امروز روز پوست انداختن است...
اگر با فیلتر شکن به اینجا آمده اید، پیشنهاد می کنم خیلی راحت تر و ساده تر بروید نسخه اصلی را بخوانید. ateegh.ir
۱۳۹۲ مهر ۲۳, سهشنبه
میوه رسیده
یک دوستی داشتم که هر وقت کسی کار یا تفکر اشتباهی را با اعتماد به نفس خیلی زیاد ادامه می داد و به حرف ها و نصیحت های دیگران هیچ اعتنایی نمی کرد می گفت «میوه تا نرسه از درخت نمی افته». من هم توی دانشکده یک میوه نرسیده بودم. اصلا با کسی حرف نمی زدم از ترس؛ اینکه مثلا یک کلمه را اشتباه بگویم یا اینکه خواسته ام با جواب منفی روبرو شود. خیلی ها سرزنشم می کردند اما... کار دیگری از عهده ام بر نمی آمد. می دانستم که این آدمِ اینقدر خجالتی «من» نیستم اما نمی توانستم تغییری ایجاد کنم. خوبی اتفاق دیروز این بود که من به خودم آمدم. می توانم بگویم که توی همین یک روز به اندازه تمام یک سال قبلش با محیطم درگیر شدم و سعی کردم بشناسمش و جزوی از آن بشوم. کم کم دارم میوه رسیده می شوم. عن قریب است از درخت بیفتم.
۱۳۹۲ مهر ۲۲, دوشنبه
یار در خانه و ...
یعنی احمقانه ترین اتفاقی که ممکن بود بیفتد افتاد. همان «ای» که مدتها منتظرش بودم آمد. یعنی خیلی وقت است که آمده. اما من نمی شناختمش. یعنی دیده بودمش و نشناخته بودم؛ حتی شاید قبل از تعطیلات.
امروز بالاخره از منشی پرسیدم که آمده. گفت آره. گفتم کجاست. گفت توی اتاق تو. توی اتاق ما غیر از میز من پنج میز دیگر هست که من صاحبان چهارتایشان را می شناسم. می ماند یکی. رفتم سراغ همان یکی و اسمش دختر موسیاه پشت میز را پرسیدم. گفت الهه. گفتم «سلام»...گفتم که از مدتها پیش گفته بودند قرار است یک ایرانی دیگر بیاید. گفتم که یکی دو بار شک کرده بودم که شاید او باشد. چون قیافه اش ایرانی بود اما تیپ و لباس پوشیدنش خیلی ساده تر از آن بود که ایرانی باشد. من فکر کردم او اهل آمریکای جنوبی است. او هم فکر کرده من تُرکم... این به آن در.
من خیلی خوشحال شدم. او بیشتر خوشحال شد؛ از دیدن یک هموطن آن هم در فاصله چند متری.
امروز بالاخره از منشی پرسیدم که آمده. گفت آره. گفتم کجاست. گفت توی اتاق تو. توی اتاق ما غیر از میز من پنج میز دیگر هست که من صاحبان چهارتایشان را می شناسم. می ماند یکی. رفتم سراغ همان یکی و اسمش دختر موسیاه پشت میز را پرسیدم. گفت الهه. گفتم «سلام»...گفتم که از مدتها پیش گفته بودند قرار است یک ایرانی دیگر بیاید. گفتم که یکی دو بار شک کرده بودم که شاید او باشد. چون قیافه اش ایرانی بود اما تیپ و لباس پوشیدنش خیلی ساده تر از آن بود که ایرانی باشد. من فکر کردم او اهل آمریکای جنوبی است. او هم فکر کرده من تُرکم... این به آن در.
من خیلی خوشحال شدم. او بیشتر خوشحال شد؛ از دیدن یک هموطن آن هم در فاصله چند متری.
۱۳۹۲ مهر ۲۱, یکشنبه
زیبایی
تلویزیون جمعه شبها یک برنامه ای پخش می کند که در آن یک طراح به آدمها کمک می کند مناسب تر لباس بپوشند و ظاهر بهتری داشته باشند. بار اول سه هفته پیش بود که دیدم. به نظرم کل قضیه خیلی خنده دار بود که مثلا یک آدمی به ذهنش نرسد که می تواند برود توی فروشگاه و آنقدر مدل های مختلف را امتحان کند تا بالاخره از یک مدلی خوشش بیاید؛ یا اینکه مثلا به فکرش نرسد موهایش را رنگ کند، آرایش کند و یا ابروهایش را بردارد.
دیزاینر کار خاصی انجام نمی داد. لباس های مختلفی را پیشنهاد می داد برای پرو کردن و وقتی شرکت کننده از یک لباس خوشش می آمد همان را مبنا قرار می داد و بر اساسش یک استایل لباس برایشان تعریف می کرد. بعد هم می بردشان آرایشگاه و ... تمام. به نظرم رسید این کار را هر کسی می تواند انجام دهد؛ نیاز به متخصص ندارد.
این هفته دوباره نشستم برنامه را تماشا کردم؛ این بار با دقت بیشتر. آدمهایی که آمده بودند همه اشان یک جورهایی مشکل داشتند؛ یکی پدر و مادرش را در کودکی از دست داده بود، یکی اختلال جنسی داشت و یکی سالها با یک بیماری سخت دست و پنجه نرم کرده بود. اینها باعث شده بودند که آن شخص از توجه به زیبایی ظاهریش دست بردارد و همیشه با یک جور لباس بگردد و علاقه ای به تغییرش نداشته باشد. یکی اشان همیشه لباس ورزشی می پوشید؛ یکی بلوز یقه اسکی و شلوار جین و کفش اسپرت، یکی تی شرت و شلوار سیاه خیلی گشاد با نقش های کارتونی. زنها لباسشان «زنانه» نبود و مردها هپلی بودند. ابتدای برنامه یک عکس از زمان حال شرکت کننده نشان می داد و یک عکس از زمانهای دورش که هنوز به سر و وضع و زیباییش اهمیت می داد. در مرحله اول از شرکت کننده خواسته می شد که دو ساعت بی حرکت در یک مکان عمومی بایستد. مردم می آمدند و می دیدندش و در باره اش نظر می دادند؛ نظر های خیلی تند. شنیدنش مرحله بعدی بود که دردناک بود عمیقا. ولی شخص را آماده می کرد که تغییر را بپذیرد. بعد طراح با حوصله لباس پیشنهاد می داد. برای یکی از شرکت کننده ها این مرحله یازده ساعت طول کشید. اینجا بود که فهمیدم این یک پرو ساده نیست. کمپلکس های درونی شرکت کننده خودشان را اینجا نشان می دادند. مثلا آن کسی که همیشه یقه اسکی می پوشید از این که لباسی بپوشد که یقه اش کمی بازتر باشد واقعا وحشت داشت. یا آن دیگری که همیشه لباس های گشاد می پوشید از اینکه لباس به بدنش بچسبد چندشش می شد؛ تصویر ذهنی بدی داشت از بدنش. اینقدر که در اولین تلاش ها، انتخاب طراح به نظرش زیبا هم نمی آمد. بعدتر که زمان می گذشت و طراح برایش دلایل انتخاب ها را توضیح می داد وحشتش کمتر می شد. کم کم شرکت کننده خودش را در لباس های جدید زیبا می دید و می پذیرفت که می تواند شکل دیگری لباس بپوشد و مثلا اگر یقه اش کمی باز باشد اتفاق وحشتناکی نمی افتد. توی همین مرحله طراح یک سری پیشنهادهای عمومی هم می داد؛ مثلا اینکه اگر از بخشی از هیکلتان خوشتان نمی آید، سعی کنید آن بخشی را که دوست دارید با رنگ یا مدل نمایان تر کنید تا توجهتان بیشتر به آن سمت جلب شود.
مرحله بعدی به قول خودشان زیباسازی بود. برای یکی برداشتن ابرو، برای دیگری کوتاه کردن و رنگ موها و برای یکی سفید کردن دندان ها. مرحله آخر هم آرایش کردن بود. بیشتر البته شبیه گریم و خیلی طبیعی.
آدمی که از برنامه بیرون می آمد لبخندش متفاوت بود، نگاهش فرق می کرد و اعتماد به نفسش توی حرف زدن چندین برابر شده بود؛ می توانست خودش را دوست داشته باشد و به زیباییش ببالد.
اولین بار بود که اینقدر واضح تاثیر زیبایی را می دیدم در اعتماد به نفس. عکسش را می گذارم شما هم ببینید:
پی نوشت: کلی نتیجه می شود گرفت از این چیزی که نوشتم. از اینکه اگر حالتان زیاد خوب نیست یک کم به خودتان بیشتر برسید تا اینکه اجازه دهید خودتان و بچه هایتان متنوع لباس بپوشند. برای من همین بس که دیگر از اینکه مهم ترین دغدغه رها این باشد که مامان و بابا مال او هستند و او خوشگل است ناراحت نمی شوم!
دیزاینر کار خاصی انجام نمی داد. لباس های مختلفی را پیشنهاد می داد برای پرو کردن و وقتی شرکت کننده از یک لباس خوشش می آمد همان را مبنا قرار می داد و بر اساسش یک استایل لباس برایشان تعریف می کرد. بعد هم می بردشان آرایشگاه و ... تمام. به نظرم رسید این کار را هر کسی می تواند انجام دهد؛ نیاز به متخصص ندارد.
این هفته دوباره نشستم برنامه را تماشا کردم؛ این بار با دقت بیشتر. آدمهایی که آمده بودند همه اشان یک جورهایی مشکل داشتند؛ یکی پدر و مادرش را در کودکی از دست داده بود، یکی اختلال جنسی داشت و یکی سالها با یک بیماری سخت دست و پنجه نرم کرده بود. اینها باعث شده بودند که آن شخص از توجه به زیبایی ظاهریش دست بردارد و همیشه با یک جور لباس بگردد و علاقه ای به تغییرش نداشته باشد. یکی اشان همیشه لباس ورزشی می پوشید؛ یکی بلوز یقه اسکی و شلوار جین و کفش اسپرت، یکی تی شرت و شلوار سیاه خیلی گشاد با نقش های کارتونی. زنها لباسشان «زنانه» نبود و مردها هپلی بودند. ابتدای برنامه یک عکس از زمان حال شرکت کننده نشان می داد و یک عکس از زمانهای دورش که هنوز به سر و وضع و زیباییش اهمیت می داد. در مرحله اول از شرکت کننده خواسته می شد که دو ساعت بی حرکت در یک مکان عمومی بایستد. مردم می آمدند و می دیدندش و در باره اش نظر می دادند؛ نظر های خیلی تند. شنیدنش مرحله بعدی بود که دردناک بود عمیقا. ولی شخص را آماده می کرد که تغییر را بپذیرد. بعد طراح با حوصله لباس پیشنهاد می داد. برای یکی از شرکت کننده ها این مرحله یازده ساعت طول کشید. اینجا بود که فهمیدم این یک پرو ساده نیست. کمپلکس های درونی شرکت کننده خودشان را اینجا نشان می دادند. مثلا آن کسی که همیشه یقه اسکی می پوشید از این که لباسی بپوشد که یقه اش کمی بازتر باشد واقعا وحشت داشت. یا آن دیگری که همیشه لباس های گشاد می پوشید از اینکه لباس به بدنش بچسبد چندشش می شد؛ تصویر ذهنی بدی داشت از بدنش. اینقدر که در اولین تلاش ها، انتخاب طراح به نظرش زیبا هم نمی آمد. بعدتر که زمان می گذشت و طراح برایش دلایل انتخاب ها را توضیح می داد وحشتش کمتر می شد. کم کم شرکت کننده خودش را در لباس های جدید زیبا می دید و می پذیرفت که می تواند شکل دیگری لباس بپوشد و مثلا اگر یقه اش کمی باز باشد اتفاق وحشتناکی نمی افتد. توی همین مرحله طراح یک سری پیشنهادهای عمومی هم می داد؛ مثلا اینکه اگر از بخشی از هیکلتان خوشتان نمی آید، سعی کنید آن بخشی را که دوست دارید با رنگ یا مدل نمایان تر کنید تا توجهتان بیشتر به آن سمت جلب شود.
مرحله بعدی به قول خودشان زیباسازی بود. برای یکی برداشتن ابرو، برای دیگری کوتاه کردن و رنگ موها و برای یکی سفید کردن دندان ها. مرحله آخر هم آرایش کردن بود. بیشتر البته شبیه گریم و خیلی طبیعی.
آدمی که از برنامه بیرون می آمد لبخندش متفاوت بود، نگاهش فرق می کرد و اعتماد به نفسش توی حرف زدن چندین برابر شده بود؛ می توانست خودش را دوست داشته باشد و به زیباییش ببالد.
اولین بار بود که اینقدر واضح تاثیر زیبایی را می دیدم در اعتماد به نفس. عکسش را می گذارم شما هم ببینید:
پی نوشت: کلی نتیجه می شود گرفت از این چیزی که نوشتم. از اینکه اگر حالتان زیاد خوب نیست یک کم به خودتان بیشتر برسید تا اینکه اجازه دهید خودتان و بچه هایتان متنوع لباس بپوشند. برای من همین بس که دیگر از اینکه مهم ترین دغدغه رها این باشد که مامان و بابا مال او هستند و او خوشگل است ناراحت نمی شوم!
سشواک
رها دیروز می گه: «مامان بیا یه لحظه بشین موهاتو شونه بکشم گل سر بزنم.»... خنده ام گرفت از جمله اش و آمدم نشستم. بعد از کلی ور رفتن به کله من می گه: «حالا بریم سشواک بکشیم.»
پی نوشت: آدم یک درصد هم که خون اصفهانی داشته باشد توی جمله سازیش معلوم می شود!
پی نوشت: آدم یک درصد هم که خون اصفهانی داشته باشد توی جمله سازیش معلوم می شود!
۱۳۹۲ مهر ۱۸, پنجشنبه
امان از دست و زبان
هر وقت کسی کاری را مطابق با خواست شما انجام داد یا به خاطر شما در خودش تغییر ایجاد کرد زیاد خوشحال نشوید؛ شاید از روی ترس باشد.
۱۳۹۲ مهر ۱۶, سهشنبه
رشد
بعضی جاها هستند که هر دانه ای تویشان بیندازی سبز می شود و رشد می کند.
بعضی دانه ها هستند که هر جا بیندازیشان ریشه می دوانند و سبز می شوند و رشد می کنند.
بقیه دانه ها باید جای مناسب خودشان را پیدا کنند تا سبز شوند و رشد کنند.
بعضی جاها هستند که هر آدمی به آنجا برود رشد می کند.
بعضی آدمها هستند که هر جا که باشند رشد می کنند.
بقیه آدمها باید بگردند جای مناسب خودشان را پیدا کنند تا بتوانند رشد کنند.
آدم برای اینکه رشد کند باید یا جای مناسبش رشد خودش را پیدا کند؛ یا به یکی از جاهایی برود که بستر مناسبی برای رشد هر انسانی ست؛ یا از این آدمهای همیشه و همه جا در حال رشد پیدا کند و بچسبد بهشان؛ باشد که او هم سبز شود.
بعضی دانه ها هستند که هر جا بیندازیشان ریشه می دوانند و سبز می شوند و رشد می کنند.
بقیه دانه ها باید جای مناسب خودشان را پیدا کنند تا سبز شوند و رشد کنند.
بعضی جاها هستند که هر آدمی به آنجا برود رشد می کند.
بعضی آدمها هستند که هر جا که باشند رشد می کنند.
بقیه آدمها باید بگردند جای مناسب خودشان را پیدا کنند تا بتوانند رشد کنند.
آدم برای اینکه رشد کند باید یا جای مناسبش رشد خودش را پیدا کند؛ یا به یکی از جاهایی برود که بستر مناسبی برای رشد هر انسانی ست؛ یا از این آدمهای همیشه و همه جا در حال رشد پیدا کند و بچسبد بهشان؛ باشد که او هم سبز شود.
۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه
ثبات
سه سال پیش وقتی ما برای اولین بار رفتیم به شهر محل تحصیل همسر که قرار بود دو سه سالی محل اقامتمان باشد، دو خانواده از آن شهر نقل مکان کردند؛ یکی به فاصله یک هفته و دیگری به فاصله یکی دو ماه. از اولی خانه اش به ما رسید با یک کاناپه و تلویزیون و کتابخانه و میز تحریر و مقداری ظرف و از دومی، ماشین لباسشویی و تختخواب و دو تا مبل سفید. قرار بود خانه اشان را هم ما اجاره کنیم چون خانه اولی یک سوئیت بود و برای ما زیادی کوچک، اما اجاره اش زیاد بود و ما در آن دوره زمانی از عهده اش بر نمی آمدیم. این شد که آنها رفتند و وسایلشان آمد به خانه ما. یکی دو ماه بعد یک خانه بزرگتر پیدا کردیم و همه اسبابی که داشتیم را بار کردیم و بردیم خانه جدید؛ مبل های سفید را هم. آنها شیک ترین بخش مبلمان خانه امان بودند. بعدتر که رها به دنیا آمد وقتی من توی هال یا آشپزخانه بودم او را می خواباندم روی مبل ها. چون هم نرم بودند و هم لبه های قابل اطمینان داشتند و هم کفشان شیب داشت به سمت داخل و امکان نداشت بچه بیفتد. بعدترش توانست روی همین ها بنشیند و بعدتر با گرفتن دستش لبه آنها توانست بایستد. رها روی آن مبل ها یک عالمه عکس دارد؛ زمان نوزادی و به صورت خوابیده، بعدتر نیمه خوابیده و بعدترش نشسته؛ با همه کسانی که میهمان خانه امان شدند و دوست داشتند با او عکس بگیرند. هنوز رها راه نیفتاده بود که یک خانواده به جمع ایرانیان شهر ما اضافه شدند. شوهر با من و محمدرضا همکار بود از ایران. برای همین از قبل از اینکه بیایند قرار شد ما مقدمات ورودشان را آماده کنیم. برایشان خانه گرفتیم. همان خانه ی صاحبانِ اصلیِ مبلهایِ سفید را. شب قبل از آمدنشان یکی از همسایه ها یک کاناپه چرم سیاهرنگ گذاشته بود دم در. خیلی نو بود. ما برش داشتیم برای دوستانمان. اما فکر کردیم که یک کاناپه چرم سیاه رنگ برای یک خانه ای که تویش بچه نوپا هست مناسب تر است تا دو تا مبل سفید پارچه ای. این شد که کاناپه آمد توی خانه ما و مبل های سفید برگشتند به همان جایی که از آن آمده بودند؛ این بار با صاحبان جدید.
...
هفته پیش دوستانمان صاحب فرزند تازه ای شدند. ما رفتیم برای دیدن نوزاد. محمدرضا از بچه چند تا عکس گرفت. تکی و با خواهرش. یک عکس هم از آن دو گرفت با رها روی یکی از دو مبل سفید. یاد عکسی افتادم از رهای سه ماهه و کیمیای چهار ساله که برای ادامه تحصیل مادرش آمده بودند و حالا دیگر نیستند.
کیمیا رفته بود ایران؛ رها رفته بود یک شهر دیگر؛ حسنا از ایران آمده بود و یسنا از یک دنیای دیگر. اما مبل ها از جایش تکان نخورده بود... بازهم آدمها می آیند؛ آدمها می روند؛ اما... مبل های سفید سر جای خودشان باقی می مانند.
...
هفته پیش دوستانمان صاحب فرزند تازه ای شدند. ما رفتیم برای دیدن نوزاد. محمدرضا از بچه چند تا عکس گرفت. تکی و با خواهرش. یک عکس هم از آن دو گرفت با رها روی یکی از دو مبل سفید. یاد عکسی افتادم از رهای سه ماهه و کیمیای چهار ساله که برای ادامه تحصیل مادرش آمده بودند و حالا دیگر نیستند.
کیمیا رفته بود ایران؛ رها رفته بود یک شهر دیگر؛ حسنا از ایران آمده بود و یسنا از یک دنیای دیگر. اما مبل ها از جایش تکان نخورده بود... بازهم آدمها می آیند؛ آدمها می روند؛ اما... مبل های سفید سر جای خودشان باقی می مانند.
اشتراک در:
پستها (Atom)
