نمی دانم چهل روز شد یا نه ولی چله تمام شد. از چاه ویلی که احساس می کردم در آن رها شده ام بیرون آمده ام. با تلاش خیلی زیاد و با کمک کسانی که نمی دانم پشتیبانیشان در این مدت را چطور جبران کنم. حالم خوب است. زندگی را دوست دارم و با خودم و با جهان در صلحم.
اگر با فیلتر شکن به اینجا آمده اید، پیشنهاد می کنم خیلی راحت تر و ساده تر بروید نسخه اصلی را بخوانید. ateegh.ir
۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۱, شنبه
۱۳۹۵ اردیبهشت ۲, پنجشنبه
بگو «نه»
چقدر سخت است نه گفتن... برای من البته که عادت داشته ام هر کاری، چه مرتبط و چه غیرمرتبط را قبول کنم. حتی هر پیشنهادی. حالا وقتی می گویم نه توی دلم خدا خدا می کنم که طرف بیشتر از این اصرار نکند. چون اگر بکند دست و دلم می لرزد. مثلا امروز باران رفته نمایشگاهِ نمی دانم چه در یک شهری نزدیک اینجا. گفت می آیی. من اینقدر با قاطعیت گفتم نه که حتی نگفت موضوع نمایشگاه چیست. الان هم دعوت به نوشتن یک مقاله که واقعا موضوعش برایم جذاب بود را رد کردم. احساس می کنم شانه هایم درد می کند.یک تضادهایی هست درون آدمها که ... برای من این نه گفتن است. هم به این شناخته می شوم که هر پیشنهادی را قبول می کنم و «پایه» هستم ... هم به اینکه قاطعانه «نه» می گویم. اما بعضی وقتها مثل همین الان انرژی خیلی زیادی از دست می دهم.
تراپیست می گوید که آدمها با این تصور که کامل نیستند بزرگ می شوند. با یک احساس گناه همیشگی. می گوید که تربیت مذهبی این احساس گناه را تشدید می کند و نه گفتن را سخت تر. می گوید که چون در تفکر مذهبی بعضی از آدمها تقدس پیدا می کنند نه گفتن بهشان غیرممکن می شود و وقتی مجبور می شوی نه بگویی طبیعی است که احساس گناه کنی.
تراپیست همه اینها را می گوید اما نمی گوید که باید چه کار کنی که این حس گناه از بین برود. می گوید باید مرزهایت را تعریف کنی تا بتوانی قاطعانه تر نه بگویی. اما من بلد نیستم. مرزها محو شده اند. بین خودم، علایقم، تربیتم، جامعه ای که از آن آمده ام و جامعه ای که در آن زندگی می کنم اینقدر تضاد هست که فکر می کنم حق داشته باشم نتوانم مرزهای دقیقی برای خودم تعیین کنم.
تراپیست می گوید که آدمها با این تصور که کامل نیستند بزرگ می شوند. با یک احساس گناه همیشگی. می گوید که تربیت مذهبی این احساس گناه را تشدید می کند و نه گفتن را سخت تر. می گوید که چون در تفکر مذهبی بعضی از آدمها تقدس پیدا می کنند نه گفتن بهشان غیرممکن می شود و وقتی مجبور می شوی نه بگویی طبیعی است که احساس گناه کنی.
تراپیست همه اینها را می گوید اما نمی گوید که باید چه کار کنی که این حس گناه از بین برود. می گوید باید مرزهایت را تعریف کنی تا بتوانی قاطعانه تر نه بگویی. اما من بلد نیستم. مرزها محو شده اند. بین خودم، علایقم، تربیتم، جامعه ای که از آن آمده ام و جامعه ای که در آن زندگی می کنم اینقدر تضاد هست که فکر می کنم حق داشته باشم نتوانم مرزهای دقیقی برای خودم تعیین کنم.
۱۳۹۵ فروردین ۲۲, یکشنبه
خانم علی نژاد چه کسی متولی «اجازه خروج» است؟
پاییز 93 برای دیدن آیدا آمدم ایران. او از آمریکا می آمد. از تابستان 89 همدیگر را ندیده بودیم. تنها رفتم. قبلش تازه پاسپورتم را از طریق کنسولی پاریس عوض کرده بودم. با اجازه کامل «همسر». با تاکید گفته بودند که وقتی رفتی ایران باید بروی اداره گذرنامه تا پاسپورتت مهر خروج مکرر بخورد. سفر کلا ده روز بود. سه روزش هم تعطیلات تاسوعا و عاشورا. در همان فرودگاه مامور کنترل پاسپورت گفت که باید بروی اداره گذرنامه. گفتم می دانم. اولین روز کاری بعد از رسیدن رفتن اداره گذرنامه. یک چیزی ته دلم می گفت که مشکلی پیش خواهد آمد. پاسپورتم را دادم. گفتند همسر کو. گفتم فرانسه. گفتند باید باشد که ما بتوانیم اجازه اش را بگیریم. گفتم هنوز یک ماه نشده که اجازه داده من پاسپورتم را عوض کنم. گفتند قانون است. اینقدر بین مامورهای مختلف پاس خوردم که خودشان هم کلافه شدند. یکی از آنها گفت که دو راه داری؛ یا بروی دادسرا و یا از کنسولی پاریس بخواهی که اجازه ای که همسرت داده را فاکس کنند برای وزارت امور خارجه. خودش گفت راه اول را پیشنهاد می کند. رفتم دادسرا. قاضی یک فرمی داد که باید همسر پر می کرد. بعد هم برای اینکه مطمئن شوند باید تلفنی تماس می گرفت و با قاضی حرف می زد. تا من بیایم یک جایی که موبایلم به اینترنت وصل شود و عکس فرم را بفرستم و او وسط غذا دادن به رها فرم را پر کند و دوباره برایم بفرستد قاضی رفته بود. یک روز از سفر اینطور گذشت. فردایش دوباره انقلاب... برای گرفتن حکم دادگاه برای یک بار خروج از کشور برای اینکه برگردم پیش همسر و فرزندم.
اواخر تابستان 94 با سارال رفتیم پاریس. پاسپورت رها را هم برده بودم که عوض کنم. هنوز 6 ماه مانده بود که اعتبارش تمام شود. ولی یک چیزی ته دلم می گفت به پاسپورت جدید نیاز داریم. قبلش زنگ زده بودم و با مسئول بخش گذرنامه حرف زده بودم. با تاکید پرسیده بودم که وقتی پدرش نیست به من پاسپورت را می دهید یا نه. گفته بود اگر فرم نمی دانم شماره چند را امضا کند می دهیم. همان صبح روز اول رفتم بخش کنسولی. بر خلاف همیشه خیلی طول کشید تا نوبتم شود. کسی که باید کارم را انجام می داد یک زن بود که دست تنها بود و معلوم بود کاملا عصبی است. مدارک من را که گرفت گفت از کجا بدانیم این امضای پدرش است. من فقط مات و مبهوت نگاهش کردم. مطمئنم رنگم پرید. گفتم من با همکار شما حرف زده بودم. همان لحظه آن شخص که فکر کنم رئیسش بود آمد. پرسید دانشجو هستید. گفتم بله. یک چیزی در گوش زن گفت. زن قانع شد. پرسیدم امضایش را از روی پاسپورتش دیدید؟ گفت نه. چون گذرنامه قبلی هم اینجا صادر شده مشکلی ندارد. گفت تو که دانشجو هستی برای چه نوبت بخش گذرنامه گرفته ای. گفتم دم در به من اینطور گفتند. بعد گفت که هفته بعد گذرنامه را تحویل می دهد. گفتم همیشه همان روز یا نهایتا فردایش می دادید. گفت نه برای دانشجوها. شروع کردم به اصرار. گفتم هزینه پاسپورت عادی را پرداخت می کنم. این بار او رنگش پرید. فکر کنم خیلی تحت فشارش گذاشتم. آخرش گفت دستگاهی که گذرنامه را صادر می کند خراب است. اگر درست شود فردا حاضر می شود و گرنه برایتان پست می کنیم. فردایش حوالی ظهر رفتم کنسولی. به مسئول دم در رسید را دادم. گفت هنوز حاضر نیست. رفتم تو. شماره گرفتم و منتظر شدم تا نوبتم شود. تا سلام کردم گفت کار شما را همان صبح انجام دادم؛ بروید تحویل بگیرید. تشکر کردم و آمدم بیرون. فردایش ما برگشتیم و دو سه روز بعد خبر دادند که پدربزرگم فوت کرده و من و رها آمدیم ایران. اگر پاسپورتش را نداده بود من همیشه در حسرت بودن در مراسم ختم پدربزرگم می ماندم.
توی فرودگاه مامور کنترل پاسپورت تاکید کرد که باید بروید اداره گذرنامه مهر خروج بزنید. همسر دو سه روزی درگیر این مساله بود. نمی دانست که باید رها را هم با خودش ببرد. بار آخر هر سه تایمان با هم رفتیم. می ترسیدم تنها بروم پاسپورت را به من ندهند. من پدرش نبودم و حتی خودم هم با وجود 34 سال سن به اجازه همسر نیاز داشتم.
بالاخره پاسپورت رها هم به برچسب اداره گذرنامه مزین شد. من و رها تنها برگشتیم. توی فرودگاه تهران مامور کنترل پاسپورت گفت مهر خروج زده اید. گفتم بله و برچسب سفید را نشانش دادم. گفت پدرش کجاست. با انگشت پشت میله ها را نشانش دادم؛ جایی که همسر ایستاده بود و منتظر بود ما بدون مشکل از گیت رد شویم. مامور از روی صندلیش بلند شد. خطاب به همسر گفت برود. او گفت برود. دوباره پرسید مطمئنی؟ برود؟ او هم داشت قانون اجازه خروج را به سخره می گرفت. همسر گفت برود. من خنده ام گرفت و تلخی احساس «تحت مالکیت مردها بودن» برایم کم شد.
حالا اما با این چیزی که مسیح علی نژاد مطرح کرده باز یاد خاطرات مربوط به اجازه خروج و گرفتن گذرنامه افتادم. (حالا که فکر می کنم برای پاسپورت قبلی خودم و رها هم مشکلات مشابهی داشته ام). من با هر چیزی که اجباری باشد مخالفم. حتی اگر خودم روسری سرم کنم به نظرم آدم حق ندارد برای پوشش دیگران تعیین تکلیف کند. اما فکر می کنم که شاید باید انرژی که برای قانع کردن مریل استریپ در باره وضعیت اسفناک زنان در ایران! می شود صرف چیزهای مهم تری شود. چیزهایی که هر چقدر هم سعی می کنی عاقلانه، مثل یک شهروند «قانون مدار»، بهشان نگاه کنی با هیچ منطقی قابل توجیه نیستند.
اواخر تابستان 94 با سارال رفتیم پاریس. پاسپورت رها را هم برده بودم که عوض کنم. هنوز 6 ماه مانده بود که اعتبارش تمام شود. ولی یک چیزی ته دلم می گفت به پاسپورت جدید نیاز داریم. قبلش زنگ زده بودم و با مسئول بخش گذرنامه حرف زده بودم. با تاکید پرسیده بودم که وقتی پدرش نیست به من پاسپورت را می دهید یا نه. گفته بود اگر فرم نمی دانم شماره چند را امضا کند می دهیم. همان صبح روز اول رفتم بخش کنسولی. بر خلاف همیشه خیلی طول کشید تا نوبتم شود. کسی که باید کارم را انجام می داد یک زن بود که دست تنها بود و معلوم بود کاملا عصبی است. مدارک من را که گرفت گفت از کجا بدانیم این امضای پدرش است. من فقط مات و مبهوت نگاهش کردم. مطمئنم رنگم پرید. گفتم من با همکار شما حرف زده بودم. همان لحظه آن شخص که فکر کنم رئیسش بود آمد. پرسید دانشجو هستید. گفتم بله. یک چیزی در گوش زن گفت. زن قانع شد. پرسیدم امضایش را از روی پاسپورتش دیدید؟ گفت نه. چون گذرنامه قبلی هم اینجا صادر شده مشکلی ندارد. گفت تو که دانشجو هستی برای چه نوبت بخش گذرنامه گرفته ای. گفتم دم در به من اینطور گفتند. بعد گفت که هفته بعد گذرنامه را تحویل می دهد. گفتم همیشه همان روز یا نهایتا فردایش می دادید. گفت نه برای دانشجوها. شروع کردم به اصرار. گفتم هزینه پاسپورت عادی را پرداخت می کنم. این بار او رنگش پرید. فکر کنم خیلی تحت فشارش گذاشتم. آخرش گفت دستگاهی که گذرنامه را صادر می کند خراب است. اگر درست شود فردا حاضر می شود و گرنه برایتان پست می کنیم. فردایش حوالی ظهر رفتم کنسولی. به مسئول دم در رسید را دادم. گفت هنوز حاضر نیست. رفتم تو. شماره گرفتم و منتظر شدم تا نوبتم شود. تا سلام کردم گفت کار شما را همان صبح انجام دادم؛ بروید تحویل بگیرید. تشکر کردم و آمدم بیرون. فردایش ما برگشتیم و دو سه روز بعد خبر دادند که پدربزرگم فوت کرده و من و رها آمدیم ایران. اگر پاسپورتش را نداده بود من همیشه در حسرت بودن در مراسم ختم پدربزرگم می ماندم.
توی فرودگاه مامور کنترل پاسپورت تاکید کرد که باید بروید اداره گذرنامه مهر خروج بزنید. همسر دو سه روزی درگیر این مساله بود. نمی دانست که باید رها را هم با خودش ببرد. بار آخر هر سه تایمان با هم رفتیم. می ترسیدم تنها بروم پاسپورت را به من ندهند. من پدرش نبودم و حتی خودم هم با وجود 34 سال سن به اجازه همسر نیاز داشتم.
بالاخره پاسپورت رها هم به برچسب اداره گذرنامه مزین شد. من و رها تنها برگشتیم. توی فرودگاه تهران مامور کنترل پاسپورت گفت مهر خروج زده اید. گفتم بله و برچسب سفید را نشانش دادم. گفت پدرش کجاست. با انگشت پشت میله ها را نشانش دادم؛ جایی که همسر ایستاده بود و منتظر بود ما بدون مشکل از گیت رد شویم. مامور از روی صندلیش بلند شد. خطاب به همسر گفت برود. او گفت برود. دوباره پرسید مطمئنی؟ برود؟ او هم داشت قانون اجازه خروج را به سخره می گرفت. همسر گفت برود. من خنده ام گرفت و تلخی احساس «تحت مالکیت مردها بودن» برایم کم شد.
حالا اما با این چیزی که مسیح علی نژاد مطرح کرده باز یاد خاطرات مربوط به اجازه خروج و گرفتن گذرنامه افتادم. (حالا که فکر می کنم برای پاسپورت قبلی خودم و رها هم مشکلات مشابهی داشته ام). من با هر چیزی که اجباری باشد مخالفم. حتی اگر خودم روسری سرم کنم به نظرم آدم حق ندارد برای پوشش دیگران تعیین تکلیف کند. اما فکر می کنم که شاید باید انرژی که برای قانع کردن مریل استریپ در باره وضعیت اسفناک زنان در ایران! می شود صرف چیزهای مهم تری شود. چیزهایی که هر چقدر هم سعی می کنی عاقلانه، مثل یک شهروند «قانون مدار»، بهشان نگاه کنی با هیچ منطقی قابل توجیه نیستند.
۱۳۹۵ فروردین ۱۲, پنجشنبه
یکی زندگی را گذاشته روی دور کُند
صبح یکی از ماهیهای قرمز ح مرد. عصر زاها حدید. در فاصله این دو مرگ من روی تزم کار کردم، یک ناهار نسبتا مفصل خوردم، کلی اینستاگرام بازی و فیس بوک بازی و معاشرت مجازی کردم، رفتم پارک پیاده روی و یک عالمه عکس خوب گرفتم، کتاب خواندم، چندین صفحه توی دفترم نوشتم، کلی فکر کردم، حتی چند تا از پست های قدیمی خودم را خواندم و ... هنوز ساعت هفت است و دقیقه ها برای اینکه بگذرند جان می کنند. هنوز یک ساعت و نیم مانده تا تاریک شدن هوا. نمی دانم منتظر چه هستم ولی امروز به طرز عجیبی کِشدار و کُشنده است. انتظار اتفاقی که نمی دانم چیست دارد دیوانه ام می کند.
۱۳۹۵ فروردین ۹, دوشنبه
سفری که از من برنمی گردد
همه چیز از آن شب شروع شد. از آن شبی که من برای آن دورهمی که شاید باید در آن نبودم شال آبیم را سرم کردم. اصلا شاید همه چیز از همان شال آبی شروع شد. از همان رنگ آبی. آبی کذاییِ رنگ امسال.
گفت: «چه شال قشنگی؛ مال ایرانه؟». گفتم نه. داستان شال را گفتم برایش. اینکه مشکی اش را برایم از عراق سوغاتی آورده بودند و هر کدامشان هم یک رنگ دیگر هم برای خودشان خریده بودند. سبز و آبی و صورتی. من بار قبل که آمده بودم ایران همه را جمع کرده بودم و برداشته بودم برای خودم. پرسید خودت تا حالا رفته ای عراق. گفتم نه اما ... خیلی دلم می خواهد بروم. مهریه ام است حتی. اما نمی دانم چرا نمی شود. گفت که او هم خیلی دوست دارد برود نجف. گفت عشق به نجف از پدرش به او ارث رسیده. بعد بدون اینکه من چیزی گفته باشم گفت «نبین که کافرم؛ حضرت علی رو خیلی دوست دارم.»... من فقط نگاهش کردم.
دو سه هفته بعد اولین دوستی که زنگ زد بعد از رسیدن به ایران توی حرفهایش گفت که کافی نیست که آدم مثلا دلش بخواهد که برود کربلا؛ باید برود بلیط بخرد. من فقط تایید کردم. تا آن لحظه هر بار که خواهرم می پرسید می آیی می گفتم نه. اما بعد انگار دیگر نمی شد. بلیط هم برایم گرفته بودند حتی... و من رفتم.
هنوز حرف زدن از سفر برایم خیلی سخت است. هنوز حالم خوب نشده. یک هفته برای من خیلی زیاد است. یک هفته که تویش مهمترین کارت شخم زدن زندگیت، گذشته ات و آینده ات باشد.
حالا اما... فکر می کنم شاید آدم نباید زیاد برای داشتن چیزی اصرار کند... شاید هنوز وقتش نبود... شاید هم بود. در طول سفر به خودم افتخار می کردم که توانسته ام همه چیزم را بگذارم پشت سرم و بیایم. همه کیسه های شن را که «او» گفته بود پایین بیندازم. اما باد دارد بالن ذهنم را می برد و من جز تماشا کردن کاری از دستم برنمی آید.
گفت: «چه شال قشنگی؛ مال ایرانه؟». گفتم نه. داستان شال را گفتم برایش. اینکه مشکی اش را برایم از عراق سوغاتی آورده بودند و هر کدامشان هم یک رنگ دیگر هم برای خودشان خریده بودند. سبز و آبی و صورتی. من بار قبل که آمده بودم ایران همه را جمع کرده بودم و برداشته بودم برای خودم. پرسید خودت تا حالا رفته ای عراق. گفتم نه اما ... خیلی دلم می خواهد بروم. مهریه ام است حتی. اما نمی دانم چرا نمی شود. گفت که او هم خیلی دوست دارد برود نجف. گفت عشق به نجف از پدرش به او ارث رسیده. بعد بدون اینکه من چیزی گفته باشم گفت «نبین که کافرم؛ حضرت علی رو خیلی دوست دارم.»... من فقط نگاهش کردم.
دو سه هفته بعد اولین دوستی که زنگ زد بعد از رسیدن به ایران توی حرفهایش گفت که کافی نیست که آدم مثلا دلش بخواهد که برود کربلا؛ باید برود بلیط بخرد. من فقط تایید کردم. تا آن لحظه هر بار که خواهرم می پرسید می آیی می گفتم نه. اما بعد انگار دیگر نمی شد. بلیط هم برایم گرفته بودند حتی... و من رفتم.
هنوز حرف زدن از سفر برایم خیلی سخت است. هنوز حالم خوب نشده. یک هفته برای من خیلی زیاد است. یک هفته که تویش مهمترین کارت شخم زدن زندگیت، گذشته ات و آینده ات باشد.
حالا اما... فکر می کنم شاید آدم نباید زیاد برای داشتن چیزی اصرار کند... شاید هنوز وقتش نبود... شاید هم بود. در طول سفر به خودم افتخار می کردم که توانسته ام همه چیزم را بگذارم پشت سرم و بیایم. همه کیسه های شن را که «او» گفته بود پایین بیندازم. اما باد دارد بالن ذهنم را می برد و من جز تماشا کردن کاری از دستم برنمی آید.
۱۳۹۵ فروردین ۸, یکشنبه
روزهای یکی در میان لاک پشتی
دیشب رفتم به یک مهمانی که ... بار قبل بعد از برگشتن ساعت ها بحث کردم که بار بعد که دعوت شوم نمی روم. فلسفه باران این است که آدم نباید به هیچ چیز نه بگوید. می گوید اینکه دعوت ها را رد کنی خیلی زود برایت تبدیل می شود به یک عادت. راستش جمعه یک دوستی را دیدم که احساس کردم زندگیش شبیه آن چیزی است که من در رویایم دارم. هر وقت دوست داشته باشد می خوابد، هر وقت دوست داشته باشد بیدار می شود، با هر کس که دوست داشته باشد معاشرت می کند و فقط کارهایی را انجام می دهد که واقعا دوست دارد. یک دنیای کوچک که او فرمانروایش است. اما انگار وقتی که از نزدیک دیدم زیاد خوشم نیامد. یعنی مثل لباسی که وقتی توی ویترین می بینی دلت را می برد اما به محض نگاه به خودت در آینهی اتاق پرو می بینی که قد و قواره تو نیست؛ به تو نمی آید؛ با آن چیزی که در تصورت بوده فرق دارد... یا هر چیز دیگر. نمی دانم. یک لحظه شک کردم در اینکه آیا واقعا این سبک زندگی را دوست دارم یا ... آن شکل زندگی که شب که می رسی خانه چند دقیقه بعد همانطور که داری حرف می زنی بیهوش می شوی. برای من هم که تعادل برقرار کردن سخت است. یا باید زندگی لاک پشتی را انتخاب کنم یا زندگی به سبک بلدوزر را. حالا که فهمیدم سبک لاک پشتی سبک من نیست دارم تمرکز می کنم روی روش بلدوزر. دارم خودم را مجبور می کنم به معاشرت کردن، به قبول کردن دعوت ها و ... به تغییر دادن جو به آن شکلی که کمتر آزارم می دهد. دیشب موفق بودم. به نظر خودم البته. یمین و یسارم نبودند که بتوانم نظرشان را بپرسم.
شاید هم نهایتا باید برسم به همان روش یک روز در میانی خودم... یک روز لاک پشت یک روز بلدوزر... فقط مساله این است که نمی دانم امروز چه روزی است!
شاید هم نهایتا باید برسم به همان روش یک روز در میانی خودم... یک روز لاک پشت یک روز بلدوزر... فقط مساله این است که نمی دانم امروز چه روزی است!
۱۳۹۵ فروردین ۶, جمعه
شوک
درست وقتی که نشسته ای میان یک دنیای غریبه و داری به آوازی در ستایش مرگ گوش می کنی چند صد متر آن طرف تر رو به جنوب زنی با سرطان دست و پنجه نرم می کند؛ رو به شمال زنی برای کودکانش کیک می پزد؛ رو به شرق زنی برای رفتن به میهمانی حاضر می شود... موهایش را با اتو صاف می کند و رژ قرمز می زند که با پیراهن بلند قرمزش هماهنگ باشد؛ رو به غرب زنی کتابش را می بندد و ... چشمهایش را. زنانی که هر کدام روزی کنار من نشسته بودند و همراه با من به آوازی در ستایش زندگی گوش می دادند. من در مرکز دنیای خودم به چیزهایی فکر می کنم که می خواهم بنویسم و ... حالا که نشسته ام که بنویسم چیزی به خاطر نمی آورم.
آنهایی که ناپدید می شوند...
در راستای «خودم شدن» تصمیم گرفته ام که به هیچ پیشنهادی نه نگویم. دقیق ترش یعنی هر جا که دعوت شدم بروم. دیشب هم با اینکه سفر خیلی سختی داشتم و دلم می خواست بخوابم پیشنهاد باران که «بریم یه فیلم مستند در باره شهرسازی ببینیم» را قبول کردم. قبلش فقط ده دقیقه خوابم برد و با لرز شدید از خواب بیدار شدم. به قول دکترم لرز واقعی... جوری که دندانهای آدم به هم می خورد... تیک تیک...
رفتیم. فیلم سه بخشی بود راجع به یکی از محله های شهر که در زمان طراحیش قرار بوده یک چیز متفاوت باشد. الان هم یک چیز متفاوت شده... اما زمین تا آسمان فرق است بین آن چیزی که مد نظر طراح بوده به عنوان «تفاوت» با چیزی که نهایتا به دست آمده. شده شبیه یک غده سرطانی برای شهر.
یک بخش از فیلم درباره زنی است که به عنوان معلم وارد مرکز فرهنگی محله می شود و تغییرات زیادی ایجاد می کند؛ اینقدر که تاریخ محله تبدیل می شود به دو بخشِ قبل و بعد از او...
یک روز زن بی هوا ناپدید می شود. هیچ کس نمی داند کجاست. حتی حالا که بیست سال گذشته. همه اسمش را به یاد دارند: دنیز؛ اما کسی از سرگذشتش خبر ندارد. بعد از رفتن او، دختر دیگری که به عنوان دستیار با او کار می کرده اما ساکن محله بوده هم «به دنبال خود گمشده اش» کارش را رها می کند و می رود یک محله دیگر. دختر هم بخش قابل توجهی از فیلم بود. همه اهالی می شناختنش. به خاطر اجتماعی بودنش و به خاطر اینکه «دختری بود که پسرها از او حساب می بردند».
دختر دیشب آمده بود برای نمایش فیلم. با یک زن دیگر. هر دو هم در دست راست و هم در دست چپشان حلقه های مشابه داشتند. زوج بودند.
او خودش را اینطور پیدا کرده بود. نمی دانم دنیز خودش را چطور پیدا کرده. نمی دانم آیا همه کسانی که می گریزند... همه کسانی که ناپدید می شوند... می توانند خودشان را پیدا کنند یا نه. ولی امیدوارم زودتر بفهمم این کسی که من دارم دنبالش می گردم چه شکلی است.
پی نوشت: احساس می کنم خواب نوشتن این پست و این لحظه را قبلا دیده ام.
رفتیم. فیلم سه بخشی بود راجع به یکی از محله های شهر که در زمان طراحیش قرار بوده یک چیز متفاوت باشد. الان هم یک چیز متفاوت شده... اما زمین تا آسمان فرق است بین آن چیزی که مد نظر طراح بوده به عنوان «تفاوت» با چیزی که نهایتا به دست آمده. شده شبیه یک غده سرطانی برای شهر.
یک بخش از فیلم درباره زنی است که به عنوان معلم وارد مرکز فرهنگی محله می شود و تغییرات زیادی ایجاد می کند؛ اینقدر که تاریخ محله تبدیل می شود به دو بخشِ قبل و بعد از او...
یک روز زن بی هوا ناپدید می شود. هیچ کس نمی داند کجاست. حتی حالا که بیست سال گذشته. همه اسمش را به یاد دارند: دنیز؛ اما کسی از سرگذشتش خبر ندارد. بعد از رفتن او، دختر دیگری که به عنوان دستیار با او کار می کرده اما ساکن محله بوده هم «به دنبال خود گمشده اش» کارش را رها می کند و می رود یک محله دیگر. دختر هم بخش قابل توجهی از فیلم بود. همه اهالی می شناختنش. به خاطر اجتماعی بودنش و به خاطر اینکه «دختری بود که پسرها از او حساب می بردند».
دختر دیشب آمده بود برای نمایش فیلم. با یک زن دیگر. هر دو هم در دست راست و هم در دست چپشان حلقه های مشابه داشتند. زوج بودند.
او خودش را اینطور پیدا کرده بود. نمی دانم دنیز خودش را چطور پیدا کرده. نمی دانم آیا همه کسانی که می گریزند... همه کسانی که ناپدید می شوند... می توانند خودشان را پیدا کنند یا نه. ولی امیدوارم زودتر بفهمم این کسی که من دارم دنبالش می گردم چه شکلی است.
پی نوشت: احساس می کنم خواب نوشتن این پست و این لحظه را قبلا دیده ام.
اشتراک در:
پستها (Atom)