از آنجا شروع شد که گفتم سردردهایم شدیدتر شده. گفت برو پیش چشم پزشک شاید چشمانت ضعیف باشند. رفتم. گفت باید عینک بزنی؛ موقع مطالعه، کار با کامپیوتر، رانندگی و تماشای تلویزیون. برای من یعنی همیشه به جز موقع خواب. یک هفته بیشتر نیست که عینکم را تحویل گرفته ام اما توی همین یک هفته، دیدم نسبت به زندگی کاملا عوض شده است. قبل از عینک حتی نمی دانستم که دارم همه چیز را خیلی بد می بینم؛ خیلی محوتر و خاکستری تر از چیزی که واقعا هست. فکر می کردم واقعیت دنیا همین چیزی است که من دارم می بینم و اگر سردردها نبود هیچوقت به مغزم نمی رسید که چشم هایم مشکل دارند. حالا... به همه دریافت هایم شک کرده ام. بعضی وقتها فکر می کنم که جزئیات را آنطور که باید نمی بینم و از کنار چیزهایی که واقعا مهم هستند بی خیال رد می شوم. بعضی وقتها هم فکر می کنم که عینک ذهنم ذره بینی است؛ چیزها را خیلی بزرگتر از آنی که هست می بیند؛ خیلی خیلی بزرگتر. بعضی وقتها فکر می کنم که زندگی آنقدر ها هم که من فکر می کنم تیره و تار نیست. بعضی وقتها فکر می کنم که شفافیت ها مصنوعی است؛ فکر می کنم که با فوتوشاپ کنتراست ها را شدید کرده اند و رنگ و لعاب ها را زیادتر. باید بروم پیش تراپیست. فکر کنم بدترین اتفاق، این است که آدم به واقعی بودن آنچه می بیند اطمینان نداشته باشد.
اگر با فیلتر شکن به اینجا آمده اید، پیشنهاد می کنم خیلی راحت تر و ساده تر بروید نسخه اصلی را بخوانید. ateegh.ir
۱۳۹۳ آبان ۲۳, جمعه
۱۳۹۳ آبان ۲۲, پنجشنبه
اولین مشق
«فکر می کنم راهی وجود دارد تا بتوان از واقعیات تلخ و ناخوشایند به آرامی سخن گفت؛ به هر حال بهترین راه برای بیرون رفتن از کسادی بازار روزمرگی همین است.»
آنا گاوالدا
- اگر کاپشن بادکنکی نپوشی زمستان نمی شود؟
- نه.
- نه.
این «نه» را با قاطعیت به خودم جواب دادم. آنقدر حال مزخرفی داشتم که حتی به خاطر احمقانه بودم استدلالم یک لبخند ساده هم نزدم. لج کردم و به جای کاپشن بادکنکی، کت کرم رنگ را پوشیدم. «می میری از سرما کله خراب». شالم را چند دور دور گردنم پیچیدم؛ تا جایی که می شد. دستکش و کلاه و چکمه خیلی وقت بود که از کمد آمده بودند بیرون. اما من لج کردم و یک کفش معمولی پوشیدم. دستکش ها را هم ته کیفم رها کردم. اما کلاه.. با سردرد نمی شد شوخی کرد. گذاشتم سرم. عکس ها و مدارک را با دقت چیدم توی کیف لپ تاپ. انگار که مثلا اگر آنجا باشند ماهیتشان تغییر می کند. حداقل می توانستم چند دقیقه دیگر فکر کنم که توی کیف چیز دیگری است. «داری که را گول می زنی احمق؟». داشت دیر می شد. حتی اگر با اتوبوس هم می رفتم به موقع نمی رسیدم. «اصلا به جهنم... بهتر که وقتم را از دست بدهم».
- می ترسی؟
- می ترسی؟
- چرا بترسم؟ فقط یک خودکار است که روی رگها حرکت می کند.
- می ترسی؟
- هیچ چیز ترسناکی نیست. مثل سونوگرافی زمان حاملگی است.
- می ترسی.
- می ترسم.
- از کدامشان؟ از خودکاری که روی رگها حرکت می کند یا ...؟
- از... آمدن زمستان.
- می ترسی؟
- هیچ چیز ترسناکی نیست. مثل سونوگرافی زمان حاملگی است.
- می ترسی.
- می ترسم.
- از کدامشان؟ از خودکاری که روی رگها حرکت می کند یا ...؟
- از... آمدن زمستان.
۱۳۹۳ آبان ۲۱, چهارشنبه
یک صبح کاملا استراسبورگی
امروز صبح فهمیدم که یک استعداد خیلی عجیبی دارم در گذاشتن خودم در نقش نویسنده کتابی که دارم می خوانم (بخوانید جوگیری). امروز همه اتفاقاتی را که برایم می افتاد از دید آنا گاوالدا می دیدم. یعنی صدای خودم را می شنیدم که دارد اتفاقات را به زبان او روایت می کند. اما از آنجایی که حافظه ام حتی از حافظه ماهی قرمز هم ضعیف تر شده... حالا چیزی یادم نمی آید که بنویسم!
۱۳۹۳ آبان ۱۹, دوشنبه
چرا نپرسیدم چرا؟
مرخصی تمام شد. دارم برمی گردم خانه. اینکه سفر خوبی بود یا نه را نمی دانم. اما می دانم لازم بود برایم فاصله گرفتن از چیزی که همیشه بوده ام. حداقل توی این چند سال. خوب یا بد. بهایش را هم دادم. اما فکر می کنم اینکه این سفر مرا از یک آدم همیشه معترض تبدیل کرده به یک آدم سازشکار چیزی نبود که بخواهم اتفاق بیفتد. هربار که با همسر حرف می زدم از گرانی و نرخ های عجیب و غریب اجناس ساده شکایت می کردم. می گفت اینقدر غر نزن. من نمی توانستم. مساله، دادن یا ندادن پول نبود برایم. حتی گرانی و ارزانی هم نبود. مساله این بود که حق نداشتم اعتراض کنم. چون اصلا نمی فهمیدم که حق با کیست. مجبور بودم لبخند بزنم و هر کس هر چه خواست بدهم. می ترسیدم اگر اعتراض کنم بهایی که مجبور می شوم بپردازم ده ها برابر بیشتر از آن چیزی باشد که به خاطرش مجادله کرده ام.
نمی دانستم شده ام سازشکار. این را همین الان که گارسون ترک به جای 25 لیر از من 34 لیر گرفت و من بدون اینکه حتی فاکتور را نگاه کنم کارت کشیدم فهمیدم.
پی نوشت: دیشب پرسید کی می روی. گفتم پنج صبح. باورش نمی شد. گفت پس چرا شبیه مسافرها نیستی اصلا؟ گفتم چون مسافر نیستم. دارم می روم سر خانه و زندگی خودم. لبخند زد.
بعد از دوسه روز نوشت: برای این 34 لیر پول دادم. الان که فکر می کنم ... می ارزید!
نمی دانستم شده ام سازشکار. این را همین الان که گارسون ترک به جای 25 لیر از من 34 لیر گرفت و من بدون اینکه حتی فاکتور را نگاه کنم کارت کشیدم فهمیدم.
پی نوشت: دیشب پرسید کی می روی. گفتم پنج صبح. باورش نمی شد. گفت پس چرا شبیه مسافرها نیستی اصلا؟ گفتم چون مسافر نیستم. دارم می روم سر خانه و زندگی خودم. لبخند زد.
بعد از دوسه روز نوشت: برای این 34 لیر پول دادم. الان که فکر می کنم ... می ارزید!
رهایی
رهایی آن نیست که نه باری بر دوش داشته باشی و نه بندی بر پا؛ رهایی آن است که با وجود بارها و بندها بتوانی خودت را به مقصدت برسانی؛ حتی اگر آن مقصد از دید دیگران دور از دسترس باشد.
۱۳۹۳ آبان ۶, سهشنبه
مرخصی
می گویند مادری یک شغل تمام وقت است که مرخصی ندارد. اما من دارم می روم مرخصی؛ از مادر بودن و از همسر بودن حتی. دارم زمان را برمی گردانم به هفت سال پیش. برای دوازده روز. نمی دانم می شود یا نه. امیدوارم بشود؛ چون به اینکه برای مدتی بار هیچ مسئولیتی روی دوشم نباشد خیلی نیاز دارم. حتی اگر این مدت خیلی کم باشد.
من و مسیو موتزارت همدردیم.
توی سالن انتظار نشسته بودم و داشتم با سمیرا وایبر بازی می کردم که لیلا اس ام اس زد: «کی وقتِ دکتر داری؟». جواب دادم: «همین الان؛ منتظرم که نوبتم بشود». گفت می خواسته بداند که اگر تنهایم همراهم بیاید. گفتم ترجیح می دهم تنها بروم. بعدش هم گفتم این یکی را «جاست فور فان» آمده ام. واقعا هم همینطور بود. اینکه دکترِ بد اخلاقِ روماتولوژیست که بار قبلی حتی اجازه نداده بود در مورد دستم حرف بزنم، این بار نه تنها نتیجه الکترومیوگرافی ام را ببیند، بلکه همان لحظه به دوستش که متخصص است در بیماری من، زنگ بزند و پیغام بگذارد و آدرس ایمیل من را بگیرد برای خبر و وقبل از اینکه برسم خانه اسم و محل کار دکتر را برایم ایمیل کرده باشد و تازه وقتی به دکتر اصلی زنگ می زنم منشی اش بپرسد فردا می توانید بیایید، بیشتر شبیه دنیای قصه های کمدی بود تا دنیای واقعی. من نشسته بودم توی سالن انتظار و به این فکر می کردم که حتی اگر بیماری «اسمش را نبر» را هم داشته باشم چیزی که مرا سی سال نکشته از این به بعد هم نخواهد کشت. تازه... من می توانم با دستم تایپ کنم؛ پس هنوز خیلی مانده تا فلج شود. به برکت اینترنت موبایل و وایبر بیش از فکر و خیال بیشتر از این نتوانست پر و بال پیدا کند. یک ساعتی طول کشید تا نوبتم شود. دکتر، یک آقای مو فرفری خیلی جوان بود که حتی سرش را از روی کاغذ بلند نمی کرد مرا نگاه کند. سوالهای عجیب و غریب می پرسید و بعد از هر جواب من، یک چیزهایی را مثل مورچه روی کاغذ ردیف می کرد. من کلافه شده بودم. نمی توانستم حسم را توصیف کنم. دکتر مدام از کلمه «درد» استفاده می کرد اما... من حسم فقط درد نبود. یعنی نه اینکه درد نباشد اما... یک عالمه چیز ناخوشایند دیگر هم بود که کلمه نداشتم برای توصیف کردنشان. من حتی فرق ذق ذق کردن و گزگز کردن در فارسی را هم نمی دانستم. مستاصل نگاهش کردم و گفتم نمی دانم. این بار سرش را بلند کرد. از قیافه ام فهمید که دیگر جوابهایم برایش قابل اعتماد نیستند. همان لحظه گزارش کامل الکترومیوگرافی که از دکتر قبلی خواسته بود به دستش رسید. گزارش را که دید چشمانش برق زد. یک نسخه نوشت برای بیلان رادیولوژی و یک نسخه هم برای آزمایش کامل خون. من آن لحظه فقط داشتم رد مورچه ها را روی کاغذ دنبال می کردم. هیچوقت دکتری ندیده بودم که اینقدر ریز بنویسد. گفت که آزمایش خون را باید همینجا در بیمارستان انجام بدهم. گفت دنبالم بیا. رفتیم توی اتاق مدیر بخش. منشی اش داشت با یک مرد دیگر که بعدا فهمیدم کسی است که نمونه گیری خون را انجام میدهد حرف می زد. با ذوق نتیجه الکترومیوگرافی را نشانشان داد. مرد دیگر گفت شبیه کیس آقای موتزارت است. بعدش را دیگر نشنیدم. فقط می دیدم که خیلی خوشحالند که یک کیس شبیه کیس آقای موتزارت پیدا کرده اند و دارند به مقاله هایی فکر می کنند که می توانند بر اساس مطالعاتشان روی بیماری ما بنویسند. من هم خنده ام گرفت. البته آن موقع نمی دانستم که باید هشت تا عکس رادیولوژی و سه تا اکوگرافی برایش بیاورم و صد سی سی خون بدهم و احتمالا سه چهار بار دیگر هم بیایم زیر دست این دکترها و گرنه شاید می زدم زیر گریه. حالا از این خوشحالم که اگر دکتر نشدم، حداقلش این است که به خاطر وجود آقای موتزارت و بیماری عجیب و غریبِ غیرِ قابلِ توصیفم، می توانم در پیشرفت علم پزشکی موثر باشم.
پی نوشت: این روزها سالگرد آمدن موتزارت به استراسبورگ است. دویست سال پیش!
پی نوشت: این روزها سالگرد آمدن موتزارت به استراسبورگ است. دویست سال پیش!
۱۳۹۳ آبان ۲, جمعه
زنده باد دنیای مصرف گرایی
دیروز توی تراموا به دستکشم نگاه کردم. سر انگشتانش سفید شده بود. کهنه شده بود. اول فکر کردم که باید بروم یک دستکش جدید بخرم. بعد یادم آمد که چند سال است که این دستکش را دستم می کنم. چندین سال. شش سال مثلا. روزی را یادم آمد که این را خریده بودم. با بچه ها قرار بود برویم توچال برف بازی. بعد... بارهای بعد و همه آدمها و خاطرات و... جاهایی که توی آنها یکی از پیکسل های سیاه دستکش جا مانده. به این فکر کردم که من یک چیزی را که بیش از یک مدتی داشته باشم دیگر نمی توانم بگذارم کنار. این دستکش را هم. غیر از اسیر گرافیک و عدد... اسیر خاطراتم هم هستم. خوب است که دنیای مصرف گرایی نمی گذارد که اشیا جزئی از خاطرات آدم بشوند. اما حالا که این یکی شده... اشکال دارد که دستکش های آدم سر انگشتانش سفید باشد؟
اشتراک در:
پستها (Atom)

.jpg)