان می برد. شاید راهش بی مکان کردن وابستگی هاست... مثل همین ابرهایی که اطلاعاتمان را در ناکجاآباد ذخیره می کنند شاید بشود آرامشمان را هم توی آسمان نگه داریم. شاید...

۱۳۹۲ آذر ۱۸, دوشنبه

آخِی... گناه داره طفلکی...

این را فهمیده ام که قویترین حسی که در دنیا وجود دارد دلسوزی است. دلسوزی می تواند  خشم آدم را در یک لحظه فرو بنشاند و یا نفرتش را در یک لحظه از بین ببرد؛ می تواند باعث شود که خطایی که خیلی هم کوچک نبوده نادیده گرفته شود؛ می تواند کاری کند که آدم از حقش بگذرد؛ می تواند جایی که آدم باید فریاد بکشد ساکتش کند؛ می تواند کسی را که زیاد هم شایسته نیست عزیز کند؛ می تواند باعث شود که یک زن با مردی که آنقدرها هم دوستش ندارد ازدواج کند یا با کسی که دیگر عاشقش نیست بماند یا حتی از او صاحب فرزند شود؛ می تواند آدم را وادار کند تا جنسی را که لازم ندارد بخرد، با کسی که در شانش نیست معاشرت کند، برای پستی که به نظرش خیلی هم بی مزه بوده لایک بزند یا توی وبلاگی که حتی رویش نمی شود بگوید آن را می خواند کامنت بگذارد. دلسوزی روابط آدم را با همه عوض می کند؛ قواعد همه بازی ها را تغییر می دهد؛ عقل آدم را جوری زایل می کند که حتی خودش هم دلیل کارهایش را نمی فهمد؛ او را از عکس العمل هایش متعجب می کند. دلسوزی هر چیزی را ممکن می کند. برای همین هم شاید می گویند که دلت که سوخت دعا کن. شاید دل خدا هم برای کسی که دلش سوخته می سوزد.

۱۳۹۲ آبان ۱۲, یکشنبه

اسبهای سرکش بالاخره در چهل سالگی رام خواهند شد.

به این نتیجه رسیده ام که یکی از ویژگی های مشترک همه کسانی که در سن حدود سی سالگی هستند این است که کم کم می فهمند که ضرب المثل ها زیاد هم بی راه نیستند. همان کسانی که توی بیست سالگی فکر می کردند با تمام جهان متفاوتند و قانون دیگران در باره آنها صدق نمی کند در سی سالگی کم کم می فهمند که بعضی از قوانین شاید درست باشد و در چهل سالگی احتمالا به این نتیجه می رسند (یا روزگار با سیلی آنها را به این نتیجه می رساند) که خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو. فهمیدن همین اصل مهم و پذیرفتن اینکه زندگی همیشه از قوانین یکسانی تبعیت می کند یعنی عقل مداری. برای همین می گویند که در چهل سالگی آدم عاقل می شود. تا آن موقع احتمالا به بی ثمر بودن دست و پا زدن هایش پی برده و تصمیم گرفته در جهت جریان آب شنا کند.

بعد از اولین قدمم در راستای عاقل شدن که پذیرفتن این بود که برای کسی بمیر که برایت تب کند، دیشب با تمام وجود قبول کردم که آدم نباید گره ای را که با دست باز می شود به دندان بکشد. همینجوری ادامه بدهم به موقع عاقل خواهم شد!

پی نوشت: هر وقت دیدید که من توی نوشته ام از جمله «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو» استفاده کرده ام یا بدون اینکه پلک بزنم دارم با جدیت تمام چیپس می خورم یعنی حالم خوب نیست. جدی ام نگیرید.

۱۳۹۲ مهر ۱۶, سه‌شنبه

رشد

بعضی جاها هستند که هر دانه ای تویشان بیندازی سبز می شود و رشد می کند.
بعضی دانه ها هستند که هر جا بیندازیشان ریشه می دوانند  و سبز می شوند و رشد می کنند.
بقیه دانه ها باید جای مناسب خودشان را پیدا کنند تا سبز شوند و رشد کنند.

بعضی جاها هستند که هر آدمی به آنجا برود رشد می کند.
بعضی آدمها هستند که هر جا که باشند رشد می کنند.
بقیه آدمها باید بگردند جای مناسب خودشان را پیدا کنند تا بتوانند رشد کنند.

آدم برای اینکه رشد کند باید یا جای مناسبش رشد خودش را پیدا کند؛ یا به یکی از جاهایی برود که بستر مناسبی برای رشد هر انسانی ست؛ یا از این آدمهای همیشه و همه جا در حال رشد پیدا کند و بچسبد بهشان؛ باشد که او هم سبز شود.

۱۳۹۲ شهریور ۱۳, چهارشنبه

چیزی که عوض دارد...

در جمع های خانوادگی اشان از من بد می گوید. وقتی با مادر و خواهرم هستم غیبتش را می کنم. چیزی که عوض دارد گله ندارد.
نیازهایم را نادیده می گیرد. وقتی حرف می زند نگاهش نمی کنم. چیزی که عوض دارد گله ندارد.
کارهای بدی را که انجام داده به برادرش می گویم. اسرارم را برای دیگران فاش می کند. چیزی که عوض دارد گله ندارد.
اعصابم را به هم می ریزد. بیماری به جانم می اندازد.  ویروس می اندازم به جان کامپیوترش. کلی از فایل هایش می پرد. چیزی که عوض دارد گله ندارد.
توی مهمانی به همه میوه تعارف می کند به جز من. توی رستوران برای همه غذا سفارش می دهم به جز او. چیزی که عوض دارد گله ندارد.
رشته اعتمادم را پاره می کند. کابل شارژ موبایلش را می کشم تا سیم ها قطع شوند. چیزی که عوض دارد گله ندارد.
به حرفهایم گوش نمی دهد. وقتی حرف می زند هدفون می گذارم توی گوشم. چیزی که عوض دارد گله ندارد.
ضعف های شخصیتی و خانوادگی اش را می کوبم توی سرش. وقتی از دستم ناراحت است تحقیرم می کند. چیزی که عوض دارد گله ندارد.
توی خانه شان مرا تحویل نمی گیرد. وقتی توی جمع های دوستانه می آید نادیده اش می گیرم. چیزی که عوض دارد گله ندارد.

دنیا دار مکافات است و چیزی که عوض دارد...
...
ببخش تا بخشیده شوی.


پی نوشت: اینجا نه من ها «من» هستند و نه او ها «او». دنبال شخص خاصی نگردید.

۱۳۹۲ تیر ۲۲, شنبه

سه توصیه برای رفتار با آدم ها به شرط چاقو

برای آدم های نزدیک (آدمهای ابدی زندگیتان)
به دیگران آن چیزی را هدیه بده که از هیچ جای دیگر نمی توانند به دست آورند.

برای آدمهای میانه (کسانی که به واسطه یک شخص، یک مکان یا یک موقعیت با آنها ارتباط برقرار می کنید.)
برای کسی بمیر که برایت تب کنه

برای آدمهای دور (آدمهایی که فقط یک بار در زندگی با آنها برخورد دارید.)
با دیگران به گونه ای رفتار کن که دوست داری با تو رفتار کنند.

۱۳۹۲ تیر ۹, یکشنبه

یک اصل مهم برای پیروز شدن در دعوا

پذیرفته شدن یک گزاره به حال کسی بستگی دارد که آن را به زبان می آورد. بزرگترین حقیقت ها اگر از دهان یک فرد خشمگین خارج شود اصلا شنیده نخواهد شد؛ حتی اگر با تمام توان داد بزند.

۱۳۹۲ تیر ۴, سه‌شنبه

مبارزه با چرندیات

یک سری صفحه درست شده توی فیس بوک به اسم مبارزه با چرندیات و اخبار جلعی و اینجور چیزها. من جزو مخالفینش بودم. مخصوصا در مورد یک سری از اخبار دروغین اما خوشحال کننده. مثلا در مورد کسی که قول داده بود به قربانیان آتش سوزی مدرسه کمک کند. همان آقای خوشتیپ و باکلاسی که می گفتند توی آلمان بیمارستان دارد و بعد معلوم شد که کل خبر دروغ بوده. من ناراحت شدم وقتی فهمیدم که خبر راست نبوده. دلم می خواست باور کنم که یک نفر هست که اینقدر قدرتمند و پولدار است که می تواند سلامتی و شادی را به همه آن بچه ها برگرداند؛ ولی... کسی نبود. من از اینهاییم که بعضی وقتها سرم را می کنم زیر برف شاید. نمی دانم.
اما همین من سر در برف در برابر یک جمله ای که به گمانم از پائولو کوئیلو توی فیس بوک پخش شده نظرم به شفاف سازی است. دلم می خواهد داد بزنم که این را اینقدر به اشتراک نگذارید؛ چرند است. اینکه گفته سعی کن اینقدر کامل باشی که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران گرفتن خودت از آنها باشد. به نظر من این جمله اشتباه است از اساس. حالا هر کس که گفته. هیچ انسانی کامل نیست و وقتی تلاش می کند همه آن چیزی که هست و دارد را بریزد روی دایره اما باز هم نمی شود نابود می شود. دیگر نمی تواند به خودش بگوید که ای کاش این کار را کرده بودم یا ای کاش فلان چیز را داشتم. نا امیدی اش اینقدر زیاد می شود که دیگر به سختی می تواند سرپا شود. من که فکر می کنم هر بار که همه چیزم را توی یک رابطه گذاشته ام، چه رابطه فامیلی یا کاری، چه دوستانه و چه عاشقانه باخته ام. ممکن است با گرفتن خودم از دیگران آنها را تنبیه کرده باشم اما... در نهایت کسی که متنبه شده خودم بوده ام. خودم تا مدتها احساس می کردم که کتک خورده ام و آسیب دیده ام. این زیادی کامل بودن مثل این است که خودزنی کنی؛ مثل اینکه برای ضربه زدن به دیگران خودت را نابود کنی. هر چقدر که بالاتر بروی سخت تر سقوط می کنی.

۱۳۹۲ تیر ۲, یکشنبه

عید

عید روزی است که عید بگیری اش...
عیدی مبارکش است که خودت مبارکش کنی...
اگر روزی را برای دیگران عید کنی آن روز برای خودت هم عید خواهد شد...

۱۳۹۲ تیر ۱, شنبه

دختر یا پسر

می گوید بچه پسر است... کلی ذوق می کنم و تبریک می گویم. انگار که برایم فرق می کند که پسر است. چند وقت پیش هم یک دوست دیگر گفت بچه دختر است... آن بار هم کلی ذوق کردم و تبریک گفتم. انگار که برایم فرق می کرد که دختر باشد. قبلا برایم فرق می کرد که بچه دختر باشد یا نه. قبلا برایم بچه باید فقط دختر می بود. این اولین پسری است که برای به دنیا آمدنش ذوق کرده ام. اما الان می دانم که ذوق کردنم برای دختر بودن یا پسر بودن بچه نیست. وقتی که معلوم می شود دختر است یا پسر تازه می توانم تجسمش کنم. تازه برایم متولد می شود. برای همین هم هست که برایم مهم است که بدانم و برای همین هم هست که اولین چیزی است که می پرسم. برای اینکه نمی توانم انسان را فارغ از جنسیتش تصور کنم؛ نه اینکه دختر یا پسر بودن فرقی داشته باشد. همین.

۱۳۹۲ خرداد ۲۸, سه‌شنبه

بترس

بترس از آنهایی که هنوز سرشان نرسیده به بالش صدای خروپفشان بلند می شود اما وقتی بیدار می شوی قسم می خورند که تا صبح چشم روی هم نگذاشته اند.
بترس از آنهایی که می گویند هر غذایی که باشد می خورند اما وقتی غذایی را که با زحمت زیاد درست کرده ای جلویشان می گذاری شروع می کنند به ایراد گرفتن.
بترس از آنهایی که می گویند می توانند شبها توی ماشین هم بخوابند اما به خاطر صدای جیر جیر تخت یک ساعت غر می زنند.
بترس از آنهایی که با خودشان تعارف دارند.
بترس از آنهایی که جوابشان به سوالها «فرقی نمی کند» است.
بترس...
چون کسی که نتواند خودش را و رفتارش را و علایق اش را درست ببیند حتما در دیدن و فهمیدن و قضاوت کردن دیگران دچار مشکلات خیلی جدی خواهد بود.