‏نمایش پست‌ها با برچسب مادرانه ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مادرانه ها. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ فروردین ۱۰, دوشنبه

عشق نفرینی است...

در یک مراسم سخنرانی منتظر نشسته بودم و مطابق معمول داشتم ایمیل های عقب افتاده را جواب می دادم که کلمه ای توی صحبت های دو نفر که پشت سرم نشسته بودند توجهم را جلب کرد. خانمی بود که داشت تعریف می کرد که بچه اش برای درس زبان با مدرسه رفته لندن.  اول خودم را گذاشتم جای بچه. به این فکر کردم که مدرسه ما که بین مدرسه های آن دوره بینهایت روشنفکر محسوب می شد و نه به شلوار جین گیر می داد و نه به کفش سفید، دورترین اردویی که ما را برد جمکران بود. داشتم حسرت بچه را می خوردم که یادم افتاد آدم باید در «حال» زندگی کند. فکر کردم که چقدر زن دل گنده است که توانسته بچه اش را بفرستد یک جای به این دوری؛ مطمئن بودم پدر و مادر من چنین اجازه ای نمی دادند؛ حتما یک بهانه ای جور می کردند که مدرسه قبول کند... امروز که از رها و پدرش در فرودگاه خداحافظی کردم دیدم نمی شود به بچه ای که از ذوق سفر حتی نمی تواند مسافت خانه تا فرودگاه را هم تحمل کند بگویی «دلم برایت تنگ می شود لعنتی». رفت. در طول مدت ده دقیقه ای که در فرودگاه منتظر بودم تا آنها بدون مشکل از گیت رد شوند، با وجود اینکه می دانستم رفته، ناخودآگاه به سمت هر صدای کودکانه ای که می گفت «مامان» برمی گشتم. هنوز نمی دانم اینکه یک مادر به دخترش بگوید «امیدوارم روزی مادر شوی» دعاست یا نفرین.

۱۳۹۳ آبان ۲۳, جمعه

عصر بخیر موسیو ژیراف

دو هفته اول مدرسه رفتن رها برای من کابوس بود. حالا که می توانم از آن بنویسم یعنی... گذشته ام. گذشته برایم. اما آن روزها این کابوس فلجم کرده بود. رها مدرسه را دوست نداشت. حق داشت. مدرسه زیادی بزرگ بود برای یک بچه سه سال و نیمه. بچه حس می کرد آنجا گم می شود. آن دو هفته تنها بودم. یعنی فقط  خودم و رها. صبح ها گریه می کرد. از مدرسه که برمی گشتم خانه، تا یکساعت می نشستم یک گوشه و هیچ کاری نمی کردم. حتی پلک هم نمی زدم. یکی از روزها که معلمشان مجبور شد او را از بغل من بکشد بیرون، تا چند ساعت بدنم می لرزید. داشتم وا می دادم. تصمیم گرفتم که دیگر نفرستمش مدرسه. به دکترش زنگ زدم. گفت اگر بفهمد که می شود که نرود مدرسه... اول بدبختیت است؛ گفت چند روز که بگذرد درست می شود. همان فردایش درست شد. توی راه گفتم که اگر نرود مدرسه مثل پینوکیو می شود که پدرش نتوانست او را پیدا کند. گفتم که من عصرها می آیم مدرسه دنبالش و اگر او آنجا نباشد نمی توانم پیدایش کنم. صبح ها سرِ راه، به زرافه جلوی ساختمان شبکه آرته صبح بخیر می گفتیم. «بون ژوق مسیو ژیراف». من می گفتم که رها دارد می رود مدرسه و قرار است خیلی خوش بگذراند. می گفتم که مدرسه اشان کنار آنتن شبکه سه است و یک هلیکوپتر از بالا مواظب بچه هاست. می گفتم که رها مدرسه را خیلی دوست دارد.  اما هر روز عصر که می رفتم دنبالش از اینکه می دیدم به جای اینکه بازی کند به یکی از مربی ها چسبیده و چشم به راه من است عذاب می کشیدم. روزهای اول مرا که می دید می زد زیر گریه. من هم به زور بغضم را فرو می خوردم. یک روز که از گریه هایش خسته شده بودم گفتم که اگر زیاد گریه کند دماغش بزرگ می شود و می شود شبیه شِرِک. هنوز کلمه شِرِک از دهانم در نیامده بود که گریه اش قطع شد. موقع برگشتن از مدرسه بسته به اینکه آن روز، روز فرانسه بود یا آلمانی، زبان خداحافظیمان با موسیو ژیراف عوض می شد. بعضی روزها دلش می خواست برود و با او عکس بگیرد. برایش تعریف می کرد که آن روز  چه کار کرده اند. وقتی پدرش برگشت گفتم... تمام این سه سال و نیم و حتی نه ماه بارداری یک طرف و این دو هفته هم یک طرف. فهمید کم آورده ام. مسئولیت بردن و آوردنش را بر عهده گرفت. اما او هم بدون مشکل نبود. این بار، سوال اصلی این بود که چرا بقیه بچه ها مامانشان می آید دنبالشان اما مامان من نیامده. مدتی طول کشید تا باورش شود اینکه نمی روم دنبالش برای این نیست که از دستش ناراحتم. قبل از اینکه بیایم ایران، وقتی از او پرسیدم که مامان دارد می رود سر کار، تو می مانی یا می آیی و او گفت می مانم یک جور خوشحالی توی صورتش دیدم. انگار که حس کرد اینکه باباها و مامان ها بروند سرِ کار و یک مدتی نباشند یک چیز کاملا طبیعی است؛ اینکه بعضی وقتها مامان ها بیایند دنبال بچه ها و بعضی وقتها باباها خیلی معمولی است. اما با این وجود، روز آخر وقتی دید دارم چمدانم را می بندم گفت من هم می آیم. گفتم که من از تو پرسیدم که می آیی یا نه و تو گفتی که می مانی؛ دفعه بعد با هم می رویم. قبول کرد. توی این دوازده روز، من خیلی تغییر کرده ام اما ... امروز عصر که دخترم داستان روزش را برای موسیو ژیراف تعریف کرد فهمیدم که او خیلی خیلی بیشتر از من تغییر کرده است. او دیگر آنقدر بزرگ شده که توی مدرسه احساس گم شدن نکند. من اما... هنوز آنقدر بزرگ نشده ام که خودم را توی این دنیا گم نکنم.

پی نوشت: رها به دفتر شبکه آرته می گوید مدرسه ی مامان. هیچوقت آرزو نکرده بودم آنجا کار کنم اما... فکر کنم آرزوی دخترم روزی سرنوشت مرا به آنجا بکشاند.


۱۳۹۳ مهر ۲۲, سه‌شنبه

مسابقه هوش یا چه چیز غیر معمولی در این عکس وجود دارد؟


عکس بالا را با دقت نگاه کنید.
نقطه قهوه ای رنگی که در وسط تصویر می بینید موجودی است به نام مونبار. مونبار عروسک کلاس رهاست در مدرسه. همه فعالیت ها و برنامه ها و داستان ها بر محوریت او شکل می گیرد. مونبار هر آخر هفته مهمان خانه یکی از بچه ها می شود و باید تعطیلات جذابی را بگذارد تا معلم بتواند با روایت داستانش در طول هفته بعد برای بچه ها، دایره لغاتشان را گسترده تر کند.

آن کسی که می بینید مونبار را بغل کرده منم. یک دانشجوی دکترای طراحی شهری در فرانسه و فارغ التحصیل از بهترین دانشکده معماری ایران. آن چیز سیاه رنگی که دستم است یک دوربین نیکون نسبتا حرفه ای است.

اینجایی هم که می بینید میدان استانیسلاس است در نانسی. یکی از بهترین میدان های فرانسه. غیر از زیبایی خود میدان، در وسطش یک کار لند آرت اجرا شده. کاری که جزئیاتش می تواند یک معمار را ساعت ها سرگرم کند.

حالا یک سوال: فکر می کنید من دارم از چه چیزی عکس می گیرم؟ از ساختمان های اطراف میدان؟ از مجسمه ها و طلاکاریها؟ از لند آرت وسط؟ از جزئیات محوطه سازی؟ ... متاسفم. هیچکدام. من دارم سعی می کنم از رهای چموشِ دوربین گریز عکس بگیرم برای اینکه بتوانم دفترچه فعالیت مونبار را پر کنم. پس چرا مونبار را من بغل کرده ام؟ برای اینکه رها حاضر نیست خودش را سوژه عکاسی من بکند و می داند که اگر مونبار نباشد عکسهایم به درد تکلیف آخر هفته ام نمی خورد.
من با تلاش خیلی زیاد مونبار را سرگرم کردم این آخر هفته. سعی کردم فعالیت هایی که انجام می دهیم با کارهایی که بقیه بچه ها کرده اند متفاوت باشد. سعی کردم به اندازه کافی مطلب جدید داشته باشم برای نوشتن.

یکشنبه شب، یک بحث خیلی جالب معمارانه داشتیم با همسر. من به بزرگترین و جذاب ترین تئوری شخصی خودم در باره روح مکان، هویت و رابطه منظر با ناظر رسیدم. حالا فکر می کنید نتیجه این بحث ها چه شد؟ یک مقاله؟ بخشی از یک کتاب؟ یک پست در یک وبلاگ تخصصی؟ نه... اشتباه می کنید. نتیجه این شد:


دفترچه مونبار پر از فعالیت های متنوع و کلی داستان برای معلمش که بتواند یک هفته دو گروه سی نفری شاگردانش را سرگرم کند.

سال دوم لیسانس که بودم یک استادی داشتیم که می گفت: وقت گذاشتن روی دانشجوهای دختر حماقت است؛ خیلی خوب کار می کنند اما ... وقتی که به سن بازدهی می رسند ازدواج می کنند و می روند دنبال شوهر و بچه. آن موقع به حرفش خندیدم اما الان...

حداقل فایده معماری خواندنم این بود که صفحه ما به نسبت بقیه عکسهای بهتر و کمپوزیسیون متعادل تری داشت! آدم باید همیشه نیمه پر لیوان را ببیند.

۱۳۹۳ مهر ۱۳, یکشنبه

مایی که تکرار پدرها و مادرهایمان هستیم...

1- مادر: توی بچگی، بزرگترین انتقادم به مادربزرگم این بود که هر وقت می رفتیم خانه اشان، غذا یا آبگوشت داشتند یا سر گنجشکی یا تاس کباب. می گفتم برای من همه اینها آبگوشت است فقط شما برای اینکه ما بچه ها را مجبور کنید بخوریم اسمشان را عوض می کنید.
بعدتر انتقادم به مادرم این بود که یک وقت به خودت می آمدی می دیدی که توی لازانیا لپه پیدا شده. چیزی که از قیمه دو هفته پیشش مانده بود را می ریخت توی مایه لازانیا و می داد به خورد ما.
حالا خودم سه روز پیش مرغ سرخ کرده ام با فلفل دلمه ای و پیاز. روز اول یک سومش را ادویه زدم و ریختم لای تورتیا و سس سالسا زدم. شد غذای مکزیکی. روز دوم دو تا هویج را دراز دراز خرد کردم و گذاشتم کمی بپزد. بعد ریختمش توی دو سوم مایه باقیمانده. نصفش را جدا کردم و ادویه زدم و سویا سس و ریختم روی نودل. شد غذای چینی. امروز هم مابقی را با یک کنسرو قارچ مخلوط کردم و پهن کردم روی یک لایه ماکارونی پروانه ای و پنیر و سس سفید ریختم و گذاشتم توی فر. شد غذای ایتالیایی. خدا را شکر که رها هنوز آنقدر بزرگ نشده که بفهمد همه اشان یک چیز بوده؛ اما با سه اسم متفاوت.

2- پدر: بابای من عادت دارد وقتی از خانه بیرون می رود همه کارهایی که دارد را یکباره انجام دهد. برای همین بعضی وقتها یک مسیر نیم ساعته تا خانه خاله ام ممکن است سه ساعت طول بکشد. بعضی از این نقاط میانه، الزاما در مسیر نیستند. برای همین هم من هیچوقت از بابایم نخواستم که بیاید مدرسه دنبالم. یک بار که آمد دو ساعت تا خانه در راه بودیم. خودم اگر می رفتم چهل دقیقه طول می کشید. حالا... صبح که از خانه بیرون می روم به هوای یک عکس رادیولوژی ساده، عصر بر می گردم. یک لیست بلند بالا آماده می کنم از کارهایی که باید انجام شوند و مراقبم که مبادا یکی از کارها از قلم بیفتد. البته این یکی زیاد هم بد نیست چون باعث می شود که بعدتر که رها بزرگتر شد، از من نخواهد که بروم مدرسه دنبالش.  مطمئنم که به زودی - وقتی معنای زمان را درک کند - خواهد فهمید که ماشین من از پاهای او خیلی خیلی کندتر حرکت می کند.

3- سخت است که آدم به اشتباهاتش اعتراف کند. پر کردن جای خالی توی عنوان و نتیجه گیری اخلاقی با خودتان.

۱۳۹۳ مهر ۶, یکشنبه

چگونه بچه بزرگ کنیم یا بالاخره کی باید به حرف کی گوش کند؟

یعنی این پزشکان اطفال و روانشناسان ما پدر و مادرها را گذاشته اند سر کار. رفتیم دکتر. گفتیم که بچه امان حرف گوش نمی کند و همه اش می گوید نه. گفت باید بفهمد که این پدر و مادرند که تصمیم می گیرند نه بچه. گفتیم هر روز می خواهد دامن بپوشد. پرسید شما چه کار می کنید. گفتیم ما حق انتخاب بین دو گزینه به او می دهیم. گفت یعنی بین شلوار و دامن. گفتیم نه؛ بین دو تا دامنی که خودمان انتخاب کرده ایم. گفت خیلی شل می گیرید شما. الان مساله شلوار و دامن است؛ بعد می رسد به اینکه نمی خواهم سبزیجات بخورم؛ بعد می رسد به اینکه نمی خواهم بروم دبیرستان و ... بعد به خودتان می آیید و می بینید که هیچ کنترلی روی بچه اتان ندارید. گفت برای بچه سه سال و نیمه خیلی سخت است انتخاب کردن؛ شما با این کارتان او را در وضعیت سختی قرار می دهید. از مطب که آمدیم بیرون حالم بد بود. احساس می کردم در حق بچه ام کوتاهی کرده ام که به اندازه کافی سخت نبوده ام.
وقتی رسیدیم خانه دیدم که توی صفحه ای که نوشته های دکتر هلاکویی را می گذارد نوشته که روزی که بچه اتان به شما گفت نه باید جشن بگیرید. نوشته برای لباس و غذای بچه تصمیم نگیرید. نوشته نخواهید که از شما اطاعت کند. گیچ شده ام شدید. دیگر واقعا نمی دانم که باید چه کار کنم. ولی به این فکر می کنم که حداقلش حسن روش دکتر هلاکویی این است که هر روز در خانه ما جشنی برپا خواهد بود!

۱۳۹۲ بهمن ۲۰, یکشنبه

یک حقه مادرانه یا چه کار کنیم تا بچه امان به حرفمان گوش کند؟

مقدمه:
1- عنوانی که گذاشته ام دقیقا معنایش این است که دوباره یک جایی رفته ام بالای منبر و شروع کرده ام به موعظه و نصیحت و ارائه راه حل. ولی چون برای خودم هم جالب بود اینجا می نویسم.
2- کلی کتاب هست راجع به اینکه چه کار کنیم بچه ها به حرف ما گوش کنند. بهترینش به نظر من «به بچه ها گفتن؛ از بچه ها شنیدن» است. چیزهایی که من قرار است بگویم حتما یک جایی توی یک کتابی نوشته شده اما... به نظرم چون تجربه شخصی من است شاید اینکه با زبان من گفته شود برای بعضی ها ارزشمند باشد.
***

من با رها خیلی مشکل داشتم سر این موضوع «حرف گوش کن بودن»؛ سر غذا خوردن، خوابیدن، مسواک زدن، حمام کردن، جمع کردن اسباب بازی ها و خیلی چیزهای دیگر.اصلا دوست نداشت کاری که من می گویم را انجام دهد. در عین حال درک زبانی اش هم آنقدر نبود که بشود تکنیک های کتاب ها را رویش پیاده کرد. معجزه زمانی اتفاق افتاد که ما از ایران برگشتیم. برای مدت اقامتمان توی ایران برایش یک مسواک نو برده بودم. بعد از برگشت، توی دستشویی دو تا مسواک داشت. شب ها یکی از لذت هایش این بود که انتخاب کند می خواهد با مسواک زرد دندانهایش را تمیز کند یا با مسواک سبز. قبل تر فقط بین اینکه مسواک بزند یا نزند انتخاب می کرد. ما می گفتیم مسواک بزن و او می گفت نه. حالا گزینه هایش عوض شده بود. اما خود عمل انتخاب سر جایش بود. بعدتر این موضوع را سر چیزهای دیگر هم امتحان کردم. اینکه می خواهی با مامان بروی برای خواب حاضر شوی یا با بابا. اینکه می خواهی با ماشین بروی توی تختت یا با هواپیما. اینکه می خواهی ماست بخوری یا پنیر. اینکه می خواهی پتوی صورتی را بیندازی رویت یا پتوی قرمز را. قبل تر ادبیاتمان این بود که بیا برویم حاضر شویم برای خواب؛ بیا بغلم بگذارمت توی تختت؛ این پنیر را بخور؛ پتویت را بنداز رویت. طبیعتا او چون می خواست شخصیتش و استقلالش از ما را نشان دهد مخالفت می کرد. اما او حالا شخصیتش را توی انتخاب از میان گزینه هایی که ما برایش تعریف کرده ایم و هر دویش برای ما علی السویه است پیدا می کند. 

۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

رابطه

از صبح دارم با خودم فکر می کنم که آیا باید به رها یاد بدهم که آدم باید اسباب بازی هایش را به دوستانش بدهد حتی اگر آنها اسباب بازی اشان را به او ندادند یا به او بگویم که اگر بچه ای به او اسباب بازی هایش را نداد او هم نباید اسباب بازی هایش را به او بدهد؟ اگر مادر به بچه یاد ندهد او از کجا بفهمد که رابطه یک چیز دوطرفه است و هر دو نفر باید به یک اندازه برایش انرژی بگذارند؟... چقدر سخت است که آدم باید بعضی چیزها را به عنوان ارزش به بچه اش یاد بدهد که بهشان اعتقادی ندارد.

۱۳۹۲ آبان ۱۰, جمعه

پندهای خاله خرسه یا وقتی مامان از هر فرصتی برای دادن پند اخلاقی استفاده می کند

رها: بابا بیا بریم استخر سرحال بشیم.
من: رها جون تنها چیزی که آدم رو سرحال می کنه خوابه!

پی نوشت: اگر از سابقه داستانهای من با خواب رها مطلع نیستید این پست را بخوانید.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۱, شنبه

رها و تارا

آیدین را قبل از آن شب چند بار در جمع ایرانیان دیده بودم. در مورد معماری حرف زدیم. قرار یک کار هم گذاشتیم؛ اینکه برای مجله ما با یک معمار فرانسوی مصاحبه کند؛ اما فقط در همین حد. کلیات و کار. تا آن شب؛ شبی که قرار بود فردایش بروم ایران؛ تنهایی. برای اینکه بارداری در غربت* سخت بود برایم. شب آخر؛ رفتیم مرغ سوخاری. با همسر و یک خانواده ایرانی دیگر. آیدین و شوهرش و پدر و مادرش هم آنجا بودند. شب آخر سفر آنها هم بود. قرار بود با هم توی یک پرواز باشیم. این را آنجا فهمیدم. یک کمی خیالم راحت شد که پدر و مادرش هستند که اگر اتفاقی افتاد کمکم کنند. آیدین کشیدم کنار و درِ گوشم گفت که شنیده باردارم. گفت که خودش هم باردار است. بچه هایمان چند روز با هم اختلاف داشتند فقط. 7 روز. گفت که هیچ کس نمی داند حتی پدر و مادرش. قرار بود تازه آن شب بهشان بگوید. موضوع من را همه می دانستند اما؛ از بس که حالم بد بود. اوایل گفته بودم که گرمازده شده ام. تا مدتی خودم هم همین فکر را می کردم. تا بعد که فهمیدم مشکلم گرمازدگی نیست. قبل از اینکه من بفهمم همه متوجه شده بودند؛ همه آن جامعه کوچک ایرانی. اما بارداری آیدین را کسی نفهمیده بود. با پدر و مادرش رفته بودند مسافرت؛ بدون هیچ مشکلی. با خودم فکر کردم که چقدر قوی است. ممکن است آدم تهوع و سرگیجه و سردرد نداشته باشد اما... خستگی و کم انرژی بودن را همه دارند... خوشحال شدم از اینکه بارداریم دیگر غریبانه نیست.. چون در فاصله صد متری خانه ام زن دیگری  بود که مثل من تولد کودکش را انتظار می کشید؛ زنی که به زبان مادریم حرف می زد.
...
یکی دو ماه آخر بیشتر با هم بودیم. سنش دو سه سالی از من بیشتر بود. اینکه قرار بود زودتر از من مادر شود هم باعث می شد بیشتر به چشمم بزرگ بیاید. با هم می رفتیم کلاس های آمادگی برای بارداری. تنها کسی بود که راحت می توانستم مسائلم و دغدغه هایم را با او مطرح کنم. هر چند خیلی با هم فرق داشتیم. او با آرامش از تک تک روزها لذت می برد و منِ همیشه عجول روز شماری می کردم که این دوران تمام شود؛ نه به خاطر مشکلات بارداری و اضافه وزن و سندروم پاهای نا آرام و بیدار شدنهای مکرر شبانه و حتی نه به خاطر آزمایش های خون هفتگی و دیابت... احساس می کردم بزرگترین رسالتم این است که بچه ام سالم به دنیا بیاید و تا وقتی با چشمان خودم نمی دیدم مطمئن نمی شدم.
...
روز آخر باید یک پروژه ای را تحویل می دادم. تا ساعت هفت و نیم درگیر کار بودم. وقتی اذان شد تازه از سر کامپیوتر بلند شدم. نماز مغربم را خواندم اما همانجا سر جانماز زدم زیر گریه. انگار که همه غم دنیا را یکهو ریخته باشند توی دلم. خودم هم تعجب کردم از این تغییر حال. چند دقیقه نشستم اما دیدم بهتر نمی شوم انگار. به زور نماز عشایم را خواندم. رفتم که یک فکری برای شام بکنم اما دلم چیزی نمی خواست. یک لحظه احساس کردم که... زنگ زدم به آیدین. پرسیدم این کیسه آب که می گویند دقیقا حجمش چقدر است؟ گفت من تا حالا نزاییده ام. نمی دانم. پرسید چطور. گفتم احساس می کنم کیسه آبم پاره شده. گفتم که از شوهرش بپرسد. آخر شوهرش پزشک است. پرسید و گفت که بهتر است زنگ بزنم به بیمارستان و بپرسم چه کار باید بکنم. به همسر گفتم. اینقدر دستپاچه شده بود که اسم خودش را هم به زور یادش می آمد. زنگ زد به یکی از همسایه های ایرانیمان.  ماجرا را گفت و از او خواست که زنگ بزند بیمارستان. او هم به جای زنگ زدن راسا وارد عمل شد. شال و کلاه کرد که بیاد خانه ما و به ما هم گفت که حاضر شویم. درد شروع شده بود. با فاصله های کم. تازه فهمیدم چرا مادر شوهرم میگفت درد زایمان چیزی نیست که با دردهای دیگر بشود اشتباهش گرفت. ساعت یک ربع به ده رسیدیم بیمارستان. رها چند دقیقه بعد از نیمه شب به دنیا آمد. صبح فهمیدم که آیدین هم همان شب رفته بیمارستان... توی شهر به آن کوچکی و توی یک جمع ایرانی صد نفره، یک روز صبح، دو فرشته کوچک به دنیا آمدند. رهای من و تارای آیدین.
...
آنها چند ماه بعد از آن شهر رفتند. ما هم چند ماه بعدترش. اما مطمئنم وقتی رها بزرگ شود حضور تارا برایش یک دلگرمی بزرگ خواهد بود. همانطور که حضور مادرش برای من بود.


* این پست را بخوانید.

پی نوشت: هنوز هم وقتی به لحنش موقع گفتن «من تا حالا نزائیده ام» فکر می کنم خنده ام می گیرد!

۱۳۹۲ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

کودکان وارث خاطرات تلخ مادرانشانند...

دو سال و چند ماه پیش، اولین ماههای بارداریم، زمانی که فکر می کردم زندگیم در اوج است، یک روز تعطیل مثل بقیه روزهای تعطیل دیگر از خواب بیدار شدم. بدون اینکه بدانم قرار است سخت ترین و بدترین روز زندگیم را بگذرانم. جزئیاتش را به خاطر ندارم اما حتما تا دیروقت خوابیده ام و بعد هم که بیدار شده ام حوصله نداشته ام ناهار درست کنم. این شد که حدود ظهر همسر را فرستادم تا از مک دونالد سر میدان برایم ساندویچ مک فیش بگیرد و بیاورد. توی فاصله ای که او رفت خبر به من رسید. وقتی همسر آمد فقط صدای گریه بود که از خانه امان می رفت بیرون. نمی دانم ساندویچ را خوردم یا نخوردم. شاید ضعف کرده بودم از گریه و خورده بودم. اما تا دو سال این ساندویچ آخرین بود. از گرسنگی هم که به مرز تلف شدن می رسیدم دلم نمی خواست بروم از آنجا ساندویچ بخرم چون یاد شبی می افتادم که فکر می کردم فقط مردن راه نجات است برایم. حتی دعای عدیله ام را هم خواندم و موقع خوابیدن جوری خوابیدم که پهلوی راستم به سمت قبله باشد. فکر کردم که... درست که زندگی نکردم؛ حداقل درست بمیرم. دعای عدیله کتاب دعای من ناقص بود. هنوز هم فکر می کنم که به خاطر آن که دعا را کامل نخوانده بودم زنده ماندم.
...
امروز عصر رفتیم مرکز خرید. سه تایی. همسر پیشنهاد داد یک قهوه بخوریم. رفتیم توی مک دونالد. رها گفت غذا می خوام. دخترم عشق همبرگر است و با دیدن تابلوهای کی اف سی یا کوئیک می گوید غذا. برایش یک مک فیش خریدیم. آنجا نخورد. ساندویچ را آوریدم خانه. موقع شام ساندویچ را جلویش گذاشتم. زد کنار و گفت شام. نخورد. اصرار نکردم... یاد آن روز کذایی افتادم... فکر کنم رها خاطره بد من از مک فیش را به ارث برده باشد.

۱۳۹۲ فروردین ۲۶, دوشنبه

عاشقتم کوچولوی مستقل دوست داشتنی

دیگر نمی شناسمت. قدمهای محکمت را که اصلا شبیه نوزادی نیست که دو سال پیش حتی نمی توانست از جایش بلند شود یا بنشیند. برای خودت شده ای یک شخصیت مستقل که تصمیم می گیرد، انتخاب می کند، ترجیح می دهد و عمل می کند. همیشه دوست داشتم دخترم مستقل باشد. دوست داشتم خودش از پس کارهایش برآید. دوست داشتم بتواند برای خودش یک جهان بینی خاص  و منحصر بفرد داشته باشد؛ به قول پدرت صاحب سبک باشد. اما فکر نمی کردم اینقدر زود اتفاق بیفتد. یک دوگانگی غریبی است؛ هم می خواهم که به من وابسته باشی و هم از استقلالت احساس غرور می کنم. شاید دیگر کم کم باید آن نوزاد ناتوان و بی پناه را که من واسطه ارتباطش با دنیا بودم را فراموش کنم. شاید وقتش رسیده است که به پایان برسد این دوره ای که من با تو تعریف می شدم و تو با من. شاید اما... در هر حال عاشقت هستم کوچولوی مستقل دوست داشتنی.

۱۳۹۱ اسفند ۱۹, شنبه

بدون عنوان

امروز با رها رفتیم اتوبوس سواری... با هم شهر را از توی اتوبوس دیدیم. رها خیلی دوست دارد سوار اتوبوس شود. من هم وقتی بچه بودیم خیلی دوست داشتم و البته آن موقع زیاد اتفاق نمی افتاد که ما با اتوبوس جایی برویم. یک دوری زدیم با اتوبوس و تراموا و آخرش هم کمی پیاده روی کردیم. مثل دو تا دوست. وقتی من با او جوری رفتار می کنم که انگار با هم همسنیم، طبیعی است که او هم خودش را هم سن و برابر من و پدرش بداند و لزومی نبیند که به همه حرفهای ما گوش کند!

۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه

چرا خارجیها به جای اینکه بچه دار شوند سگ نگه می دارند؟ یا... آیا ما آنقدر قوی هستیم که پدر و مادر شویم.

1- سگ خیلی خیلی بیشتر از بقیه حیوانات و حتی بعضی وقتها انسان باهوش و وفادار است. می توانید مطمئن باشید که به همان اندازه که نیاز دارید شما را درک می کند، همانگونه که هستید می پذیرد و به شما محبتش را نشان می دهد.

2- در هر موقعیت مالی و اجتماعی که باشید رهایتان نمی کند. برایش مهم نیست که پولدارید یا بی پول، موفقید یا شکست خورده، سالمید یا بیمار، در هر شراطی که باشید همراه شماست. (باور نمی کنید فیلم آرتیست را ببینید.)

3- وقتی از دستش عصبانی می شوید زود خودش را جمع و جور می کند. لجبازی نمی کند. از اینکه حرص شما را در بیاورد احساس استقلال نمی کند و قند توی دلش آب نمی شود. کتاب 101 راه برای ذله کردن پدر و مادرها در مورد سگ ها نوشته نشده است.

4- اشکش دم مشکش نیست. گریه نمی کند.

5- برای در آوردن هر دندانش یک هفته تب نمی کند.

6- خودش هر وقت که گرسنه باشد غذایش را می خورد. هله هوله نمی خورد. لازم نیست ظرف غذا را دستتان بگیرید و بیفتید دنبالش.

7- می توانید بدون اینکه نگران این باشید که عادت تغذیه ای بد پیدا کند هر چقدر دلتان خواست چیپس یا نوشابه یا غذاهای سرخ شده بخورید.

8- کارهای خطرناک نمی کند. احتیاجی نیست که دو تا چشم هم پست سرتان داشته باشید. همین دو تای جلویی کافیست.

9- به لپ تاپ، تبلت و موبایل شما کاری ندارد. می توانید به راحتی با هر کدامشان که خواستید کار کنید و حتی می توانید هر کانال تلویزیون را که دلتان خواست تماشا کنید.

10- لازم نیست دنبال وسایل شخصی اتان توی اتاق و وسایل او بگردید. هیچ چیز تا شما جابجایش نکنید از جایش تکان نمی خورد.

11- وقتی با هم می روید بیرون، مثل بچه آدم دنبال شما راه می افتد و توجهش به هر چیز کوچکی جلب نمی شود. لازم نیست برای رفتن به جایی که 5 دقیقه با خانه اتان فاصله دارد، نیم ساعت زودتر خارج شوید. لازم نیست برای لباس پوشیدن و بیرون رفتن از خانه التماسش کنید. نباید برای یک گردش یک ساعته با او وسایلی که شاید در یک سفر یک ماهه هم ممکن است لازم نشود با خودتان ببرید.

12- لازم نیست که خانه اتان را روزی 5 بار مرتب کنید و روزی 2 بار جاروبرقی بکشید. روزی 3 بار زلزله 10 ریشتری و مسابقه تو به هم بریز من جمع می کنم ندارید.

13- شبها بدون اینکه یک ساعت مقدمه و موخره داشته باشد خودش می رود می خوابد و صبح ها ساعت 6 شما را بیدار نمی کند که برایش تلویزیون روشن کنید و کارتون بگذارید.

14-  از شما پول تو جیبی نمی گیرد و وقتی وارد سوپرمارکت یا اسباب بازی فروشی شد همه چیزهای مورد علاقه اش را بار نمی زند که با خودش بیاورد خانه.

15- هیچ وقت لازم نیست نگران درس و مدرسه اش باشید. هزینه مهدکودک دو زبانه و مدرسه غیر انتفاعی و دانشگاه آزاد ندارد. برای آینده اش هم  نباید مدام غصه بخورید و فکر و خیال کنید.

16- اگر از دستش ناراحت شدید می توانید احساساتتان را با تمامی کلماتی که آرامتان می کند بر زبان بیاورید. لازم نیست نگران باشید که این کلمات ممکن است در روحیه اش تاثیر منفی بگذارد و او را دچار عقده کند.

17- نباید برای تربیتش هر کتابی که در مورد روانشناسی کودک بود بخوانید و در عمل هم چون خر در گل بمانید. مدام با وجدانتان درگیر نیستید در باره اینکه آیا پدر یا مادر خوبی هستید یا نه.

18- هیچ کس به شما نمی گوید که این یکی تنهاست و گناه دارد و وظیفه شماست که برای از تنهایی درآوردنش عذابتان را مضاعف کنید.

19- وقتی بزرگ و مستقل شد تقصیر همه ضعف های شخصیتی اش را نمی اندازد گردن شما. شما را مسبب همه شکست هایش نمی داند.

20- ... خیلی مورد دیگر که الان به ذهنم نمی رسد. راجع به 9 ماه بارداری و زایمان و ماه های اول نوزادی حرف نمی زنم چون تا نکشیده باشید نمی فهمید که چقدر سخت است.


همه اینها را گفتم که بدانید اگر پدر و مادرتان تصمیم نگرفتند که به جای شما یک سگ نگه دارند خیلی خیلی دلشان بزرگ بوده. شما هم اگر بخواهید که پدر و مادر شوید باید دل بزرگتری داشته باشید چون به نسبت قبل، بچه داری خیلی سخت تر شده است. اگر ندارید توصیه می کنم که عجالتا به نگه داشتن سگ اکتفا کنید. درست است که هیچ وقت دست شما را نمی گیرد، شما را مامان یا بابا خطاب نمی کند و هیچ وقت هم نمی توانید برای اولین قدمهایش یا برای کلمات جدیدی که یاد می گیرد ولی هنوز اشتباه به زبان می آورد ذوق کنید اما... عوضش یک استرس و اضطراب شبانه روزی هم ندارد.

۱۳۹۱ اسفند ۱۴, دوشنبه

It's a classical dilemma between the head and the heart

می گویند خودت را همانطور که هستی بپذیر... من مدتهاست که این یک روز در میانی ام را پذیرفته ام؛ اینکه یک روز خیلی خوب و با راندمان بالای نود درصد کار می کنم و روز بعدش خودم را هم بکُشم راندمانم از بیست سی درصد بالاتر نمی رود. حالا بدشانسی امروز که من روی مود کار هستم هوا آفتابی شده و دلم می خواهد بروم رها را از مهد بردارم و با هم برویم پارک. هر چه به خودم می گویم که فردا بیشتر وقت آزاد داری و فردا هم هوا خوب است و پارک هم قرار نیست از جایش تکان بخورد گوش نمی کند. شما بگویید چه کار کنم.

پی نوشت:
 ۱- یک چیزی می گویم اما حسودیتان نشود لطفا... امروز برای کنسرت کریس دی برگ بلیط خریدم. الان جو زده شده ام شدید...
۲- خدا پدر و مادر گوگل را بیامرزد. این پست را توی مترجم گوگل تایپ کردم. روی کامپیوترم در دانشگاه هنوز فارسی نصب نکرده اند. عجب نعمتی است کی بورد فارسی!

۱۳۹۱ اسفند ۱۲, شنبه

آیا کاری که انجام می دهم درست است؟

1- به همان سرعتی که من دارم تجربه های ذهنی ام را کنار می گذارم، دوستانم دارند این گونه تجربه ها را وارد زندگیشان می کنند؛ انگار که زندگی و تجربه هر کداممان، با کمی اختلاف فاز، تکرار زندگی و تجربه دیگریست. دو سه ماه پیش شبها وقتی می خواستم از همسر بپرسم که شام چه درست کنم، یک غذایی را در ذهنم انتخاب می کردم و سعی می کردم آن را به همسر القا کنم. این بازی را حتی تا سه غذا هم ادامه دادیم. یعنی من سه غذا انتخاب می کردم و بعد از او می پرسیدم شام چه بخوریم. اولی را که می گفت می گفتم یکی دیگر بگو و دومی را که می گفت خودم هم متعجب می شدم. یک شب که هر سه تا را درست حدس زد، گفتم که این بازی ذهن من بوده و همانجا تمامش کردم.

2- یک شب خواب دیدم که برایم اس ام اس زده که حالم خوب نیست. صبح که بیدار شدم برایش پیام فرستادم و حالش را پرسیدم. پرسید چطور. خوابم را گفتم. گفت مدتهاست که می خواسته به من این پیام را بفرستد. هر چه اصرار کردم که با تلفن و اینترنت و اس ام اس هم می شود حرف زد قبول نکرد. گفت باید رو در رو حرف زد؛ چهره به چهره. دو سه روز بعد در یک سمیناری شرکت کردم که سخنرانش بی نهایت شبیه او بود. من او را دیدم اما او ... نتوانست مرا ببیند.

3- وقتی گفت که طرفش می تواند بفهمد که او به کس دیگری فکر می کند یا نه، خنده ام گرفت. با خودم گفتم... خوب که چه؟ من هم مدتها می توانستم بفهمم که در ذهن او چه می گذرد اما وقتی نمی توانیم با هم حرف بزنیم و با کلمه با هم ارتباط برقرا کنیم چه فایده ای دارد که بتوانیم ذهن همدیگر را بخوانیم.

4- همیشه در ذهنم مادر بزرگم را مسخره می کردم چون برای هر چیز کوچکی استخاره می کرد. مثلا برای اینکه ناهار قورمه سبزی درست کند یا قیمه. نمی فهمیدم چه فرقی دارد و چرا این کار را می کند. اما او... وقتی استخاره اش خوب می آمد اضطرابش از بین می رفت و آرامش وجودش را فرامی گرفت.

5- من یک اعتقاد عجیبی به اعداد دارم؛ مخصوصا زمانی که به ساعت مربوط باشد. ساعت 11 و 11 دقیقه، 20 و 20 دقیقه، 22 و 22 دقیقه، 10 و 10 دقیقه و 16و 48 دقیقه و 18 و 46 دقیقه ساعت های شانس من هستند. اگر بخواهم یک اس ام اس مهم بزنم صبر می کنم تا یکی از این ساعت ها. تازگی ها وقتی می خواهم برای کسی ایمیل مهمی بفرستم تعداد کلمات را می شمارم. حتما باید یک عدد خوبی باشد تا خیالم راحت شود که دارم کار درستی می کنم. اگر نبود اینقدر دستکاریش می کنم تا درست شود.  مقاله ام دقیقا شده 3 هزار کلمه. ساختاری که برای کریستین فرستادم 300 کلمه و متن ایمیل 30 کلمه. وقتی کم می آورم باید یک چیز ماورائی وارد ماجرا کنم و تازگیها این چیز شده عدد.

6- از چند شب پیش دوباره خوابهایم برگشتند. خوشحال نشدم. چون شبهایی که این گونه خواب می بینم صبح که بیدار می شوم خیلی خیلی خسته ام. شب سوم او هم بود. یک کلاسی در فضای آزاد در پیلوتی یک جایی که پلکانی بود. همه داشتند بلند بلند حرف می زدند و دعوا می کردند. شاگردان هم با خودشان اختلاف داشتند و هم با او. برای چند دقیقه آنجا را ترک کرد. من هم دنبالش رفتم. وقتی کمی آرامتر شد و برگشت آنها هم آرامتر شده بودند. بقیه اش را یادم نمی آید. دیروز برایش اس ام اس زدم و خوابم را گفتم. گفت خدا به خیر کند. صبح که بیدار شدم دیدم برایم پیام فرستاده که سعی کن به یاد بیاوری که توانستم جو را آرام کنم یا نه. اگر یادت نمی آید الکی جواب نده. خنده ام گرفت. خواب یک کسی که چهار هزار کیلومتر با تو فاصله دارد و حتی نمی توانی با او صحبت کنی چه ارزشی دارد... نمی دانم. سرویس ارسال پیام مشکل پیدا کرده بود. با چندین ساعت تاخیر بالاخره توانستم جواب بدهم و بگویم که چه دیده ام. شاید این هم همان بازی شام چه بپزم است... شاید هم واقعا آنقدر تنهاست که به یک نیروی خارجی که تاییدش کند نیاز دارد.

7- وقتی از دست رها عصبانی می شوم و دعوایش می کنم، بلافاصله سعی می کند مرا بخنداند. اگر خندیدم مطمئن می شود که او را بخشیده ام.

8- پیدا کنید نخ تسبیح را...

9- کسی اخیرا خواب مرا ندیده؟

۱۳۹۱ اسفند ۸, سه‌شنبه

The more you believe, the hard you fall …

می خواستیم امسال جشن تولد رها غریبانه نباشد. همه چیز را تدارک دیده بودیم. حتی با اینکه می دانستیم هیچ کداممان کیک نمی خوریم یک کیک حسابی خریدیم. بادکنک و آویز و فشفشه و کلاه بوقی و آب نبات و پاستیل و پاپ کورن... همه چیز بود اما میهمانانمان نبودند؛ یعنی نتوانستند بیایند. می شد که دیشب یک شب فوق العاده باشد برایمان. چون خانواده همسر شام خانه ما میهمان بودند و همه چیز آماده بود تا همه کسانی که رها را دوست دارند هر چند از دور و به صورت مجازی در جشن تولدش شرکت کنند. اما نشد. به خاطر زیرساخت های کشور! اووو و اسکایپ را بسته بودند. نمی دانم حرف زدن یک دانشجو با خانواده اش چه ربطی دارد به زیرساخت های کشور دارد. نمی خواستم از اینجور حرفها بزنم اما... نمی دانم چرا کوچکترین مسائل شخصی امان هم به دولت گره خورده... دیشب می توانست زیباترین شبی باشد که بعد از به دنیا آمدن رها داشته ایم. می شد که با وجود چهارهزار کیلومتر فاصله فکر کنیم که کنار همیم. می شد که نه ما حسرت تنها بودن را بخوریم و نه آنها حسرت اینکه بزرگ شدن نوه اشان را نمی بینند و نمی توانند برایش جشن تولد بگیرند. اما هم شب ما خراب شد و هم شب آنها. آنقدر که نه رها شمع تولدش را فوت کرد، نه ما بوسیدیمش و نه به اندازه کافی عکس سه نفری گرفتیم. فقط برای رها همه چیز عالی بود چون توی ذهنش تصویری از بودن میهمانانمان نساخته بود. ما بغض کرده بودیم برای اینکه یک هفته تمام برای این شب برنامه ریزی کرده بودیم. ما بغض کرده بودیم چون آرزو کرده بودیم و باور کرده بودیم که آرزویمان برآورده می شود. ما بغض کرده بودیم چون امید داشتیم و امیدمان برباد رفته بودیم. ما بغض کردیم اما گریه نکردیم. گریه هم نمی کنیم. ای کسانی که از ناراحت کردن دیگران شاد می شوید... بدانید و آگاه باشید که ما گریه نکردیم و گریه هم نخواهیم کرد. ما فقط قویتر شدیم. همین.

پی نوشت: من خیلی دوست ندارم که عکس های خانوادگی امان را بگذارم توی فیس بوک. اما عکس های دیشب را گذاشتم. برای اینکه به خودم یادآوری کنم که علیرغم همه اتفاقاتی که نیفتاد دیشب شب زیبایی بود و... رهای ما دو ساله شد.

۱۳۹۱ اسفند ۷, دوشنبه

برای همه امان متاسفم

برای همه امان متاسفم. در شب تولد دخترم به جای اینکه برایش بنویسم که زندگی بهترین فرصتی است که خدا به انسانها داده باید برایش بنویسم که متاسفم از اینکه باعث آمدنت به این دنیا شدم؛ دنیایی که باید در آن عقایدت را سانسور کنی تا کسی به بی دینی متهمت نکند؛ باید افکارت را سانسور کنی چون کسی تحمل شنیدن حرف مخالفش را ندارد؛ باید شادیهایت را سانسور کنی تا  آنها را از تو نگیرند؛ باید غمهایت را سانسور کنی تا با آنها تو را قضاوت نکنند؛ باید خودت را سانسور کنی تا جا برای بقیه بماند... کی اینطور شد که ما نفهمیدیم؟


۱۳۹۱ اسفند ۵, شنبه

اندر فواید داشتنِ الگو

1- همیشه می گفتند از پیامبر الگو بگیرید. می شنیدیم که حضرت زهرا برای زنها الگوست. هیچ کس توضیح نمی داد که این یعنی چه و من همه اش فکر می کردم چگونه می توانیم از کسانی الگو بگیریم که حتی تصویرشان را هم ندیده ایم؛ از کسانی که حتی تاریخ تولد و وفاتشان هم درست به ما نرسیده؛ چگونه می توانیم به حرفهایی که می شنویم اعتماد کنیم. می دانستم که نمی توانم از آنها الگو بگیرم اما این حرفها باعث می شد که در ذهن خودم همیشه فکر کنم که الگو باید کامل باشد؛ از هر لحاظ.

2- سالها پیش وقتی بیست و یکی دو ساله بودم پدرم می گفت که بنشین فکر کن ببین می خواهی وقتی چهل ساله شدی به کجا رسیده باشی. من می گفتم چشم؛ اما در دلم فکر می کردم که من حتی نمی دانم فردا می خواهم به کجا برسم... چه برسد به بیست سال بعد.

3- سه چهار سال پیش، فهمیدم که آدم باید برای ارزیابی خودش یک معیار داشته باشد. این معیار می شد همان الگویی که من هنوز نمی دانستم کیست. دلم می خواست یک آدمی از اطرافیانم پیدا کنم که بشود الگویم و وقتی چهل سالم شد برسم به جایی که او الان هست. خیلی گشتم اما کسی را پیدا نکردم. من به دنبال یک آدم کامل و بی عیب و نقص می گشتم اما هیچ کس کامل نبود. هر کسی در یکی دو زمینه موفق بود اما در خیلی از زمینه های دیگر لَنگ می زد.

4- روزی که برای اولین بار از کریستین نوشتم (که همان نوشته شد شروع وبلاگ نویسیَم) احساس کردم چیزی در این زن هست که من دوست دارم داشته باشم. دوست دارم وقتی همسن الان او شدم اینگونه باشم. بعد تر که از نزدیک با خلقیاتش بیشتر آشنا شدم فکر کردم که این تفاوت فرهنگی چیزی است که نمی شود در الگو گرفتن نادیده گرفت. برای همین تجزیه اش کردم و هر جزئی از شخصیت و زندگیش را که دوست داشتم در یکی از آدمهای اطرافم پیدا کردم. آدمهایی که با من هم زبان و هم فرهنگ و هم مذهب بودند.

4- امروز وقتی گفت که آدم باید در هر زمینه ای یک الگو داشته باشد تا راه را گم نکند احساس کردم که من خیلی وقت است که دارم عملا این کار را انجام می دهم. به جز کریستین که الگویم است در رابطه با آینده کاریَم، چند نفر دیگر هم هستند که برایم در یکی از ابعاد زندگیم الگو هستند. مثلا در ارتباطم با خانواده و جامعه، خانم علیزاده؛ در شوهرداری، خاله ام؛ در ارتباط با دوستانم، هدا؛ در وبلاگ نویسی خانم شین؛ در رابطه با جسمم، گلاره؛ در ارتباط با ظاهرم، یاسمین؛ در ارتباطم با خدا، مادرم؛ در ارتباط با روحم، خودم و در ارتباط با رها، خودش. نمی گویم که هر وقت می خواهم یک کاری انجام دهم به این فکر می کنم که این کار در چه حوزه ایست و الگویم در این حوزه کیست و اگر او جای من بود چه می کرد؛ اما اگر برایم این سوال پیش بیاید که دوست دارم نهایت این کار به کجا ختم شود، تصویری در ذهن دارم و همین تصویر کمکم می کند تا برای رسیدن به هدفم برنامه ریزی کنم.

5- الگو داشتن خوب است؛ خیلی خوب. اما اگر آدم روزی بفهمد کسی که در یک جنبه ای از زندگی الگوی او بوده واقعا در آن جنبه موفق نبوده و فقط ظاهرش اینطور نشان می داده خیلی سرخورده می شود. برای پیشگیری از ناامیدیهای آینده، حتما قبل از انتخاب الگو از واقعی بودن آن مطمئن شوید.

پی نوشت: وقتی می گویم که در ارتباط با روحم، خودم الگوی خودم هستم حرفم از روی خودشیفتگی نیست؛ برای این است که می دانم که هر کسی راه خودش را دارد برای وارد شدن به خودش و اساسا نمی شود در این کار الگو داشت؛ همانطور که هر بچه ای با بچه دیگر فرق دارد و خودش به پدر و مادرش یاد می دهد که راه درست  رفتار کردن با او چپست.

۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه

عطیه یا مامان

رها دارد دو ساله می شود و من دو سال است که مادرم و باور کردنش هم برای خودم سخت است و هم برای رها. قبل تر ها همیشه مرا عطیه صدا می زد. تازگی ها یاد گرفته که بگوید مامان. یکی از بازیهایش این است که می گوید عطیه و من می گویم بله؛ بعد می گوید مامان و باز هم من می گویم بله؛ و تعجب می کند از اینکه من هم عطیه ام و هم مامان. هیچ کس بهتر از رها مرا نشناخته است!

۱۳۹۱ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

اخلاق های بیخود من

امروز بالاخره بعد از یک سال و خورده ای دانشجو شدن رفتم توی رستوران دانشگاه غذا خوردم. اصلا برای کارت دانشجوییم برچسب سال جدید نگرفته بودم. حتی نمی دانستم که چگونه باید کارت را شارژ کنم... ولی دیگر چاره ای نبود. بهتر از گرسنگی هر روزه بود. نمی دانم چرا من در انجام کارهای جدید اینقدر دست دست می کنم. با خودم هم رودروایسی دارم. خجالت می کشم. هر بار به خودم می گویم که فوق فوقش اشتباه می روی یا اشتباه می کنی یا اشتباه حرف میزنی... نمی خورندت که. دیگر هم نمی بینندت که در تصویرشان از تو تاثیر بگذارد. اما باز هم نمی توانم بر ترسم غلبه کنم. از آن دست آدمهایی هستم که تا می توانند شروع یک کار را به تاخیر می اندازند اما وقتی شروع کردند در حداقل زمان ممکن تمامش می کنند. اصولا تحمل استرس اینکه یک کاری دارم که انجام نداده ام از انجام دادن خود آن کار برایم سخت تر است. ای کاش این اخلاق های بیخودم به رها سرایت نکند.