۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه

در را محکم ببند؛ ممکن است «عشق» سرما بخورد...

این همه زحمتی که برای یادگرفتن زبان فرانسه کشیده ام  اگرفقط برای فهمیدن شعرهای آلبوم جدید سلین دیون به کار می آمد، برایم کافی بود. از اینکه متن آهنگ ها را می فهمم و لازم نیست ترجمه انگلیسی شان را پیدا کنم بیش از حد خوشحالم. وقتی برگشتم ایران می خواهم سعی کنم اسپانیولی، آلمانی و ایتالیایی را هم در یک حد متوسطی یاد بگیرم. هیچ چیز به اندازه سفر برای کشف چیزهایی که تا کنون ندیده ای لذت بخش نیست. بخشی از این چیزها آدمها هستند که خیلی فرق می کند با زبان خودشان برایت حرف بزنند یا اینکه ترجمه حرفهایشان را بشنوی. وقتی این حرف بشود شعر، بشود موسیقی، بشود یک اثر هنری دیگر لذتش قابل توصیف نیست. حتما یک بار امتحان کنید. قول می دهم پشیمان نشوید!

پی نوشت: Referme bien la portière, L’amour peut prendre froid 

۱۳۹۱ دی ۱۹, سه‌شنبه

ما به پرشین بلاگ پیوستیم!

امروز حسب الامر خواهر کوچیکه یک وبلاگ در پرشین بلاگ برای خودم درست کردم. یک نسخه رسمی از چیزهایی که به نظرم اشکالی ندارد کسانی که مرا نمی شناسند بخوانند. هم اشکال ندارد و هم شاید خوششان بیاید حتی. گفت که این کار باعث می شود در معرض نقد قرار بگیرم و شاید حتی دوستان جدیدی پیدا کنم. وقتی پیشنهاد داد اول مقاومت کردم اما به یک ساعت نکشیده تسلیم شدم. تمامی امروزم به پرشین بلاگ بازی گذشت.
این آدرس نسخه رسمی و مرتب و قابل ارائه نوشته هایم:
http://ateegh.persianblog.ir/

تمرین ها و تلاشهایم اینجا می مانند برای خودم و آیدا و نفیسه و ستاره.


مرسی خانم شین

من وبلاگ خواندن را با  نسوان مطلقه معلقه شروع کردم و وبلاگ نوشتن را با روزنگار خانم شین. وبلاگ نسوان را به دلایلی دیگر نمی خوانم ولی وبلاگ خانم شین را روزی چند بار سر می زنم. همه آرشیوش را از اول خوانده ام و واقعا نوشتنش را تحسین می کنم. اینکه لایه لایه خودش را معرفی کرده به خواننده و اینکه از معمولی ترین و همه گیر ترین چیزها شروع کرده را خیلی دوست دارم. از اول نمی آید بگوید من یک خانم مهندس هستم از دانشگاه فلان و یک عالمه کتاب خوانده ام و شعر گفته ام و داستان نوشته ام و... شماها نمی توانید و فقط من می توانم و من خاص هستم و شما عام. یک جوری کم کم جلو می آید که به تو این اعتماد به نفس را می دهد که تجربه کنی وبلاگ نویسی را. شاید اگر از اول می دانستم که او همیشه می نوشته و همیشه خوب می نوشته دیگر این جرات را پیدا نمی کردم که امتحان کنم. الان هم بعد از این همه سابقه در عین حال که می داند که چقدر تواناست جوری وانمود می کند که انگار همه اگر تلاش کنند می توانند. البته به نظر من زنها ذاتا می توانند وبلاگ بنویسند چون خدای توجه به جزئیات هستند. ولی هر کاری روش خودش را دارد و نوشته یکی به دل می نشیند و نوشته یکی نه. می دانم که خیلی ها از او تشکر کرده اند بابت اینکه چیزهایی را نوشته که حس و حال آنها بوده. حتی خودم هم یکبار برایش ایمیل زدم. ولی این بار به این دلیل از او تشکر می کنم که به منی که همیشه ذهنم درگیر ریاضیات بوده جسارت حرف زدن داده. حرف زدن از افکار و احساسات و دریافت های روزانه و ...همه چیز و هیچ چیز. از او تشکر می کنم چون قسمت زنانه مغزم را زنده و فعال کرده.
.........
مرسی خانم شین. امیدوارم چندین برابر این همه انرژی که با نوشتن به زندگی من وارد کردی در زندگی خودت خیلی بیشتر و بهتر و پررنگ تر دریافت کنی.

۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

دنیا کوچک شده...

1- دنیا خیلی کوچک شده. بین این هزاران هزار وبلاگی که هست من باید مستقیم بروم سراغ وبلاگ کسی که «تصادفا» با یکی از اشخاصی که من مدتهاست تلاش می کنم فراموش کنم همکار بوده.
2- دنیا خیلی کوچک شده. دوستان نزدیکم دارند یک سری از تجربیات تلخ مرا تکرار می کنند. تجربیاتی که مدتهاست تلاش می کنم فراموش کنم.
3- دنیا خیلی کوچک شده. باید بزرگترین راز زندگیم را کسی بفهمد که مدتهاست تلاش می کنم او را و رازهایی که از او می دانم فراموش کنم.
4- دنیا خیلی کوچک شده. باید «تصادفا» از یک مجله ای یک مقاله ای برایم بفرستند برای داوری که نویسنده اش کسی است که من مدتهاست تلاش می کنم فراموش کنم.
5- دنیا خیلی کوچکتر از آن است که بتوان در آن چیزی یا کسی را فراموش کرد.
..............................
6- کوه به کوه نمی رسد اما آدم به آدم می رسد.
7- مراقب باش چون دنیا خیلی کوچک شده.

۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

همسایه ام گرسنه است...

یکسال پیش وقتی می خواستم به خودم یادآوری کنم که زندگی آنقدرها هم سنگین نیست و می شود بیخیالی طی کرد می رفتم توی سایت موداتوا چرخ می زدم. بین هزاران مدل کفش. به خودم می گفتم چقدر ملت کفش می خرند که این همه مدل اینجا هست و زود به زود هم به روز می شود. هر وقت حالم بد می شد یک چیزی انتخاب می کردم. بعضی وقتها سفارش می دادم و بعضی وقتها هم نه. الان گشتن توی این سایت برایم شکنجه شده. وقتی رقم ها را ضرب در چهارهزار می کنم ... و به خودم می گویم با این پول یک خانواده در ایران یک ماهشان را می گذرانند... وقتی همسایه ات گرسنه است غذا از گلویت پایین نخواهد رفت.

۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه

سی ساله شده ام

همه اش این مدت فکر می کردم که چه شد که «یهو» به وبلاگ نویسی علاقمند شدم. فهمیدم که از نشانه های سی سالگی است؛ و گرنه بیست ساله ها ترجیح می دهند نوشته هایشان را در یک دفتر قفل دار بنویسند و در هزار سوراخ پنهان کنند. من حتی خودم هم نمی دانم دفترهایم را کجا قایم کرده ام. وبلاگ می نویسم چون سی ساله شده ام.

مرا نگاه کن

1- کلاس تنظیم صدا و حرکات بدن است. برای اینکه یاد بگیریم چگونه تدریس کنیم. استاد می گوید برای اینکه توجه همه کلاس را جلب کنیم باید در یک جای مشخص یک انسان فرضی تصور کنیم و با او حرف بزنیم؛ پدرمان، عشقمان یا دوستمان. می گوید باید همه شاگردانمان را نگاه کنیم. می گوید اگر رنگ چشم تمامی شاگردانم را در یک کلاس ندانم اصلا در آن کلاس نبوده ام.
2- می روم تا یک سری از وسایلش که پیش من است بدهم و چیزهایی را که پیش او دارم بگیرم. دارد  جمع می کند که برگردد شهرشان. غمگین است. می گویم ناراحتی. می گوید نه. برمی گردم خانه. برایش اس ام اس می زنم که... «بیمار خنده های توام بیشتر بخند». چیز دیگری به ذهنم نمی رسد. جواب می دهد همیشه نگران روزی بودم که چنین چیزی را از تو بشنوم. به خودم لعنت می فرستم.
3- جلسه تا دیروقت طول می کشد. ماشین ندارم. عذرخواهی می کنم که باید زودتر بروم. خداحافظی می کنم و بدون اینکه اجازه دهم چیزی بگوید راه می افتم سمت نگهبانی که بپرسم از کجا می توانم آژانس بگیرم. اگر یک ماه پیش بود حتما باید او هم همراهم می آمد؛ شاید فقط بخشی از مسیر را و شاید هم تا خانه. نمی ایستم. نگاهش همراهم می آید اما خودش همانجا می ایستد. رویم را برنمی گردانم و قدمهایم را تندتر می کنم. می روم.
4- دعوا کرده ایم. تا امروز کسی درباره ام اینگونه قضاوت نکرده است. همه می فهمند؛ هم دوستان من و هم دوستان او. یکی از بزرگترها می آید و اشتباهات هر دویمان را گوشزد می کند. از هم عذرخواهی می کنیم. یکی دو ساعت بعد می آید و می گوید ای کاش یک چوب برداشته بودی و مرا با آن زده بودی نه اینکه این ماجرا را همه جا پخش کنی. توی نگاهش چیزی است که مرا می ترساند. می خواهم فرار کنم.
5- آخرین جلسه دندانپزشکی است. هشتمی یا نهمی. از دو سه روز پیش جشن گرفته ام که بالاخره قرار است تمام  شود. از بچگی فوبیای دندانپزشکی داشته ام. اصلا بویش فشارم را می آورد پایین. دکتر کارش را تمام می کند و دستکشهایش را در می آورد. دستش را مثل همیشه دراز می کند. دستم را دراز می کنم. خیلی محکم دستم را فشار می دهد. توی چشمهایش نگاه می کنم. برای اولین بار. تازه می فهمم که چرا برای درآوردن یک دندان عقل ساده نه جلسه آمده ام دندانپزشکی.
6- برایش توضیح می دهم که فرهنگ ما با شما خیلی فرق دارد. می گوید ما به هم «تو» می گوییم و وقتی صمیمی باشیم روبوسی می کنیم . گفتم ما به بزرگتر از خودمان می گوییم «شما». می گوید تو هر جور راحتی رفتار کن... توی مهمانی، همکلاسیم می آید جلو و با من روبوسی می کند. او با همسر دست می دهد. من هم دستم را دراز می کنم. نمی بوسمش. یک جور عجیبی نگاهم می کند. مغذب می شوم.
7- می گوید دوستت دارم.می پرسم چشمهایم چه رنگی است؟

۱۳۹۱ دی ۱۴, پنجشنبه

سه قلوها

دیشب خواب دیدم که منتظر تولد یک نوزاد هستم. قرار بود دختر باشد و اسمش را بگذاریم شیدا. اما همراه با او دو پسر هم به دنیا آمدند. تمام شب توی خواب داشتم برای این دو دنبال اسم می گشتم؛ اسمی که هم به رها بخورد و هم به شیدا. یکی را گذاشتم آرش؛ آن یکی که زودتر به دنیا آمده بود. توی خواب هم فقط آن یکی را بغل کردم. بقیه وقتم به کنار هم گذاشتن حروف گذشت... الف، ر، شین، ه... شهریار و شهرام  و... فکر کردم که ای کاش دختر بود و اسمش را می گذاشتیم شهرزاد. تا صبح به نتیجه ای نرسیدم اما... وقتی از خواب بیدار شدم اسمش شده بود «علی».

پی نوشت: امروز سوم ژانویه و روز اربعین است و من از سه دکتر نورولوژیست وقت ملاقات دارم که البته دوتایشان را لغو خواهم کرد.