۱۳۹۴ فروردین ۲۱, جمعه

تمام داستان های دنیا با یک اتفاق مشترک شروع می شوند... اینکه کسی به کسی اعتماد کند!

همین... فقط همین...

یک آگهی را روی صفحه فیس بوکم همخوان کرده بودم در باره جمع کردن درهای پلاستیکی بطری ها برای خریدن ویلچر. یک حرکتی که همه جای دنیا دارد به شکل های مختلفی انجام می شود؛ حتی توی همین ولایت استراسبورگ. از بعضی از دوستانم خواستم که پیام را با وایبر توی گروه هایی که عضو هستند به اشتراک بگذارند. یکی شان جواب عجیبی دریافت کرده بود که برای من هم فرستاد. سوال اصلی این بود که چطور مطمئن باشیم پولی که از فروش سربطری ها به دست می آید صرف خرید ویلچر می شود. سوال را به شکل خیلی بدی مطرح کرده بود. اصلا سوال نپرسیده بود. قضاوت کرده بود... که این پول می شود صرف خوش گذرانی یک عده آدم که دارند از سادگی بقیه سوء استفاده می کنند.

این روزها دارم یک دروه ای را می گذرانم توی کورس ارا به اسم «کارآفرینی برای تغییر». چندین هزار نفر در این دوره شرکت می کنند. هر کس یک پروژه تعریف کرده که با آن می شود یک تغییر در جهت وضعیت اجتماعی مردم یا در جهت حفاظت از محیط زیست انجام داد. شاید من هنوز توی جو این دوره بودم که فکر می کردم همه معنای مشارکت اجتماعی برای تغییر - معنای حرکت های نمادین برای آگاه سازی جامعه نسبت به مشکلات قشرهای مختلف - معنای فعالیت داوطلبانه (و بدون حقوق) و معنای سازمان های مردم نهاد رو می دانند و به اونها برای ایجاد تغییرات هر چند کوچک اعتماد می کنند. شاید تحت تاثیر چالش سطل آب یخ بود. تازه فهمیدم که بیشتر به اشتراک گذاری ها جاست فور فان بوده و نه برای حمایت از این حرکت یا آگاه کردن دیگران. 

دوستم و دوستش به من اعتماد نکردند. این بی اعتمادی شان باعث شد که من بروم تحقیق کنم و با اطمینان بیشتری گام بردارم. باعث شد که دوستان دیگرم که فکر می کردند وقت یا نیروی انسانی لازم برای مشارکت در این حرکت اجتماعی را ندارند به پتانسیل های دور و برشان با دقت بیشتری نگاه کنند و یک راهی پیدا کنند برای کمک به این جنبش.

رئیس می گوید وقتی می خواهی کار اجتماعی بکنی باید پوستت مثل پوست کرگدن کلفت باشد. دارم سعی می کنم که پوستم را کلفت کنم اما... دلم می خواست آدمها بیشتر به هم اعتماد می کردند. 



پی نوشت: 
1- اگر دوست دارید در این حرکت مشارکت کنید این صفحه را ببینید.
2- اگر می خواهید خالق داستانی باشید که زندگی اطرافیانتان را تغییر دهد به آنها و به همدستانتان اعتماد کنید.

۱۳۹۴ فروردین ۱۰, دوشنبه

عشق نفرینی است...

در یک مراسم سخنرانی منتظر نشسته بودم و مطابق معمول داشتم ایمیل های عقب افتاده را جواب می دادم که کلمه ای توی صحبت های دو نفر که پشت سرم نشسته بودند توجهم را جلب کرد. خانمی بود که داشت تعریف می کرد که بچه اش برای درس زبان با مدرسه رفته لندن.  اول خودم را گذاشتم جای بچه. به این فکر کردم که مدرسه ما که بین مدرسه های آن دوره بینهایت روشنفکر محسوب می شد و نه به شلوار جین گیر می داد و نه به کفش سفید، دورترین اردویی که ما را برد جمکران بود. داشتم حسرت بچه را می خوردم که یادم افتاد آدم باید در «حال» زندگی کند. فکر کردم که چقدر زن دل گنده است که توانسته بچه اش را بفرستد یک جای به این دوری؛ مطمئن بودم پدر و مادر من چنین اجازه ای نمی دادند؛ حتما یک بهانه ای جور می کردند که مدرسه قبول کند... امروز که از رها و پدرش در فرودگاه خداحافظی کردم دیدم نمی شود به بچه ای که از ذوق سفر حتی نمی تواند مسافت خانه تا فرودگاه را هم تحمل کند بگویی «دلم برایت تنگ می شود لعنتی». رفت. در طول مدت ده دقیقه ای که در فرودگاه منتظر بودم تا آنها بدون مشکل از گیت رد شوند، با وجود اینکه می دانستم رفته، ناخودآگاه به سمت هر صدای کودکانه ای که می گفت «مامان» برمی گشتم. هنوز نمی دانم اینکه یک مادر به دخترش بگوید «امیدوارم روزی مادر شوی» دعاست یا نفرین.

۱۳۹۴ فروردین ۲, یکشنبه

خاک میکده را کحل بصر کن!

سال نو برایم دارد خیلی سخت شروع می شود. همین روز اولی یک زخم چند ساله سرباز کرد. سال 93 سال فوق العاده ای بود برایم. بیدار نماندم برای تحویل سال. دلم می خواست که همان 93 ادامه پیدا کند. زمان منتظرم نماند. حالا... در اولین روز سال باید خیلی تصادفی بروم وبلاگی را بخوانم که اگر فقط سه نفر رازی که پشتش نهان بود را بدانند من یکی از آن سه نفرم. حتی حالا که این حرفها نوشته شده شاید بشود گفت که تنها کسی که کل حقیقت را می داند. امروز فهمیدم که نگه داشتن یک راز سنگین ترین بار دنیاست. شاید برای همین هم توی هر دو فالی که امشب گرفتم حافظ از سختی حرف می زد. می گفت که باید یک کاری بکنم. حالا باید منتظر بمانم ببینم دو شریک دیگر این راز دلشان می خواهد همه حقیقت را بدانند یا نه.

۱۳۹۳ اسفند ۲۲, جمعه

یک کادوی بزرگ

الان ساعت 5 و سی و سه دقیقه است. من یک ساعت قبل از خواب بیدار شدم. کمی بیشت از یک ساعت. چهار و بیست و دو دقیقه. بالاخره توانستم ایده ای پیدا کنم که نگذارد بخوابم. ایده زندگی ام را.
روزی که برای کریستین غر زدم که یک عالم کار انجام می دهم اما «هیچی» نیستم گفت تو در مقابل هر کسی می توانی یکی از همه چیزهایی که هستی باشی؛ یک بخشی از وجودت را «رو» کنی؛ همان به اندازه کافی خوب است؛ لازم نیست که همه را با هم بگذاری در معرض نمایش. چند لحظه سکوت کرد و گفت... اما اگر بتوانی همه اش را یک جا نشان دهی می شود یک کادوی بزرگ؛ کادویی که دیگران را متحیر خواهد کرد. حرفش توی ذهنم حک شد. اینکه آدم باید بشود یک کادوی بزرگ. یادم رفت که بگویم معنای اسمم می شود «یک کادوی بزرگ». ایده پروژه زندگی ام بدون اینکه حواسم باشدهمین است: یک کادوی بزرگ. مرسی مامان که اسمم رو گذاشتی عطیه. 

۱۳۹۳ اسفند ۱۸, دوشنبه

Top Ten

خبر ازدواج یکی از دوستانِ تاپ تِن ام را از فیس بوک فهمیدم؛ آن هم نه از پستی که خودش گذاشته باشد؛ از پستی که همسرش گذاشته  و او را هم تگ کرده بود. همسرش را می شناختم. از سالها قبل. حتی توی فیس بوک هم تا چند سال پیش دوست بودیم. اما ... تنها کسی بود که در طول زندگی فیس بوکی ام «آنفرند» اش کردم. یک چیزی نوشته بود که احساس کردم کسی که اینطور فکر می کند نمی تواند حتی دوست فیس بوکی من باشد چه برسد به دوست واقعی. من خبر ازدواج را ساعت پنج صبح خواندم و بعدش دیگر نتوانستم بخوابم. تا عصر داشتم فکر می کردم که چه عکس العملی باید نشان بدهم به این خبر. عصر توی یک مهمانی برای دوستان جدیدم موضوع را تعریف کردم. یکی اشان گفت شاید جزو تاپ تن ات نبوده. همان موقع به حرفش عکس العمل نشان دادم اما... بعدا دیدم که اینکه کسی جزو ده دوست اولت باشد به سابقه دوستی ربطی ندارد. اینکه من کسی را از پانزده سال پیش بشناسم دلیل نمی شود که جزو ده دوست اولم باشد. تصمیم گرفتم لیست دوستانم را آپدیت کنم. دیدم که حداقل چهار آدم جدید اضافه شده اند که دوستیشان به اندازه همان دوستی های ده بیست ساله با ارزش و تاثیر گذار بوده برایم. توی یک لیست ده تایی نمی شود چهارده نفر را جا داد. حتما باید کسانی حذف شوند؛ شاید کسی که خبر ازدواجش را از فیس بوک فهمیدم در حالیکه اولین کسی بودم که ده سال پیش وقتی عاشق شد از دلتنگی هایش با من حرف زد. بیشتر رابطه ها به زمان و مکان وابسته اند. این چیزی است که پذیرشش خیلی سخت است اما... تنها راه است برای شروع دوستی های جدید و برای اینکه خاطرات خوب دوستی های قدیمی امان از ضربه های انتظارات و دلخوریهای امروز در امان بمانند.

۱۳۹۳ اسفند ۶, چهارشنبه

دوست نداشتن هم یک مساله بزرگ است. البته نه به اندازه دوست داشتن!

هر آدمی بعضی از آدمها را دوست دارد و بعضی از آدمها را دوست ندارد. دوست نداشتن بعضی از آدمها به خاطر زخم هاییست که به دلمان زده اند. اما دوست نداشتن بعضی کاملا سلیقه ای است.
من آدمهای یک بعدی را دوست ندارم؛ آدمهایی که فقط درس خوانده اند؛ آدمهایی که به جز آن چیزی که توی کتابها نوشته حرف دیگری ندارند برایت بزنند؛ آدمهایی که آنچه را که توی کتابها نوشته از فیلتر ذهنشان و خودشان هم نمی گذرانند حتی؛ عین جمله را تکرار می کنند برایت؛ آدمهایی که بلد نیستند یک بچه را بخندانند؛ آدمهایی که بلد نیستند یک جمع را یک ساعت سرگرم کنند؛ آدمهایی که بلد نیستند به دیگران گوش دهند.
من خیلی از این آدمها دور و برم می شناسم و دوست نداشتنم را هم نمی توانم پنهان کنم. مطمئنم «آنها» هم از کسی که سرش را توی هر سوراخی می کند و در مورد همه چیز نظر می دهد خوششان نمی آید. تا اینجا مشکلی نیست. مشکل زمانی است که کسانی که دوستشان دارم، بر خلاف من، «آنها» را دوست دارند. خیلی سخت است که به کسی که دوستش داری بگویی که من کسی را که تو دوست داری دوست ندارم.

۱۳۹۳ بهمن ۲۸, سه‌شنبه

T'es trop!

وقتی می گویند خیلی «زیاد» ی یا خیلی «تند» ای و نمی توانی خودت را «کم» کنی بهترین راه حل این است که اصلا نباشی.

۱۳۹۳ بهمن ۱۳, دوشنبه

مگه مجبوری؟

یان گل که یک تئوریسین در حوزه طراحی شهری است، فعالیت های آدمها در فضاهای بیرونی را به سه دسته تقسیم می کند: فعالیت های اجباری، فعالیت های انتخابی و فعالیت های اجتماعی. قاعدتا اولویت بندی به این شکل است که آدم اول کارهای اجباری را انجام دهد؛ بعد یک سری فعالیت های انتخابی و تفریحی برای اینکه انرژی داشته باشد برای آن فعالیت های اجباری؛ آخر از همه اگر وقتی ماند بگذارد برای معاشرت و برقراری روابط اجتماعی. من... برعکس شده ام کلا؛ حتی فعالیت های اجباری را هم اینقدر دور سرم می چرخانم که بشود از تویش یک کار جمعی درآورد. اگر تنها باشم غذا هم نمی توانم بخورم حتی. برای دیروز، کاری را که می شد یک نفر در عرض سه ساعت انجام بدهد طوری برنامه ریزی کردم که ده نفر جمع بشوند و یک بعد از ظهر وقت بگذارند برایش؛ قطعا خودم هم حداقل یک شبانه روز کامل درگیر جمع کردن این آدم ها بودم. آخر شب به خودم گفتم «مگه مجبوری؟». جوابم بر خلاف انتظار مثبت بود. فهمیدم که فعالیت های اجتماعی برای من شده اند بخشی از فعالیت های اجباری. این وسط فعالیت های انتخابی هستند که قربانی می شوند. کافه رفتن، انجام تمرین های کلاس آلمانی، نوشتن و خواندن وبلاگ، ورزش کردن، فیلم دیدن و حتی چرخیدن در مراکز خرید به تاریخ پیوسته اند برایم و نمی دانم تا کی می توانم به این روند ادامه دهم.