۱۳۹۲ آبان ۱۹, یکشنبه

؟

1- به خاطر موضع فرانسه در مذاکرات پنج به اضافه یک، تفریح ملت این شده که بروند توی صفحه فیس بوک لوران فابیوس و به فارسی بد و بیراه بنویسند. می گویند این موضع گیری به خاطر جلب نظر عرب هاست.

2- تلویزیون دارد یک برنامه نشان می دهد در باره هتل  لو بریستول پاریس که نمی دانم چند ستاره است. یک اتاق معمولی اش شبی 2900 یوروست و یک سوئیتش شبی 6500 یورو. یکی از مهمان های هتل که وی آی پی هم هست پادشاه است. نمی گویند پادشاه کجا. ولی هوش زیادی نمی خواهد فهمیدنش. شام یک شب ملک و خدم و حشم می شود هفده هزار یورو. فقط خانواده های سلطنتی ممالک شیخ نشین می توانند از بوتیک های لوکس شانزه لیزه خرید کنند.

3- ...

4- چقدر کلم بروکسل بر خلاف ظاهر بانمکش بدمزه است.

۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه

من و دنیا

توضیح: اینها را به عنوان یک آرزو بخوانید؛ آرزوهای تحت تاثیر این حرفها.

می خندم و می خندانم تا دنیا به مکان شادتری تبدیل شود.
خودم را می آرایم تا دنیا زیباتر باشد.
درخت می کارم تا دنیا سبزتر شود.
برای کودکم وقت می گذارم تا دنیا آینده بهتری داشته باشد.
به دیگران محبت می کنم تا دنیا از مهربانی سرشار شود.
به نیازمندان کمک می کنم تا دنیا به جای بهتری برای زندگی مبدل شود.
خانه ام را تمیز می کنم تا دنیا تمیزتر شود.
درس می خوانم تا جهل و بی سوادی ریشه کن شود.
دعا می کنم تا دنیا از معنویت پر شود.
خودم را رشد می دهم تا دنیا رشد کند.
به مَردم نیرو می دهم تا دنیا قدرتمندتر باشد.
کار می کنم تا دنیا آباد شود.
خودم را از کینه و حسد و خشم خالی می کنم تا دنیا از احساسات منفی خالی شود.

تغییرات بزرگ با قدمهای کوچک شروع می شوند. من سهم خودم را ادا می کنم. باشد که پذیرفته شود.

کار هر بز نیست خرمن کوفتن

چند روز پیش که با دوستم حرف زدم (این) و حالم بهتر شد، توی فاز «همه چی آرومه من چقدر خوشبختم»، آمدم یک پست نوشتم توی همان حال و هوا. همه جمله هایش به کنار اما یک جمله ای تویش بود که من واقعا در مورد خودم شک داشتم که اینطور باشد. راجع به بخشیدن آدمها و کینه نداشتن. به خاطر همان شک هم پست را پابلیش نکردم. گذاشتم بماند.
همان شب همسر داشت توی اتاق کار می کرد. برایش انگور بردم. صفحه پیام های فیس بوکش باز بود. یک عکس دیدم که ای کاش نمی دیدم. یک نفر که چند سال پیش ما را خیلی آزار داده بود و ما به همین دلیل با او قطع رابطه کرده بودیم برای همسر پیام فرستاده بود. در آن لحظه چیزی نگفتم و آمدم بیرون. نیم ساعت بعد او هم آمد توی هال و نشست روی کاناپه. پرسیدم: «چیزی هست که بخواهی به من بگویی؟». گفت: «نه». چند دقیقه دیگر خودم را نگه داشتم. بعد گفتم: «من یک عکس دیدم روی لپ تاپت که به نظرم نیاز به توضیح دارد». چیزی نگفت. گفتم: «می خواهم بدانم که آن آدم برای چه با تو تماس گرفته». گفت: «نوشته برایم دعا کن؛ من هم دارم فکر می کنم جوابش را بدهم یا نه». عصبانی بلند شدم از جایم. تقریبا با فریاد گفتم «معلوم است که نباید جواب بدهی؛ چقدر بعضی ها وقیحند». بعد هم گفتم که اگر جواب دادی از طرف من به او بگو از خانه ما جز لعن و نفرین چیزی به تو نمی رسد.
آنقدر حالم بد بود که فکر کردم بهتر است تنها باشم. لپ تاپم را برداشتم و رفتم توی اتاق. رها آمد سراغم که بیا برویم بازی کنیم. سعی کردم خودم را جلوی بچه آرام نشان دهم. بعد که خوابید خیلی فکر کردم. به اینکه من دوست دارم که کینه و نفرت در جهان کمتر شود اما هر کاری می کنم نمی توانم «او» را ببخشم. فکر کردم که اگر پیام نداده بود شاید یکی دو سال دیگر کاملا فراموش می شد؛ اما حالا با این کارش دوباره داغ مرا تازه کرد. بعد فکر کردم که این حتما برایم یک امتحان بوده؛ چرا باید دقیقا در همان زمانی بروم توی اتاق که همسر داشته آن پیام یک خطی را می خوانده؟ چرا باید این آدم توی این سه سال عکس فیس بوکش را عوض نکرده باشد تا من با همان نگاه اول بشناسمش؟ بعد فکر کردم که همین که اینقدر بدبخت شده که از همسر خواسته برایش دعا کند یعنی مجازات کارش را کشیده. اما این آرامم نکرد. من نخواسته بودم به بدبختی بیفتد. من فقط خواسته بودم از زندگی ما برود بیرون؛ خواسته بودم اشتباهش را بفهمد و عذرخواهی کند. یکی دو ساعت با خودم کلنجار رفتم. دیدم نمی توانم ببخشمش. تصمیم گرفتم فراموش کنم؛ نه کاری را که کرده؛ پیامی را که فرستاده. دیدم از من برنمی آید که کینه و نفرت را توی دنیا کم کنم. بهتر است حداقل خشمم را کم کنم. توی ذهنم پیامش را از لیست پیام های همسر پاک کردم و انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده، خوابیدم.

۱۳۹۲ آبان ۱۶, پنجشنبه

این روزها که می گذرد هیچ کس در باد فریاد نمی زند.

1- توی سه هفته گذشته حداقل دو هفته اش را مریض بوده ام. مدام شیفت می شوم بین میکروب و ویروس. دیگر خودم هم نمی دانم که کجایم درد می کند. دیگر حتی دارو هم مصرف نمی کنم.

2- می پرسم چرا من همه اش مریضم. می گوید برای اینکه ذهنت می خواهد مریض باشی. چیزی نمی گویم. حرف حساب جواب ندارد.

3- از صبح شروع کردم به خواندن وبلاگ گلمریم. از اولش. برایم حس صبح های دوشنبه بیست و دو سالگی ام را دارد. روزهایی که دانشکده کلاس نداشتم و توی خانه تنها بودم. بعد از باز کردن چشمهایم اولین کاری که می کردم روشن کردن کامپیوتر بود. بعد کتری و بعد یک لیوان چای داغ شیرین و بیسکویت ساقه طلایی. هم برای صبحانه و هم برای ناهار. نمی فهمیدم زمان چگونه می گذرد. حتی متوجه این نمی شد که یک آهنگ ده بار تکرار شده. جوری توی کارم غرق می شدم که انگار مثلا فرانک لوید رایت هستم و دارم خانه آبشار را طراحی می کنم (آیدا این به افتخار تو). از آن روزها فقط چای مانده. آن هم تلخ؛ نه شیرین. 

4- می روم برای خودم چای بریزم. به قول رها ساقه طلایی «نداریم خوب که». باید عصر برویم خرید. عود کرده نوستالژی.

5- برای من بیماری شبیه یک پیله است. وقتی بیرون می آیم آدم دیگری می شوم. 

۱۳۹۲ آبان ۱۳, دوشنبه

به کُل ببخش نه به جزء

گفتم حالم خیلی بد است؛ گفتم احساس پوچی می کنم؛ گفتم جای درستی نیستم.

گفت نقش خودت را پیدا کن؛ گفت به کُل ببخش نه به جزء؛ گفت خودت را سبک کن تا جریان آب تو را از میان برگها و چوب ها و آشغال ها بیرون بکشد.

گفت به کُل بخشیدن یعنی برای کل نظام هستی کار کردن؛ برای پرنده های مختلف دانه پاشیدن؛ جاهای مختلف درخت کاشتن؛ به آدمهای مختلف خوبی کردن. گفت ... خودت را بسط بده؛ خودت را توی تمام هستی تکرار کن.


۱۳۹۲ آبان ۱۲, یکشنبه

اسبهای سرکش بالاخره در چهل سالگی رام خواهند شد.

به این نتیجه رسیده ام که یکی از ویژگی های مشترک همه کسانی که در سن حدود سی سالگی هستند این است که کم کم می فهمند که ضرب المثل ها زیاد هم بی راه نیستند. همان کسانی که توی بیست سالگی فکر می کردند با تمام جهان متفاوتند و قانون دیگران در باره آنها صدق نمی کند در سی سالگی کم کم می فهمند که بعضی از قوانین شاید درست باشد و در چهل سالگی احتمالا به این نتیجه می رسند (یا روزگار با سیلی آنها را به این نتیجه می رساند) که خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو. فهمیدن همین اصل مهم و پذیرفتن اینکه زندگی همیشه از قوانین یکسانی تبعیت می کند یعنی عقل مداری. برای همین می گویند که در چهل سالگی آدم عاقل می شود. تا آن موقع احتمالا به بی ثمر بودن دست و پا زدن هایش پی برده و تصمیم گرفته در جهت جریان آب شنا کند.

بعد از اولین قدمم در راستای عاقل شدن که پذیرفتن این بود که برای کسی بمیر که برایت تب کند، دیشب با تمام وجود قبول کردم که آدم نباید گره ای را که با دست باز می شود به دندان بکشد. همینجوری ادامه بدهم به موقع عاقل خواهم شد!

پی نوشت: هر وقت دیدید که من توی نوشته ام از جمله «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو» استفاده کرده ام یا بدون اینکه پلک بزنم دارم با جدیت تمام چیپس می خورم یعنی حالم خوب نیست. جدی ام نگیرید.

۱۳۹۲ آبان ۱۰, جمعه

پندهای خاله خرسه یا وقتی مامان از هر فرصتی برای دادن پند اخلاقی استفاده می کند

رها: بابا بیا بریم استخر سرحال بشیم.
من: رها جون تنها چیزی که آدم رو سرحال می کنه خوابه!

پی نوشت: اگر از سابقه داستانهای من با خواب رها مطلع نیستید این پست را بخوانید.

این هفت روز چگونه گذشت؟

رژیم یک هفته ای جی ام
روز اول - رژیم میوه: وحشتناک بود. خیلی بد. صبح با گرسنگی و ضعف شدید شروع شد. توی خانه فقط پرتقال داشتیم. یکی خوردم. اما تاثیری نداشت. رفتیم خرید. سیب  و نارنگی خریدیم. همسر انگور برداشت و من توت فرنگی. با سیب خودمان را سیر کردیم. اما ده دقیقه بعدش دوباره گرسنه امان می شد. عصر سرم داشت درد می گرفت. همسر گفت به خاطر قند است. خرما خوردم. شب دیگر دیدم نمی توانم. می خواستم بزنم زیرش. همان موقع دیدم همسر رفته سر یخچال سراغ زیتون ها. «زیتون هم میوه است دیگر.» راست می گفت. چند تا زیتون به زندگی بازگردندمان. بدتر از گرسنگی و ضعف آبی بود که باید می خوردیم. من جو گیر شده بودم و 12 لیوان آب خورده بودم. احساس می کردم که بدنم شده آکواریوم. حالت تهوع داشتم.آخر شب دیدم که اگر بخواهم خیلی سخت بگیرم نمی توانم ادامه بدهم. با آن شکم پر از آب نمی توانستم بخوابم. چند دانه چیپس خوردم. شاید در حد ده گرم. حالم که بهتر شد رفتم خوابیدم.

روز دوم - رژیم سبزیجات: برای اینکه به مشکل روز قبل دچار نشوم سعی کردم تا جایی که می شود تا قبل از عصر همه 8 لیوان آبم را بخورم. 8 لیوان و نه 12. به عنوان صبحانه سیب زمینی پخته خوردیم با نمک زیاد. اما با اینکه گرسنگیم رفع شده بود سردرد داشتم. همسر گفت یک لیوان چای بخور با عسل. خوردم و کمی بهتر شدم. برای ناهار همسر شلغم خورد و من سالاد با سرکه بالزامیک و خیار با نمک و آبلیمو. عصر هم یکی دو تا هویج خوردیم. دوباره احساس سردرد داشتم. برای همین چای و خرما خوردم. برای شام تصمیم گرفتم غذای گرم درست کنم. ولی چون مطمئن نبودم چیز خوبی از آب دربیاید کم درست کردم. پیاز و هویج و کدو و فلفل دلمه ای و سیر خرد شده را در مقدار کمی آب پختم؛ با نمک و آبلیمو و فلفل زیاد. خیلی خوشمزه شده بود. فکر نمی کردم که غذایی که روغن نداشته باشد را بشود خورد. ولی خوب بود خیلی. اینقدر که می خواهم بعد از این هفته هم به لیست غذایمان اضافه کنم. چون کم درست کرده بودم هر دویمان گرسنه ماندیم. برای همین رفتم یک غذای دیگر درست کنم. می خواستم لوبیا سبز را بپزم با گوجه و سیر. همسر پیشنهاد داد که اسفناج هم تویش بریزم. شک داشتم که ترکیب اسفناج و گوجه چیز خوبی بشود ولی ریختم. خوشمزه شده بود. کلا غذای سیر کننده ای هم بود. البته من چیپس های آخر شبم را خوردم. این بار 5 عدد. فکر می کنم مشکل این رژیم قند و نمک است. اینکه به اندازه کافی انرژی نداری هم مزید بر علت می شود. یعنی آدم نمی تواند فعالیت های روزمره اش را انجام دهد. مثل روزه در روزهای طولانی. فقط فرقش با روزه این است که تشنگی و گرسنگی نمی کشی.

روز سوم - رژیم میوه و سبزیجات: صبح را با سیب شروع کردیم. برای ناهار همان خوراک دیشبی را درست کردم. کدو و هویج و فلفل دلمه ای. قبل از ناهار هم همسر کدوحلوایی پخته خورد و من قارچ آب پز با آبلیمو و فلفل نسبتا زیاد و پودر سیر. خوب بود. مخصوصا اگر می شد رویش کمی پارمزان بپاشی. کلا به نظر من هر چیزی با آبلیمو و سیر و فلفل خوشمزه می شود.
عصر رفتیم خرید. هر نوع سبزیجاتی که بود برداشتم. چیزهایی که تا حالا حتی یک بار هم نخریده بودم. گل کلم و تربچه. با ساقه کرفس و فلفل دلمه ای و کدو سبز و کدو حلوایی و هویج و لوبیا سبز. برای شام خواستم یک تنوعی بدهم. به جای کدو در خوراک ساقه کرفس ریختم. همه سبزیجات را هم به جای نگینی، خلالی خرد کردم. بد نبود اما به خوشمزگی غذای ظهر نبود اصلا. یعنی اینقدر مزه کرفس همه مزه ها را تحت تاثیر قرار می داد که احساس می کردی داری کرفس آب پز می خوری فقط. علاوه بر این چون قطعات بزرگ بودند همزمان آدم بیش از دو قطعه را نمی توانست بخورد و بنابراین طعم ها با هم مخلوط نمی شدند. به عنوان سالاد هم گل کلم و تربچه و خیار را خرد کردم و با آب لیمو و نمک و فلفل گذاشتم نیم ساعتی بماند. قیافه اش خیلی خوب بود ولی مزه اش به نظرم روغن زیتون هم لازم داشت.

روز چهارم - روز موز: از بقیه روزها خیلی آسانتر بود. به خاطر شیرینی موز آدم اصلا احساس ضعف نمی کرد. (شاید هم بدنمان بعد از چند روز عادت کرده بود.) ظهر از مهد رها زنگ زدند که تب کرده بیایید دنبالش. رفتیم و آوردیمش خانه. وقتی تبش پایین آمد خواستم برایش غذا گرم کنم؛ سوسیس بندری. به جز یکی دو قطعه سیب زمینی چیزی نخورد. اما من و همسر نتوانستیم در برابر وسوسه خوردن بقیه غذایش مقاومت کنیم. البته برای من وسوسه از زمانی که داشتم غذا را گرم می کردم شروع شد؛ از لحظه ای که بویش بلند شد. احساس کردم دیگر نمی توانم ادامه بدهم و دلم «غذا» می خواهد. ولی وقتی شروع کردیم به خوردن، سه تا لقمه کافی بود تا هوسم بخوابد و حالم بهتر شود. اما شب دوباره همان حس آکواریوم شدن را داشتم. بیشتر که به حالم دقت کردم فهمیدم شبیه وقتهاییست که می روم مسافرت به شهرهایی که آبشان املاح زیادی دارد. من کلا به آب خیلی حساسم و زود گرمی یا سردیم می شود. برای همین همیشه در سفر به اصفهان یا شیراز یا مشهد آب معدنی می خورم. فهمیدم آب منطقه ما هم سنگین است و برای همین هم چون زیاد آب می خورم حالم بد می شود. اگر از اول یک آب معدنی خوشمزه -مثل سپیدان یا اویان-  خریده بودم شاید این چند روز راحت تر می گذشت.

روز پنجم - روز گوجه: تمام شب قبل را در رویای بوی برنج خوابیدم. فکر کردم برنج را کته ای درست کنیم که بویش بیشتر باشد. اما هر چه متن را خواندم نفهمیدم که صبحانه و شام چه باید بخوریم. برای همین صبح چای خوردم با یک خرما. برای ظهر سه تا پیمانه پلو درست کردم. دو تا گوجه هم خرد کردم برای کنارش با نمک و آبلیمو. من نتوانستم غذایم را تمام کنم. احساس کردم حالم دارد بد می شود. رفتم شربت نعنا خوردم. نصف پلو هم ماند. تا شب دیگر نتوانستم گوجه بخورم.  دیدم هنوز 4 تا مانده. یکی را خرد کردم و اینبار با بالزامیک خوردم. بهتر بود. سه تای دیگر را با بلندر له کردم. شد یک لیوان. خوردنش خیلی راحت تر بود از گوجه خرد شده. مخصوصا برای کسی مثل من که اصلا گوجه دوست ندارد.

روز ششم - روز پلو و سبزیجات: برای ظهر بقیه پلوی مانده از روز قبل را خوردیم. خوراک سبزیجات هم درست کردم که البته دست نخورده ماند. همسر سر ناهار گفت که چقدر به نظرش یک برنج ساده خوشمزه می آید. من هم همین نظر را داشتم در باره این کته شفته شده روز قبل که هیچ خورشتی هم کنارش نبود.

روز هفتم - روز پلو، سبزیجات و آب میوه: بعد از این چند روز، این به نظرم یک غذای معمولی بود. دیگر رژیم تمام شده بود. اما  سعی کردم این روز آخری غذای مفصل درست نکنم. ظهر به جای پلوی ساده عدس پلو درست کردم. برای شام هم روی سالاد، نان تست خرد کردم و کمی ذرت و پارمزان پاشیدم اما... می شد که هیچ کدامشان نباشند و باز هم به نظر هر دوی ما غذا هیچ چیزی کم نداشت. اینکه سلیقه غذاییمان عوض شده بود نتیجه ای بود که من می خواستم از این رژیم یک هفته ای بگیرم. نتیجه ای که ظهر روز ششم به دست آمد و ... من موفق شده بودم.

چند توصیه:
- خرما و زیتون در این رژیم غذایی برای کسانی که ممکن است به خاطر کاهش قند یا نمک خون دچار مشکل شوند بسیار مفید خواهد بود.
- اگر به دنبال رژیم مناسبی برای کاهش وزن هستید این روش مناسب نیست. ما توانستیم فقط دو تا سه کیلو کم کنیم. اما در عوض این روش برای ایجاد تغییر در رژیم غذایی خانواده و آماده کردن ذهن برای استفاده بیشتر از سبزیجات و استفاده کمتر از روغن بسیار مفید است.
- در اثر این رژیم دستگاه گوارش کمی تنبل خواهد شد. برای همین بهتر است بعد از اتمام هفته، کم کم تنوع غذایی اتان را افزایش دهید.
- قبل از شروع رژیم سعی کنید کمی خودتان را به غذاهای گیاهی عادت دهید. همه ترکیباتی که به عنوان سوپ مصرف می شوند اگر مرغ و نشاسته از آنها حذف شود می توانند یک گزینه مناسب باشند.