۱۳۹۲ خرداد ۴, شنبه

بی تفاوتی

آدم به یک جایی می رسد که همه چیز برایش علی السویه می شود. هیچ چیز واقعا مهم نیست. بشود یا نشود، باشد یا نباشد فرقی نمی کند. اینقدر هی به خودت می گویی فرقی نمی کند که کم کم بودن یا نبودن خودت هم علی السویه می شود. باشی و چهل سال دیگر عمر کنی یا زندگیت همین فردا تمام شود. نه اینکه آرزویی نداشته باشی؛ داری؛ اما برایت فرقی نمی کند که برسی به آرزویت یا نرسی. نه اینکه کسی را دوست نداشته باشی؛ داری، اما برایت فرقی نمی کند که کنارت باشد یا نباشد. نه اینکه حرفی نداشته باشی که بزنی؛ داری؛ اما برایت فرقی نمی کند که حرفهایت را به زبان بیاوری یا تمامی شان ناگفته بمانند. الان من همین جایم. روی قله بی تفاوتی. شاید بنویسم؛ شاید هم نه. برایم فرقی نمی کند. دیگر هیچ چیز برایم فرقی نمی کند.

۱۳۹۲ خرداد ۱, چهارشنبه

یک

1- یک آدمهایی هستند که مهم نیست کجا باشند. هر جا که باشند می درخشند. مثل قطعاتی از سنگفرش یک خبابان که از طلا باشد.

2- یک سفرهایی هستند که مسافرشان را از این رو به آن رو می کنند. کسی که برمی گردد همانی نیست که رفته بود. شده جاجی، شده متاهل، شده دکتر، شده پدر، شده پیامبر، شده یک آدم دیگر.

3- یک آدم هایی هستند که نه تنها دستشان که فکرشان هم خیر است. بلدند چگونه گره از مشکلات دیگران باز کنند.

4- یک روزهایی هستند که هر دقیقه شان یک ساعت روزهای معمولی طولی می کشد. لحظاتشان به کندی و به سختی می گذرد. انگار که دارند جان می کنند.

5- امروز از آن روزهای غیر معمول است. به لطف تعداد زیادی از دوستان و با صبر و تلاش خودمان قرار است آدم های دیگری بشویم و به خانه برگردیم. سخت می گذرد اما.... می گذرد.


پی نوشت: یک آدم هایی هستند که آی کیوشان روی نخود فرنگی را هم سفید کرده است. این را اگر نمی گفتم دلم می ترکید.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

به در گفتیم که دیوار بشنود...

یعنی من نمی فهمم که چطور بعضی آدمها اینقدر در مورد خودشان متوهمند. طرف را در حد سلام و علیک می شناختم قبلا ... حالا هر پستی که توی وبلاگم می گذارم به خودش می گیرد و بعدش یک نامه مفصل برایم می نویسد که اینجور و آنجور. البته از آنجاییکه ایشان کلا فقط چیزهای خوب را به خودشان می گیرند احتمالا متوجه نخواهند شد که مخاطب خاص این پست هستند.

بد شده ام

یعنی یک آدم پاچه گیر و انتقام جویی شده ام که خودم هم می ترسم از خودم. تا امروز شده سه نفر کامل و چند تا نصفه نیمه. سومی دچار سوء تفاهم شده بود و من کاری نکردم تا در بیاید از اشتباهش. دومی را هم همینطور. اولی را با یک جواب سربالا دور کردم از خودم. انگار که افتاده باشم به خانه تکانی روابط آزار دهنده ام. یک جور بی خیالی خاصی گریبانگیرم شده. برایم اصلا مهم نیست که دیگران ذهنشان با برداشت اشتباهی که از من و رفتارهایم دارند درگیر شود. برایم مهم نیست. یعنی آدم بدی هستم؟؟؟

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

خسته نباشی خانم «شهر»

پاریس را همیشه دوست داشتم؛ البته قبل از اینکه برای اولین بار ببینمش. اگر همان بار اول هم فقط رویش را دیده بودم شاید هنوز هم دوستش داشتم؛ اگر توی خط های متروش نچرخیده بودم و ندیده بودم مهاجران خسته و فقیر را که کز کرده بودند کنار پنجره ها. دوستش داشتم اگر زیر آن همه زیبایی و هماهنگی یک دنیای زشت و کثیف نبود. اگر دو رو نبود می توانستم زیباییش را باور کنم...  این بار اما سعی کردم با همینی که هست ارتباط برقرا کنم؛ همینی که هست را دوست داشته باشم؛ حتی با وجود دو چهره بودنش. فکر کردم که حتما دوست داشتنی است که سالی 40 میلیون نفر به ملاقاتش می آیند. حتما دوست داشتنی است که خیلیها آرزو دارند فقط یک بار در خیابان هایش قدم بزنند و از روی پل هایش رد شوند. انگار که شهرِ رو، یک زنی باشد که مانیکور کرده و با آرایش کامل عطر زده و بهترین لباسش را پوشیده برای رفتن به یک میهمانی بزرگ و شهرِ زیر، همان زن که چند ساعت بعد تاپ و شلوارک نخی پوشیده و موهایش را بالای سرش جمع کرده و افتاده به جان خانه... به بشور و بساب؛ همان زنی که چند حلقه از موهایش چسبیده به پیشانی عرق کرده اش؛ همان زنی که تنش بوی پیاز داغ و قورمه سبزی گرفته و ناخن هایش موقع شستن وان حمام شکسته. نمی توان گفت که زیبا نیست. زیباست. خیلی هم زیباست.  همان زن است که یک لحظه می شود سیندرلای یک دقیقه مانده به نیمه شب و یک لحظه بعد می شود سیندرلای یک دقیقه بعد از نیمه شب. سیندرلا همان سیندرلاست. عوض نمی شود که. شاید برای همین باشد که «شهر» هم در زبان فرانسه مونث است و هم در زبان عربی. پاریس هم همان پاریس است. چه رویش که آراسته و زیباست و چه زیرش که خسته است و عرق کرده. اصلا اگر آن زیر آدمهای خسته ای نباشند که تمام روز را کار کرده باشند که این رو اینقدر تمیز و زیبا نمی شود. می شود؟ ... اینها را به خودم می گویم. می خواهم دفعه بعد  با این دید به زیباییهایش نگاه کنم؛ شاید بتوانم آنطور که شایسته است دوستش داشته باشم.

زندگی بر فراز ویرانه ها

پرده اول: کاخ ورسای - حومه پاریس - یک توریست ایرانی خطاب به دوستش
برو رای بده حتما. به تیم احمدی نژاد رای بده تا فاتحه مملکت زودتر خوانده شود. زودتر مملکت به نابودی برسد.

پرده دوم: محله سن میشل - پاریس - یک ایرانی مقیم فرانسه خطاب به من
هر چه این اروپایی ها کمتر کار کنند به نفع ماست. زودتر ورشکسته می شوند. زودتر اروپا نابود می شود و زودتر مملکت ما آباد.

پرده سوم: محله لادفانس - پاریس - من خطاب به خودم
چرا باید حتما یک جایی نابود شود تا ما بتوانیم زندگیمان را آباد کنیم؟ چرا دوست دارم زندگیمان را بر فراز ویرانه ها بسازیم؟ چرا...؟

72 ساعت دیگر

فقط  سه روز دیگر مانده... 72 ساعت دیگر ... تمام می شود... یک سال تلاش او و یک سال صبر من... به موهایم در آینه نگاه می کنم. هنوز هیچکدامشان سفید نشده اند... باورم نمی شود. شبیه معجزه است این آرامش بعد از طوفان.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه

لا تستعجلون

عاشق اینم که قرآن را باز کنم و صفحه این آیه باشد: خلق الانسان من عجل... ساوریکم آیتی فلا تستعجلون... به زودی نشانه هایم را خواهی دید. عجله نکن. زود زود درست می شود همه چیز. عجله نکن. خودم درستش می کنم. عجله نکن... عجله نکن. خودش درستش می کند. تو فقط منتظر باش.

پی نوشت: سوره انبیا آیه 37- البته معنی آیه در باره عذاب است. اما برای من همیشه هم معنای رحمت داشته و هم حال نکو در قفای فال نکویم بوده. همیشه.