‏نمایش پست‌ها با برچسب هیچ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هیچ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ تیر ۱۰, پنجشنبه

بعد از اینکه دفاع کردی چه کار می کنی؟

طبق معمول، فرآیند آماده شدن من برای دفاعم از آخر به اول شروع شد و مطابق معمول هم هیچ چیزی آنطوری نشد که فکرش را کرده بودم. شاید دو سال پیش بود که هنوز حتی یک صفحه هم برای تزم ننوشته بودم اما لباسی را که می خواستم روز دفاع بپوشم انتخاب کرده بودم. از زریز. اینقدر زمان گذشته که فکر می کنم خودشان هم یادشان نیاید چنین لباسی داشته اند. اما نهایتا چیزی را پوشیدم که تقریبا توی تمامی اتفاقات مهم شش سال گذشته پوشیده بودم؛ از مراسم حنابندان خواهر شوهر تا کنسرت کریس دی برگ و روزی که کریستین نشان لژیون دونور گرفت. بعد از لباس نوبت رسید به صفحه تشکر. اینکه از چه کسانی می خواهم تشکر کنم. حتی از چه چیزهایی. اما چیزی که تحویل دادم اصلا صفحه تشکر نداشت. بعد نوبت رسید به انتخاب اینکه می خواهم برای بعد از دفاع چه جور خوردنی سفارش بدهم. لحظه آخر مقداری آجیل از ته کمد آشپزخانه برداشتم؛ حتی مطمئن نبودم که جایی هست برای سرو کردنشان یا نه. اما آن هم گذشت. فکر می کردم صدایم خواهد لرزید؛ اما نلرزید. فکر می کردم که نتوانم جواب سوالها را بدهم؛ اما توانستم. فکر می کردم یکی از اعضای ژوری که خیلی با وسواس تزم را خوانده بود گیر بدهد به جزئیاتی که خودم هم می دانستم مشکل دارند؛ اما او چیزی را کشف کرده بود که من بدون اینکه واقعا ارزشش را بدانم نوشته بودم.
به هر حال تمام شد. چیزی که چهار سال به خاطرش می ترسیدم؛ ترسی که به خاطرش هر چند وقت یکبار می خواستم درسم را ول کنم. خیلی ساده و خیلی باآرامش. البته نه به خاطر من. به خاطر کریستین که حتی دیروز هم همان صندل و شلوار جینی را پوشیده بود که پارسال برای سفر یونان.
از سه ماه قبل از دفاع همه می پرسیدند بعدش چه کار می کنی. می گفتم می افتم به جان خانه. تا سه ساعت بعد از دفاع هم نه تنها سوال اینکه حالا می خواهی چه کار کنی ادامه داشت، سوال اینکه چه حسی داری هم اضافه شده بود. اما من نه هیچ حسی داشتم و نه با دفاع کردن تغییری در برنامه زندگیم قرار بود ایجاد  شود. چیزی قرار نبود اضافه شود. فقط قرار بود یک چیزی حذف شود. فرق امروز با همه روزهای چند ماه گذشته این بود که بدون اینکه قرص بخورم تا ساعت یازده خوابیدم. حالا افتاده ام به جان خانه و خوشحالم که قورباغه ام را قورت داده ام.
امروز نه آسمان آبی تر است؛  نه درختان زیباتر؛ همه چیز همان طوریست که دیروز بود. زندگی با همان سرعت قبل ادامه خواهد داشت و ... من هم با همان سرعت قبل زندگی خواهم کرد. Vivre la vie!

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۵, شنبه

بیهوده

خانه را سکوت عجیبی فراگرفته. هیچ صدایی نمی آید. نه صدای فرز و دریل همسایه که دارد خانه اش را بازسازی می کند، نه صدای جاروبرقی در گاراژ روس ها که بعضی وقتها آدم نمی فهمد آیا همه ماشین هایشان را فقط روزی یک بار تمیز می کنند یا بیشتر... و نه حتی صدای پپا پیگ که بگوید «سوزی ایز مای بست فرند».
می خواهم سکوت را بشکنم. سرچ می کنم «من بیهوده می خواهم از یاد تو بگریزم». آهنگ که پخش می شود هر چه صبر می کند محمد نوری بگوید «در تو غروری از توان من فزون تر» نمی گوید. تازه می فهمم که آهنگ را اشتباهی جستجو کرده ام. باید می زدم «در من غم بیهودگی ها می زند موج». تنها کلمه مشترک «بیهوده» است. شاید دارم بیهوده تلاش می کنم بهترین دوستم را به زور از خودم بگیرم.

۱۳۹۵ فروردین ۲۲, یکشنبه

خانم علی نژاد چه کسی متولی «اجازه خروج» است؟

پاییز 93 برای دیدن آیدا آمدم ایران. او از آمریکا می آمد. از تابستان 89 همدیگر را ندیده بودیم. تنها رفتم. قبلش تازه پاسپورتم را از طریق کنسولی پاریس عوض کرده بودم. با اجازه کامل «همسر». با تاکید گفته بودند که وقتی رفتی ایران باید بروی اداره گذرنامه تا پاسپورتت مهر خروج مکرر بخورد. سفر کلا ده روز بود. سه روزش هم تعطیلات تاسوعا و عاشورا. در همان فرودگاه مامور کنترل پاسپورت گفت که باید بروی اداره گذرنامه. گفتم می دانم. اولین روز کاری بعد از رسیدن رفتن اداره گذرنامه. یک چیزی ته دلم می گفت که مشکلی پیش خواهد آمد. پاسپورتم را دادم. گفتند همسر کو. گفتم فرانسه. گفتند باید باشد که ما بتوانیم اجازه اش را بگیریم. گفتم هنوز یک ماه نشده که اجازه داده من پاسپورتم را عوض کنم. گفتند قانون است. اینقدر بین مامورهای مختلف پاس خوردم که خودشان هم کلافه شدند. یکی از آنها گفت که دو راه داری؛ یا بروی دادسرا و یا از کنسولی پاریس بخواهی که اجازه ای که همسرت داده را فاکس کنند برای وزارت امور خارجه. خودش گفت راه اول را پیشنهاد می کند. رفتم دادسرا. قاضی یک فرمی داد که باید همسر پر می کرد. بعد هم برای اینکه مطمئن شوند باید تلفنی تماس می گرفت و با قاضی حرف می زد. تا من بیایم یک جایی که موبایلم به اینترنت وصل شود و عکس فرم را بفرستم و او وسط غذا دادن به رها فرم را پر کند و دوباره برایم بفرستد قاضی رفته بود. یک روز از سفر اینطور گذشت. فردایش دوباره انقلاب... برای گرفتن حکم دادگاه برای یک بار خروج از کشور برای اینکه برگردم پیش همسر و فرزندم.

اواخر تابستان 94 با سارال رفتیم پاریس. پاسپورت رها را هم برده بودم که عوض کنم. هنوز 6 ماه مانده بود که اعتبارش تمام شود. ولی یک چیزی ته دلم می گفت به پاسپورت جدید نیاز داریم. قبلش زنگ زده بودم و با مسئول بخش گذرنامه حرف زده بودم. با تاکید پرسیده بودم که وقتی پدرش نیست به من پاسپورت را می دهید یا نه. گفته بود اگر فرم نمی دانم شماره چند را امضا کند می دهیم. همان صبح روز اول رفتم بخش کنسولی. بر خلاف همیشه خیلی طول کشید تا نوبتم شود. کسی که باید کارم را انجام می داد یک زن بود که دست تنها بود و معلوم بود کاملا عصبی است. مدارک من را که گرفت گفت از کجا بدانیم این امضای پدرش است. من فقط مات و مبهوت نگاهش کردم. مطمئنم رنگم پرید. گفتم من با همکار شما حرف زده بودم. همان لحظه آن شخص که فکر کنم رئیسش بود آمد. پرسید دانشجو هستید. گفتم بله. یک چیزی در گوش زن گفت. زن قانع شد. پرسیدم امضایش را از روی پاسپورتش دیدید؟ گفت نه. چون گذرنامه قبلی هم اینجا صادر شده مشکلی ندارد. گفت تو که دانشجو هستی برای چه نوبت بخش گذرنامه گرفته ای. گفتم دم در به من اینطور گفتند. بعد گفت که هفته بعد گذرنامه را تحویل می دهد. گفتم همیشه همان روز یا نهایتا فردایش می دادید. گفت نه برای دانشجوها. شروع کردم به اصرار. گفتم هزینه پاسپورت عادی را پرداخت می کنم. این بار او رنگش پرید. فکر کنم خیلی تحت فشارش گذاشتم. آخرش گفت دستگاهی که گذرنامه را صادر می کند خراب است. اگر درست شود فردا حاضر می شود و گرنه برایتان پست می کنیم. فردایش حوالی ظهر رفتم کنسولی. به مسئول دم در رسید را دادم. گفت هنوز حاضر نیست. رفتم تو. شماره گرفتم و منتظر شدم تا نوبتم شود. تا سلام کردم گفت کار شما را همان صبح انجام دادم؛ بروید تحویل بگیرید. تشکر کردم و آمدم بیرون. فردایش ما برگشتیم و دو سه روز بعد خبر دادند که پدربزرگم فوت کرده و من و رها آمدیم ایران. اگر پاسپورتش را نداده بود من همیشه در حسرت بودن در مراسم ختم پدربزرگم می ماندم.
توی فرودگاه مامور کنترل پاسپورت تاکید کرد که باید بروید اداره گذرنامه مهر خروج بزنید. همسر دو سه روزی درگیر این مساله بود. نمی دانست که باید رها را هم با خودش ببرد. بار آخر هر سه تایمان با هم رفتیم. می ترسیدم تنها بروم پاسپورت را به من ندهند. من پدرش نبودم و حتی خودم هم با وجود 34 سال سن به اجازه همسر نیاز داشتم.
بالاخره پاسپورت رها هم به برچسب اداره گذرنامه مزین شد. من و رها تنها برگشتیم. توی فرودگاه تهران مامور کنترل پاسپورت گفت مهر خروج زده اید. گفتم بله و برچسب سفید را نشانش دادم. گفت پدرش کجاست. با انگشت پشت میله ها را نشانش دادم؛ جایی که همسر ایستاده بود و منتظر بود ما بدون مشکل از گیت رد شویم. مامور از روی صندلیش بلند شد. خطاب به همسر گفت برود. او گفت برود. دوباره پرسید مطمئنی؟ برود؟ او هم داشت قانون اجازه خروج را به سخره می گرفت. همسر گفت برود. من خنده ام گرفت و تلخی احساس «تحت مالکیت مردها بودن» برایم کم شد.

حالا اما با این چیزی که مسیح علی نژاد مطرح کرده باز یاد خاطرات مربوط به اجازه خروج و گرفتن گذرنامه افتادم. (حالا که فکر می کنم برای پاسپورت قبلی خودم و رها هم مشکلات مشابهی داشته ام). من با هر چیزی که اجباری باشد مخالفم. حتی اگر خودم روسری سرم کنم به نظرم آدم حق ندارد برای پوشش دیگران تعیین تکلیف کند. اما فکر می کنم که شاید باید انرژی که برای قانع کردن مریل استریپ در باره وضعیت اسفناک زنان در ایران! می شود صرف چیزهای مهم تری شود. چیزهایی که هر چقدر هم سعی می کنی عاقلانه، مثل یک شهروند «قانون مدار»، بهشان نگاه کنی با هیچ منطقی قابل توجیه نیستند.

۱۳۹۴ آذر ۵, پنجشنبه

در آستانه سی و چهار سالگی

خیلی ها داستان پستچی چیستا یثربی را دنبال کردند. من هم از قسمت هفدهم به بعد هر روز صبح که چشمانم را باز می کردم قبل از اینکه از تخت بیرون بیایم قسمت جدید را می خواندم. حتی شجاعت اینکه بتوانم داستانم را در یک فضای نامحدود منتشر کنم را شاید مدیون چیستا و پستچی اش هستم. اما ... هفته پیش ملاقات خیلی عجیبی داشتم با یک خانمی که به نظر من بسیار زیبا، جذاب و جوان بود. وقتی گفت که دو سال دیگر پنجاه سالش می شود راستش باورم نشد. بعد یاد خودم افتادم که سه ماه است عزا گرفته ام که دارم سی و چهار ساله می شوم.
این روزها زیاد به چیستا فکر می کنم. او و زنی که چهارشنبه هفته پیش زیر نگاه های پر از تحسین من بود همسن اند. یکی انگار تازه شکوفا شده و آن دیگری دو سال زودتر دارد به پنجاه ساله شدن فکر می کند.
قبل تر ها فکر می کردم اوج یک زن در چهل سالگی است. حالا نظرم عوض شده. فکر می کنم اوج یک زن در پنجاه سالگی است. یا دقیقترش در همین سنی که چیستا هست... چهل و هفت شاید. دلم می خواست به آن زن بگویم داستان پستچی را بخواند اما فکر کردم که خیلی کوچکترم و رابطه امان در حدی نیست که چنین پیشنهادی بدهم.
بار بعد که دیدمش از فاصله سنی امان هیچ اثری نبود. او هم همسن من شده بود. سی و چهار ساله. شاید هم جوان تر و به مراتب زیباتر و جذاب تر و موفق تر. باز هم من محوش شده بودم و باز هم یادم رفت بگویم پستچی را بخواند.
خوشحالم که چندین سال بیشتر با نقطه اوج فاصله دارم. هنوز کارهای زیادی هست که در آنها مبتدی هستم. کارهای زیادی هست که هنوز شروع نکرده ام واز افقی که برای نقطه اوجم تصور کرده ام خیلی خیلی دورم.

۱۳۹۴ آبان ۲۹, جمعه

جمعه سیزدهم

کار به عنوان یک تولید کننده محتوای نوشتاری استعدادِ نداشته ام در نوشتن را گرفته. خیلی وقتها خیلی حرفها هست که دلم می خواهد بزنم ولی... از تصور اینکه دوباره در حال تایپ کردن باشم حس بدی پیدا می کنم. بی خیالش می شوم. امروز قبل از اینکه بنشینم سر کار خواستم اول اتفاقات این چند روز را بنویسم. راجع به حوادث اخیر و اقدامات تروریستی پاریس.
من زیاد از حادثه شارلی ابدو متاثر نشدم. فکر کردم یکی کینه کاشته و کینه درو کرده. همین. به خاطر این مساله خیلی مورد انتقاد قرار گرفتم ولی زیاد برایم مهم نبود. آدم به زور که نمی تواند خودش را متاثر کند. می تواند؟
این بار فرق می کرد. غیر از ترس و شوک که همه جا را گرفته بود غم هم بود. برای آدمهایی از حداقل 19 ملیت مختلف که قربانی شدند. برای زندگی که قربانی شد. آدمهایی که می خواستند یک آخر هفته شاد و آرام را شروع کنند قربانی سیاست های دولتمردانشان شدند. حقشان است؟ حق هیچ کس نیست. نه حق کسی که در لبنان و سوریه و عراق و افغانستان کشته می شود نه حق کسی که در فرانسه و آمریکا و نروژ به قتل می رسد. اما برای لبنان و سوریه و عراق و افغانستان دیگر مساله از غم گذشته. تبدیل شده به یک زخم کهنه دردناک. مثل روضه.  یک عزاداری همیشگی.
اینجا غیر از غم، ترس هم بود. نیروهای ویژه و ماشین های بزرگ. مامورانی که در بدو ورود به هر فضای عمومی کیفت را می گشتند. دوستی که از ترس حمله تروریستی می ترسید توی کافه کنار پنجره بنشیند و منظره فوق العاده پاییزی را تماشا کند. آدمهایی که توی خانه هایشان مانده بودند. مغازه های بسته. منی که ... از ترس اینکه کشته شوم و رها تنها بماند همان شب رفتم یک کپی از همه کلیدهای خانه گذاشتم پیش دوستم و جای همه مدارک مهم را به او گفتم. وضعیت اضطرار. رهایی که بزرگترین ترس زندگیش یک جادوگر جارو سوار بود حالا کلافه شده بود از مامورین پلیس که توی اطراف مدرسه شان چرخ می زدند و بدون اینکه لبخند بزنند به چشمان آدمها خیره می شدند. همسر که از ترس اجازه نداد بروم در مراسم بزرگداشت کشته شدگان شرکت کنم.
فرانسویها وقتی روز سیزدهم ماه بیفتد جمعه برایشان معنای خاصی دارد. جمعه سیزدهم. اوایل فکر می کردم نحس است. بعدتر فهمیدم که برعکس. روز شانس است. روزی که باید بروی بلیط بخت آزمایی بخری. آن روزِ جمعه سیزدهم بود و خیلی از کسانی که کشته شده بودند شاید برای رسیدن به آرزوهایشان دعا کرده بودند.
ال. می گوید اگر ایران بودیم بهتر بود. حداقل می دانستیم که جمهوری اسلامی از ما دفاع می کند در برابر داعش؛ اما به دولت اولاند امیدی نیست. می خندم. هر بار که ترس می خواهد بیاید جلو به حرف او فکر می کنم و می خندم. زندگی باید ادامه پیدا کند. هر چند دیگر آن چیزهایی که قبلا به نظر آبی می آمدند خاکستری شده اند.


۱۳۹۴ آبان ۴, دوشنبه

دوست داشتن یعنی چه؟

به خودم که نگاه می کنم می بینم از دوست داشتن فقط «دل تنگی» اش را یاد گرفته ام. حجم دلتنگی ام هم هیچ ربط منطقی به حجم دوست داشتنم ندارد. یعنی حتی ممکن است یک نفر باشد که آنقدرها هم زیاد دوستش نداشته باشم اما چنان دلم برایش تنگ می شود که انگار اگر روزی نباشد می میرم. بعد وقتی آدمهایی را می بینم که بدون آنکه دلتنگت شوند یا حتی بدانند چقدر وقت از آخرین باری که تو را دیده اند گذشته، تمام دلواپسیها و نگرانیها و ناراحتی هایت را به خاطر می آورند و با حس همدردی بی نظیری حالت را می پرسند، در حدی که تمام روز در خلسه محبتشان غرق می شوی، می فهمم که از دوست داشتن چیز زیادی نمی دانم.

۱۳۹۴ مهر ۱۴, سه‌شنبه

وای بر کم فروشان

این بار از اولین لحظه ورودم فهمیدم که چیزی عوض شده. بارهای قبل می گفتم که آدمها خسته اند؛ با مهربانیهای کوچک می شود خستگیشان را در کرد. این بار اما... خیلی بار شد که سلام کردم و جواب نشنیدم، لبخند زدم و لبخند ندیدم و هر چقدر سعی کردم بفهمم که چرا آدمها اینقدر غمگینند موفق نشدم.
خودم اما... می دانم چرا اینجا اینقدر غمگینم. به یک دلیل خیلی ساده. اینکه بخش زیادی از وقتم هدر می رود. انگار که بیندازی اش توی سطل آشغال. به قول دن آریلی مثل کسی که می بیند نتیجه کارش جلوی چشمش نابود می شود.
ساعتهایی که توی ترافیک هدر می روند... جلسه های طولانی با حرف های تکراری... مهمانیهایی که در آنها به هیچ کس خوش نمی گذرد... ساعتهای شنی که بدون اینکه اتفاقی بیفتد خالی می شوند و ... مایی که بدون اینکه واقعا نتیجه ای از تلاشمان گرفته باشیم روز را به شب می رسانیم.
وقتی کاری که زمان زیادی برایش صرف کرده ای به نتیجه نمی رسد و چیزی را تغییر نمی دهد، آنوقت هر روز کمتر از روز پیش تلاش می کنی؛ ساعت هایی که می سوزد برایت بی اهمیت می شود و یک وقت به خودت می آیی و می بینی که هیچ انگیزه ای برای بیرون آمدن از تخت نداری. حساب می کنی که اگر در تخت بمانی و کتاب بخوانی یا فیلم تماشا کنی چیزهای بیشتری در درونت تغییر می کنند تا اینکه ... صبح کله سحر بیدار شوی و خودت را به اولین جلسه برسانی و با توجه کامل گوش کنی مبادا چیزی از گفته های مدیران ارشد مملکت را از دست بدهی... بعد زمان ناهار خودت را به سرعت برسانی به یک سمینار دیگر و چند سخنرانی دیگر و دوباره ... همایش اولی با گرسنگی و سردرد... باز سخنرانی و باز همان حرفها و بعد ترافیک تا جلسه بعدی و این بار حرفهایی که ممکن است تکراری نباشد اما رگه هایی از خشم و حسادت را به وضوح می توان در آنها دید.
دیروز برای من اینگونه گذشت... همایش ملی روز روستا با حضور مسئولین مملکتی... نتیجه همه حرفهایشان: «من افتخار می کنم که روستایی ام.»... بقیه اش حرفهایی راجع به فاجعه منا و برجام و همه چیزهایی که صبح تا شب در شبکه خبر تکرار می شود. تنها نکته جدید دکتر آخوندی بود که صبح اصلا نمی دانستم کیست اما .... در همایش دوم وقتی اسمش را به عنوان «مقام عالی وزارت» که آن را هم یک ساعت بعد فهمیدم که همان معادل «وزیر» است در لیست سخنرانان دیدم شناختم. سخنرانی هایی که خیلی قشنگ بود اما... تنها این سوال را ایجاد می کرد که اگر مدیران شهری ما اینقدر دانا هستند چرا شهرهایمان این شکلی است.
من هم جزئی از همین مملکت هستم اما... فکر نمی کنم این همه آدم از سرتاسر ایران این همه راه را آمده باشند که مدیران کشور به آنها بگویند افتخار می کنند که روستایی بوده اند ... اما «چرا وقتی شما از روستا آمدید به شهر و شدید وزیر و وکیل، من باید با این شرایط سخت و امکانات کم در روستا بمانم؟»: این سوالی بود که من اگر روستایی بودم بعد از شنیدن این حرفها در ذهنم ایجاد می شد.
من فکر می کنم گروه اول اصلا نمی دانستند دارند چه می گویند. گروه دوم هم که می دانستند منافعشان ایجاب می کرد که به دانسته هایشان عمل نکنند. گروه سوم هم که سعی می کردند کاری بکنند ارزش همه کارهایشان را با حرف زدن پشت سر دیگران و بردن آبرویشان از بین می بردند.
قرآن می گوید ویل للمطففین... وای بر کم فروشان. کم فروشی فقط این نیست که به جای یک کیلو به مشتری ات نهصد گرم بدهی. اینکه کسی را برای یک مسیر پنج دقیقه ای بیست دقیقه دور شهر بچرخانی تا بتوانی از او بیشتر پول بگیری کم فروشی است. اینکه کسی را مجبور کنی ساعت ها به حرفهایت گوش بدهد اما حرفهایت چیزهایی نباشد که آدمها برای شنیدنش آمده اند کم فروشی است. اینکه چیزی را بدانی اما به میدان عمل که می رسی یک کار دیگر بکنی هم کم فروشی است. همه ما داریم یک جورهایی «کم فروش» می شویم و آن وقت از این تعجب می کنیم که چرا زندگی در برابر ما خساست به خرج می دهد.

۱۳۹۴ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

ته خستگی

ته خستگی تنها عبارتی است که با آن می توانم حال این روزهایم را توصیف کنم. روزهای پایانی تابستان که می شد روزهای آرامی باشد تبدیل شد به روزهای طوفانی و شبهای پر کابوس. به سه هفته گذشته ام که نگاه می کنم خودم را فقط «در راه» می بینم. اول یک سفر در اوج بیماری. بعد شبهای بی خوابی. بعد تصمیم غیر منتظره رها برای آمدن به ایران. بعد... رفتن پدربزرگم درست روز قبل از سفر رها و پدرش و ... همراه شدن من با آنها برای بدرقه پدربزرگم. سفر بین تهران و اصفهان. به موازات همه اینها، آن روی سکه، درخشش های غیر منتظره، موفقیت های غیرمنتظره و پیشنهادهای فوق العاده برای کار. پشت کسی که قرار است فردا در مهم ترین جلسه کاری زندگیش شرکت کند کسی است که به ته خستگی رسیده. کسی است که دلش می خواهد یک ماه بخوابد و به هیچ چیز فکر نکند. اما باید نقاب آدمهای شاد را بزند به صورتش و به خودش بگوید همه اینها دو هفته دیگر تمام خواهد شد. بدی اش این است که این دو هفته فردا هم هنوز دو هفته خواهد بود. می ترسم دو هفته دیگر هم هنوز دو هفته به پایان این دوره دوی استقامت باقی مانده باشد.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۸, جمعه

دیگر نمی خواهم «الاغ» باشم.

رها در حال بازی:
از طرف عروسک به الاغ: من دوست دارم پرواز کنم.
از طرف الاغ به عروسک: آخه آدمها که پرواز نمی کنن.
از طرف عروسک به الاغ: ولی من دوست دارم پرواز کنم.

چند لحظه بعد... رها الاغ را بغل می کند و الاغ عروسک را پرواز می دهد.

رها تصادفا داشت با الاغ بازی می کرد. عروسک جدیدش است. نمی داند که «الاغ» یعنی چه. اما من می دانم... و می دانم که بعضی وقتها نادانسته برای کسانی تبلیغ کرده ام و آنها را بالابرده ام که ارزش حتی یک درصد وقتی را که برایشان صرف کردم نداشته اند. بعضی وقتها از روی دلسوزی به کسانی کمک کرده ام که ارزش حتی یک درصد وقتی را که برایشان صرف کردم نداشته اند. بعضی وقتها درست مانند یک «الاغ» سواری داده ام. خیلی وقتها خیلی آدمها مرا الاغ فرض کردند. حتما بوده ام در آن لحظه. اگر نبودم... اگر منطقی تر و قاطع تر بودم نمی توانستند شاید. در یک سال گذشته اینقدر از این موضوع ضربه خورده ام که تصمیم گرفته ام وقتی می خواهم به کسی کمک کنم اول در آینه به خودم نگاه کنم و مطمئن شوم که الاغ نیستم؛ تصمیم گرفته ام وقتی می خواهم کسی را بالا ببرم اول مطمئن شوم که آن شخص مرا «الاغ» نمی بیند.

۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

خوشبختی یعنی داشتن آدم هایی از جنس...

یک نفر با سرچ این عبارت رسیده به یکی از نوشته های من. این جواب را برایش می نویسم اگر گذرش دوباره افتاد این طرفها...

دخترجان (مطمئنا دختر است که به این چیزها فکر می کند!) تا جایی که من می دانم خوشبختی ربطی به داشتن ندارد. نه داشتنِ کسی و نه داشتنِ چیزی. آدم می تواند همه چیز داشته باشد و با بهترین آدمهای دنیا هم دوست باشد اما خوشبخت نباشد. من خیلی وقتها، زمانی که از کنار ماشین های بسیار گرانقیمت رد می شوم با دقت به چشمان آدمهایی که در آن نشسته اند نگاه می کنم و از خودم می پرسم آیا اینها خوشبختند یا نه. بیشتر وقتها آن دختر و پسر زیبایی که توی یک ماشین بسیار زیباتر نشسته اند نه با هم حرف می زنند و نه لبخند روی صورتشان است؛ این برای من معنایش این است که خوشبخت نیستند.
اما اگر سوال را بر عکس کنیم... یعنی اینکه داشتن چه آدمهایی می تواند آدم را بدبخت کند... باید بگویم آدمهایی که در مقابلشان باید مدام از خودت بپرسی چرا... چرا این کار را کرد... چرا این حرف را زد... منظورش چه بود... چرا امروز سرد جواب سلامم را داد... چه کرده ام که ناراحت شده... بدبختی بودن در کنار آدمهایی است که با وجودشان همیشه باید مراقب تمام حرفها و حرکاتت باشی که مبادا سوء برداشت کنند یا ناراحت شوند یا حتی قهر کنند. بدبختی بودن با آدمهایی است که در برابرت مدام از خودشان می پرسند چرا... چرا این کار را کرد... چرا این حرف را زد... منظورش چه بود... چرا امروز سرد جواب سلامم را داد... چه کرده ام که ناراحت شده... بدبختی بودن در کنار آدمهایی است که همیشه دنبال یک بهانه هستند که از حرفها و حرکات تو سوء برداشت کنند یا ناراحت شوند یا حتی قهر کنند. دخترم با اینجور آدمها معاشرت نکن.

پی نوشت: از نظر من خوشبختی یعنی اینکه بلد باشی از معاشرت با خودت لذت ببری! همین.

۱۳۹۳ اسفند ۶, چهارشنبه

دوست نداشتن هم یک مساله بزرگ است. البته نه به اندازه دوست داشتن!

هر آدمی بعضی از آدمها را دوست دارد و بعضی از آدمها را دوست ندارد. دوست نداشتن بعضی از آدمها به خاطر زخم هاییست که به دلمان زده اند. اما دوست نداشتن بعضی کاملا سلیقه ای است.
من آدمهای یک بعدی را دوست ندارم؛ آدمهایی که فقط درس خوانده اند؛ آدمهایی که به جز آن چیزی که توی کتابها نوشته حرف دیگری ندارند برایت بزنند؛ آدمهایی که آنچه را که توی کتابها نوشته از فیلتر ذهنشان و خودشان هم نمی گذرانند حتی؛ عین جمله را تکرار می کنند برایت؛ آدمهایی که بلد نیستند یک بچه را بخندانند؛ آدمهایی که بلد نیستند یک جمع را یک ساعت سرگرم کنند؛ آدمهایی که بلد نیستند به دیگران گوش دهند.
من خیلی از این آدمها دور و برم می شناسم و دوست نداشتنم را هم نمی توانم پنهان کنم. مطمئنم «آنها» هم از کسی که سرش را توی هر سوراخی می کند و در مورد همه چیز نظر می دهد خوششان نمی آید. تا اینجا مشکلی نیست. مشکل زمانی است که کسانی که دوستشان دارم، بر خلاف من، «آنها» را دوست دارند. خیلی سخت است که به کسی که دوستش داری بگویی که من کسی را که تو دوست داری دوست ندارم.

۱۳۹۳ دی ۹, سه‌شنبه

درد بالای درد بسیار است...

صبح وقت ماساژ داشتم. فکر کردم که نروم. فکر کردم که با وجود این همه برف حتما خود دکتر هم نمی آید. امکان نداشت او نیاید. می شد زنگ بزنم و بگویم نمی آیم؛ نهایتش این بود که باید پول این جلسه را می پرداختم؛ مهم نبود. بعد فکر کردم که چند بار دیگر ممکن است پیش بیاید که من شهر محبوبم را زیر برف ببینم. شاید هیچوقت دیگر اتفاق نیفتد. رفتم. موقع برگشت خیلی منتظر شدم برای اتوبوس. رسیدم خانه سرم درد می کرد. گلویم هم. خوابیدم. بعد از ظهر که از خواب بیدار شدم می لرزیدم. عصر دیگر نمی توانستم روی پاهایم بایستم. می ارزید ولی. دیدن استراسبورگ سفیدپوش به همه اینها می ارزید. همسر گفت چرا قرص نمی خوری. گفتم دکتر گفته اگر با معده خالی این قرصها را بخوری چنان دل دردی می گیری که سردردت یادت می رود؛ منتظرم شام حاضر شود. بعد فکر کردم که چقدر خوب است که بعضی دردها هستند که می توانند دردهای دیگر را از یاد آدم ببرند؛ می توانند آنها را کم رنگ یا حتی محو کنند؛ دلتنگی مثلا؛ بددردی است اما... همه چیزهای دیگر در برابرش قابل تحمل می شود. قوانین نیوتن این یکی را کم دارد.

۱۳۹۳ دی ۳, چهارشنبه

دلم می خواهد بروم سفر...

مهندس می گفت حالت خوب نیست چون ورودیت خیلی زیاد است اما اصلا خروجی نداری. می گفت باید کار کنی. کار. راست می گفت. من فقط شده بودم یک گیرنده. یک چیزی که همه محیط  و اتفاقات را توی خودش ذخیره می کرد اما چیزی بروز نمی داد. دیروز احساس کردم که دلم مسافرت می خواهد. خودم تعجب کردم. منِ سرماییِ بد سفر... تا حالا نشده بود که توی زمستان دلم بخواهد بروم مسافرت. اصلا چندین سال بود که کلا دلم نمی خواست بروم مسافرت. حتی پراگ و بوداپست و وین که مقصدهای رویاییم بودند. اما دیروز دلم سفر می خواست. سعی کردم قانعش کنم که به لیست کارهایی که باید ظرف این سه هفته انجام دهد، به ایمیل های ستاره دار، به جلسه ها و ددلاین ها فکر کند. قبول نکرد. اینقدر دیر به فکر سفر افتادم که دیگر برنامه ریزی برایش امکانپذیر نیست؛ اما برای همه آن کارهایی که باید انجام شوند و به قول مهندس خروجی محسوب می شوند به ورودی نیاز دارم؛ برای جواب دادن به آدمهایی که نمی دانم چرا اینقدر سوالاتشان سخت شده؛ برای درست عمل کردن در موقعیت هایی که حتی اگر بخواهم با روش تراپستم معادلاتشان را ساده کنم باز هم تعداد مجهولاتشان بیشتر از تعداد معادلاتشان است. به یک سفر نیاز دارم. شاید با یک کتاب. شاید با یک فیلم و شاید... حتی با یک رویا. 

۱۳۹۳ مهر ۱۳, یکشنبه

خدای آرزوهای کوچک و بزرگ

هفته پیش وقتی نوشتم که «دلم برایت تنگ شده» فکر می کردم دیگر هیچ وقت همدیگر را نبینیم. هیچوقتِ هیچوقت. چهار روز پیش وقتی پرسید که اگر من بروم ایران تو هم می آیی، همین زودیها، نمی دانستم چه بگویم. تاریخ هایی که فکر می کردم می شود بروم را گفتم. امروز هر دو تایمان با هم بلیط خریدیم برای کمتر از بیست روز دیگر؛ بعد از چهار سال و چهار ماه. برای من هنوز بیشتر به رویا شبیه است تا واقعیت. تا وقتی نبینمش، تا وقتی چای با بیسکویت آیدایی نخورم، تا وقتی موقع آشپزی برایم حرف نزند، تا وقتی کارهای جدیدش را نشانم ندهد، تا وقتی زیر پل نمایشگاه قرار نگذاریم که برویم نیلا کوچولو را ببینیم و تا وقتی توی سوپراستار مرغ سوخاری نخوریم باورم نمی شود که رویا نبوده. اینکه آرزوی به این بزرگی بتواند در مدت زمان به این کوچکی محقق شود فقط از «او» بر می آید.

پی نوشت: این پانصدمین پست این وبلاگ است. روزی که شروع کردم فکر نمی کردم اینقدر بتوانم یک کار را ادامه دهم. شده. بیشتر به رویا شبیه است تا واقعیت. اما بیشتر رویاها به حقیقت می پیوندند. نه در دنیای والت دیزنی. در دنیای واقعی. پس تا می توانید رویا ببافید و آرزو کنید.

۱۳۹۳ شهریور ۱۶, یکشنبه

چارچوب

داشتم عکس های یکی از دوستان بچگی ام را که قرار است به زودی مادر شود را نگاه می کردم. لابلای عکس ها یک نفر توی یک عکسی که نوشته بود اگر گناه برای یک روز آزاد می شد چه کار می کردید تگش کرده بود. من همان لحظه توی ذهنم یک جوابی دادم به این سوال. جوابهای بقیه را نخوانده رد شدم. بعد فکر کردم که گناه همین الان هم آزاد است. حداقل تمام کارهایی که به ذهن من می رسد که می شود انجام داد. اگر نمی کنیم برای این است که خودمان نمی خواهیم. یک چیز درونی جلویمان را می گیرد نه یک چیز بیرونی. آدمیزاد به طرز حیرت انگیزی آزاد است و به طرز حیرت انگیزی محدود. بین آزادی لاینتاهی ذهنمان و  بندهایی که به دست و پایمان بسته شده سرگردانیم یا بین آزادی لایتناهی دست و پایمان و بندهایی که خودمان به ذهنمان بسته ایم؟

۱۳۹۳ مرداد ۴, شنبه

دنیا بدون تو بی رنگ است.

بارانی قرمزم را می پوشم
می روم در باران قدم بزنم
می روم با آسمان گریه کنم
می دانم تو عاشق رنگی
و عاشق آفتابِ بعد از باران
اما
تو که نباشی
رنگین کمان هم که تنم باشد
سیاه سیاهم.

۱۳۹۳ مرداد ۱, چهارشنبه

ده

کمتر از یک سال پیش حساب کرده بودم که باید ده تا دوست جدید پیدا کنم تا کیفیت زندگیم بشود آن چیزی که دوست دارم. الان که دارم حساب می کنم می بینم ده تا دوست جدید پیدا کرده ام. کیفیت زندگیم خیلی بالاتر رفته. ولی بیشتر به این فکر می کنم که ای کاش به جای ده تا، بیست یا سی یا چهل تا آرزو کرده بودم. آدم باید سقف آرزوهایش را یک کمی ببرد بالاتر.

از این فرصت استفاده می کنم برای تشکر از آن ده نفر که البته خیلی هایشان اینجا را نمی خوانند و شاید هیچوقت هم نفهمند که من چقدر بابت بودنشان خوشحالم. امیدوارم فرصتش را داشته باشم که من هم به سهم خودم کیفیت زندگی آنها را ببرم بالا ... و البته سقف آرزوهایشان را هم.

۱۳۹۳ تیر ۳۰, دوشنبه

دوست خوب کسی است که موقع دعوا حلوا خیرات کند.

هر چقدر سنم بیشتر می شود به اینکه ضرب المثل ها آنقدرها هم بی حکمت نیستند بیشتر پی می برم. اما تنها ضرب المثلی که با آن هیچوقت نمی توانم ارتباط برقرار کنم این است: «موقع دعوا که حلوا خیرات نمی کنن». آدمها با همین استدلال وقتی دعوا می شود هر چیزی را که دوست دارند  به زبان می آورند و گند می زنند به یک رابطه چندین ساله. بعد هم انتظار دارند که با گفتن یک «ببخشید» ساده تمام قطعات ریز ریز شده دل آدم با چسب دوقلو به هم بچسبد و بعد از دو سه روز هم همه چیز بشود عین روز اولش.

من قبل تر ها فکر می کردم مهم ترین معیار برای یک دوست صمیمی این است که آدم را قضاوت نکند. وقتی دوستانم را دسته بندی می کردم دو نفری که می آمدند اول صف کسانی بودند که حتی اگر از بزرگترین اشتباهات زندگیم هم با آنها صحبت می کردم بدون اینکه به من برچسب بزنند یا متلک بگویند به حرفم گوش می دادند، کارم را نقد می کردند و سعی می کردند کمکم کنند از مخمصه ای که در آن گیر کرده ام بیرون بیایم. حالا اما، فکر می کنم که دوست واقعی موقع دعوا خودش را نشان می دهد. موقعی که حرفی بزنی که با سلیقه اش جور نباشد یا کاری بکنی که ناراحتش کند. آن وقت است که اگر حلوا خیرات کند می شود یک دوست ابدی و با آلزایمر هم از ذهن آدم پاک نمی شود؛ اما اگر سه چهار تا بگذارد روی حرفی که زده ای یا کاری که کرده ای و برش گردانت به خودت... آنوقت است که باید خودت بروی سر قبر آن رابطه حلوا خیرات کنی.

۱۳۹۳ تیر ۲۷, جمعه

IL ME FALLAIT STRASBOURG.

نه اینکه خدای نکرده ادعای نویسندگی بکنم یا خودم را به اندازه ناخن انگشت کوچک پای چپ ویکتور هوگو بدانم اما... لامصب این استراسبورگ همه را نویسنده می کند.