۱۳۹۲ آبان ۱, چهارشنبه

ای کاش همیشه آرزوهای آدم توی کمد انباری خانه اشان بود.

رها از ایران با خودش دو تا «علاقه» سوغاتی آورد. لاک و تخم مرغ شانسی.
ناخن لاک زده را اصلا قبلا ندیده بود. من که اینقدر اهلش نیستم که توی سفر از تهران به شیراز که از بازرسی فرودگاه رد می شدیم مامور پرسید: «توی کیف بچه شیشه دارید؟» گفتم بله. شیشه آب و شیر. گفت نه؛ شیشه دارو؟ گفتم بله. بعد یک چیز دیگر پرسید. « ... ندارید؟» گفتم چه. دوباره تکرار کرد. دوباره هاج و واج نگاهش کردم و پرسیدم چه. تقریبا داد زد: «استون؛ لاک پاک کن» گفتم هاااااان. نه. این از من... فرانسوی ها هم زیاد به خودشان نمی رسند. یعنی توی لابراتوار ما چند تا استاد هستند که حاضرم شرط ببندم حتی موهایشان را هم شانه نمی کنند.
رها تا زمان رسیدن به شیراز لاک ندیده بود. این را با اطمینان می توانم بگویم. تازه آنجا بود که با پدیده ای به اسم ناخن های رنگی روبرو شد.  انگار که یک معجزه دیده باشد مثلا. چشم برنمی داشت از ناخن های دختر عمه هایش. آنقدر که هنوز دو ساعت نبود که رسیده بودیم کلمه لاک زدن را یاد گرفت و از بچه ها خواست ناخن هایش را لاک بزنند. آن هم نه یک دور؛ هر انگشتش به یک رنگ در آمده بود. بعدتر همین علاقه اش به لاک باعث شد که به رنگ ها با دقت بیشتری توجه کند؛  انگار که مثلا تا الان دنیا را خاکستری می دیده و اولین چیز رنگی که کشف کرده لاک باشد؛ انگار که رنگ مثلا مهم ترین خاصیت اشیا باشد. بعدتر ترس از پاک شدن لاک ناخن هایش شد بزرگترین نگرانی اش. این را یک بار که حمامش می کردم فهمیدم. داشتم موهایش را می شستم که صدای جیغ و داد و گریه اش بلند شد. فکر کردم چشمانش از شامپو سوخته. سریع روی سرش آب گرفتم و با حوله صورتش را خشک کردم. دیدم دستهایش را گرفته بالا و دارد با دقت به ناخن هایش نگاه می کند. گفت لاک. کلی برایش توضیح دادم که لاک با آب پاک نمی شود و نباید نگران باشد. اما این ترسش تا چند وقت ادامه داشت؛ اینقدر که حاضر نبود دستهایش را بشوید.
تخم مرغ شانسی را اما هفته آخر کشف کرد. توی یک میهمانی، میزبان به او و یک میهمان کوچولوی دیگر نفری یک تخم مرغ شانسی هدیه داد. همین یک برخورد برای بردن دل بچه کافی بود. بعدتر که «گنجینه ای به اسم یوتیوب» توسط رها کشف شد، هیچ ویدئویی را بیش از دوثانیه نگاه نمی کرد. سریع می رفت روی پیشنهاد بعدی. اما دیدم که به یک جایی که می رسد با چنان ذوقی به صفحه تبلت نگاه می کند که فکر نکنم یک قهرمان المپیک به مدالش اینگونه نگاه کند. کنجکاو شدم. رفتم جلوتر. دیدم که چند تا ویدئوست در باره تخم مرغ شانسی. یک عالمه تخم مرغ شانسی چیده اند و یکی هر کدامشان را باز می کند و در باره اشان توضیح می دهد. از آن زمان این چند ویدئو شده ویدئوهای مورد علاقه دخترم و کسی که آنقدر عاشق شعرهای کودکانه بود که نمی شد روزی برویم مهدکودک  دنبالش و مربی اش با تعجب نگوید که رها همه شعرها را از حفظ است، تمرکزش را از شعر و موسیقی برداشت و گذاشت روی تخم مرغ شانسی.

***

برنامه خواب رها از وقتی رفتیم ایران به هم ریخت. بعضی شبها تا ساعت سه هم هنوز بیدار بود. در مقابل صبح ها تا نزدیک ظهر می خوابید. هر کاری می کردم جواب نمی داد. سعی می کردم که صبح ها زودتر بیدارش کنم اما هر چه صدایش می زدم انگار نه انگار. عصرها هم که همیشه یک برنامه ای بود. توی ماشین خوابش می برد و نمی شد جلویش را بگیری. ساعت هشت تازه از خواب بیدار می شد و طبیعتا اینکه از کسی که تا هشت شب خواب بوده بخواهی قبل از نیمه شب به خواب برود انتظار زیادی است. فکر کردم شاید مشکل از این است که تخت ندارد. برایش از یکی از دوستانم یک تختخواب تاشو قرض گرفتم. یک کمی شرایطمان بهتر شد.اما فقط کمی؛ به جای ساعت سه، دو می خوابید. الان که به این 6 هفته ایران فکر می کنم خودم و همسر را می بینم که داریم به رها التماس می کنیم بخوابد. این تنها تصویرم از سفر است.

***

روز دومی که بعد از بازگشت از ایران رها را بردیم مهدکودک، مدیرشان گفت که از همه بچه ها خواسته اند که صبح ها قبل از ساعت 9 توی مهد کودک باشند. گفت قرار است activité داشته باشند. با خودم فکر کردم که آخر یک بچه ای که هنوز سه سالش نشده چه اکتیویته مهمی می تواند داشته باشد که باید حتما سر ساعت بیاید. خنده ام گرفت؛ اما از این مساله استقبال کردم. بالاخره یک چیزی پیدا شده بود که به صبح های ما نظم بدهد. این اکتیویته شد یکی از کلیدواژه های زندگی کل خانواده. قبل  تر هیچ وقت رها را از خواب بیدار نمی کردیم؛ تا زمانی که خودش بیدار شود. اما حالا صبح ها با این جمله که «پاشو اکتیویته داری» بیدارش می کنیم. بچه ام فکر می کند که همه صبح ها باید بروند اکتیویته. بچه ها می روند مهدکودک و شعر می خوانند و نقاشی می کشند و دوچرخه سواری می کنند؛ بزرگترها هم می روند لپ تاپ بازی. این اکتیویته توانست صبح ها رها را سر یک ساعت مشخص از خواب بیدار کند اما ... نتوانست شبها در یک ساعت مشخص او را به رختخواب ببرد. تا می گذاشتیمش توی تختش آنقدر داد و بیداد و گریه می کرد که می آوردیمش بیرون. صبرم داشت تمام می شد. سه چهار ماه جنگ اعصاب شبانه کم طاقتم کرده بود. صبح ها خسته بودم و احساس می کردم که اگر این شرایط عوض نشود از پا در می آیم.

***

شورای جنگ برای خواب رها تشکیل شد.  تصمیم گرفتیم تحمل کنیم گریه هایش را. به شیوه فرانسوی اجازه دهیم آنقدر گریه کند تا خسته شود. من می توانستم تحمل کنم اما همسر نه. تا صدایش می زد می دوید سمت اتاق. یکی دو شب جلویش را گرفتم. اما با این شرایط هم بعضی شبها دو ساعت طول می کشید تا از صدازدن ما خسته شود و دراز بکشد تا خوابش ببرد. سعی کردم تئوری خواب را برایش توضیح بدهم. اینکه باید دراز بکشی، بدنت را آرام و بدون حرکت ول کنی و چشمانت را ببندی. یاد گرفت اما در عمل موفقیت چندانی حاصل نشد.
چند روز پیش که با پدرش رفته بود خرید، یک بسته 6 تاییش را برداشته و گذاشته توی سبد که «بخریم». آمدند خانه خریدش را نشانم داد. گرفتم و بردم گذاشتم توی کمد انباری. فکر کردم می تواند از علاقه اش به تخم مرغ شانسی کمک بگیرم برای اصلاح وضعیت خوابش. گفتم که تخم مرغ شانسی برای بچه هایی است که شب ها به موقع می خوابند؛ بدون گریه و جیغ و هزار بار انداختن عروسکشان بیرون از تخت و هزار بار صدا زدن مامان و بابا که بیایید عروسکم را بدهید. اینقدر این جمله ها را تکرار کردم که حفظ شد. خودش می گفت: «شب باید زود بخوابیم و گریه نکنیم تا صبح سرحال باشیم بریم اکتیویته و تخم مرغ شانسی بگیریم.» شب اول تقریبا اصلا موفق نبودیم. همان روال سابقش ادامه پیدا کرد. اما صبح که بیدار شد تخم مرغ شانسی خواست. من هم توضیح دادم که چون با آرامش نخوابیده ای نمی توانم بدهم. شب دوم دو سه دقیقه سر و صدا راه انداخت اما بعد آرام شد. صدای حرف زدنش می آمد اما به ما کاری نداشت. ساعت ده و نیم مرا صدا زد. رفتم بالای سرش. گفت شب می خوابیم صبح تخم مرغ شانسی... و خوابش برد. به برکت تخم مرغ شانسی بعد از چند ماه یک شب آرام داشتیم. اینقدر که باورمان نمی شد. صبح که بیدار شد هنوز چشمانش را کامل باز نکرده بود که گفت تخم مرغ شانسی. رفتم یکی برایش آوردم. بچه ام تمام شب با رویای تخم مرغ شانسی به خواب رفته بود.


پاییز شده

از وقتی برای اولین بار آهنگ Fin octobre, début novembre از ایزابل بولای را شنیدم محال است پاییز بشود و یادش نیفتم. این متنی که گذاشته ام البته ترجمه خوبی نیست. فقط برای انتقال یک تصویر کلی از متن آهنگ است.




اواخر اکتبر است؛ اوایل نوامبر
آسمان به رنگ ارغوانی در آمده
میان چمعیت مونترآل
من در مونت رویال راه می روم؛ می دوم
درختان لباس خود را از دست داده اند
توکاهای آبی لانه هایشان را ترک کرده اند
مسیر خاکی است اما راهوار
عشق من، دلم برایت تنگ شده

اواخر اکتبر است؛ اوایل نوامبر
یک آخر هفته زیبا در سن لوران
دستانم تو را می جویند
عطرها به هم آمیخته اند
و صداها
اما من تنها دوست دارم صدای تو را بشنوم
عشق من، دلم برایت تنگ شده

اواخر اکتبر است؛ اوایل نوامبر
شهر من در نبود تو به خواب می رود
به من بگو کی باز می گردی؟
قهقهه های دیوانه وارم بدون تو غمی پنهان در خود دارد
عطر تو را در اتاقم نگه می دارم
عشق من، دلم برایت تنگ شده

اواخر اکتبر است؛ اوایل نوامبر
روز کوتاه است و شب سنگین
رنگ های زرد و قرمز روی شهر پخش شده اند
باد می پیچد
پاییز غمگین است و آسمان تنگ
سفرت را زودتر به پایان ببر
 بازگرد
بگذار خلایی که در درونم احساس می کنم پایان یابد
عشق من، دلم برایت تنگ شده

اواخر اکتبر است؛ اوایل نوامبر
آسمان به رنگ ارغوانی در آمده
میان چمعیت مونترآل
من در مونت رویال راه می روم؛ می دوم
درختان لباس خود را از دست داده اند
توکاهای آبی لانه هایشان را ترک کرده اند
مسیر خاکی است اما راهوار
عشق من، دلم برایت تنگ شده


پی نوشت: عکس: دریاچه ژرارمر (Lac de Gérardmer) ، پاییز دو سال پیش، عکاس خودم.

۱۳۹۲ مهر ۳۰, سه‌شنبه

ارز دانشجویی

یک پدر خوب به بچه هایش پر پرواز می دهد؛ آنها را اسیر نمی کند.

پی نوشت: می دانم که خوب و بد کردن زیاد خوب نیست.  اما شدیدا به این اعتقاد دارم که باید با هر کسی با ادبیات خودش حرف زد.

۱۳۹۲ مهر ۲۹, دوشنبه

سریال آموزنده

یک چیزی می گویم اما قول بدهید نخندید. من تا قبل از دیدن سریال حریم سلطان درکی از معنای واقعی «قدرت مطلقه» نداشتم ؛ چه در مورد خدا و چه در مورد انسان. خدا را شکر که بساط شکل انسانی اش دارد کم کم برچیده می شود.

۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه

کنسرت پالتی که نرفتم...

یعنی یک آدم نق نقو و پاچه گیری شده ام که خودم هم از خودم می ترسم. نمی روم توی فیس بوک که مبادا یک جایی از روی عصبانیت یک کامنتی بگذارم و بعد نتوانم جمعش کنم.
ماجرا از سه شنبه دو هفته پیش شروع شد. توی فیس بوک دیدم که یکی از دوستانم برای عکس گروه پالت کامنت گذاشته. پی اش را گرفتم فهمیدم که کنسرت دارند توی اروپا. آخر همان هفته کلن و بعد هم میلان و پاریس. سه چهار روز بیشتر وقت نبود. وقتی آمدم خانه یک قیافه طفلکی معصومی به خودم گرفتم و به همسر گفتم که پالت کنسرت دارد توی کلن. برویم؟ چند ثانیه سکوت کرد و گفت ... چاره ای نیست. توی یک سال گذاشته بدون اغراق می توانم بگویم که بعد از اجاره خانه، خرج عمده امان «کنسرت» بوده است. اما مگر می شد پالت بیاید و من نروم؟
همه صفحه فیس بوکشان را زیر و رو کردم. تمامی کامنت های زیر عکس را خواندم. اما ننوشته بود که محل برگزاری کنسرت کجاست و از کجا می شود بلیط خرید. سایتشان را نگاه کردم اما هنوز راه اندازی نشده بود. به فارسی سرچ کردم اما چیزی پیدا نکردم. برای ادمین صفحه فیس بوک پیام فرستادم. با امیدواری شاید احمقانه ای منتظر بودم که جوابی بیاید. حتی می خواستم قرارهای دوشنبه ام را کنسل کنم که با خیال راحت بروم و برگردم. ولی جوابی نیامد.
دوشنبه توی فیس بوک یک ویدئو دیدم از آواز خواندن امید نعمتی توی یکی از خیابان های کلن. اما هیچ عکسی از سالن و کنسرت ندیدم. راستش را بگویم شک کردم که اصلا کنسرتی برگزار شده باشد.
سه شنبه یک ایونت دیدم توی فیس بوک در مورد کنسرت پاریس. چهار روز مانده به کنسرت. هر جور حساب کردم دیدم که هزینه بلیط قطار خیلی زیاد می شود. اگر نه مثل خواننده های بین المللی یک سال زودتر که مثل خواننده های ایرانی دیگر، فقط دو ماه پیش اعلام کرده بودند می شد با قیمت خوب بلیط خرید اما الان... باید هفت هشت برابر قیمت بلیط کنسرت پول می دادم برای بلیط قطار. بی خیال شدم.
فردایش دیدم یکی از دوستانم که نمی دانم چگونه سر از میلان در آورده عکس گذاشته از کنسرت میلان. همان کسی که از کامنتش زیر عکس پالت فهمیده بودم کنسرت هست. زیر عکس نوشتم که « به نظر من کنسرت کلن و پاریسشان خیلی غیرحرفه ای بود. برای کلن من هنوز نتوانسته ام بفهمم که محلش کجا بود و چطور می شد بلیط خرید. برای پاریس هم 4 روز قبل از کنسرت مکان را اعلام کردند. من فکر می کنم که مثلا آمده بودند یک سفر توریستی و بعد با خودشان گفته اند که حالا که آمده ایم یک برنامه ای هم بگذاریم خرج سفرمان در بیاید.» یکی از دوستانش به کامنتم جواب داد. گفت که از یک ماه قبل توی سایت ارکستر فیلارمونیک کلن آگهی اش بوده و تازه یک ایونت هم درست شده بوده در فیس بوک! بعد هم گفته بود که آدم نباید کم کاری اش را گردن دیگران بیندازد. من نوشتم که برای کنسرت های توی کلن از فرانسه هم خیلی ها می آیند. همیشه یک جوری آگهی می دهند که آنهایی هم که آلمانی بلد نیستند بتوانند بخوانند. بعدش هم گفتم که توی صفحه اشان چیزی ننوشته بودند و به پیامم هم جواب ندادند.
همین جا تمامش کردم. اما از آن روز خیلی از این جمله «آدم نباید کم کاری اش را بیندازد گردن دیگران» عصبانیم. از اینکه کسی که اصلا مرا نمی شناخته به خودش اجازه داده که در موردم قضاوت کند و قضاوتش را هم در یک جای عمومی بنویسد. آن هم در مورد منی که کسانی که می شناسندم می دانند که اگر اضافه کاری نکنم قطعا هیچوقت کم کاری نمی کنم!
هر بار یادش می افتم ناراحت می شوم. هر بار هم به خودم می گویم مهم نیست چه گفته. اما ته دلم یک حس خیلی بدی دارم که این چند روز همه قضاوت هایم را تحت تاثیر قرار داده. حواسم نباشد من هم مثل او بی رحمانه قضاوت خواهم کرد. باید حواسم باشد...

پی نوشت: چند ساعت بعد از نوشتن این پست، این پیام را از پالت دریافت کردم:
«معمولا ما هر موقع که بتونیم مسیج ها رو جواب میدیم ولی عذر خواهی میکنم اگر مسیج شما جا موند و این همه اتفاق افتاد... این دفعه خیلی شلوغ بودیم و هیچ فرصت درستی برای تبلیغ نداشتیم( و وقتی داستیم اینترنت نبود) انشالا دفعه‌ی بعدی :) امیدوارم این متن کمی ناراحتیتون رو برطرف کنه چون ما واقعا خواسته‌ای جز خوشحالی خودمون و دوستان قدیم و جدیدمون(که در هر کنسرت ما شانس آشنا شدن با اونها رو داریم) نداریم. روزتون زیبا :))»
الان حال بهتری دارم. برچسب کم کاری خودم سر جایش مانده؛ اما برچسب غیر حرفه ای بودن که توی ذهنم به گروه موسیقی مورد علاقه ام زده بودم در حال کنده شدن است!

۱۳۹۲ مهر ۲۶, جمعه

من نمی فهمم چرا ما فکر می کنیم برای حمایت از یکی حتما باید یکی دیگر را نابود کنیم... چه کار کنم؟ نمی فهمم...

۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه

عید قربان مبارک

1- امروز با جدیتی باورنکردنی مشغول کار بودم که آژیر خطر دانشکده به صدا در آمد. اولش فکر کردم شوخی است. هم اتاقیم از جایش برخاست و کتش را پوشید. دید من دارم با بهت نگاه می کنم. گفت باید برویم پایین. بلند شدم و پالتو و موبایلم را برداشتم و از اتاق آمدم بیرون. توی پیاده روی جلوی دانشکده دو همکارم را دیدم که یکی اشان مراکشی است و آن یکی الجزایری. بعد از سلام و احوالپرسی یکیشان گفت «بون فِت»*. با خودم گفتم چه فِتی. چند ثانیه طول کشید تا دوزاریم بیافتد که دارد عید قربان را می گوید. تشکر کردم و متقابلا به آنها تبریک گفتم. پرسید خانواده ات اینجا هستند. گفتم آره. گفت پس حتما دیروز با هم جشن گرفته اید. یه کمی من من کردم. خودش فهمید. گفت شما زیاد جشن نمی گیرید. گفتم نه.

2- دو سه سال است که توی فیس بوک یک جنبش راه افتاده که به جای کشتن گوسفند در عید قربان درخت بکارید. با خودم عهد کرده بودم که امسال اگر کسی از دوستانم این را نوشت برایش بنویسم که بعضی از آدمها فقط همین یک روز در تمام سال می توانند گوشت بخورند؛ می خواستم بنویسم که اینقدر خسیس نباشید؛ می خواستم بنویسم که آدم ها گوسفند ها را پرورش می دهند برای اینکه روزی سرشان را ببرند و گوشتشان را بخورند؛ می خواستم بنویسم که توی مملکتی که محبوب ترین غذایش کباب است این حرف فقط یک شعار خنده دار است. خیلی چیزها می خواستم بنویسم اما... امسال هیچ کدام از دوستانم به کشته شدن گوسفندها اعتراض نکردند. (خدا پدر تقارن میمون عید قربان و روز شکرگزاری را بیامرزد.)

3- یکی از آرزوهای بزرگ من این است که گیاهخوار بشوم. کلا غذاهای گیاهی را خیلی دوست دارم؛ عاشق سالاد هستم و توی هر غذایی تا جایی که بشود سبزیجات می ریزم. اما می دانم که تا زمانی که رها آنقدر بزرگ نشود که غذاخوردنش به سلیقه غذایی من وابسته نباشد نمی توانم این کار را انجام دهم. هر کاری هم که بکنیم باز هم خون سازی در بدن به خوردن گوشت وابسته است.

4- خوب است که زمین سبز شود. اما لازم نیست درخت کاشتن به جای کشتن گوسفند باشد. گوسفندتان را بکُشید و گوشتش را هم خودتان بخورید و هم به نیازمندان بدهید؛ هم در زمان مناسب درختتان را  بکارید. گرچه اگر بخواهیم اکولوژیک فکر کنیم شاید توی اقلیم و جغرافیای کشور ما کاشته شدن خیلی از گونه های گیاهی به ضرر طبیعت باشد.

5- دیروز برایم اس ام اس آمده بود که «خدایا دل قربانی کردن فرزند نداریم؛ توان قربانی گوسفند نیز نداریم؛ همسرانمان پیشکش درگاهت»... عید قربان مبارک.


* Bonne fête به فرانسه یعنی عید مبارک.

پی نوشت: در فرانسه تاریخ قمری بر اساس عربستان سعودی محاسبه می شود. برای همین معمولا در مناسبت های مذهبی یک روز میان ایران و مسلمانان اینجا اختلاف هست. هر چند توی محاسبات نجومی استهلال، هر دو کشور توی یک محدوده قرار می گیرند.