۱۳۹۳ آذر ۳۰, یکشنبه

خداحافظ تنبلی...

پدر و دختر دارند کرپ درست می کنند. من... پای کامپیوتر؛ بعد از چند روز که به خاطر چشم درد و بی عینکی در ترک بودم. نه چیزی خوانده ام، نه چیزی نوشته ام و نه حتی ایمیل های مهمم را جواب داده ام. به جایش کاج نوئل تزئین کرده ام برای رها که آنقدر بزرگ شده که بگوید دلش می خواهد کاج داشته باشد با ستاره و جوراب. حتی اینقدر بزرگ شده که بداند نباید یک چیز قطعی تعیین کند برای کادوی بابانوئل. امسال برای من (ما) قرار است سال مهمی باشد. پر از تغییر و پر از اتفاقات جدید. تصمیم گرفته ام درسم را تمام کنم. برای منی که اسیر اعدادم فارغ التحصیل شدن در سال 2015 خیلی خیلی مهم است. به هر حال قشنگ تر است از 2016. از فردا که عینک جدید را  تحویل بگیرم می خواهم جدی تر کار کنم. دو هفته آینده برای خیلی ها تعطیلات است اما برای من می تواند شروع یک دوره خیلی فشرده کاری باشد. بدون حاشیه و با تمرکز زیاد. همه دوستانم رفته اند تعطیلات. همه کارهای جانبی تا اطلاع ثانوی تعطیل شده و من مانده ام و دو هفته طلایی که لحظه لحظه اش می تواند چیزی را در زندگیم تغییر دهد.

۱۳۹۳ آذر ۲۶, چهارشنبه

حکمت

برای جلسه کتابخوانی این هفته قرار بود کتاب ظفرنامه ابن سینا را بخوانیم. من نخوانده بودم. از بحث ها فهمیدم که  جوابهای بزرگمهر وزیر انوشیروان است به سوالهایی که از او می شود. سوالاتی که ظاهرا انوشیروان پرسیده. آخر جلسه یکی از بچه ها بخشی از کتاب را خواند برای همه. وضوح، کوتاه بودن و در عین حال منطق بسیار ساده جوابها برای من شگفت انگیز بود. برای منی که مدتها بود تراپیستم داشت تلاش می کرد یادم بدهد که چطور می شود اوضاع را اینقدر که من پیچیده می بینم بغرنج ندید؛ چطور می شود که ساده دید و جوابهای ساده پیدا کرد. خیلی وقتها حرفهایش را همان لحظه نمی فهمیدم. بعدتر که فکر می کردم از اینکه چه منطق قابل درکی پشتشان است تعجب می کردم. اما همین تراپیست فوق العاده من برای جواب یک سوال به دردسر افتاد. یعنی نتوانست مرا قانع کند. بعد از چند جلسه حرف زدن من او را قانع کردم که راه حلش عملی نیست. حداقل برای من و مخاطب من. مشکلم این بود که یک دوست خیلی عزیز داشت برایم ناراحتی ایجاد می کرد. شکل دوستیش عوض شده بود. پیام هایش برایم آزاردهنده بودند. دکتر می گفت جوابش را نده. نمی شد این همه سال دوستی را نادیده گرفت. حداقل من نمی توانستم.
سوال من را از بزرگمهر پرسیده بودند:
«گفتم از دوست ناشایست چگونه باید برید؟ گفت به سه چیز: به دیدنش نارفتن و حالش را ناپرسیدن و از او آرزو نا خواستن.»
منطق بزرگمهر به نظرم خیلی عملی تر بود از «جوابش را نادادن» دکتر. توی جمع پرسیدم چرا آدمهای قدیم اینقدر ساده به سوالات جواب می دادند و برای همه چیز نسخه داشتند. جواب شنیدم که آدمهای قبل از مدرن پایشان بیشتر وصل بود به زمین؛ برای همین هم همه چیز برایشان قطعی تر بود؛ برای اینکه هنوز «شک» نکرده بودند.

گفت هندل و موتزارت گوش بده. دارم همین کار را می کنم. حالا می دانم که اگر دوستم حالم را پرسید تشکر کنم و بگویم خوبم اما... حال او را نپرسم. دارم هندل و موتزارت گوش می کنم اما... برای منی که دنیایم سرشار است از عدم قطعیت، هیچ چیز نمی تواند پایم را به زمین بچسباند.

۱۳۹۳ آذر ۲۴, دوشنبه

فهمیدی؟... نه...

می گوید شهرداری در مرکز شهر اینترنت مجانی در اختیار آدمها گذاشته. می گویم این تنها راهی است که با آن می شود آدمها را کشید به فضاهای شهری؛ وقتی اینترنت نداری احساس می کنی از دنیای آشنایت و آدمهایی که می شناسی «دیسکانت» شده ای. می گوید حالا فهمیدی چرا من دوست ندارم از خانه بیایم بیرون؟

۱۳۹۳ آذر ۲۳, یکشنبه

ح مثل ... حامد

اسمش حامد بود. برادر بزرگتری که هیچوقت ندیدمش. دو سال از من زودتر به دنیا آمده بود و در دو ماهگی مرده بود. بخش زیادی از موقعیتی را که الان دارم مدیون او هستم. مدیون نبودنش. فکر می کنم محبتی که قرار بوده سهم او باشد هم به من رسیده. محبت پدر و مادر و خاله و دایی و مادربزرگ و بقیه. «برای جورابهایت می مردیم»: این را خاله می گوید وقتی از بچگی من حرف می زند. آنقدر که خاطره از کودکی من هست از کودکی مجموع بقیه نوه ها نیست. خیلی عزیز بودم (هستم هنوز هم). شاید به خاطر اینکه بعد از او آمده بودم و... او دیگر نبود.
این روزها... دقیق تر بگویم این یکی دو ماه گذشته احساس می کنم چقدر لازم دارم که یک برادر بزرگتر داشته باشم. چقدر خوب است که یکی باشد که بتوانی برایش درددل کنی و با او به همه مشکلاتت بخندی. چقدر خوب است که یکی باشد که برایت غیرت بزند. برای «خواهر کوچکتر»ش. من نداشتم... و حالا اعتراف می کنم که بعضی وقتها به همین غیرت زدن برادرم برای خواهر کوچکترم حسادت کرده ام. مثلا وقتی که می خواستیم با اتوبوس برویم اصفهان و برادرم تشخیص داد که خواهرم باید جایش را عوض کند و برود ردیف عقبی بنشیند تا در میدان دید راننده نباشد.
اینقدر داشتن برادر بزرگتر برایم آرزو شده بود که به اولین (و البته تنها) کسی که می شد که فکر کنم برادر بزرگم است دل بستم. بزرگتر نیست از من. اما خیلی بیشتر از من تجربه زندگی دارد. خیلی قوی است و می تواند همه چیز را از بیرون ببیند. درست روزی که می خواستم بروم و به او بگویم که می شود بشوی برادر بزرگتر من؛ می شود بشوی «حامد» ... فهمیدم که دارد از این شهر می رود. نگفتم. نخواهم گفت هم حتی. ترجیح می دهم اصلا داشتن برادر بزرگتر را تجربه نکنم تا اینکه بخواهم روزی او را از دست بدهم. 

۱۳۹۳ آذر ۱۲, چهارشنبه

تولدت* مبارک... با چند روز تاخیر

روز تولدم گذشته. اما هنوز اتفاقی نیفتاده که احساس کنم مثلا متولد شده ام؛ اتفاقی که برایم تازه باشد؛ اتفاقی که بتواند بشود شروع یک سال تازه و یک تجربه تازه. سعی کردم تمرکزم را بیشتر کنم روی درس و کار و وقتم را کمتر هدر بدهم. همان روز اول رسیدم به چیزی که می خواستم. فهمیدم مشکل از خودم بود که نمی خواست؛ اگر می خواست می شد. حالا... دارم تمرین می کنم  که کمتر حرف بزنم؛ کمتر مداخله کنم؛ کمتر حضور داشته باشم. دارم تمرین می کنم که اینقدر «زیاد» نباشم. نمی شود. یک جا که جلویش را می گیرم از یک جای دیگر می زند بیرون. یک انگشتر به شکل رز سیاه به انگشتم کرده ام. چیزی که نمی شود ندیدش. مثل خودم. برای اینکه جلوی چشمم باشد و مدام به یادم بیاورد که بعضی وقتها زیاد و متفاوت حضور داشتن بد است؛ بعضی وقتها بهتر است آدم «نباشد» تا اینکه «زیادی باشد». روزی که این را یاد بگیرم قطعا متولد شده ام.

* این «ت» برمی گردد به وبلاگ. من هنوز متولد نشده ام.


۱۳۹۳ آذر ۵, چهارشنبه

این روزها که می گذرد...

اینکه این روزها چه کار می کنم را خودم نمی دانم. کس دیگری هم نمی داند. این را می دانم که ساعت های زیادی به این فکر می کنم که دارم چه کار می کنم. به صبح زود بیدار شدن عادت کرده ام. اینکه شب کی بخوابم هم آنقدرها مساله مهمی نیست. اما این که این وسط چه اتفاقی می افتد... هر روز برایم سوال است و هر شب قبل از اینکه جوابی برایش پیدا کنم خوابم می برد. این را می دانم که هیجان انگیز ترین بخش روزم در مطب دکتر، در داروخانه، در مطب فیزیوتراپ یا در کلینیک رادیولوژی می گذرد. توی بخش رادیولوژی بیمارستان نزدیک به خانه امان همه مرا می شناسند. همه. دکترها و دستیارهایشان و منشی ها. همه هم کلی تحویلم می گیرند و کارم را پیگیری می کنند و زودتر از نوبت نتیجه را می دهند دستم. کلی دوست پیدا کرده ام آنجا. مرا با شالم می شناسند؛ همانی که شال زیبایی دارد. غیر از دوست شدن با منشی ها، به فضاها هم دقت می کنم. دکوراسیون اتاق فیزیوتراپی فوق العاده است؛ می توانی ساعت ها بنشینی و در و دیوار را تماشا کنی. موقع انتظار توی مطب های مختلف هم... با اینکه همیشه یک چیزی برای خواندن همراهم است بیشتر به آدمها نگاه می کنم. حواسم را جمع می کنم که بفهمم دارند در باره چه و به چه زبانی حرف می زنند. بعضی روزها هم می روم کافه. خیلی جوانترم از آنم که تنها بروم اما... با این وجود می روم. کافه برانت دارد کم کم برایم می شود همان جای همیشگی و همان ... همیشگی. باز هم به جای اینکه چیزی بخوانم وانمود می کنم که محو تماشای بیرونم اما... گوشم به مکالمه مادام و موسیوی میز بغلی است که می خواهند در هفتاد سالگی یک رابطه تازه را شروع کنند. همیشه شانس از این جهت با من یار است. همیشه سر میز کناری من یک داستان در حال شکل گیری است. بقیه روز... دور خودم می چرخم. تنها کار جدی کلاس آلمانی است. آنهم نه بخش یادگیری زبانش. بخش کشف معلم و همکلاسیها. دور خودم می چرخم و آدمها را کشف می کنم. همین. خیلی خوشایند است. خیلی. فقط می ماند گزارش ماهیانه ای که دو سه روز دیگر باید بفرستم برای کریستین. باید خودم را چند ساعت در جایی حبس کنم که هیچ آدمی نباشد. شاید بتوانم در باره یک چیزی غیر از آدمها هم بنویسم.

۱۳۹۳ آذر ۲, یکشنبه

آنچه می بینیم... آنچه نمی بینیم...

نشسته ام پشت لپ تاپ. دارم با یک دوست توی ایران مقاله می نویسم. او مدام می رود و می آید. کار کردن با وجود یک بچه شش ماهه خیلی سخت است. وقتهایی که نیست متمرکز می شوم روی یک کار گروهی برای این طرف. نتیجه را هم همان لحظه می گذارم توی صفحه فیس بوک گروه. یکی یکی هم برایشان پیام می دهم و نظرشان را می پرسم و کامنت می گذارم و به کارشان می گیرم. ظهر یکشنبه است. حتما پیش خودشان می گویند چه حالی دارد این ... بگذار بخوابیم بابا... خفه امان کردی با این نوتیفیکیشن های فیسبوکی ناتمامت...

این طرف من... دیروز میگرن داشتم. توی یک سال و نیم گذشته از همیشه بدتر بود. امروز تا ظهر خواب بودم. حالا نه می توانم به خاطر سرگیجه از تخت بیرون بیایم و نه می توانم به خاطر لرزش پاهایم دراز بکشم. یک روی سکه یک آدم فعال است که به ظهر روز تعطیل هم رحم نمی کند. یک روی دیگر سکه یک آدم بی حال که حتی نمی تواند از تخت بیرون بیاید!

پی نوشت: خرقه پوشی خیلی ها از غایت دینداری نیست... ببین ولی باور نکن!

۱۳۹۳ آبان ۲۳, جمعه

عصر بخیر موسیو ژیراف

دو هفته اول مدرسه رفتن رها برای من کابوس بود. حالا که می توانم از آن بنویسم یعنی... گذشته ام. گذشته برایم. اما آن روزها این کابوس فلجم کرده بود. رها مدرسه را دوست نداشت. حق داشت. مدرسه زیادی بزرگ بود برای یک بچه سه سال و نیمه. بچه حس می کرد آنجا گم می شود. آن دو هفته تنها بودم. یعنی فقط  خودم و رها. صبح ها گریه می کرد. از مدرسه که برمی گشتم خانه، تا یکساعت می نشستم یک گوشه و هیچ کاری نمی کردم. حتی پلک هم نمی زدم. یکی از روزها که معلمشان مجبور شد او را از بغل من بکشد بیرون، تا چند ساعت بدنم می لرزید. داشتم وا می دادم. تصمیم گرفتم که دیگر نفرستمش مدرسه. به دکترش زنگ زدم. گفت اگر بفهمد که می شود که نرود مدرسه... اول بدبختیت است؛ گفت چند روز که بگذرد درست می شود. همان فردایش درست شد. توی راه گفتم که اگر نرود مدرسه مثل پینوکیو می شود که پدرش نتوانست او را پیدا کند. گفتم که من عصرها می آیم مدرسه دنبالش و اگر او آنجا نباشد نمی توانم پیدایش کنم. صبح ها سرِ راه، به زرافه جلوی ساختمان شبکه آرته صبح بخیر می گفتیم. «بون ژوق مسیو ژیراف». من می گفتم که رها دارد می رود مدرسه و قرار است خیلی خوش بگذراند. می گفتم که مدرسه اشان کنار آنتن شبکه سه است و یک هلیکوپتر از بالا مواظب بچه هاست. می گفتم که رها مدرسه را خیلی دوست دارد.  اما هر روز عصر که می رفتم دنبالش از اینکه می دیدم به جای اینکه بازی کند به یکی از مربی ها چسبیده و چشم به راه من است عذاب می کشیدم. روزهای اول مرا که می دید می زد زیر گریه. من هم به زور بغضم را فرو می خوردم. یک روز که از گریه هایش خسته شده بودم گفتم که اگر زیاد گریه کند دماغش بزرگ می شود و می شود شبیه شِرِک. هنوز کلمه شِرِک از دهانم در نیامده بود که گریه اش قطع شد. موقع برگشتن از مدرسه بسته به اینکه آن روز، روز فرانسه بود یا آلمانی، زبان خداحافظیمان با موسیو ژیراف عوض می شد. بعضی روزها دلش می خواست برود و با او عکس بگیرد. برایش تعریف می کرد که آن روز  چه کار کرده اند. وقتی پدرش برگشت گفتم... تمام این سه سال و نیم و حتی نه ماه بارداری یک طرف و این دو هفته هم یک طرف. فهمید کم آورده ام. مسئولیت بردن و آوردنش را بر عهده گرفت. اما او هم بدون مشکل نبود. این بار، سوال اصلی این بود که چرا بقیه بچه ها مامانشان می آید دنبالشان اما مامان من نیامده. مدتی طول کشید تا باورش شود اینکه نمی روم دنبالش برای این نیست که از دستش ناراحتم. قبل از اینکه بیایم ایران، وقتی از او پرسیدم که مامان دارد می رود سر کار، تو می مانی یا می آیی و او گفت می مانم یک جور خوشحالی توی صورتش دیدم. انگار که حس کرد اینکه باباها و مامان ها بروند سرِ کار و یک مدتی نباشند یک چیز کاملا طبیعی است؛ اینکه بعضی وقتها مامان ها بیایند دنبال بچه ها و بعضی وقتها باباها خیلی معمولی است. اما با این وجود، روز آخر وقتی دید دارم چمدانم را می بندم گفت من هم می آیم. گفتم که من از تو پرسیدم که می آیی یا نه و تو گفتی که می مانی؛ دفعه بعد با هم می رویم. قبول کرد. توی این دوازده روز، من خیلی تغییر کرده ام اما ... امروز عصر که دخترم داستان روزش را برای موسیو ژیراف تعریف کرد فهمیدم که او خیلی خیلی بیشتر از من تغییر کرده است. او دیگر آنقدر بزرگ شده که توی مدرسه احساس گم شدن نکند. من اما... هنوز آنقدر بزرگ نشده ام که خودم را توی این دنیا گم نکنم.

پی نوشت: رها به دفتر شبکه آرته می گوید مدرسه ی مامان. هیچوقت آرزو نکرده بودم آنجا کار کنم اما... فکر کنم آرزوی دخترم روزی سرنوشت مرا به آنجا بکشاند.