‏نمایش پست‌ها با برچسب شبه داستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شبه داستان. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

دخترم رز

* هشدار: این داستان هنوز کامل نیست.



با وجود فریادهای رودخانه همیشه غران، صدای فرانسواز هاردی تا اواسط پل به گوش می رسید: «دوست من رز دیروز صبح مرد». مردن رز توجه کسی را به خود جلب نکرد. همه در حال خودشان بودند. در حال و دنیای خودشان. دختران و پسران جوان بدون اینکه چیزی بگویند یا بشنوند به چشمان طرف مقابلشان خیره شده بودند. در کافه جای سوزن انداختن نبود. صندلی ها توسط عاشقان شهر اشغال شده بود. میزها پر بود از شاخه های رز و شکلات و خرس های خندان. من تنها کسی بودم که در کافه به این بزرگی «تنها» نشسته بود. البته شانس زیادی می خواست که بتوانی در چنین روزی در کافه کنار پل جای خالی پیدا کنی. آنهم در چنین هوایی. من همیشه خوش شانس بودم. البته نه همیشه ی همیشه. اما هیجده سال پیش، همان سالی که رودخانه به جای یک سهمیه سالانه همیشگی اش دو قربانی گرفت، در چنین روزی، درست لحظه ای که فکر می کردم بدشانس ترین مرد دنیا هستم که باید به جای اینکه ولنتاین را با یک زن جوان و زیبا بگذرانم و تنها با خریدن چند شاخه گل یک عشق و حال اساسی بکنم، مجبورم بروم خانم دیویز را ببینم و به مزخرفاتش گوش دهم، درست در همان لحظه دستی به شانه ام خورد. رویم را که برگرداندم از زیبایی موجودی که پشتم ایستاده بود نفسم بند آمد. دختر به زور بیست سالش بود. گونه هایش به رنگ رز بود و چشمانش می توانست آدم را در خود غرق کند. دختر یک پیراهن توری سفید به تن داشت که برای این فصل از سال بیش از حد نازک بود و موهایش را با یک حلقه از شکوفه های سفید آراسته بود؛ موهایی که به رنگ شکلات تلخ بودند.
«هیچ میز خالی در کافه نیست؛ می توانم اینجا بنشینم؟». بدون اینکه لحظه ای تردید کنم گفتم حتما. دختر بند کیفش را آویزان کرد به پشتی صندلی، یک جعبه سفید کوچک را گذاشت وسط میز و نشست. چند ثانیه به جعبه خیره شدم. پرسید دلتان می خواهد داخلش را ببینید. طبیعتا گفتم بله؛ نه برای اینکه کنجکاو باشم که بدانم داخل توی جعبه چیست؛ بیشتر برای اینکه بتوانم بیشتر با او حرف بزنم. در جعبه را باز کرد. یک گل رز کاملا شکفته درون جعبه بودکه بیش از این زیبا بود که بتواند طبیعی باشد. انگار ذهنم را خوانده باشد بدون مقدمه گفت: «طبیعی است. دقیقا نمی دانم چطور این کار را می کنند اما می دانم که گل را با مایع خاصی پر می کنند؛ چیزی که باعث می شود رز چندین سال عمر کند و پژمرده نشود.». قبل از اینکه بتوانم با خودم در باره اینکه رزی که مایع حیاتی داخلش خالی شده زنده تر است یا رزی که سالها هیچ تغییری نمی کند، با شنیدن اسم چیزی که دختر سفارش داد برگشتم سر میز. «شراب قرمز. این ساعت؟!». این را نگفتم البته. اما خودش متوجه تعجبم شد. گفت که امروز و اینجا با دوستش قرار دارد؛ اگر موافق باشد که ازدواج کنند ساعت 4 می آید.
-        و اگر نیاید...؟؟؟
-        حتما می آید... اگر نیاید یعنی... حتما می آید.
مطمئن بودم که نمی آید. ساعت برج کلیسا 3 و 58 دقیقه را نشان می داد. اگر قرار بود بیاید حتما تا حالا آمده بود. در سکوت نگاهش کردم. تماشای بازی لبهایش با لبه گیلاس شراب برای اینکه روزم را بسازد کافی بود. البته نه تمام روز؛ همان دو دقیقه. وقتی زنگ ناقوس کلیسا چهار بار نواخت با خودم فکر کردم که امروز روی دور شانسم. دومین گیلاس را من برایش سفارش دادم. پرسید «می آید؟». گفتم «آدم باید احمق باشد که دختری به زیبایی تو را آنهم در چنین روزی رها کند.».
سومین گیلاس را که تمام کرد ساعت 4 و 13 دقیقه بود. گفتم سردم است. کتم را درآوردم و انداختم روی شانه اش. چهارمین گیلاس ... 4 و 22 دقیقه. گفت سردم است. صندلیم را کشیدم کنار صندلیش و دست چپم را انداختم دور شانه اش. پیراهنش آمده بود بالا و دست راست من هم مسلما نمی توانست بیکار بماند. نگاهم کرد اما چیزی نگفت. دو سه دقیقه بعدتر صورتم در موهایش گم شده بود. گفتم «تو که می خواستی امروز ازدواج کنی... با من ازدواج کن.». پرسید: «تا حالا عاشق شده ای؟». گفتم نه. پوزخندی زد و خودش را کنار کشید. گیلاس پنجم را که تمام کرد آشکارا می لرزید. گفتم: «محل کار من همین نزدیکی است؛ بیا برویم آنجا گرم شوی.». بلند شد و دستش را انداخت دور گردنم. من هم... فکر کردم خدا را خوش نمی آید یک دختر 20 ساله مست را که از سر بی کسی به من پناه آورده تنها بگذارم. زیر نگاه های سنگین منشی رفتیم توی دفتر من. کیف و جعبه اش را گذاشت روی میز. خودش هم نشست روی لبه میز. بر طبق نشانه شناسی من این یعنی پرچم سفید. 12 دقیقه بعد کار تمام شده بود. دختر حتی یک کلمه هم حرف نزد. برای من البته اهمیتی نداشت. داشتم لباسهایم را مرتب می کردم که صدای افتادن چیزی آمد. برگشتم. گفت «گور بابایش»، کیفش را برداشت و بدون اینکه حتی نیم نگاهی به من بیندازد یا خداحافظی کند رفت. جعبه هیچ جا نبود. نه در دستانش و نه روی میز. من اما برایم مهم نبود. با کمتر از 20 دلار صاحب عشق  و حال ولنتاینی شده بودم و شب هم بدون مزاحمت و بدون اینکه مجبور باشم دروغ های مسخره رمانتیک سرهم کنم می توانستم بخوابم. آن روز خوش شانسی ام با حرف خانم دیویز که گفت دیگر نمی خواهد جلسات تراپی را ادامه بدهد کامل شد. البته این خوش شانسی به اندازه دختر سفیدپوش راحت به دست نیامد. هنوز نفسش جا نیامده بود که گفت:«شنیده اید که امروز رودخانه دوباره یک قربانی گرفت... یک پسر جوان... بیچاره مادرش.». چند دقیقه در سکوت گذشت. او اشک می ریخت. اولین بار در این شش ماه  بود که می دیدم به جای اینکه فقط غر بزند احساساتش را با گریه بیرون می ریزد. برای چند لحظه حس همدردیم بیدار شد. «این رودخانه لعنتی تا کی می خواهد اینطور قربانی بگیرد؟». اما فقط چند لحظه. او دوباره برگشت پشت نقاب. اول همان ناله های همیشگی در باره اینکه شوهرش عمدا پسرشان را در رودخانه غرق کرده؛ بعد اینکه دلش می خواهد دوباره بچه دار شود اما نمی خواهد شوهرش پدر بچه اش باشد؛ بعد اینکه دارد به دنبال یک مرد مناسب می گردد که این افتخار را نصیبش کند. توضیحاتش این بار کامل تر شده بود: «به بانک اسپرم هم فکر کرده ام اما آنها به زنان متاهلی که مشکلی برای بچه دار شدن ندارند خدمات ارائه نمی دهند؛ من که هر مردی را پدر دخترم نمی کنم... دخترم... رز» . آه بلندی کشید و ساکت شد. وقتی پرسیدم چرا دلش نمی خواهد آقای دیویز پدر بچه باشد نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت: «هربار که بحث غرق شدن بچه پیش می آید او می گوید دیوید بچه من هم بود؛ دلم نمی خواهد او پدر بچه باشد که اگر روزی او را هم در رودخانه غرق کرد نتواند بگوید بچه من هم بود.».
«چرا فقط یکی؟؛ حیف است از خودتان فقط یکی بازتولید کنید.». این را نگفتم البته. به جایش سکوت کردم تا او ادامه دهد: «دوست دارم دخترم چشمانی به رنگ زمرد، موهایی قهوه ای و پوستی برنزه داشته باشد؛ یعنی شبیه به ...». نگذاشتم جمله اش را تمام کند. به بهانه دستشویی معذرت خواهی کردم و آمدم بیرون. پنج دقیقه طولش دادم شاید از سرش بپرد. تصور دختری با صورتی پرمو و صدایی کلفت که تنها تیرگی پوست را از من به ارث برده حالم را به هم می زد. صورتم را آب زدم و برگشتم به اتاق. خانم دیویز خم شده بود و داشت در کیفش را می بست. سطل اتاق کنار کیفش بود. من را که دید هول شد، سریع سطل را برگرداند سر جایش، خودش را جمع و جور کرد و گفت فکر می کند دیگر به تراپی نیاز ندارد.
امروز اما به اندازه آن روز خوش شانس نبودم. کبوتران در خاکستری آسمان گم شده بودند. رودخانه غران بود و صدای دستگاه پخش صوت کافه را به زور تا ده قدمی اش می شد شنید. برای اولین بار حس می کردم تنها بودن بین این همه زوج آنقدرها هم خوش شانسی نیست. در افکارم غرق بودم که دستی به شانه ام خورد. صدای زنانه کلفتی گفت: «هیچ میز خالی در کافه نیست؛ می توانم اینجا بنشینم؟». برگشتم. مردی روی ویلچر و زنی با صورتی بدون مو منتظر جوابم بودند. گفتم حتما. زن نشست. بند کیفش را آویزان کرد به پشتی صندلی، یک جعبه سفید کوچک را گذاشت وسط میز و نشست. چند ثانیه به جعبه خیره شدم. پرسید دلتان می خواهد داخلش را ببینید. بدون اینکه منتظر جوابم شود دو قطره اشک روی گونه هایش را پاک کرد و در جعبه را برداشت. «اینها خاکستر دخترم هستند. می خواهم برای رودخانه قربانی اش کنم. رز 18 سالش بود. شوهرم باعث مرگش شد.». مرد چشمانش را بست. «خودم دیدم خفه اش کرد؛ البته او پدر واقعی اش نبود». مرد لب هایش را کج کرد اما هر چه تلاش کرد چیزی جز سکوت از دهانش بیرون نیامد. خاکسترهای درون جعبه قرمز بودند.
درست وقتی ساعت برج کلیسا چهار ضربه نواخت همسر آقای روی ویلچر از جایش بلند شد، جعبه را برداشت و به سمت پل رفت. زنی با یک پیراهن توری سفید که برای این فصل از سال بیش از حد نازک بود وسط پل توقف کرد و به رودخانه خشمگین خیره شد. دختری از میز کناری با صدای بلند گفت: «مامان من اینجام» و برای زن سفیدپوش دست تکان داد. زن برگشت و لبخند زد. هیچ نگفت اما من و آقای روی ویلچر صایش را شنیدیم: «رز... دخترم».
از بلندگوی کافه صدای ویتی هیوستون آمد «همیشه عاشقت خواهم ماند». رودخانه آرام گرفت، هوا قرمز شد و عطر رز همه جا را پر کرد. چشمان رز به رنگ زمرد بود.

۱۳۹۴ خرداد ۵, سه‌شنبه

دوستی های خاله خرسه گونه

گفت: «دلت برای خودت نسوزد.». چشمانم گرد شد از تعجب. از کجا توانسته بود بفهمد؟ دقیقا مشکل همین بود. اینقدر به دلسوزیهای دیگران برای خودم گوش داده بودم که باورم شده بود وضعیتم رقت بار است و باید دلم برای خودم بسوزد. زدم زیر خنده. بلند بلند. ولی هنوز نمی دانم چطور باید با این دلسوزیها برخورد کنم. اگر بگویم که همه چیز عالی است فکر می کنند که حتما مشکلی هست که من از این وضعیت بین زمین و هوایی خوشحالم. اگر غر بزنم می گویند انتخاب خودت بود. اگر بروم میهمانی میگویند یک کم بنشین خانه. اگر نروم می گویند الهی بمیرم توی غربت تنها مانده ای. اگر معاشرت کنم می گویند بی کار است. اگر نکنم می گویند خودش را می گیرد. اگر نگویم مریض شده ام می گویند پس  حتما با برگزار کنندگان فلان مراسم مشکل داشتی که نیامدی. اگر بگویم... الهی بمیرم ها شروع می شود. اگر بگویم همسر از کار و شرایطش راضی است توی دلشان می گویند ... (این یکی را بگذار بگویند). اگر بگویم ناراضی است و مدام دلش پیش ماست آنوقت سیل نصیحت ها به من شروع می شود که زن باید همان جایی باشد که مردش هست. اگر کارها را به موقع انجام دهم و ایمیل ها را زود جواب دهم می گویند حتما کار دیگری ندارد. اگر بگذارم کمی دیرتر... لابلای ده ها ایمیلی که در روز دریافت می کنم گم می شود و ... فراموش. اگر به دیگران کمک کنم می گذارند به حساب حماقتم و اسمم می رود توی لیست کسانی که می شود ازشان بهره کشید. اگر نکنم... واویلا! کلا در یک وضعیت شتر گاو پلنگی گیر کرده ام که هر چه بگویم جا برای اعتراض هست. خودم را پشت سردردها و مریضی های جورواجوری که هر چند وقت یکبار گریبانم را می گرفت قایم کرده بودم که ... دیگر وقت نشود برای پرسیدن اینکه «سخت نیست؟». آنقدر دیگران برایم دلسوزی کردند که خودم هم باورم شد وضعیتم رقت بار است و دلم برای خودم سوخت. گفت «دلت برای خودت نسوزد». چند ثانیه نگاهش کردم و بعد بلند بلند زدم زیر خنده. برای اولین بار رنگ چشمانش را دیدم. چشمان زیبایی دارد.

۱۳۹۳ آبان ۲۲, پنجشنبه

اولین مشق

«فکر می کنم راهی وجود دارد تا بتوان از واقعیات تلخ و ناخوشایند به آرامی سخن گفت؛ به هر حال بهترین راه برای بیرون رفتن از کسادی بازار روزمرگی همین است.»
آنا گاوالدا


- اگر کاپشن بادکنکی نپوشی زمستان نمی شود؟
- نه.
این «نه» را با قاطعیت به خودم جواب دادم. آنقدر حال مزخرفی داشتم که حتی به خاطر احمقانه بودم استدلالم یک لبخند ساده هم نزدم. لج کردم و به جای کاپشن بادکنکی، کت کرم رنگ را پوشیدم. «می میری از سرما کله خراب». شالم را چند دور دور گردنم پیچیدم؛ تا جایی که می شد. دستکش و کلاه و چکمه خیلی وقت بود که از کمد آمده بودند بیرون. اما من لج کردم و یک کفش معمولی پوشیدم. دستکش ها را هم ته کیفم رها کردم. اما کلاه.. با سردرد نمی شد شوخی کرد. گذاشتم سرم. عکس ها و مدارک را با دقت چیدم توی کیف لپ تاپ. انگار که مثلا اگر آنجا باشند ماهیتشان تغییر می کند. حداقل می توانستم چند دقیقه دیگر فکر کنم که توی کیف چیز دیگری است. «داری که را گول می زنی احمق؟». داشت دیر می شد. حتی اگر با اتوبوس هم می رفتم به موقع نمی رسیدم. «اصلا به جهنم... بهتر که وقتم را از دست بدهم».
- می ترسی؟
- چرا بترسم؟ فقط یک خودکار است که روی رگها حرکت می کند.
- می ترسی؟
- هیچ چیز ترسناکی نیست. مثل سونوگرافی زمان حاملگی است.
- می ترسی.
- می ترسم.
- از کدامشان؟ از خودکاری که روی رگها حرکت می کند یا ...؟
- از... آمدن زمستان.

۱۳۹۳ آبان ۶, سه‌شنبه

من و مسیو موتزارت همدردیم.

توی سالن انتظار نشسته بودم و داشتم با سمیرا وایبر بازی می کردم که لیلا اس ام اس زد: «کی وقتِ دکتر داری؟». جواب دادم: «همین الان؛ منتظرم که نوبتم بشود». گفت می خواسته بداند که اگر تنهایم همراهم بیاید. گفتم ترجیح می دهم تنها بروم. بعدش هم گفتم این یکی را «جاست فور فان»  آمده ام. واقعا هم همینطور بود. اینکه دکترِ بد اخلاقِ روماتولوژیست که بار قبلی حتی اجازه نداده بود در مورد دستم حرف بزنم، این بار نه تنها نتیجه الکترومیوگرافی ام را ببیند، بلکه همان لحظه به دوستش که متخصص است در بیماری من، زنگ بزند و پیغام بگذارد و آدرس ایمیل من را بگیرد برای خبر و وقبل از اینکه برسم خانه اسم و محل کار دکتر را برایم ایمیل کرده باشد و تازه وقتی به دکتر اصلی زنگ می زنم منشی اش بپرسد فردا می توانید بیایید، بیشتر شبیه دنیای قصه های کمدی بود تا دنیای واقعی. من نشسته بودم توی سالن انتظار و به این فکر می کردم که حتی اگر بیماری «اسمش را نبر» را هم داشته باشم چیزی که مرا سی سال نکشته از این به بعد هم نخواهد کشت. تازه... من می توانم با دستم تایپ کنم؛ پس هنوز خیلی مانده تا فلج شود. به برکت اینترنت موبایل و وایبر بیش از فکر و خیال بیشتر از این نتوانست پر و بال پیدا کند. یک ساعتی طول کشید تا نوبتم شود. دکتر، یک آقای مو فرفری خیلی جوان بود که حتی سرش را از روی کاغذ بلند نمی کرد مرا نگاه کند. سوالهای عجیب و غریب می پرسید و بعد از هر جواب من، یک چیزهایی را مثل مورچه روی کاغذ ردیف می کرد. من کلافه شده بودم. نمی توانستم حسم را توصیف کنم. دکتر مدام از کلمه «درد» استفاده می کرد اما... من حسم فقط درد نبود. یعنی نه اینکه درد نباشد اما... یک عالمه چیز ناخوشایند دیگر هم بود که کلمه نداشتم برای توصیف کردنشان. من حتی فرق ذق ذق کردن و گزگز کردن در فارسی را هم نمی دانستم.  مستاصل نگاهش کردم و گفتم نمی دانم. این بار سرش را بلند کرد. از قیافه ام فهمید که دیگر جوابهایم برایش قابل اعتماد نیستند. همان لحظه گزارش کامل الکترومیوگرافی که از دکتر قبلی خواسته بود به دستش رسید. گزارش را که دید چشمانش برق زد. یک نسخه نوشت برای بیلان رادیولوژی و یک نسخه هم برای آزمایش کامل خون. من آن لحظه فقط داشتم رد مورچه ها را روی کاغذ دنبال می کردم. هیچوقت دکتری ندیده بودم که اینقدر ریز بنویسد.  گفت که آزمایش خون را باید همینجا در بیمارستان انجام بدهم. گفت دنبالم بیا. رفتیم توی اتاق مدیر بخش. منشی اش داشت با یک مرد دیگر که بعدا فهمیدم کسی است که نمونه گیری خون را انجام میدهد حرف می زد. با ذوق نتیجه الکترومیوگرافی را نشانشان داد. مرد دیگر گفت شبیه کیس آقای موتزارت است. بعدش را دیگر نشنیدم. فقط می دیدم که خیلی خوشحالند که یک کیس شبیه کیس آقای موتزارت پیدا کرده اند و دارند به مقاله هایی فکر می کنند که می توانند بر اساس مطالعاتشان روی بیماری ما بنویسند. من هم خنده ام گرفت. البته آن موقع نمی دانستم که باید هشت تا عکس رادیولوژی و سه تا اکوگرافی برایش بیاورم و صد سی سی خون بدهم و احتمالا سه چهار بار دیگر هم بیایم زیر دست این دکترها و گرنه شاید می زدم زیر گریه. حالا از این خوشحالم که اگر دکتر نشدم، حداقلش این است که به خاطر وجود آقای موتزارت و بیماری عجیب و غریبِ غیرِ قابلِ توصیفم، می توانم در پیشرفت علم پزشکی موثر باشم.


پی نوشت: این روزها سالگرد آمدن موتزارت به استراسبورگ است. دویست سال پیش!

۱۳۹۲ دی ۱۰, سه‌شنبه

رازهای مگو

از خواهر کوچکم شنیدم که برای آن یکی خواهر مشکلی پیش آمده. طاقت نیاوردم. دلم می خواست جزئیات ماجرا را بدانم. نگران شده بودم. به خودش دسترسی نداشتم چون اینترنت نداشت. فکر کردم که توی وایبر برای خواهر کوچکم پیام بزنم و بپرسم. حسم می گفت که «نزن». احساس بدی داشتم. احساسم را اینطور توجیه کردم که سوالات من منجر می شود به غیبت. خودم را گول زدم که «من می پرسم؛ اینکه او چگونه جواب بدهد با خودش». با تردید پیامم را فرستادم. تا وقتی که رفتم بخوابم جوابی نیامده بود. صبح روز بعد پیامش را دیدم اما چون چند ساعت گذشته بود پی ماجرا را نگرفتم. شبش گفتم بیا تصویری حرف بزنیم. احوالپرسی های معمول که تمام شد خواستم اصل ماجرا را برایم تعریف کند. خواهرم اشاره کرد که چیزی نگویم. بعد شروع کرد به تایپ کردن. نوشت که آن موقع که من پیام زده بودم گوشی اش دست خواهر وسطی بوده و از اینکه من هم موضوع را فهمیده ام ناراحت شده. بعد هم شروع کرد به توضیح دادن. نظرم را گفتم. گفت که خاله هم با نظر من موافق است. صدای بابا از آن طرف خانه آمد که خطاب به من گفت: «وقتی با خواهرت حرفی داری توی موبایل نزن؛ ایمیل بزن. مادرت نگران می شود». گفتم: «جایی که خاله هم ماجرا را می داند و نظر می دهد من نامحرم می شوم؟». صدای بابا آمد که داشت مامان را مواخذه می کرد که چرا به خواهرش گفته. خواهر من سرخ و سفید شد و من آرزو کردم ای کاش اینترنتمان قطع شود.

۱۳۹۲ آبان ۵, یکشنبه

پیرمردِ شهرِ جادو

«طلسم وجود دارد؟» این را من با صدای بلند از همسر پرسیدم. خندید و گفت «دوباره سریال دیده ای؟» به شوخی اش اعتراض کردم. گفتم که سوالم جدی است. دیگر ذهنم نمی توانست به این سوال که «چرا ما اینقدر با هم دعوا می کنیم» یک جواب عقلانی بدهد. درست وقتی که فکر می کردیم همه چیز مرتب است و داریم با صلح و صفا زندگی می کنیم زلزله ای شدید پایه های زندگیمان را می لرزاند. تمام روزهای مهم سال با هم قهر بودیم؛ روز تولد من، سالگرد ازدواجمان و همه روزهایی که برای من ویژه بودند. بار آخر روز نیمه شعبان بود. من تمام روز خودم را سرگرم کردم از ترس اینکه مبادا اتقاقی بیفتد و دوباره دعوا شود. تا غروب همه چیز به خیر گذشت اما بعد، با یک تلفن، انبار باروت منفجر شد. وقتی هر دویمان آرامتر شدیم گفتم که فکر می کنم یکی ما را طلسم کرده؛ همسر بعد از چند دقیقه سکوت، خیلی غیر منتظره گفت که توی کرمانشاه کسی را می شناسد که می تواند این موضوع را بفهد. باورم نمی شد که حرفم را جدی بگیرد و مسخره ام نکند؛ اما... او شوخی نمی کرد.
کرمانشاه را قبل از اینکه برای اولین بار ببینم با کاک و نان برنجی و روغن حیوانی می شناختم. پدرم برای کار، هر دو سه هفته یکبار می رفت آنجا و هر بار هم چند جعبه شیرینی و چند حلب روغن می آورد؛ یعنی به او می دادند بیاورد. با وجود اینکه می دانست که ما دوست نداریم و هر بار باید با هزار ترفند سر به نیستشان کنیم.
وقتی با یک نیمه کرمانشاهی ازدواج کردم سعی کردم شهر را بیشتر بشناسم. توی سفر سه روزه ای که اولین نوروز بعد از ازدواجمان به کرمانشاه داشتیم به نظرم آمد که بافت شهر یک چیزی است بین بافت اصفهان و شیراز و مشهد؛ کوچکتر البته. ولی چیزهایی داشت که آن را برایم به شهرهایی که بیشتر می شناختم و دوستشان داشتم پیوند می داد. دلم می خواست ردپای بیستون و طاق بستان قدیم را در زندگی امروز مردم پیدا کنم اما به جز باغها و تخت ها و رستوران ها چیزی پیدا نکردم... و البته طعم استثنایی «دنده کباب شاهمراد» که هیچ جای دیگر تجربه نکرده بودم.
سه چهار روز قبل از اینکه از تهران راه بیفتیم به سمت کرمانشاه، از همسر خواستم که به مادربزرگش تلفن کند تا برای دیدن دعا نویس برایمان «وقت ملاقات» بگیرد. گفت «لازم نیست از قبل زنگ بزنی». گفتم نکند «توی این سالها مرده باشد؟». گفت «اینقدر تعدادشان زیاد است که یک نفر بمیرد دو نفر جایش را می گیرند». همان شب خواب دیدم که توی کرمانشاهم. دیدم که از توی هر کوچه یک زن قد بلند قوی هیکل با موهای فردار سیاه و چشمان درشت سرمه کشیده به سمت من می آید و می خواهد از روی خطوط کف دستم سرنوشتم را برایم بگوید.
اوایل مسیر به سوالاتی که دوست داشتم جوابشان را بدانم فکر می کردم و به اینکه اگر جواب سوالاتم را بدانم چه تغییراتی در زندگیم ایجاد می شود. من آنقدرها اعتقاد نداشتم به دعا و جادو. یعنی یک کمی داشتم که به این نتیجه رسیده بودم وضع الان زندگیم نتیجه طلسم است؛ اما نه آنقدر که مثل آقا محسن، سرایدار ساختمانمان، بچه سه روزه ام را بردارم ببرم کرمانشاه پیش دعانویس تا کمتر گریه کند یا مثل عمه ام که فقط اتقاقات بد زندگیش را می بیند به این دلیل که وقتی خانه اشان را فروخته، خریدار توی خانه یک دعا پیدا کرده که قرار بوده برایشان شر بیاورد. یاد یکی از فامیل هایمان افتادم که رفته بود پیش دعانویس برای مریضی شوهرش. دعا نویس گفته بود که علتش این است که اسم آن دو به هم نمی خورد و باید یکی شان اسمش را عوض کند. دختر اسمش را بعد از سی سال زندگی با اسم «فایزه» گذاشته بود «سارا». اگر به من هم می گفت باید اسمت را عوض کنی چه؟ اگر می گفت ازدواجتان اشتباه بوده چه؟ اگر می گفت که به زودی از هم جدا می شوید... خودم را از این فکر ها بیرون کشیدم قبل از آنکه دیوانه ام کنند و در عمق جاده غرق شدم.
هوا داشت تاریک می شد که رسیدیم کرمانشاه. رفتیم خانه مادربزرگ همسر. شام خوردیم و گپ زدیم و چند دقیقه بعد از نیمه شب به رختخواب رفتیم. همسر چیزی در باره دعانویس نگفت. من هم چیزی نپرسیدم.
روز بعد او رفت که به کارهای اداری اش رسیدگی کند. ما هم رفتیم پارک کوهستانی نزدیک طاق بستان. دخترم داشت توی آبنمای پلکانی بازی می کرد که همسر تلفن زد. گفت که با زن عمویش حرف زده و باید عجله کنیم تا قبل از ظهر برسیم به خانه دعانویس. حرکت کردیم به سمت خانه. در مسیر تصمیم گرفتم که اول ماجرای عمه ام را مطرح کنم و بعد اگر شرایط مساعد بود سوال خودم را بپرسم.
همسر جلوی در منتظر بود. بچه را بردند داخل خانه. من و همسر و زن عمو سوار ماشین شدیم که برویم. خواهر همسر هم به ما ملحق شد. دوست داشت سر از کار «سیّد» در بیاورد. توی راه از زن عمو پرسیدم که دعانویس چه مشکلاتی را می تواند حل کند. گفت مردم برای همه مشکلاتشان پیش او می آیند؛ بختی که باز نمی شود، بچه ای که زیاد گریه می کند، خانه ای که دزد زده و بیماری لاعلاج. گفت برای ازدواج، تغییر شغل و یا حتی اجازه دادن خانه هم با او مشورت می کنند. پرسیدم «چگونه می فهمد که مثلا یک زوج برای هم مناسبند؟». گفت «سرکتاب باز می کند؛ با قرآن». گفتم «یعنی فال می گیرد؟». گفت «فال می گیرد».
رسیدیم. درِ حیاطِ خانه باز بود. تعداد زیادی کفش جلویِ در رها شده بود؛ رفتیم داخل. ابتدای راهروی باریک، یک جاکفشی فلزی گذاشته بودند که پر از کفش بود. کنارش یک در بود که به اتاقی باز می شد که با شیشه از پیاده رو جدا می شد. به نظرم آمد که قبلا مغازه بوده؛ گوشه پنجره، توی پیاده رو یک کولر نصب شده بود که اتاق را خُنک می کرد. تا کنارِ در آدم نشسته بود روی زمین. من وارد اتاق شدم. بقیه همان بیرون ماندند. فقط صدای کولر می آمد. به جز دو نفر مرد، بقیه، زنهای چادر مشکی بودند. من با مانتوی فیروزه ای و روسری نارنجی بین آنها وصله ناجور بودم. همان اول «سیّد» فهمید که یک غریبه آمده است داخل. تمرکز کردم که بشنوم کسانی که جلوی میز سیّد نشسته اند دارند به او چه می گویند. خیلی آرام صحبت می کردند. چادرهایشان را هم کشیده بودند جلوی صورتشان. کلمات پراکنده ای می شنیدم اما چون لهجه داشتند درست نمی فهمیدم جریان چیست. بعد از چند دقیقه زن عمو هم آمد داخل؛ بعد هم همسر و خواهرش. هر کس که بیرون می رفت من خودم را می کشیدم نزدیک تر. فقط یک ردیف با «سیّد» فاصله داشتم. می توانستم به راحتی کاغذهای روی میزش را ببینم؛ حتی لای کتاب هایش را. داشت یک دعا می نوشت. کاربن هم گذاشته بود لای کاغذش تا همزمان چند کپی درست کند. لای انگشتانش آبی شده بود. خطش خوانا نبود. نمی توانستم تشخیص دهم چه می نویسد. نصفه عمودی یک ورقِ دفترِ معمولی را پر کرده بود. به چند خط آخر که رسید، کاربن را از لابلای کاغذها بیرون کشید. دو نیمه کاغذ را از هم جدا کرد. بعد چند خط دیگر هم زیر آنچه قبلا نوشته بود اضافه کرد. کاغذ را به اندازه یک مربع دو در دو تا زد؛ جوری که شبیه یک پاکت شد. داد دستِ زنی که جلوی میزش نشسته بود. گفت این را بگذار توی یک کیسه پلاستیک؛ بعد کیسه را بگذار توی آب و از آب بخور. زن یک جمله دیگر هم در گوش سیّد گفت. من نشنیدم. سیّد یک کاغذ دیگر از قفسه ای که کنار دستش بود برداشت. رویش چیزی نوشت؛ به همان شکل قبلی تا کرد و داد دست زن. گفت این را توی اسپند بینداز و بسوزان. زن اسکناس مچاله ای گذاشت روی میز، تشکر کرد و رفت. سیّد بدون اینکه به پول نگاه کند آن را برداشت و گذاشت توی جیب کتش. هنوز صورت سیّد را ندیده بودم. سرش را نمی آورد بالا. به کسی نگاه نمی کرد. صدای اذانِ ظهر ولوله ای انداخت میان جمعیت. سیّد گفت نگران نباشید؛ به کار همه تان رسیدگی می کنم. نفر بعدی که رفت جلو بلندتر صحبت می کرد. گفت که می خواهد خانه اش را اجاره بدهد اما مشتری برایش پیدا نمی شود. سیّد یکی از دو کتابش را باز کرد. نمی دیدم توی کتاب چه نوشته. توی صفحه های زوجش نوشته بود بسم الله. هر صفحه ای که می آمد جوری ورق می زد که فقط خودش بتواند نوشته را بخواند. به زن گفت جواب نمی دهد. زن پرسید «یعنی چه؟». سیّد گفت «یعنی با دعا نمی شود کاری کرد». زن یک اسکناس گذاشت روی میز و ناامید برخاست که برود. زن عمو که کنار در نشسته بود گفت «کرایه را پایین بیاور تا خانه ات اجاره برود». زن چند لحظه نگاهش روی او متوقف  شد؛ بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت. یک زوج جوان رفتند جلو. نفهمیدم به سیّد چه گفتند. از همان دعاهایی که باید آبش را خورد و آنهایی که باید در اسپند سوزاند داد بهشان. پولشان را گذاشتند و رفتند. نوبت من شده بود. رفتم جلو. همسر و خواهرش هم کنارم نشستند. اولین کلمه را که گفتم توجه همه جلب شد به سمت من. گفتم «عمه ام خانه اش را فروخته؛ صاحبخانه جدید توی خانه یک دعا پیدا کرده. از آن روز اول شوهرش بی کار شد، بعد سرطان گرفت و مرد؛ حالا هم بخت دخترهایش بسته شده. فکر می کنند اثر همان دعاست؛ می شود چیزی برایشان بنویسید؟». پرسید «کجا زندگی می کنند؟». گفتم «اینجا نیستند». پرسید «کی می بینیشان؟». گفتم «نمی بینمشان؛ می دهم برایشان ببرند». گیج شده بودم که چرا این سوال ها را می پرسد. گفت «فردا اینجا هستی؟». گفتم «آره». گفت «فردا صبح بیا دعا را بگیر». گفتم «یک مشکل دیگر هم دارم؛ زیاد با شوهرم دعوایم می شود؛ فکر می کنم شاید کسی طلسممان کرده». اسم او را پرسید و اسم مرا. اسم هایمان را روی کاغذ نوشت و یک سری عدد متناظر با هر حرف گذاشت. بعد یک محاسباتی انجام داد و گفت «ستاره هایتان با هم جور است». قرآن را باز کرد. گفت «قرآن هم تایید می کند ازدواجتان را». پرسیدم «پس چرا دعوایمان می شود؟». سرش را گرفت بالا و اول به من و بعد به همسر نگاه کرد. خیلی شبیه بود به پدربزرگ مادرم. گفت «شما خیلی با هم خوبید؛ یک بچه خوب هم که دارید؛ تو خیلی دل نازکی؛ شوهرت هم خیلی شوخ است. او شوخی می کند و تو به دل می گیری». گفت «او تو را خیلی دوست دارد؛ همه جا می خواهد تو را بالا ببرد؛ تو اما شوخی هایش را جدی می گیری». همسر انگار که حرف دل خودش را شنیده باشد به من نگاه معناداری کرد. زن عمو گفت «اینها از راه خیلی دور آمده اند؛ دعایشان کنید». سیّد به همسر رو کرد و گفت «تو به دعا اعتقاد نداری و گرنه برایتان چیزی می نوشتم». همسر لبخند زد. من اما اعتقاد داشتم. بغضم گرفته بود. اشک توی چشمانم جمع شده بود. دلم می خواست بروم توی بغل سیّد. نمی شد. اسکناسم را گذاشتم روی میز و گفتم «التماس دعا» و بیرون آمدم. بقیه هم پشت سرم آمدند. در سکوت سوار ماشین شدیم و در سکوت رفتیم خانه. من اما سبک شده بودم؛ خیلی سبک.

آن شب رفتیم اطراف طاق بستان قدم زدیم و بعد دنده کباب خوردیم. فردا صبح اش کرمانشاه را ترک کردیم. اما دیگر کرمانشاه برای من نه شهر شیرین و فرهاد است؛ نه شهر کاک و نان برنجی و روغن حیوانی و نه شهر سبزی های کوهی و دنده کباب؛ دیگر برایم نه شبیه شیراز است و نه شبیه اصفهان و نه شبیه مشهد. برایم شبیه هیچ جای دیگری هم نیست. وقتی به کرمانشاه فکر می کنم شهری را می بینم که از هر کوچه پس کوچه اش پیرمردی بیرون می آید؛ پیرمردی که با صدای پدر بزرگم می گوید «اینقدر دل نازک نباش دختر!»؛ حرفی که مدت هاست شاید فقط توی خواب بتوانم از زبانش بشنوم.

پی نوشت: این داستان یک واقعیت تحریف شده است. یعنی خیلی واقعی نیست؛ خیلی هم تخیلی نیست. زیاد جدی نگیرید.


۱۳۹۲ آبان ۱, چهارشنبه

ای کاش همیشه آرزوهای آدم توی کمد انباری خانه اشان بود.

رها از ایران با خودش دو تا «علاقه» سوغاتی آورد. لاک و تخم مرغ شانسی.
ناخن لاک زده را اصلا قبلا ندیده بود. من که اینقدر اهلش نیستم که توی سفر از تهران به شیراز که از بازرسی فرودگاه رد می شدیم مامور پرسید: «توی کیف بچه شیشه دارید؟» گفتم بله. شیشه آب و شیر. گفت نه؛ شیشه دارو؟ گفتم بله. بعد یک چیز دیگر پرسید. « ... ندارید؟» گفتم چه. دوباره تکرار کرد. دوباره هاج و واج نگاهش کردم و پرسیدم چه. تقریبا داد زد: «استون؛ لاک پاک کن» گفتم هاااااان. نه. این از من... فرانسوی ها هم زیاد به خودشان نمی رسند. یعنی توی لابراتوار ما چند تا استاد هستند که حاضرم شرط ببندم حتی موهایشان را هم شانه نمی کنند.
رها تا زمان رسیدن به شیراز لاک ندیده بود. این را با اطمینان می توانم بگویم. تازه آنجا بود که با پدیده ای به اسم ناخن های رنگی روبرو شد.  انگار که یک معجزه دیده باشد مثلا. چشم برنمی داشت از ناخن های دختر عمه هایش. آنقدر که هنوز دو ساعت نبود که رسیده بودیم کلمه لاک زدن را یاد گرفت و از بچه ها خواست ناخن هایش را لاک بزنند. آن هم نه یک دور؛ هر انگشتش به یک رنگ در آمده بود. بعدتر همین علاقه اش به لاک باعث شد که به رنگ ها با دقت بیشتری توجه کند؛  انگار که مثلا تا الان دنیا را خاکستری می دیده و اولین چیز رنگی که کشف کرده لاک باشد؛ انگار که رنگ مثلا مهم ترین خاصیت اشیا باشد. بعدتر ترس از پاک شدن لاک ناخن هایش شد بزرگترین نگرانی اش. این را یک بار که حمامش می کردم فهمیدم. داشتم موهایش را می شستم که صدای جیغ و داد و گریه اش بلند شد. فکر کردم چشمانش از شامپو سوخته. سریع روی سرش آب گرفتم و با حوله صورتش را خشک کردم. دیدم دستهایش را گرفته بالا و دارد با دقت به ناخن هایش نگاه می کند. گفت لاک. کلی برایش توضیح دادم که لاک با آب پاک نمی شود و نباید نگران باشد. اما این ترسش تا چند وقت ادامه داشت؛ اینقدر که حاضر نبود دستهایش را بشوید.
تخم مرغ شانسی را اما هفته آخر کشف کرد. توی یک میهمانی، میزبان به او و یک میهمان کوچولوی دیگر نفری یک تخم مرغ شانسی هدیه داد. همین یک برخورد برای بردن دل بچه کافی بود. بعدتر که «گنجینه ای به اسم یوتیوب» توسط رها کشف شد، هیچ ویدئویی را بیش از دوثانیه نگاه نمی کرد. سریع می رفت روی پیشنهاد بعدی. اما دیدم که به یک جایی که می رسد با چنان ذوقی به صفحه تبلت نگاه می کند که فکر نکنم یک قهرمان المپیک به مدالش اینگونه نگاه کند. کنجکاو شدم. رفتم جلوتر. دیدم که چند تا ویدئوست در باره تخم مرغ شانسی. یک عالمه تخم مرغ شانسی چیده اند و یکی هر کدامشان را باز می کند و در باره اشان توضیح می دهد. از آن زمان این چند ویدئو شده ویدئوهای مورد علاقه دخترم و کسی که آنقدر عاشق شعرهای کودکانه بود که نمی شد روزی برویم مهدکودک  دنبالش و مربی اش با تعجب نگوید که رها همه شعرها را از حفظ است، تمرکزش را از شعر و موسیقی برداشت و گذاشت روی تخم مرغ شانسی.

***

برنامه خواب رها از وقتی رفتیم ایران به هم ریخت. بعضی شبها تا ساعت سه هم هنوز بیدار بود. در مقابل صبح ها تا نزدیک ظهر می خوابید. هر کاری می کردم جواب نمی داد. سعی می کردم که صبح ها زودتر بیدارش کنم اما هر چه صدایش می زدم انگار نه انگار. عصرها هم که همیشه یک برنامه ای بود. توی ماشین خوابش می برد و نمی شد جلویش را بگیری. ساعت هشت تازه از خواب بیدار می شد و طبیعتا اینکه از کسی که تا هشت شب خواب بوده بخواهی قبل از نیمه شب به خواب برود انتظار زیادی است. فکر کردم شاید مشکل از این است که تخت ندارد. برایش از یکی از دوستانم یک تختخواب تاشو قرض گرفتم. یک کمی شرایطمان بهتر شد.اما فقط کمی؛ به جای ساعت سه، دو می خوابید. الان که به این 6 هفته ایران فکر می کنم خودم و همسر را می بینم که داریم به رها التماس می کنیم بخوابد. این تنها تصویرم از سفر است.

***

روز دومی که بعد از بازگشت از ایران رها را بردیم مهدکودک، مدیرشان گفت که از همه بچه ها خواسته اند که صبح ها قبل از ساعت 9 توی مهد کودک باشند. گفت قرار است activité داشته باشند. با خودم فکر کردم که آخر یک بچه ای که هنوز سه سالش نشده چه اکتیویته مهمی می تواند داشته باشد که باید حتما سر ساعت بیاید. خنده ام گرفت؛ اما از این مساله استقبال کردم. بالاخره یک چیزی پیدا شده بود که به صبح های ما نظم بدهد. این اکتیویته شد یکی از کلیدواژه های زندگی کل خانواده. قبل  تر هیچ وقت رها را از خواب بیدار نمی کردیم؛ تا زمانی که خودش بیدار شود. اما حالا صبح ها با این جمله که «پاشو اکتیویته داری» بیدارش می کنیم. بچه ام فکر می کند که همه صبح ها باید بروند اکتیویته. بچه ها می روند مهدکودک و شعر می خوانند و نقاشی می کشند و دوچرخه سواری می کنند؛ بزرگترها هم می روند لپ تاپ بازی. این اکتیویته توانست صبح ها رها را سر یک ساعت مشخص از خواب بیدار کند اما ... نتوانست شبها در یک ساعت مشخص او را به رختخواب ببرد. تا می گذاشتیمش توی تختش آنقدر داد و بیداد و گریه می کرد که می آوردیمش بیرون. صبرم داشت تمام می شد. سه چهار ماه جنگ اعصاب شبانه کم طاقتم کرده بود. صبح ها خسته بودم و احساس می کردم که اگر این شرایط عوض نشود از پا در می آیم.

***

شورای جنگ برای خواب رها تشکیل شد.  تصمیم گرفتیم تحمل کنیم گریه هایش را. به شیوه فرانسوی اجازه دهیم آنقدر گریه کند تا خسته شود. من می توانستم تحمل کنم اما همسر نه. تا صدایش می زد می دوید سمت اتاق. یکی دو شب جلویش را گرفتم. اما با این شرایط هم بعضی شبها دو ساعت طول می کشید تا از صدازدن ما خسته شود و دراز بکشد تا خوابش ببرد. سعی کردم تئوری خواب را برایش توضیح بدهم. اینکه باید دراز بکشی، بدنت را آرام و بدون حرکت ول کنی و چشمانت را ببندی. یاد گرفت اما در عمل موفقیت چندانی حاصل نشد.
چند روز پیش که با پدرش رفته بود خرید، یک بسته 6 تاییش را برداشته و گذاشته توی سبد که «بخریم». آمدند خانه خریدش را نشانم داد. گرفتم و بردم گذاشتم توی کمد انباری. فکر کردم می تواند از علاقه اش به تخم مرغ شانسی کمک بگیرم برای اصلاح وضعیت خوابش. گفتم که تخم مرغ شانسی برای بچه هایی است که شب ها به موقع می خوابند؛ بدون گریه و جیغ و هزار بار انداختن عروسکشان بیرون از تخت و هزار بار صدا زدن مامان و بابا که بیایید عروسکم را بدهید. اینقدر این جمله ها را تکرار کردم که حفظ شد. خودش می گفت: «شب باید زود بخوابیم و گریه نکنیم تا صبح سرحال باشیم بریم اکتیویته و تخم مرغ شانسی بگیریم.» شب اول تقریبا اصلا موفق نبودیم. همان روال سابقش ادامه پیدا کرد. اما صبح که بیدار شد تخم مرغ شانسی خواست. من هم توضیح دادم که چون با آرامش نخوابیده ای نمی توانم بدهم. شب دوم دو سه دقیقه سر و صدا راه انداخت اما بعد آرام شد. صدای حرف زدنش می آمد اما به ما کاری نداشت. ساعت ده و نیم مرا صدا زد. رفتم بالای سرش. گفت شب می خوابیم صبح تخم مرغ شانسی... و خوابش برد. به برکت تخم مرغ شانسی بعد از چند ماه یک شب آرام داشتیم. اینقدر که باورمان نمی شد. صبح که بیدار شد هنوز چشمانش را کامل باز نکرده بود که گفت تخم مرغ شانسی. رفتم یکی برایش آوردم. بچه ام تمام شب با رویای تخم مرغ شانسی به خواب رفته بود.


۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه

ثبات

سه سال پیش وقتی ما برای اولین بار رفتیم به شهر محل تحصیل همسر که قرار بود دو سه سالی محل اقامتمان باشد، دو خانواده از آن شهر نقل مکان کردند؛ یکی به فاصله یک هفته و دیگری به فاصله یکی دو ماه. از اولی خانه اش به ما رسید با یک کاناپه و تلویزیون و کتابخانه و میز تحریر و مقداری ظرف و از دومی، ماشین لباسشویی و تختخواب و دو تا مبل سفید. قرار بود خانه اشان را هم ما اجاره کنیم چون خانه اولی یک  سوئیت بود و برای ما زیادی کوچک، اما اجاره اش زیاد بود و ما در آن دوره زمانی از عهده اش بر نمی آمدیم. این شد که آنها رفتند و وسایلشان آمد به خانه ما. یکی دو ماه بعد یک خانه بزرگتر پیدا کردیم و همه اسبابی که داشتیم را بار کردیم و بردیم خانه جدید؛ مبل های سفید را هم. آنها شیک ترین بخش مبلمان خانه امان بودند. بعدتر که رها به دنیا آمد وقتی من توی هال یا آشپزخانه بودم او را می خواباندم روی مبل ها. چون هم نرم بودند و هم لبه های قابل اطمینان داشتند و هم کفشان شیب داشت به سمت داخل و امکان نداشت بچه بیفتد. بعدترش توانست روی همین ها بنشیند و بعدتر با گرفتن دستش لبه آنها توانست بایستد. رها روی آن مبل ها یک عالمه عکس دارد؛ زمان نوزادی و به صورت خوابیده، بعدتر نیمه خوابیده و بعدترش نشسته؛ با همه کسانی که میهمان خانه امان شدند و دوست داشتند با او عکس بگیرند. هنوز رها راه نیفتاده بود که یک خانواده به جمع ایرانیان شهر ما اضافه شدند. شوهر با من و محمدرضا همکار بود از ایران. برای همین از قبل از اینکه بیایند قرار شد ما مقدمات ورودشان را آماده کنیم. برایشان خانه گرفتیم. همان خانه ی صاحبانِ اصلیِ مبلهایِ سفید را. شب قبل از آمدنشان یکی از همسایه ها یک کاناپه چرم سیاهرنگ گذاشته بود دم در. خیلی نو بود. ما برش داشتیم برای دوستانمان. اما فکر کردیم که یک کاناپه چرم سیاه رنگ برای یک خانه ای که تویش بچه نوپا هست مناسب تر است تا دو تا مبل سفید پارچه ای. این شد که کاناپه آمد توی خانه ما و مبل های سفید برگشتند به همان جایی که از آن آمده بودند؛ این بار با صاحبان جدید.
...
هفته پیش دوستانمان صاحب فرزند تازه ای شدند. ما رفتیم برای دیدن نوزاد. محمدرضا از بچه چند تا عکس گرفت. تکی و با خواهرش. یک عکس هم از آن دو گرفت با رها روی یکی از دو مبل سفید. یاد عکسی افتادم از رهای سه ماهه و کیمیای چهار ساله که برای ادامه تحصیل مادرش آمده بودند و حالا دیگر نیستند.
کیمیا رفته بود ایران؛ رها رفته بود یک شهر دیگر؛ حسنا از ایران آمده بود و یسنا از یک دنیای دیگر. اما مبل ها از جایش تکان نخورده بود... بازهم آدمها می آیند؛ آدمها می روند؛ اما... مبل های سفید سر جای خودشان باقی می مانند.

۱۳۹۲ شهریور ۲۹, جمعه

She's hoping for a daughter

یکی بود؛ یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. یک دختری بود که منتظر تولد بچه اش بود؛ منتظر تولد دخترش. برایش کلی لباس و اسباب بازی خریده بود؛ با تخت و کمد و آویز موزیکال و پتو و بالش صورتی. یک روز که داشت لباس ها را برای بار صدم مرتب می کرد مادرش زنگ زد. گفت که یکی از فامیل های مردی که می آید توی کارهای خانه کمکش می کند دارد بچه دار می شود. گفت فقیر است؛ مرد دارد برایش سیسمونی جمع می کند. گفت نذر کرده برای سلامتی نوه اش از لباسهای او بدهد به مرد. دختر پرسید چرا از لباسهای نوه. گفت که برای بچه لباس می خرد و می فرستد. با خودش فکر کرد که همه بچه ها باید مثل شاهزاده به دنیا بیایند. فکر کرد که بچه قرار نیست معنای فقر و اختلاف طبقاتی را از همان روز اول تولد بفهمد. بین خودمان بماند اما بعد از قطع کردن تلفن رفت زیر دوش آب و بدون ترس از اینکه صدایش شنیده شود زار زار گریه کرد. یکی دو ماه بعد مادرش گفت که بچه پسر است. رفت و یک سرهمی و یک حوله و یک عروسک پسرانه خرید و داد به مادرش که بدهد به مادر پسرک. بعدتر یک بار مادرش گفت که دکتر گفته دو قلو هستند بچه ها. دختر قصه ما می خواست برود یک دست لباس دیگر هم بخرد برای بچه دوم. با خودش فکر کرد که هر چقدر هم که دوست نداشته باشد فقر را، وجود دارد و نمی شود نادیده اش گرفت. فکر کرد که شاید با پول خریدهای فانتزی او بشود برای بچه ها کارهای مهم تری کرد. پول داد بهشان. قرار بود دوقلوها وسط های بهار به دنیا بیایند. به دنیا آمدند. دکتر درست گفته بود. دوقلو بودند؛ اما یکی دختر و یکی پسر. پسرک سالم بود اما... دخترک چشمانش مشکل داشت. اول گفتند که باید تا چهار سالگی پروتز بگذارد و هر دو ماه پروتز را عوض کند تا زمانش برسد و عمل کند. بعد از یک سال گفتند که هیچوقت چشم دخترک خوب نمی شود. گفتند که همیشه نابینا می ماند. گفتنش برای دکتر آسان بود اما برای مادر دوقلوها... فقط خدا می داند که چه بر او گذشت. آنها به زور می توانستند یک بچه را اداره کنند. حالا خدا بهشان دو تا بچه داده بود و یکیشان هم مریض بود. خرج پروتز و بیمارستان و تهران آمدن زیاد بود. سخت بود؛ خیلی سخت. زن برای آینده بچه هایش نگران بود. با عقل خودش به این نتیجه رسیده بود که بچه ها با پول خوشبخت می شوند. فکر کرده بود که سرپرستی بچه هایش را بدهد به یک خانواده ثروتمند. با خودش فکر کرده بود که شاید کسی و پیدا شود که هر دو تا بچه را قبول کند و تازه بپذیرد که او را هم به عنوان کارگر توی خانه اش استخدام کند. چه خیال خامی. هیچ کس چنین شرایطی را قبول نمی کرد. همه فقط بچه سالم را می خواستند آن هم برای خودشان. دختر قصه ما دلش می خواست اینقدر پولدار بود که می توانست سرپرستی بچه ها را قبول کند. اما نبود. نمی توانست. دختر خودش را مسئول می دانست در برابر بچه ها. بچه ها همزاد دختر او بودند؛ مثل بچه خودش. از دوستانش کمک خواست. یک پول کمی جور کردند که فقط می توانست نگرانی مادر را برای چند ماه کم کند. بعدتر دکتر قبول کرد که مجانی پروتز را برایش عوض کند. بعدتر کسی پیدا شد که هزینه های بیمارستان و رفت و آمد را داد. بعدتر گفتند که بچه باید برود مهدکودک مخصوص نابینایان. یک کسانی پیدا شدند که پول مهدکودک را دادند. بعدتر دکتر گفت که نباید مدام از این خانه بروند به آن خانه. گفتند دخترک اذیت می شود؛ تا می آید به یک جا عادت کند محیط برایش عوض می شود. دختر قصه ما دلش می خواست اینقدر پول داشت که می توانست برایشان خانه بخرد. اما نمی توانست. دکتر گفت بخشی از پول را می دهد. یک پس اندازی هم خودشان دارند. اما کم است. حتی یک سوم پول خرید یک خانه هم نمی شود. دوستانش هم این بار اینقدر پول ندارند. اصلا روزگار طوری شده که دیگر کسی به این راحتی حاضر نمی شود پول بدهد. دختر قصه ما قول نداده اما... امیدی را زنده کرده که نباید بمیرد. دختر منتظر یک معجزه است. معجزه ای شبیه ... تولد یک دختر... حتی اگر چشمانش نبیند.

۱۳۹۲ شهریور ۵, سه‌شنبه

صد تومانی

وقتی دکتر برایم ام آر آی نوشت ترسیدم؛ نه از اینکه مشکلی داشته باشم؛ از خود ام آر آی؛ مثل همه کارهای پزشکی دیگر. دست و پایم را گم کردم. گفتند باید بروی از داروخانه بیمارستان لباس یکبار مصرف بخری. تنهایی رفتم. مسئول صندوق گفت می شود 4100 تومان. یک اسکناس پنج هزار تومانی از کیف پولم درآوردم و به او دادم. گفت یک صد تومانی یا دویست تومانی نداری؟ از جیب کیفم یک دسته پول خرد بیرون آوردم؛ چند تا دویست تومانی بود و یک صد تومانی. صد تومانی را جدا کردم و گذاشتم روی پیشخوان. گفت دویست تومانی بده. دادم. یک چسب زخم گذاشت روی هزار تومانی. احساس بدی پیدا کردم از برخوردش. من خودم صد تومانی داشتم. چسب زخم هم نخواسته بودم. حتی اگر خواسته بودم هم یک دانه اش نمی شد صد تومان. احساس کردم که احمق فرضم کرده. چیزی نگفتم. آمدم لباس را تحویل بگیرم که موبایلم زنگ زد. عصبی شده بودم. نمی توانستم توی کیفم پیدایش کنم. صدای آهنگ جودی آبوت هم مدام بلندتر می شد. نگران بودم که کسی چیزی بگوید. سریع آمدم بیرون. پله ها را ندیدم. پرت شدم روی آسفالت. شلوارم پاره شد. روی زانویم هم یک زخم بد درست شد. خیلی درد گرفت. چسب زخم را چسباندم روی زخمم و با شلوار پاره رفتم سمت بخش رادیولوژی.

پی نوشت: از این داستان نتیجه می گیریم که:
1- آدم برای صد تومان اعصابش را خرد نمی کند و در نتیجه شلوار صد هزار تومانیش هم پاره نمی شود.
2- آدم نباید روی موبایلش آهنگ جودی آبوت بگذارد.
3- آفرین به صندوقدار که علم غیب داشته و پیش بینی کرده که قرار است من از پله های داروخانه بخورم زمین.
4- لعنت بر موبایلی که بی موقع زنگ بخورد.

۱۳۹۲ تیر ۲۶, چهارشنبه

درد

دیروز صبح با حال خوبی از خواب بیدار شدم؛ با وجود اینکه نوبت دندانپزشکی داشتم و رفتن به دندانپزشکی یکی از بزرگترین ترس های زندگیم است. تصمیم داشتم که بعد از دندانپزشکی برگردم خانه و بعد از ناهار بروم لابراتوار. کارم روز قبلش خیلی خوب پیش رفته بود و خوشحال بودم از اینکه می توانم تمامش کنم. شلوار نویی که خریده بودم و کفشی که تازه سفارش داده بودم از اینترنت و روز قبل آمده بود را پوشیدم. رنگ شلوار به هیچ کدام از بلوزهایم نمی خورد. به زور یک چیزی انتخاب کردم و پوشیدم و از خانه زدم بیرون. وقتی رسیدم توی مطب منشی پرسید که می توانی منتظر بمانی. گفتم آره. توی سالن انتظار نشستم و شروع کردم از روی موبایل وبلاگ های به روز شده بلاگ رولم را خواندن. همان دومی بود که حالم را بد کرد. یکی از دوستانم نوشته بود که دارد بی خیال عشقش می شود. دارد می رود تا به تصمیمی که خانواده اش برایش گرفته اند تن بدهد. آنقدر به هم ریختم که ترس از دندانپزشکی فراموش کردم کاملا. وقتی منشی آمد صدایم زد گیج بودم. چند ثانیه طول کشید تا موقعیتم را به خاطر بیاورم و بتوانم خودم را جمع و جور کنم. روی صندلی که نشستم دکتر پرسید مشکلت چیست. گفتم برای کنترل آمده ام. اینقدر گیج بودم که گفتم لاکنترل. گفتم لو کنترل. بعد پرونده ام را نگاه کرد و گفت از شش ماه بیشتر شده ولی... انگار که فوبیای من یادش آمده باشد گفت مهم نیست. کارش را شروع کرد. من هم سرگردان بودم بین درد دندان و درد حس دوستم که برایم به مراتب شدیدتر بود. دکتر که کارش تمام شد پرسید توی خانه دهانشویه دارید؟ من انگار که  تازه از دنیای خودم بیرون آمده باشم با تعجب گفتم هااااان؟ گفت دهانشویه. یادم آمد که چند وقت پیش سر یک چیزی مجبور شدم یک مایع بدمزه ای را غرغره کنم. گفتم آره. گفت باید تا یک هفته استفاده کنی. یک وقت نیم ساعته هم بگیر از منشی. بدون خداحافظی آمدم بیرون. با صدای دکتر به خودم آمدم که گفت به امید دیدار. برگشتم و گفتم هااااان؟ دکتر با صدای بلند به منشی گفت که به من یک وقت بدهد. منشی پرسید کی می روید تعطیلات؟ گفتم بیست و نهم. برای بیست و پنجم وقت داد. برگه بیمه را گذاشت جلویم که امضا کنم و گفت که بقیه قسمت هایش را دفعه بعد پر می کند. این بار حواسم را جمع کردم که خداحافظی کنم.
وقتی رسیدم خانه هنوز یک ساعت مانده بود تا ظهر. فکر کردم با این حالی که من دارم تنها کاری که می توانم انجام دهم سریال دیدن است. اما حوصله آن را هم نداشتم حتی. رفتم دهانشویه پیدا کنم. یادم آمد آن چیزی که فکر می کردم دهانشویه است مایعی بوده که ۶ ماه پیش دکتر برای عفونت گلویم داده بود. فکر کردم توی راه دانشگاه می خرم. نشستم دو سه تا ایمیل را که از خیلی قبل مانده بود جواب دادم و کمی فیس بوک گردی کردم تا ظهر شد. توی یخچال آش رشته داشتیم. ریختم توی یک بشقاب و گذاشتم توی مایکروفر.  به همسر گفتم حال خوبی ندارم. گفت مشخص است کاملا. گفتم که چرا دخترها اینقدر بدبختند که اگر عاشق یکی بشوند و بروند به او بگویند طرف رم می کند. گفت اصلا هم اینطور نیست. گفتم یک مثال نقض بزن. گفت خود تو. صدای بوق مایکروفر آمد. بشقاب بیش از حد داغ شده بود. یک سینی پلاستیکی برداشتم و بشقاب را گذاشتم رویش. گفتم واقعا فکر می کنی که من عاشق تو شده بودم. گفت مگر نشده بودی. احساس کردم این بحث به جاهای بدی می رسد اما نمی دانستم چگونه تمامش کنم. آمدم لپ تاپم را بزنم عقب و سینی را بگذارم روی میز که بشقاب از تویش سر خورد و آش پخش شد روی شلوار نوی من و زمین. به وضوح بدنم می لرزید. پاهایم هم می سوخت. همسر من را فرستاد توی حمام و خودش شروع کرد به جمع کردن آشی که روی زمین ریخته بود. شلوارم را آب گرفتم که رشته ها و سبزی هایی که چسبیده بود جدا شود و بعد انداختمش توی لباسشویی. همسر  پارکت ها را تمیز  کرد. قالیچه زیر میز را برداشتم که ببرم توی وان بشورم. گفت دست نزن من انجام می دهم. گفتم نه. بردم شستمش. فکر نمی کردم رنگ زردجوبه و زعفران پاک شود اما شد. آمدم بیرون. همسر گفت بنشین من برایت غذا گرم می کنم. گفتم نه. گفتم که کمتر می ریزیم توی بشقاب و نمی گذارم به اندازه قبل داغ شود. بحث نکرد. نمی دانم چرا او را مقصر می دانستم در اتفاقی که داشت برای دوستم می افتاد.
غذایم را که خوردم چند دقیقه بیشتر نمانده بود تا اذان. وضو گرفتم و لباس بیرون پوشیدم که نمازم را بخوانم و بعد بروم لابراتوار. اولین نماز را که خواندم فهمیدم که امروز برایم روز کار نیست. گفتم که ساعت آکادمی هیولاها را چک کند روی اینترنت برایم که بروم سینما. احساس کردم از این ایده تنهایی سینما رفتن خوشش نیامد. نگاهش توام با تعجب و سرزنش بود. بی خیال سینما رفتن شدم. فکر کردم می نشینم یکی از فیلم هایی که روی لپ تاپم دارم را می بینم؛ اما ندیدم. جی میلم را باز کردم به این امید که آیدا باشد و بتوانم به او احساسم را بگویم. بود. اما زیاد نتوانستیم چت کنیم. به حرف زدن از حال بد من نرسید. نشستم به نوشتن اما... نوشته ام با حس واقعی ام خیلی فاصله داشت. دیدم که خواهرم پیام داده بیا اسکایپ. یک ساعتی هم با او و مامان حرف زدم اما باز هم نتوانستم چیزی بگویم. وقتی همسر رفت دنبال رها فکر کردم شاید یک کم تنها بودن حالم را بهتر کند اما نکرد. موقع شام درست کردن هنوز دستهایم می لرزید. چند بار نزدیک بود دستم را ببرم. چند بار صفحه وبلاگ دوستم را باز کردم تا برایش بنویسم که این کار را نکند؛ کاری نکند که بعدا پشیمان شود. اما ننوشتم. رها در آزادی مطلق هر کاری که دلش خواست کرد توی این دو سه ساعت. سراغ کیف قرص های من رفت؛ گره پاپیونی کفش ام را باز کرد؛ با دست های گیلاسی پایه های میز غذاخوری را قرمز کرد و روی مبل با خودکار نقاشی کشید؛ یک لحظه به خودم آمدم دیدم ساعت یک ربع به ده است و او به جای اینکه توی تختش خواب باشد روی مبل نشسته و دارد تلویزیون تماشا می کند. بردم خواباندمش. فکر کردم خودم هم بروم بخوابم. همسر گفت که کمرش درد می کند و می خواهد روی زمین بخوابد شاید برایش بهتر باشد. کلی خوشحال شدم. فکر کردم که شاید اگر گریه کنم حالم بهتر شود. در اتاق را بستم و بالشم را گذاشتم وسط تخت. هر کاری کردم گریه ام نیامد. لحاف را کشیدم روی سرم و در تاریکی غرق شدم.

۱۳۹۲ تیر ۲۵, سه‌شنبه

سولیداریته

بعد از دفاع هم اتاقیم دیوید به این نتیجه رسیدم که همه استرس هایم توی زندگی بیهوده بوده اند؛ اضطرابم وقت سمینارها و ارائه ها   و جلسه های مهم و حتی دفاع فوق لیسانسم. با خودم فکر کردم که حرف زدن و سوال جواب دادن به زبان مادری که اضطراب ندارد. به خودم قول دادم که دیگر برای هیچ چیزی استرس نگیرم. اما با وجود همه اینها نمی دانم چرا شب قبل از مراسم اینقدر اضطراب داشتم... برای یک بورس درخواست داده بودم. یکی از بیست ایمیل بی ربطی که هر روز فوروارد تو آل می شود  فراخوان یک بورس بود که در صورتی که در تز برنامه سفر پیش بینی شده بود می توانستی برایش درخواست بدهی. برای من پیش بینی نشده بود اما ... در آن لحظه ای که ایمیل را دیدم تصمیم گرفتم پیش بینی کنم. چون آن دوره مشکل مالی شدید داشتیم و فکر می کردم حتی 500 یورو هم که بدهند غنیمت است.
مدارکی که خواسته بودند آماده کردم و مطابق معمول همیشه که هولم برای کارهایم، یک روز زودتر از ددلاین رفتم که تحویل بدهم به منشی گروهمان. گفت که بهتر است از استاد راهنمایم هم یک توصیه نامه بگیرم. رفتم دانشکده. خوشبختانه کریستین توی دفترش بود. به نظر می آمد که سرش خیلی شلوغ است. من با سرخ و زرد شدن درخواستم را مطرح کردم. یک ساعت بعد نامه را داد دستم. اینقدر از من تعریف کرده بود توی نامه که فکر کردم حتی اگر بورس را نگیرم هم مهم نیست. خوشحال و خندان رفتم و پرونده ام را تحویل دادم...
دو ماه بعد ایمیل زدند که پذیرفته شده ام. گفتند که چک 1500 یورویی طی مراسمی که در آن رئیس دانشگاه هم حضور خواهد داشت تحویل می دهند. گفته بودند که برای گرفتن چک حتما باید در مراسم شرکت کنم مگر اینکه عذر قابل قبولی داشته باشم. فکر کردم که رئیس دانشگاه چقدر بی کار است که برای چیز به این بی اهمیتی وقت می گذارد و می آید. به فرض که به ده نفر بورس داده باشند؛ می شود 15 هزار یورو. اینقدرها هم مهم نیست. کلا قضیه را جدی نگرفتم اصلا. البته کلی برنامه ریزی کردم که 1500 یوروی دیگر بگذارم روی این پولی که آنها قرار است بدهند و بهار آینده برویم یک مسافرت درست و حسابی. رویاپردازی کرده بودم برای سفر اما به مراسم فکر نکرده بودم. شب قبلش استرس داشتم. به خودم یادآوری کردم که استرس ممنوع است. فکر کردم نهایتا باید دو سه کلمه تشکر کنم. شاید هم مجبور باشم چند کلمه حرف بزنم. برای همین فرمهایی را که قبلا پر کرده بودم و گذاشته بودم توی پرونده خواندم؛ نامه کریستین را هم. اما استرسم قطع نشد. فردایش هم صبح خروس خوان بیدار شدم از خواب و تا ساعت 11 و نیم که از خانه راه افتادیم به سمت جایی که قرار بود مراسم برگزار شود یک جوری خودم را سرگرم کردم که اضطرابم کمتر شود.
وقتی رسیدیم فهمیدم که استرسم زیاد هم بی دلیل نبوده. غیر از رئیس دانشگاه اعضای آکادمی علوم استراسبورگ هم بودند. یعنی اصلا بورس را آنها می دادند. فرماندار و رئیس چند شرکت و بانک بزرگ هم حضور داشتند. کم کم فهمیدم که این بورس که برای من فقط جنبه مادیش مهم بود یک جایزه است که در سال به 5 نفر تعلق می گیرد و اینقدر با اهمیت است که این همه آدم کله گنده را جمع کرده است اینجا.
مجری که شروع کرد به حرف زدن دوزاریم افتاد که جریان چیست. با وجود استرس سعی کردم لبخندم را حفظ کنم. اما باز هم وقتی نوبت من شد و رفتم جایزه ام را گرفتم و مجری از من راجع به موضوع تزم پرسید سر گفتن کلمه اصلی "مولتی فونکسیونالیته" زبانم گرفت.
الان من نماینده "سولیداریته" دانشگاهم. یک دانشجوی خارجی که به زغم خودم از روی ندید بدید بودن و حتی شاید بی کاری و به زعم آنها به خاطر امکانات زیاد دانشگاه در همه فعالیت ها و همه برنامه ها حضور دارد؛ توی جلسات همفکری که شهرداری برگزار می کند در باره مسائل شهری، توی سخنرانی هایی که به پارلمان اروپا مربوط است و توی بیشتر سمینارهای علمی که بیش از ده درصد با موضوع درس و کار و علایق من ارتباط دارد (که می شود تقریبا همه کنفرانس های علوم اجتماعی، معماری، شهرسازی، هنر و حتی ادبیات و فلسفه). به لطف روسریم و ایرانی بودنم هم در ذهن همه می مانم. اینها را گفتم که اگر یکی دو سال دیگر شدم دانشجوی نمونه دانشگاه اصلا تعجب نکنید.

پی نوشت: سولیداریته به فارسی می شود اتحاد و همبستگی مثلا. شاید هم انسجام و یکپارچگی. اما معنای اصطلاحیش را نمی دانم. فقط می دانم که وقتی می خواهند به یک نهاد یا یک سازمان افتخار کنند از این کلمه استفاده می کنند.

۱۳۹۲ تیر ۲۴, دوشنبه

وقتی اعتماد می کنی کامل اعتماد کن.

لباسی که می خواست برای مراسم بپوشد کتی بود که من همان بارهای اول برایش سوغاتی برده بودم. اولش از اینکه بین آن همه لباس این را انتخاب کرده که برای روز به این مهمی تنش کند خوشحال شدم. وقتی تصمیم گرفت که برای مراسم روسری بپوشد دیدیم که چیز مناسبی نداریم که با کت هماهنگ باشد. همان شبِ قبل از مراسم رفتیم خرید. تمام مغازه ها رو زیر و رو کردیم اما او هیچ کدام از شالها و روسری ها را نمی پسندید. یکی را می گفت کم رنگ است. یکی را می گفت رنگش سرد است. یکی را می گفت به من نمی آید. آخرش بعد از کلی گشتن و شالهای مختلف را امتحان کردن به این نتیجه رسید که اصلا شال به او نمی آید. از خستگی پهن شدم کف زمین پاساژ. وقتی دید که من دیگر نای راه رفتن ندارم یک کمی کوتاه آمد. قرار شد برویم یک دور دیگر مغازه ها را بگردیم. سر بعضی ها که از نظر قیمتی شک داشت گفتم که حاضرم من بخرمش و برای مراسم فردا به او قرض بدهم اما باز هم قبول نکرد. پاساژ داشت تعطیل می شد. به زور راضیش کردیم که یکی را بردارد به این شرط که اگر خوشش نیامد برویم پس بدهیم...
چند روز پیش دوباره رفتم همان مرکز خرید. یکی از شالهایی را که او امتحان کرده بود اما نپسندیده بود خریدم چون رنگ بندی فوق العاده ای داشت. امروز برای اولین بار پوشیدمش. توی ذهنم تصور کردم که چقدر با آن کت معرکه می شد. فکر کردم که اگر سلیقه مرا برای کت قبول داشته که انتخابش کرده باید برای شال هم قبول می کرد. نکرد اما. دیگر هیچ وقت برایش سوغاتی نخواهم برد.

۱۳۹۲ تیر ۱۸, سه‌شنبه

تب

بازدید گذاشته بودند از دادگاه اروپایی حقوق بشر*. به عنوان یکی از مدول هایی که باید بگذرانیم. من از ۵۴ ساعت اجباریم چند ساعت هم بیشتر کلاس رفته بودم اما برای این یکی هم ثبت نام کردم؛ چون تقریبا هر روز از جلویش می گذرم و دلم می خواست بدانم که چیست و تویش چه اتفاقی می افتد. البته این که معمارش ریچارد راجرز بود هم خودش یک انگیزه ای بود برای رفتن. قرار بود ساعت دو توی ایستگاه تراموا جمع شویم. نشسته بودم لبه جدول و توی افکارم غرق بودم که یک صدایی از پشتم گفت بونژوق. لحنش خیلی صمیمی بود. فکر کردم حتما مرا با کس دیگری اشتباه گرفته. یادم آمد که من شبیه کس دیگری نیستم که بشود اشتباهم گرفت. برگشتم به طرف صدا. سلام کردم. یک دختر تونسی بود که توی مدول صدا با هم بودیم. حقوق می خواند. آمده بود تا سیستم دادگاه حقوق بشر را ببیند. تعجب کرده بود از دیدن من آنجا. برایش توضیح دادم که معمار ساختمان یک آدم خیلی معروف است. اسمش را گفتم. گفت که فقط ژان نوول را می شناسد بین معمارها. به نظرم خیلی فرهیخته آمد. من اگر جایش بودم شاید همین قدر هم نمی دانستم. یک کم راجع به معماری پارلمان اروپا حرف زدیم و راجع به تعطیلات. گفتم که شاید بتواند بعدا توی این دادگاه حقوق بشر کار کند. رویاست دیگر. اینجا هم که رویاها زیاد دور از دسترس نیستند. گفت که او هم آرزو می کند برایم که توی دفتر راجرز کار کنم. تشکر کردم؛ با اینکه می دانستم رویایم این نیست.

یک بخشی از ساختمان را بیشتر ندیدم؛ دو تا سالن اصلی را.  یک حقوق دان سوئدی آمد و اینکه این دادگاه چگونه و با چه سیستمی کار می کند را توضیح داد برایمان. با همه قدرت مغزم داشتم گوش می دادم. خودم را متمرکز کرده بودم روی حرفهایش. اما حس می کردم زیاد متوجه نمی شوم. وقتی داشت آمار مراجعه به دادگاه را توضیح می داد احساس کردم بدنم می لرزد. شروع کردم به خودم بد و بیراه گفتن که ببین اینقدر به خودت نرسیده ای که تحمل یک کار ساده را هم نداری. سرم گیج می رفت. درد می کرد. هیچ چیز نمی شنیدم. با خودم فکر کردم پیر شده ام. به این فکر کردم که از آن لحظه تا لحظه مرگم باید این ناتوانی را تحمل کنم؛ این خستگی زودرس را. سعی کردم خودم را جمع و جور کنم اما هر پنج دقیقه یکبار ساعت را نگاه می کردم که مثلا زمان زودتر بگذرد و تمام شود.

از در که آمدیم بیرون یک حس عجیبی داشتم توی بدنم. هوا گرم بود اما من سردم بود. فکر کردم که حتما سرماخوردگی دلیل بدحالیم بوده. دوستم آدرس خانه امان را پرسید. گفتم همین نزدیکی است؛ دو ایستگاه پایین تر. گفت که محله را می شناسد چون می آید اینجا برای دویدن. خجالت کشیدم از خودم. فکر کردم شاید اگر من هم یک کمی بیشتر ورزش کنم حتما قویتر می شود بدنم و اینقدر زود خسته نمی شوم. از هم جدا شدیم. او از کنار رودخانه رفت سمت خانه اش و من از خیابان درختهای مکعبی آمدم پایین.

توی خانه همسر پرسید پس رها کو. اصلا به فکرم نرسیده بود بروم دنبالش. پرسیدم مگه ساعت چنده. گفت پنج و بیست دقیقه. هنوز وقت بود برای اینکه برود دنبال رها. گفتم که کارت اتوبوسم را شارژ نکرده بودم. گفتم حالم بد بوده. یک قرص سرماخوردگی و یک مسکن خوردم و رفتم زیر پتو. به یک دقیقه نکشید که خوابم برد. با صدای گریه رها از خواب بیدار شدم. از همان توی رختخواب پرسیدم چه شده که دارد گریه می کند. همسر گفت تب دارد. سی و نه درجه. بلند شدم و شربت تب بر را بردم برایش. فردایش هم رفتم یک جفت کفش دو خریدم.

* la cour européenne des droits de l'homme

۱۳۹۲ تیر ۱, شنبه

غیب گفته

1- داریم از پیک نیک برمی گردیم خانه. سوار ماشین که می شوم می بینم یک لیوان را پر یخ کرده و گذاشته توی جالیوانی کنار راننده. قوطی نوشابه را باز می کند و یک کم می ریزد توی لیوان. قوطی را می دهد دست من و راه می افتد. هر دو سه دقیقه یک بار لیوان را بر می دارد و سرمی کشد. من هم دوباره پرش می کنم. می گوید زود سرد می شود بخور. یاد اولین باری می افتم که با نوشابه تشنگی ام برطرف شد. اولین باری که فهمیدم نوشابه به درد رفع عطش می خورد. به او می گویم. اینکه توی یک بازار بوده توی بخارا. بازار طلافروشان. روبروی ... اسم مجموعه را یادم نمی آید. اسم مهم ترین اثر تاریخی بخارا را. انگار که کسی مثلا اسم میدان نقش جهان اصفهان یادش نیاید اما یادش بیاید که مثلا توی بازار هنر رسیده بوده به ته تشنگی و نوشابه شیشه ای نجاتش داده و... اصفهان برایش بشود طلافروشی های بازار هنر و نوشابه شیشه ای. کلی برایش توضیح می دهم که ... همان جایی که یک میدانی بود و یک طرفش مسجد بود و یک طرفش مدرسه و یک برج هم داشت... مجموعه ی ... می گوید کلان. می گویم آره کلان. می گوید یک مقاله برایش فرستاده اند برای داوری که در مورد شبکه کانالهای آب بخاراست. از کانالهای آب هم چیز زیادی یادم نمی آید. می گوید فرضیه مقاله این است که کانالهای آب در بخارا مهم هستند. پوزخند می زنم و می گویم غیب گفته.

2- یکی از وبلاگ هایی که می خوانم یک مطلب نوشته راجع به یک فیلم به اسم «عشق همه آن چیزی است که نیاز داری». اسمش به نظرم جالب می آید. فکر می کنم که دیدن یک فیلم خوب همه آن چیزی است که من الان نیاز دارم. شاید این فیلم حالم را بهتر کند. توی گوگل می زنم اسمش را. دو سه تا سایت ایرانی می آیند. از همین هایی که باید عضو شوی. توی هر سه تایشان عضو می شوم اما فقط در موردش مطلب نوشته اند. یک سایت دیگر هم که یک بار همسر از آن برایم فیلم دانلود کرد 7 تا لینک گذاشته که همه اشان خراب است. اعصابم خرد می شود. با خودم می گویم که بهتر است بروم بخوابم. به نظر نمی آید که فیلم خوبی باشد. اصلا اگر فیلم خوبی بود که از یک جایی می شد گرفتش. اصلا... عشق همه آن چیزی است که همه نیاز دارند.... اصلا ...غیب گفته.

پی نوشت: فیلم خوبی بود. ندیده اید ببینید.

۱۳۹۲ خرداد ۳۰, پنجشنبه

استعفا

جناب رییس
من می خواهم از «خودم بودن» استعفا بدهم؛ از اینکه کسی باشم که ناهارش را تند تند پشت میز کارش بخورد تا عصر زودتر بتواند برود خانه شام درست کند؛ از اینکه خواسته های دیگران را هنوز از دهانشان بیرون نیامده برآورده کنم؛ از اینکه وقتی مریض می شوم اصلا به روی خودم نیاورم و خودم را سرپا نگه دارم تا کسی به خاطر من دچار مشکل نشود؛ از اینکه وقتی می خواهم برای خودم چیزی بخرم هزار بار دو دو تا چهار تا کنم و آخرش هم بگویم «چیز لازمی نیست ولش کن»؛ از اینکه موقع خرید برای دیگران بیل گیتس باشم و بی حساب خرج کنم؛ از اینکه همیشه رعایت حال دیگران را بکنم؛ از اینکه کاسه داغتر از آش بشوم برای حل مشکلاتشان؛ از اینکه تجربیات و دانش ام را مفت و مسلم تقدیم کسانی کنم که ارزشش را نمی دانند؛ از اینکه تواضع الکی به خرج دهم؛ از اینکه به شرایطی تن دهم که در شان خودم نمی بینم... می خواهم استعفا بدهم از بودن در نقش این آدم گند مزخرفی که بوده ام.
در ضمن اگر شما هم به اعتیاد مادر ترزایی مبتلا هستید تا دیر نشده یک فکری به حال خودتان بکنید که غفلت موجب پشیمانی است. از ما گفتن بود!

پی نوشت: می خواهم دیگر برای کسی کاری انجام ندهم. هیچ کاری. البته فقط برای کسانی که لطفی که در حقشان می کنم را وظیفه ام می دانند. اصلا یک مدتی بروم توی ترک این اخلاق مادرترزایی ام بلکه اصلاح بشوم. ایها الناس بدانید و آگاه باشید که این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست و ما این بار تصمیمان کاملا جدی است و آن ممه را لولو برد!

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

یک ساعت

کوله پشتیم را همان جا کنار در ول کردم و رفتم توی آشپزخانه. زودپز را از کابینت در آوردم و گذاشتم روی گاز. زیرش را روشن کردم. یک پیاز تویش خرد کردم و آمدم بیرون. لپ تاپ را از کوله پشتی در آوردم و گذاشتم روی میز. روشنش کردم. کاپشن و شالم را انداختم روی کاناپه. ایمیلم را یک نگاهی انداختم و برگشتم توی آشپزخانه. همسر هم آنجا بود. غر غر کرد سر یک چیزی. جوابش را ندادم. فکر کردم  حال او از من خیلی بدتر است. یک کم روغن ریختم روی پیازها. وسایلم را برداشتم و رفتم توی اتاق تا لباسهایم را عوض کنم. نشستم روی تخت به کندن جورابهایم. همسر گفت دیدی از کنار لیدل رد شدیم و یادمان رفت برنج بخریم. به ساعت نگاه کردم. شش بود. گفتم وقت نداشتیم. برگشتم آشپزخانه. یک قاشق چوبی از توی سینک برداشتم و شستم. پیازها را هم زدم. سبزی و لوبیا و برنج را از صبح خیس کرده بودم. گوشتها را ریختم روی پیازها. به همسر گفتم لوبیا و سبزی را با هم بریزم یا لوبیاها را جدا بپزم. پرسید دفعات قبل چه کار می کردی. گفتم بعضی وقتها گوشت له می شد و لوبیا نمی پخت؛ بعضی وقتها هم برعکس. گفت بی خیال. گفتم بی خیال. سبزی را ریختم روی گوشتهای سرخ شده. لوبیا را هم اضافه کردم. فکر کردم این مقدار لوبیا برای این حجم سبزی زیاد است. گفتم بی خیال. هم من و هم همسر قورمه سبزی پر لوبیا دوست داریم. نمک و فلفل زدم. یه کمی چشیدم. احساس کردم شور است. مطمئن نبودم که شوری است یا تلخی سبزی خشک. عصبانی شدم از دست خودم. گفتم بی خیال. یک سیب زمینی می اندازی تویش. می خواستم همان لحظه سیب زمینی را بیندازم اما... بعد با خودم فکر کردم نکند زودپز درست کار نکند. مدتهاست که واشرش پاره شده و یکی در میان بخار می کند. درش را بستم و سوت را گذاشتم. "یا می شود یا نمی شود. نمی توانم خودم را بکشم که." اینها را به خودم گفتم. زیرش را زیاد کردم و رفتم سراغ سینک. قابلمه ماکارونی دیشب را شستم برای برنج. پر آبش کردم و گذاشتم روی گاز. صدای جر و بحث همسر می آمد با رها. رسما داشت سرش داد و بیداد می کرد. می خواست برود حمام و او نمی گذاشت. گفتم بی خیال. رها را با وعده شیر قانع کردم. برگشتم سراغ ظرفها. آب داشت قل می خورد. برنج را ریختم توی قابلمه. هنوز نصف ظرفها مانده بود. توی سینک جا نبود برای آبکش کردن برنج. شیشه اش را شستم. یخچال را باز کردم تا شیر بردارم که چشمم افتاد به توت فرنگی ها. داشتند خراب می شدند کم کم. درشان آوردم. شستمشان و تکه تکه کردم و بردم برای رها که داشت کارتون تماشا می کرد. برگشتم سر ظرفها. "چرا اینقدر چیز روی فر هست؟" برگشتم سمت یخچال. روی یخچال هم پر بود؛ یک بسته نان همبرگر که یادم نیست کی خریدیمشان. "فردا ناهار همبرگر بخوریم. شام چه؟ سوپ مثلا. خوب سوپ. بی خیال. می خواهی به ناهار و شام پس فردا هم فکر کنی؟ هفته بعد چه بخوریم؟ هفته بعدترش؟ چرا اینقدر مضطربی؟ یک ماه دیگر این موقع همه چیز تمام شده. امروز چندم است؟ نه هنوز تمام نشده. 5 هفته مانده. حداقل اینکه یک ماه بعد این موقع از سفر برگشته ایم. خیر سرت می خواهی بروی به بهترین سفر زندگیت و داری حساب می کنی که کی تمام می شود..." رها داد زد شیر. بیرونم کشید از فکر و خیال. شیشه را بردم دادم دستش. صدای سوت زودپر بلند شد. نفس راحتی کشیدم. دوباره جرو بحثشان شروع شد؛ همسر و رها. رفتم توی هال. رها همه شیر را خالی کرده بود روی مبل. همسر داشت خرابکاریش را تمیز می کرد. گفتم بی خیال. برگشتم. موقع آبکش کردن برنج بود. ظرفهای توی سینک تمام شده بود. برنج را آبکش کردم. قابلمه را گذاشتم تا داغ شود. رفتم وضو گرفتم. برگشتم. روغن ریختم و نان گذاشتم برای ته دیگ. برنج را خالی کردم رویش. ساعت را نگاه کردم. هفت بود. رفتم نمازم را بخوانم. نماز ظهر و عصر.

۱۳۹۲ فروردین ۲۹, پنجشنبه

لرز

ساعت زنگ می زند. سه و نیم است. از خواب می پرم. گیچ و منگ. توی بخش عمیق خوابم بودم که زنگ زد. داشتم خواب یک حادثه را می دیدم. آخرین کلمه ای که یادم می آید شنیدم مدیریت بحران بود. یک ربع به چهار وقت گرفته بودم از دکتر. رفتم آب بخورم تا یک کمی از فضای خواب بیایم بیرون. از آشپزخانه که برگشتم همسر را دیدم که تبلت به دست نشسته روی کاناپه. جا خوردم. انگار که انتظار نداشته ام اصلا خانه باشد. گفت زلزله شده توی آذربایجان. سومین بار است این چند روز. 
پرسیدم کسی هم کشته شده. گفت نمی دانم. لرزم گرفت. پرسیدم کتم را بردارم؟ هوا سرد نیست؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت نه. کیف پولم را برداشتم و از خانه زدم بیرون. توی همین دو روزی که خانه مانده بودم یکهو تابستان شده بود. درختان همه سبز شده بودند. حتی درخت های مکعبی بلوار. حتی درخت های عمارت روسها.  زن روس داشت وارد عمارت می شد با سگش. به کفشهایم نگاه کردم. نکند خودش را بمالد به کفشم؟ ترسیدم. زن  دامن رنگی گشادی تنش بود و یک پاکت بزرگ گالری لافایت دستش. حرصم گرفت. انگار که ارث پدریم را دزدیده باشد و رفته باشد برای خودش خرید کند. هر چه می کشیم از دست اینهاست... یک پژوی کروک با سرعت زیاد پیچید توی کوچه. همه دیوانه شده اند انگار. به کفشهایم نگاه کردم. مطب دکتر خلوت بود.  توی فاصله ای که منتظر بودم تا نوبتم شود به این فکر می کردم که به دکتر چه بگویم. درد، سرگیجه، حالت تهوع. سردم شد. لرز کردم. برای چه می لرزد؟ چه چیز را می خواهد بالا بیاورد؟ دکتر آمد و رفتم تو. برایم قرصهای قویتری نوشت. نسخه را گرفتم و آمدم بیرون. دوباره لرز کردم. داروخانه خیلی شلوغ بود. تا دم در آدم ایستاده بود. سه تا بچه آلمانی حرف می زنند. تعجب کردم. به خودم گفت اینجا آلزاس است؛ از هر دو نفری یکی آلمانی حرف می زند؛ تعجب ندارد که. مثل این است که توی آذربایجان تعجب کنی که چرا بچه ها ترکی حرف می زنند. آذربایجان زلزله شده. نوبت من، کانتری بود که کنارش کرم های ضد آفتاب را چیده بودند. دریا و پلاژ. پس چرا من سردم بود؟ متصدی داروخانه گفت قرصها قوی هستند. عادت داری؟ سرم را تکان دادم که یعنی آره اما... توی دلم گفتم هیچوقت عادت نمی کنم. آمدم بیرون. توی کوچه خودمان پیرزنی با دامن سبز از روبرو می آمد. حداقل 90 سالش بود. دامنتش رنگ چشمانش بود و رنگ لباس من و گلهای کفشم.  به کفشهایم نگاه کردم. آیا کسانی که مرده اند جوان بودند؟ سردم شد. لرز کردم. رسیدم خانه. یکی از قرصها را خوردم و برگشتم به رختخواب.

۱۳۹۲ فروردین ۱۸, یکشنبه

خوشا شیراز...

می گوید ابتدایی ها را به خاطر باران شدید تعطیل کرده اند. می پرسم از کی تا حالا به خاطر باران مدرسه ها را تعطیل می کنند. می گوید شیراز است دیگر. یادم می آید که هر وقت از شوهرم هم شکایت می کنم می گوید شیرازی است دیگر. انگار که شیراز و شیرازی بودن مجوز تنبلی و بی خیالی و سرخوشی و شادی است. با خودم فکر می کنم که اگر زندگی واقعا اینقدر ساده است که برای یک شیرازی، چرا ما خودمان را به آب و آتش می زنیم برای هیچ؛ و اگر واقعا اینقدر سخت است که برای ما، چگونه یک شیرازی می تواند دغدغه هایش را در خواب بعد از ظهر و کاهو ترشی عصرانه و پرسه شبانه در ملاصدرا و زرگری و عفیف آباد و ستاره و آفتاب و خلیج فارس و باغ رفتن های آخر هفته خلاصه کند. یکهو دلم تنگ می شود برای فروردین شیراز و عطر شکوفه های بهار نارنج و بی خیالی و سرخوشی و شادی. دلم برای عاشق شدن تنگ می شود.

۱۳۹۲ فروردین ۱۷, شنبه

لایک به زندگی

دست و صورتش را شسته و نشسته یک لیوان چای پررنگ ریخت و رفت سمت اتاقش. غرغرهای مادرش را که اعتراض می کرد نادیده گرفت... «همه زندگیت شده این فیس بوک. حلوا خیرات می کنن اونجا؟!» ... به راهش ادامه داد ... «بی خیال. گیر نَده.» ... لپ تاپ را قبل از اینکه برود دستشویی روشن کرده بود. چایش را گذاشت روی میز و نشست. تا فیس بوک بالا بیاید انگار هزار سال برایش گذشت... «این هم که دیگه نفتی شده. باید فکر یه نو باشم»... «اوووو چه خبره. فقط یه شب نبودم ها.» همین طور که دکمه اسکرول ماوس را می چرخاند یک نگاهی هم به اخبار جدید می کرد. یکی از دوستان دانشگاه یک عکس دسته جمعی گذاشته بود. لایک زد. کمی پایین تر، نامزدش یک جوک نوشته بود. لایک زد. دخترک هم لایک زده بود... «این دختره خجالت نمی کشه. باید حالشو اساسی بگیرم.»... یک کم پایین تر، نامزدش یک عکس دو نفری گذاشته بود از شام دیشب. فی فی و می می و شی شی هم کامنت گذاشته بودند و کلی قربان صدقه اشان رفته بودند. معلوم نبود قربان صدقه او یا قربان صدقه نامزدش. لایک زد. هم عکس را و هم همه کامنت ها را. تشکر کرد. یک چیزی هم برای نامزدش نوشت که البته مخاطبش بیشتر آن سه تا بود و البته دخترک که مطمئن بود حتما می آید و می خواند. پایین تر آمد. یکی از دوستانش عکس عروسیشان را گذاشته بود. لایک زد... « کی می شه ما عکس عروسیمونو بذاریم چشم این دختره در بیاد؟!»... یک کم پایین تر، عکس تولد دو سالگی پسر یکی از بچه های دبیرستان بود. لایک زد... «ما هم الان باید یه بچه ای همسن این داشتیم»... پایین تر آمد. یکی از دوستانش عکس یک خانم میانسال را گذاشته بود با روسری سفید. 70 تا لایک داشت و 40 تا کامنت.. «چه خبره؟»... شروع کرد به خواندن کامنت ها... تسلیت... تسلیت... تسلیت... مادرش بود. لایک نزد. لپ تاپ را بست. لیوان چایش را برداشت و برگشت به آشپزخانه.