۱۳۹۲ دی ۱۰, سه‌شنبه

تماشای زندگی

یک اعتماد به نفس مردانه لازم دارم که داد بزنم «آهای جماعت چه نشسته اید که بچه هایتان دارند به جای خود زندگی کردن، تماشا کردن زندگی را یاد می گیرند.»

اول از همه خودم که دخترم به جای خمیربازی کردن، دوست دارند بنشیند و ویدئوهای خمیربازی را از یوتیوب تماشا کند؛ همسرم به جای ورزش کردن، یک بخش خیلی مفید از روزش را به تماشای ورزش می گذراند و خودم به جای اینکه وقتم را صرف بهتر کردن زندگیم کنم به تماشای سریالهای خانواده های خوشبخت می گذرانم شاید یادم برود که برای تغییر این شرایط کاری از دستم برنمی آید.

پی نوشت: من فکر می کنم دلیل اصلی این شرایط کمال گرایی بیش از حد است. چون هر چقدر هم که تلاش کنیم به آن وضعیت ایده آل نمی رسیم بسنده می کنیم به تماشای فیلمی که دیگران از آن وضعیت ساخته اند. می گویند گوگل دارد تمام دنیا را سه بعدی می کند. تا چند سال دیگر بدون اینکه از جایت تکان بخوری می توانی در هر لحظه هر جای دنیا را که خواستی با بهترین کیفیت و بدون صرف هزینه ببینی. به نظر من که اصلا جالب نیست. حتی اگر نظرم متحجرانه باشد دلم می خواهد ترسم را از ناتوانی فرزندم برای زندگی کردن داد بزنم.

رازهای مگو

از خواهر کوچکم شنیدم که برای آن یکی خواهر مشکلی پیش آمده. طاقت نیاوردم. دلم می خواست جزئیات ماجرا را بدانم. نگران شده بودم. به خودش دسترسی نداشتم چون اینترنت نداشت. فکر کردم که توی وایبر برای خواهر کوچکم پیام بزنم و بپرسم. حسم می گفت که «نزن». احساس بدی داشتم. احساسم را اینطور توجیه کردم که سوالات من منجر می شود به غیبت. خودم را گول زدم که «من می پرسم؛ اینکه او چگونه جواب بدهد با خودش». با تردید پیامم را فرستادم. تا وقتی که رفتم بخوابم جوابی نیامده بود. صبح روز بعد پیامش را دیدم اما چون چند ساعت گذشته بود پی ماجرا را نگرفتم. شبش گفتم بیا تصویری حرف بزنیم. احوالپرسی های معمول که تمام شد خواستم اصل ماجرا را برایم تعریف کند. خواهرم اشاره کرد که چیزی نگویم. بعد شروع کرد به تایپ کردن. نوشت که آن موقع که من پیام زده بودم گوشی اش دست خواهر وسطی بوده و از اینکه من هم موضوع را فهمیده ام ناراحت شده. بعد هم شروع کرد به توضیح دادن. نظرم را گفتم. گفت که خاله هم با نظر من موافق است. صدای بابا از آن طرف خانه آمد که خطاب به من گفت: «وقتی با خواهرت حرفی داری توی موبایل نزن؛ ایمیل بزن. مادرت نگران می شود». گفتم: «جایی که خاله هم ماجرا را می داند و نظر می دهد من نامحرم می شوم؟». صدای بابا آمد که داشت مامان را مواخذه می کرد که چرا به خواهرش گفته. خواهر من سرخ و سفید شد و من آرزو کردم ای کاش اینترنتمان قطع شود.

قهقرا

هر بار که سرما می خورم می گویم که هیچوقت به این بدی مریض نشده بودم. بار بعد... باز هم همین را می گویم.

۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

رابطه

از صبح دارم با خودم فکر می کنم که آیا باید به رها یاد بدهم که آدم باید اسباب بازی هایش را به دوستانش بدهد حتی اگر آنها اسباب بازی اشان را به او ندادند یا به او بگویم که اگر بچه ای به او اسباب بازی هایش را نداد او هم نباید اسباب بازی هایش را به او بدهد؟ اگر مادر به بچه یاد ندهد او از کجا بفهمد که رابطه یک چیز دوطرفه است و هر دو نفر باید به یک اندازه برایش انرژی بگذارند؟... چقدر سخت است که آدم باید بعضی چیزها را به عنوان ارزش به بچه اش یاد بدهد که بهشان اعتقادی ندارد.

۱۳۹۲ آذر ۳۰, شنبه

کتاب بالینی

بزرگترین مشکل من بعد از آمدن به فرانسه بالشم بود. چند ماه طول کشید که یک بالشی پیدا کنم که باعث نشود صبح ها با گردن درد و عضلات گرفته از خواب بیدار شوم. اما همین بالش دیریافته هم چند سانتی متری کوتاه بود. برای همین این اواخر چند تا کتاب و مجله گذاشته بودم زیرش تا به ارتفاعی برسد که درد تولید نکند. 
دیروز رها در حین بِپَر بِپَر کردن روی تخت ما کتابها را دید. تعجب کرده بود که کتاب زیر بالش چه کار می کند. «اووو اینجا رو نگا کن». صبح زیر بالشش یک دیوان حافظ کوچک پیدا کردم.

آخر من هم یک دختر دارم.

امشب فیلم هیس دخترها فریاد نمی زنند را دیدم. ساعت از یک و نیم گذشته و من خوابم نمی برد. فکر نکنم بعد از امشب دیگر بتوانم با آرامش بخوابم. 

۱۳۹۲ آذر ۲۷, چهارشنبه

برادرزاده

امروز، 27 آذر 1392، 18 دسامبر 2013، ما، من و خواهرانم برای اولین بار عمه شدیم. وقتی رها به دنیا آمد برادرم گفت: «من دیگر دایی شده ام باید به من احترام بگذارید و شما خطابم کنید». حالا هم من می خواهم همین را به او بگویم. اینکه من عمه شده ام و باید دیگر به من احترام بگذارد و شما خطابم کند!

۱۳۹۲ آذر ۲۶, سه‌شنبه

ثبات یا حرکت؟

1- نزدیکیهای نوئل است. توی بروشور همه سوپر مارکت ها پر است از مارک های مختلف جگر چرب مرغابی و غذاهای آماده شده. پوستر کنار همه ایستگاه های اتوبوس زیورآلات و عطرهای زنانه است. توی ویترین همه فروشگاه ها لباس ها به رنگ مشکی، سفید، طلایی، خاکستری و نقره ای است. اسباب بازی فروشیها غلغله است. همه می دانند که قرار است برای نوئل چه بپوشند، چه بخورند، چه هدیه بدهند و حتی چه هدیه بگیرند. کسی لازم نیست فکر کند. قبلا فکرش را کرده اند. همه چیز از پیش تعیین شده است.

2- دیروز جلسه ماهیانه لابراتور بود. منشی که شروع کرد به حرف زدن یک لحظه انگار تمام زندگیش را دیدم. اینکه از پانزده سال پیش اینجا کار می کرده و توی همه این پانزده سال سومین دوشنبه هر ماه جلسه لابراتوار بوده و اولین سه شنبه هر ماه جلسه شورا. هر سال آخرین پنج شنبه قبل از تعطیلات سال نو با همه همکارانش دور هم جمع می شده اند. آخرین پنج شنبه قبل از تعطیلات تابستانی هم همینطور. همان آدم ها... همان حرفها... پانزده سال دیگر هم قرار است این اتفاقات عینا تکرار شود. همه چیز از قبل تعیین شده و همه چیز به شدت قابل پیش بینی است. فکر کردم که خوش به حالش که زندگیش اینقدر آرامش دارد؛ اینقدر ثبات دارد و هیچ تغییر ناگهانی قرار نیست درش اتفاق بیفتد. به خودم فکر کردم که ده سال از او جوانترم اما تا حالا توی چهار شرکت مختلف کار کرده ام. آخرینش بعد از رفتن من سه چهار نسل کارمندانش را عوض کرده. دیگر آنجا جز مدیرعامل به زور سه چهار نفر را می شناسم.

3- امروز توی یک سمینار شرکت کردم در باره موبیلیته. نمی دانم به فارسی چه ترجمه اش می کنند. معنای لغوی اش می شود جابجایی. اما اینکه یک متخصص جامعه شناس یا یک جغرافیدان شهری چه معادلی برایش به کار می برد را نمی دانم. تحرک شاید. کسی که سخنرانی می کرد ایده اش این بود که به جای اینکه به مکان ها توجه کنیم باید توجهمان را معطوف کنیم به فضاهای ارتباطی؛ به راه ها. می گفت که وسایل نقلیه و ارتباطات باعث شده اند که انسان این توانایی را داشته باشد که دورتر برود؛ یک شهر دیگر کار کند یا همزمان در چند مکان حاضر باشد. من از حرفهایش اینطور برداشت کردم که هر چقدر آدم به راس هرم جامعه نزدیکتر باشد جابجاییش بیشتر است؛ جابجایی فیزیکی و غیر فیزیکی (هر چند این را به این واضحی نگفت). اینکه مثلا کسی از ایران بیاید و توی سوئد درس بخواند و بعد برای کار برود به آمریکا یعنی رشد؛ یعنی نزدیکی به راس؛ «هر چقدر بتوانی دورتر شوی بزرگتری». اینکه آدم به جاهای مختلف دنیا تلفن کند؛ به زبان های مختلف ایمیل بزند و یا برای زدن اس ام اس مجبور باشد حساب کند که آن کسی که قرار است پیام را دریافت کند در چه حالی است. دقیقا همین چیزهایی که من همیشه به خاطرشان غر می زنم؛ اینکه از خانه ام دورم؛ اینکه هر بار باید حساب کنم که با کسی که می خواهم تماس بگیرم چقدر اختلاف ساعت دارم؛ اینکه گزینه هایی که برای کار کردن بعد از فارغ التحصیلی دارم هزاران کیلومتر با هم فاصله دارند و اینکه میان کسانی زندگی می کنم که به زبان مادریم حرف نمی زنند... بعد از این سخنرانی دیدگاهم در باره این موضوع عوض شد.

4- وقتی بچه بودم مامانم همیشه می گفت از فلانی یاد بگیر. منظورش از فلانی دختر داییم بود. بعدها فهمیدم که مامان او هم بهش می گفته از فلانی یاد بگیر. منظورش از فلانی من بوده ام.

5- اینکه آدم چقدر دور می شود از خانه اش به خیلی چیزها بستگی دارد. اما صرفنظر از دلایلش خیلی خوب است. هم می توانی خانه ات را بهتر بشناسی هم خودت را و هم با چیزهای جدید آشنا شوی. درست است که آدم به دنبال آرامش می گردد اما به نظرم به جای اینکه آرامش را در سکون جستجو کند باید در حرکت به دنبالش باشد. مثل بچه ها که تا توی ماشین می نشینند خوابشان می برد. شاید راهش بی مکان کردن وابستگی هاست... مثل همین ابرهایی که اطلاعاتمان را در ناکجاآباد ذخیره می کنند شاید بشود آرامشمان را هم توی آسمان نگه داریم. شاید...